ایستگاهی قبل از آن دنیا !

راستش اول می ترسیدیم، ولی مجتبی که زیاد به این مدل مسائل فکر میکنه جو گیر شد و رفت …! من هم دنبالش ، فضایش سنگین بود در ابتدا دیوارهایی سرد که شاهد مرگ خیلیها بودند، شاید اینجا هم یکی از چند جای انگشت شماریست که با همه به یک صورت رفتار می شود، مهم نیست که چه کسی باشی ، به هر حال باید رویت آب برزیند و بروی سنگ بخوابی … مهم نیست که چه کرده ای خوب بوده ای یا بد ….

راستش فکر کنم خیلی از شما هم مثل من از این فضا می ترسید، هر چند که الان برای من عادی شده است ولی در کل برای بار اول حسی در انسان ایجاد می شود که گفتنش کمی سخت است . اتاق خوابی که حداکثر وسیله پذیراییش دو تخت سنگی است و دیگر هیچ ! نمی خواهم کسی را ناراحت کنم ولی فکر کنم که خیلی ها این نقطه از حضور فیزیکی در این دنیا را ندیده باشند! نمی دانم دیگر چه بگویم ، وقتی یاد صحنه های گذشته می افتم دلم می گیرد و با خود در گوشی نجوا می کنم که روزی من هم باید از این معبر گذر کنم ، حالا چه خوب باشم چه بد برای ان کارگر فرقی نمیکند ، تضاد طبقاتی وجود ندارد و کسی نمی گوید که اگر پسر فلان کسک هستی برایت آب گرم استفاده می کنم ! فکر کنم همه چیز گویا باشد …

——————————————-

لنگ نویس:

1-این تصاویر را چند ماه پیش گرفتیم ، در روزی تلخ !

2- فکر کنم این پست هم یکی از عجیب غریب ترین پست های من باشد!

3- یادم رفت که بگم اینجا غسالخانه یا همان مردشور خانه باغ رضوان {همان بهشت زهرای تهرانی ها} رشت است.

با سپاس کاوه گیــــلانی

Advertisements

این روزها تلخ و شیرین که پیتکو پیتکو کنان می رود!

پاییز هم به هر جان کندنی بود خودش را رساند تا دوباره در دل نجوا کنم که پاییز رفیق خوبم نارنجی محبوبم… وقتی با ترس و لرز نگاهی به گذشته نه چندان دور می اندازم می بینم که همه چیز اتفاق افتاده به جز چیزهایی که من انتظارش را می کشیدم! بعضی اوقات هم خودم از این همه پوست کلفتی خودم خنده ام می گیرد ! نمی دانم دست به مهره شده اید در شطرنج یا نه؟! اگر شده اید تا به حال شده از یک حریف زرت و زورت ببازید و باز هم تاکید کنید که دست دیگر هم بازی کنیم ؟! الان چهار سال من دارم شطرنج بازی می کنم ولی هر دفعه به یک روش مات می شوم، هرچند که الان بازی گر متوسطی شدم ولی خوب هنوز هم نمی توانم یک دست از این زندگی بگیرم، حتی چند بار کیش دادم ولی نشد که نشد! امسال در تدارک شیوه جدیدی هستم که شاید بشود این حریف چموش را مات کرد!

راستش خیلی وقت بود از چیزی ننوشته بودم که بیانگر احساسات باشد، دلم تنگ شده برای دردسر های شیرین آن دوران نه چندان دور، دلم گواهی می دهد که روزهای خوشی در راه است، هرچند اگر هم نبود مهم نیست، زندگی در هر شرایطی ستودنی است !

هر لحظه با من باش، در روح من جاری

تکرار شو در من در خواب و بیداری

گهواره ی مهتاب شب خواب می بیند

که از چشای تو اندوه می چیند

هر ماجرا شیرین، هر روز رویایی

بی تو همه کابوس، کابوس تنهایی

هر لحظه با من باش در انزوای من

تا آخر قصه تا ماجرای من

تکرار شو شاید ما سهم هم باشیم

شاید به جرم عشق ما متهم باشیم

تا در حضور تو آشفته ی خویشم

در سفره ی عشقت درویش درویشم

در باد میلرزد گهواره ی مهتاب

در بزم خورشیدی، این سفره را دریاب

انگور مهمان کن در بزم نان عشق

هر لحظه با من باش تا امتحان عشق

—————————————————————

لنگ نویس:

1- ترانه بالا، علیرضا شهاب خونده ولی شاعرش نمی دونم کیه !

2- کامنت ها رو به زودی جواب میدم، به بزرگی خودتون ببخشید که دیر به دیر جواب می دم!

3- اصولا مسخره گرفتن آب و هوا فقط یک خروجی داره ، اون هم تبدیل شدن به موش آب کشیده است! دیروز شدم موش اب کشیده چون فکر نمی کردم آسمون اون طوری غضب کنه!

4- فکر کنم خبر های خوبی در راه باشه، داشتن امید در بدترین شرایط از سخت تر شدن سختی ها جلوگیری میکنه.

5- این پیتکو پیتکو رو هم یه بچه صبح داشت توی راه روی اداره میگفت!

با سپاس کاوه گیــــلانی

پیدایش کاراته

حرف های خودمانی

در راستای تغییرات اساسی و به قولی بنیادی و نیز در امتداد شکوفایی استعداد های نهفته و نشکفته بعد از شروع گردآوری و نشر مطالب گیلان شناسی مطالبی در باب ورزشهای رزمی {از هر ولایتی}نیز منتشر خواهم کرد، این بنده سراپا تقصیر قبل از اینکه به ورزش شیرین و مفرح جودو روی بیاورم بوکس را برای مدتی مزه مزه کردم ولی خیلی قبل تر از آن یعنی در زمانی که به لواشک می گفتم لحاف دشک ، خیر سرم کاراته کار بودم و چند صباحی دست و پایی پرت می کردم {یادم باشد خاطره ای از آن دوران برایتان نقل کنم} و به نوعی از دوران کودکی در جو بروسلی بودم {هر چند که داش بروس ما چینی بود} در بین کتاب های قدیمی چند کتاب هم در مورد کاراته دارم که یکی از جالبترین کتاب های موجود در قفسه کتابخانه اتاقم کتاب بزرگان کاراته است ، شاید کم و بیش اگر شنیده باشید ورزش کاراته دارای سبک های متعددی که هر کدام برای خود حکایتی دارد که خواندنش خالی از لطف نیست، از کیوکوشین {ناز ترین و خشن ترین سبک کاراته به نظر من} و استاد ایاما {فیلم زندگی ایاما توسط صدا وسیما ایران هم پخش شده} یا گوگن یاماگوشی که سبک گوجوریو را با شیوه ای نوین عرضه کرد و … به هر حال این بخش را به خاطر احترام به ورزش دوران کودکی با کاراته شروع می کنم . راستش نکته اساسی دیگری هم که باید یاد آور شوم، گیلان به نوعی پایتخت کاراته ایران هم هست ، چون بیشتر قهرمانان این ورزش گیلانی هستند!

پیدایش کاراته نوین

اوایل قرن بیستم بود که یک گروه از استادان اوکیناوائی الاصل به نام های گی چین فوناگوشی، کنوامابوی، موتوبو، چوموهاناشیرو، شین کو ماتایوشی و شین پان شیروما در آن دوره نهضت کاراته را در ژاپن به امید به دست گرفتن هویت ملی از انجمن هنرهای رزمی ژاپن براه انداختند. در اواسط سال های 1930 فقط وقتی که اصلاحاتی روی آن انجام گرفت به وسیله ی دولت ژاپن مورد قبول قرار گرفت و متعاقباً ترقی کرد.

بوتوکوکای (انجمن هنرهای رزمی ژاپن) در سال 1895 تأسیس شد. این انجمن به وسیله ی بهترین هنرمندان رزمی ژاپن اداره می شد.

آموزش به ترتیب از کندو، جودو، ناگی ناتادو درجه بندی گردید و همچنین مقدمه راه های نظامی فلسفه بوشیدو. علاوه بر این بوتوکوکای روی اهمیت آموزش هنرهای نظامی در سیستم کلی آموزش و پرورش تأکید بسیار داشت.

بعد از مذاکره با بوتوکوکای و بعد از نمایش های عمومی و خصوصی استادان کاراته ترتیبی دادند تا بوتوکوکای معیاری برای پذیرش کاراته در داخل برنامه های خود تدوین کند.

استادان اوکیناوایی در ژاپن ابتدا رسماً در موارد زیر توافق کردند: کاراته می بایست گروه های مختلف خود را متحد کند. گروه های کاراته می بایست لباس متحدالشکلی برای خود برگزینند و مواد و استاندارهایی برای امتحان، میزان کارایی در نظر بگیرند و قالب های رقابیت را سازمان دهند مانند آنچه در کندو و جودو هست. استادان همچون مأبونی و فوناگوشی کارها را به انجام رساندند و کاراته در بوتوکوکای پذیرفته شد. از طریق نفوذ این سازمان کاراته در ژاپن شروع به رشد و شکوفایی کرد. در طی این مدت یک شاخه از انجمن در ناهااوکیناوا تأسیس شد. در آنجا هنرهای کندو و جودو به همراه کاراته به وسیله چوجون میاگی بنیانگذار گوجوریو تعلیم داده می شد.

در ژاپن وقتی بوتوکوکای خطوط کلی خود را بر طبق بوشیدو قرار داد، بیش از آنچه که در اوکیناوا در اصل شناخته شده بود وضعیت نظامی به خود گرفت. با چنین ابداع و نوآوری چهار سبک اصلی کاراته شکل گرفتند. وادوریو، شیتوریو، شوتوکان و گوجوریو.

در مدت کوتاهی بعد از اینکه ژاپن در سال 1945 بدون قید و شرط تسلیم نیروهای بیگانه شد. ژنرال مک آرتور قانون ممنوعیت هر گونه مؤسسه ای را که از نظر نیروهای خارجی ریشه ای در نظامی گرایی داشته به اجرا گذارد و بوتوکوکای در سر این لیست قرار گرفت و تعطیل شد.

بوتوکوکای در سال 1949 دوباره تأسیس شد. ار آنجائیکه ساختمان اصلی و اولیه ی آن به وسیله ی ارتش ششم در اشغال باقی مانده بود، مجبور به اقامت در جای دیگری شد. امروزه این سازمان که در گسترش کاراته بسیار مفید بوده مانند دوران قبل از جنگ در استفاده ی عموم نیست. بوتوکوکای هم اکنون میزبان گروه های مختلف مانند ای آی دو، کندو، جودو، کاراته، جوجیتسو است.

کاراته ابتدا در سال 1927 در هاوایی به وسیله ی یکی از استادان پیشرو اوکیناوا به نام کنتسویابو معرفی شد. هنر رزمی کاراته اوکیناوایی راه خود را به آمریکای شمالی از طریق کارکنان آمریکایی در مراجعه به زادگاهشان بعد از اقامت در اوکیناوا در طی و بعد جنگ دوم جهانی باز کرد.

ادامه دارد…

——————————————————–

لنگ نویس:

1- منبع  بزرگان کاراته (هنر کاراته را بهتر بشناسیم)، مؤلف و گردآورنده کتاب استاد احد تن زاده

2- امیدوارم که بقیه دوستان وبلاگستان هم کم کم از حس و حال نوشتن مطالب تکراری بیرون بیان و یه تکونی بدن به خودشون و مطالبی منتشر کنن که کمتر بهش پرداخته شده .

3- چه می کنه این آرش ! {با صدای عادل فردوسی پور} این هم تحولات صورتی {آرش} فوق العاده است !

4- زندگی در هر شرایطی ستودنی است !

5- فکر کنم تعداد پست ها در طول ماه پایین بیاد چون جمع آوری مطلب تخصصی کمی دردسر داره چون باید اطمینان داشته باشی که اشتباه نمی کنی . به هر حال اگه جایی اشتباهی دیدید خوشحال میشم توی نظرات متذکر بشید.

6- فکر کنم این مطالب توی ویکی نباشه، اگر عمری به دنیا بود ویکی رو هم پربار تر می کنیم 😉

7-گویا سالومه شایگان در غیبت کبری به سر می برد!

8- اولین مطلب ورزشی من در وبلاگستان !

با سپاس کاوه گیـــــلانی

ذوق تغذیه در گیلان

در  پستی نه چندان دور نوید داده بودم که می خواهم کمی حال و هوای لابدان را عوض کنم و به نوعی مطالبی خاص و به نوعی سریالی را منتشر کنم . می خواستم از شبکه بنویسم ولی دیدم که به اندازه کافی در وبلاگستان به این مسئله پرداخته می شود و اگر من هم بنویسم می شود مثل جریان همان فید که در هر وبلاگی با جابه جایی افعال بک پست را هدر داده اند، دیدم چیزی که کمتر پرداخته شده خود گیلان است، و از آنجایی که من هم مدتی است به خواندن کتاب های گیلان شناسی روی آورده ام، دیدک بهتر است که همین راه را ادامه بدهم و قدمی هر چند کوچک و نا چیز در راه اعتلای نام گیلان بردارم، راستش من نمی دانم از کجا باید شروع کنم، راه و رسم مقاله نوشتن هم بلد نیستم، ولی دوست دارم که یاد بزرگانی چون پورداوود و … را زنده نگه دارم. چند ماه پیش اتفاقی کتابی شامل مجموعه مقالاتی متنوع و جالب در باره گیلان در همان کتابفروشی دست دوم سبزه میدان پیدا کردم که البته جلد دوم بود و تا آنجایی که من جستجو کردم فهمیدم که دو جلد دیگر هم دارد. راستش نمی دانم چه حکمتی است وقتی قصد پیدا کردن کتابی را می کنم خودش به سراغم می آید دیروزکاملا اتفاقی جلد اول و سوم کتاب را هم پیدا کردم که آن هم مجموعه مقالاتی بود از مفاخر گیلان، البته بسیاری از نویسندگان مقالات الان در میان ما نیستند ولی خوب با نوشته هایشان همیشه زنده اند. داشتم می گفتم، روزنوشت هایم ادامه دارد و در مورد گیلان بیشتر از گذشته خواهم نوشت، تازه دیشب وقتی داشتم کتاب را می خواندم یاد حرف آرش افتادم که در جواب اینکه چرا وبلاگ قبلیش را بسته بود، گفت: باید می رفتم و می خواندم! باید خواند، فعلا مقالاتی از کتاب های مختلف می نویسم و در کنارش هم نظر خودم را بیان می کنم تا کم کم خودم هم راه بیفتم و بتوانم مطلبی از خودم بنویسم. باشد که گذشتگان راضی باشند و آیندگان هم استفاده کنند.

چند خط از خودم در ابتدا در باب مقاله ذوق تغذیه در گیلان

مقاله زیر فکر کنم جواب بعضی از دوستان را بدهد که فکر می کنند گیلک ها فقط شکم پرست هستند! راستش وقتی تنوع وجود داشته باشد انتظار هم بالا می رود و ذائقه نیز خاص می شود. قبلا هم گفته بودم که در گیلان غذاها فصلی هستند، به عنوان مثال باقالی قاتوق بهار و تابستان {هر چند که به لطف یخچال فریز این سنت بهم ریخته} یا فسنجان با خوتکا در فصل مهاجرت پرندگان {این هم مرغ ماشینی خرابش کرده و این روزها کسی نمی داند خوتکا چه طعمی دارد}. من هم در چند پست طرز تهیه غذاهای گیلانی را آموزش دادم، برخورد غیر گیلک ها برایم جالب بود به عنوان مثال دلار را خیلی ها فکر می کردند که در اصل گیاهی است که آن طعم را دارد، در صورتی که ترکیبی بود از چند گیاه معطر به همراه نمک و … . سخن را کوتاه می کنم چون خود مقاله به اندازه کافی طولانی است ولی خواندنش خالی از لطف نیست. البته مقاله فوق جنبه پیشنهادی هم برای مسئولین هم دارد البته فکر نمی کنم گوششان شنوا باشد.

ذوق تغذیه در گیلان

من انسان شکم باره ای نبوده و نیستم. هر گاه در میان نزدیکان خود افرادی را می دیدم که از بام تا شام در اندیشه پر کردن این شکم بی هنر پیچ پیچند بر حال آنان تأسف می خوردم زیرا آنان که همیشه به فکر خوردنند به ماکیان و سگان بیشتر شباهت دارند تا آدمیان، زیرا خود به تجربه دریافتم اگر شبانه روز برابر ماکیان و سگان دانه و خوراک بریزیم هرگز سیرایی خود را اعلام نمی کنند.

بی توجهی به تغذیه از راه شکم نشانه ی آن است که دارندگان چنین خصیصه ای به تغذیه مغز و روح بیشتر توجه دارند، تغذیه مغز شنیدن و دیدن و خواندن و اندیشیدن است و تغذیه روان انجام کارهای نیک و خیر انسان ها خواستن.

دوست دانشمندم دکتر محمدعلی سرخوش که به خاطر دانش فراوان و تقوای کم نظیر و استعداد خدا داد قابل توجه در رژیم گذشته هجرت را به سوی سرزمین اعتدال از اقامت در دنیای اعتساف ترجیح داده است و به نیاخاک ما عشقی عجیب دارد در سال 1336 کتابی را به زبان آلمانی در دست مطالعه داشت که در آن نویسنده آلمانی مبحث تازه ای را برای شناخت قدمت و ارزش گزاری تمدن ها پیش کشیده بود. آن نویسنده معتقد بود که یکی از آثار تمدن و قدمت آن در نزد ملت ها ذوق و هنری است که برای تهیه خوردنی ها و تنقلات و نوشیدنی ها به کار برده اند.

به نظر آن نویسنده قدمت تمدن و فرهنگ هر قومی را می توان از تنوع و گونه گونی و لذت اندیشی اغذیه آن قوم دریافت. زیرا ابداع و ابتکار در طبخ و تهیه خوراکی های گوناگون نیاز به ممارست و تمرین مداوم دارد تا با تجربه ها و آزمایش های مکرر چیزی را تهیه کنند که باب دندان افراد بشر باشد و این تجربه ها در یک روز و یک ماه و یکسال به دست نمی آید بلکه باید حاصل تلاش کدبانوان کنجکاو و با سلیقه و پرحوصله در طول قرن ها باشد. آن نویسنده آلمانی در کتاب خود ذوق و سلیقه و نبوغ و کوشش اقوام ایرانی را در ارائه تنقلات گوناگون ستایش کرده بود از گز اصفهان گرفته تا پادرازی تبریز و پشمک یزد تا کلوچه لاهیجان و قطاب مشهد و … که همه را اکنون بیاد نمی آورم.

منطق آن محقق آلمانی مرا متوجه واقعیتی کرد که در ادعای او نهفته بود و ما همه روزه با آن واقعیت روبرو می شویم و به سهولت از آن می گذریم و آن واقعیت این است که برخی از بانوان با وجود خانه داری و بچه داری در طی سال ها از عهده ی پخت یک نیمرو یا یک باقلی قاتوق بر نمی آیند! اگر تهیه خوردنی های لذیذ و مطبوع زمان می خواهد و نشانه ی تمدن است پس تنوع کم نظیر اغذیه و گوناگونی دلپذیر خوراکی های گیلان باید نشانه هایی از قدمت تمدن مردم کرانه های دریای خزر باشد.

بدون تعصب باید قبول کرد که گوناگونی خورشت ها در گیلان در سراسر وطن ما بی نظیر است و چنین خورشت ها را مادران ما از هیچ کتابی در نیافته اند بلکه حاصل قرن ها تجربه مردم با ذوق از همه مواهبی است که خداوند به خطه سر سبز و معتدل گیلان اعطا فرموده است.

دو سه غذای اصلی مردم گیلان یعنی تُرش تره، باقلا قاتوق، میرزاقاسمی با همه ی سادگی خود یک باره به وجود نیامد. باقلی قاتوق بهاره و پاییزه را زنان با سلیقه به تدریج و پس از آزمایش های متعدد به این پایه خوشمزگی رسانده اند.

چرا در باقلی قاتوق جعفری، گشنیز یا نعنا نمی ریزند؟ چرا به جای گوشت مرغ فقط تخم مرغ در آن می ریزند؟ چرا در مرغ تُرش به جای لپه نخود نمی ریزند؟

پاسخ همه این پرسش ها آن است که پدران و مادران ما در طول قرون در پی خلق بهترین و لذیذترین خورشت ها بوده اند، نیاکان ما از همه میوه ها، رستنی ها، پرندگان، چرندگان و آبزیان خوش مزه ترین خوردنی ها را برای مطبوع ساختن برنج در طی قرون متمادی ابداع کرده اند.

در ایران از بادنجان مسمای بادنجان، کشک بادنجان، قیمه بادنجان، هلیم بادنجان و دلمه بادنجان درست می کنند اما در گیلان گذشته از غذاهایی که نام بردم از بادنجان در فسنجان بادنجان، شش انداز بادنجان، ته بریان بادنجان، میرزا قاسمی، کال کباب، فسنجان سبزی و ورقه استفاده می کنند.

گیلانیان از همه ی رستنی ها گذشته از سبزی های متعارف که در میهن ما می رویند سبزی های ویژه منطقه همچون چوواش، خالواش، بابون انجیر، چوچاق و … در تهیه غذا یا تازه خوری استفاده می کنند. از باقلای معروف به باقلا مازندرانی به گونه های مختلف خام، خشک کرده، خیسانده در آب، پخته با چاشنی و خورشت استفاده می کنند.

از سیر و برگ آن، این گیاه بد بو و پر خاصیت که امروز از آن در دنیای متمدن و پیشرفته برای درمان بیماری ها و پیری استفاده می کنند خوردنی های خوشمزه چون سیرابیج، سیرقلیه و شیرین تره درست می کنند.

گذشته از فسنجان که با گردو تهیه می شود و اکثر هم میهنان آنرا دوست دارند و شادروان اشرف الدین حسین شاعر گرانمایه در وصف آن شعرها گفته در گیلان از گردو انواع و اقسام خورشت های خوشمزه تهیه می شود.

موتنجان (فسنجانی که با قیصی و کشمش درست می شه) شش انداز کدو حلوایی، شش انداز بادنجان، شش انداز خیار، کال کباب، زیتون پرورده، فسنجان سبزی، انار بیج همه خوراکی هایی هستند که باید با گردو تهیه شود.

غیر از قورمه سبزی که همه با آن آشنایند در گیلان نعنا قورمه، شوید قورمه و به قورمه هم پخته می شود.

از پرندگان مهاجر دریایی و جنگلی که بیشتر به منطقه معتدل کرانه ی خزر از شدت سرمای مناطق شمالی کره زمین پناه می آورند می توان از (چولی یا چوله) که کمی بزرگتر از گنجشک است که در اواسط پاییز به شمال کشور مهاجرت می کند یاد کرد که صید آن بسیار اسان است و در گذشته ها کشاورزان هزار هزار از آنها صید می کردند و به بازار عرضه می شد، همچنین اووشوم یا همان بلدرچین که کباب آن در گذشته مزه ی میگساران شب زنده دار بوده، پرنده ابیا که در زبان محلی به آن کوات می گویند و پرنده نوک دراز که به گیلکی به آن نیشک می گویند نام برد که همه گوشت بسیار لذیذ دارند و کبابی بسیار خوشمزه تهیه می شود.

قرقاول گیلانی (تورنگ) گوشتی خشک و بسیار خوشمزه دارد که می توان آنرا به صورت کباب پخت و یا در خورشت ها به جای مرغ و جوجه استفاده کرد. چنانچه همچون کشورهای پیشرفته با احداث اماکنی که پرندگانی مانند قرقاول و بلدرچین را به صورت تجاری پرورش و به بازار عرضه شوند هم به تولید مواد پروتئینی کمک شده و هم برای عده ای کار فراهم می شود و هم به اقتصاد منطقه خدمت شایانی خواهد شد و از همه مهمتر کمک به از بین نرفتن این پرندگان زیبا خواهد کرد.

در نقاط کوهستانی و جنوب استان گیلان کبک و تیهو فراوان است و مرال و گوزن نیز شکار می شود.

گوشت گراز وحشی اگر چه حرام است اما هموطنان مسیحی و اروپائیان مقیم ایران دوستدار مصرف آن هستند چرا که گوشت گراز گیلانی به سبب محیط زندگی و تغذیه آن بسیار خوشمزه تر از نوع نواحی دیگر است.

پرندگان مهاجر به انواع مختلف به منطقه سرازیر می شوند که مردم گیلان به مرغابی، خوتکا، چنگر بیشتر توجه دارند و واویشکای آب انار و گوشت مرغابی از خوشمزه ترین خورش های شمال ایران است.

کباب خوتکا بسیار مورد توجه هموطنانی است که زمستان به گیلان سفر می کنند، خورشت و واوایشکا که از آب انار و گوشت مرغابی و پیاز داغ تهیه می شود یکی از خورشت های فراموش نشدنی کرانه ی دریای خزر است.

دریای خزر لذیذترین ماهی های جهان را در آب های خود پرورش می دهد خوراک اکثر گیلانیان را تأمین می کند. گیلانیان نیز از این ماهی ها به صورت های مختلف تغذیه می کنند. سلیقه ای که آشپزان ماهر و کدبانوهای خوش سلیقه در تهیه و پخت ماهیان ابراز می داشته اند همیشه سختگیرترین خورنده ها را راضی می نماید.

ماهی سفید سرخ کرده، ماهی سفید تنوری (ماهی فیویچ) که معمولا شکم آنرا خالی کرده و از سبزی های خوش عطر و تنقلات شیرین یا ترش پر کرده و در تنور نانوایی می گذارند تا خوب پخته شود. ماهی شور که علاوه بر اینکه ماهی سفید را نمک سود می کنند ماهی های کپور و کولی و کولمه را نیز شور می کنند و مصرف می کنند، در شرق گیلان از کولی شور خورشتی تهیه می کنند با آب غوره و اندکی شکر که به آن (کولی غورابیج) گویند گذشته از اینها از ماهی به جای مرغ نیزبرای تهیه فسنجان و ته بریان استفاده می نمایند.

خاویار ماهی سفید یا هر ماهی دیگر (اَشپل) وقتی در تابه سرخ می شود بسیار لذیذ است، خاویار ماهی را هم شور کرده استفاده می نمایند. از خاویار تازه کدبانوهای هنرمند گیلانی با سبزی های معطر کوکو و املت دلپذیر تهیه می کنند به نام اشپل کوکو که بسیار لذیذ است.

تنوع خوردنی در گیلان بسیار است که من از همه آن خبر ندارم چنانچه تاکنون دوشاب پلو را نچشیده ام و یکی از خوراکی های بسیار خوشمزه انواع قلیه است که به صورت سرد یا گرم مصرف می شود که البته سرد آن از گرمش لذت بخش تر است.

شیرینی های بسیاری در گیلان تهیه می شود که معروف ترین آنها انواع حلوآ هست که حلوای دانه های پخته برنج است که به گیلکی آنرا پلا دانه حلوا می گویند و همچنین خکاره بیج که از آرد برنج و شکر تهیه می شود و همچنین رشته خشکار تر و خشک که در ماه رمضان پس از افطار مصرف می شود.

از آنجایی که نان خوراک دائمی مردم نبوده است و تهیه نان تا جنگ جهانی اول به صورت تفننی بوده است که معروف ترین نان ها نان لاکوی کوچصفهان، نان خشک شیرین کوچصفهان، نان برنجی سیاهکل و لفمجان، نان خلفه لاهیجان و نان گندمی لنگرود را می توان نام برد. زیتون رودبار که همه را به یاد زیتون پرورده می اندازدکه یکی از خوش مزه ترین چاشنی هاست.

گوناگونی اغذیه و شیرینی و نان ها نشان از تمدن بسیار قدیمی سرزمین گیل و دیلم است که بدبختانه اکنون مغلوب تمدن جدید و ماشینی زمانه شده است.

چنانچه به خوردنی های مناطق اقیانوسیه که از آشپزخانه های چینی، کره ای، ژاپنی، مالزیایی و پولینزیایی بیرون می آید دسترسی داشته باشید تصدیق خواهید کرد که از نظر تنوع و طعم و مزه به پای غذاهای شمالی نمی رسند.

گویا از سوی یکی از مقامات مهم دربار رژیم گذشته به مسئولان جهانگردی وقت توصیه شده بود که با کمک کدبانوان مطلع و آشپزهای ماهر و با تجربه رستوران هایی مجلل فقط برای عرضه غذاهای لذیذ سنتی منطقه شمال در مرکز و شهرهای مهم کرانه خزر ایجاد شود چرا که امروز بانوان دیگر وقت کافی برای آشپزی وقت گیر را ندارند و آن فرهنگ پر محتوای کهنسال آشپزی را باید به رستوران ها سپرد تا به خوبی حفظ شود و از یادها نرود، اگه به دیده انصاف بنگریم چنان رستورانی به مراتب از رستوران های چینی، هندی، ژاپنی و … جالب تر و جذاب تر خواهد بود.

با ایجاد چنین رستوران هایی گذشته از حفظ هنر و تنوع آشپزی شمالی، اکثر مسافران از صدها خوراک گیلانی خبری ندارند و تنها باقلاقاتوق و ترش تره و میرزاقاسمی را می شناسند با رغبت زیاد به همچین رستوران هایی روی آورده و یقینا مهمان خارجی استقبال بیشتری خواهند کرد.

اقدام به چنین عملی هم به صنعت توریسم و جهانگردی کمک خواهد کرد و به آن جاذبه ی تازه ای می بخشد و هم از نابودی فرهنگ تغذیه مردم گیلان که نشانه ای از یک تمدن بسیار قدیمی است جلوگیری خواهد کرد.

—————————————————————–

لنگ نویس:

1- برگرفته از کتاب گیلان نامه (مجموعه مقالات گیلان شناسی) مقاله از رحیم صفاری این کتاب در سال 67 توسط انتشارات طاعتی منتشر شد . که این مقاله برگرفته از جلد دوم کتاب است .

2- امیدوارم به غذاهای گیلان توجه بیشتری بشود که جزئی از فرهنگ کهن ایران هستند .

3- چطور بود ؟

4- مطلب بعدی گیلانشناسی اطلاعات کامل و جالبی در مورد نام یکی از وبلاگهای گیلک کوجود در وردپرس است ! {فکر کنم حدس زدنش سخت نباشد}

با سپاس کاوه گیـــــلانی

دلتان را خوش کنید که همه مثل شما فکر می کنند!

راستش این روزها حرف های عجیب و خنده داری در مورد مردم ایران و جنگ و گرامی داشت و … خواندم و شنیدم، راستش نمی دانم باید بخندم یا بگریم، مانده ام که این خلق چگونه به خود اجازه می دهند که همه چیز و همه کس را زیر سوال ببرند …

حرف از جنگ می زنند در حالی که خودشان هم می دانند که حرف هایشان ناشی از باد معده است و نه دیگر هیچ! فکر می کنند که اگر زمانی دوباره یک کشور به ایران حمله کند مردم به خاطر مشکلات حاضر برای دشمن فرش قرمز پهن می کنند و می گویند بفرمایید، ببرید و بخورید و … !

خجالت بکشید! مطمئن باشید حتی اگر وطن فروش هایی مثل شما این کار را بکنند امثال من سر شما را اول می برند و بعد به سراغ همان کسانی می روند که دلشان خوش است که ایران هم مثل افغانستان و عراق و … است!

به تاریخ نگاه کنید! اسکندر، اعراب، مغول، روس و … همه آمدند! آیا ایران رفت؟! باز هم می گویم خجالت بکشید! سوال من این است، اگر شما در خانه نشسته اید و یک محله با هم دست به یکی کنند و خانه شما را تصاحب کنند شما چه می کنید؟

می گویید بفرمایید من و خانواده ام به دستشویی خانه راضی هستیم، این خانه و امکاناتش مال شما! مطمئنن اگر ایستادگی کنید و برایتان این ایستادگی شیرین خواهد بود! پس جو گیر نشوید و کمی هم از در منطق نگاه کنید! وای به حال روزی که واقعیت ها انکار شود! نظر بدهید ولی حدودی برای حرف هایتان قائل شوید! اگر شما کودکیتان خراب شد، خانواده هایی بودند که الان نیستند، جوانانی بودند که رفتند و بر نگشتند، مادرانی بودند که در خواب برای آخرین بار فرزندانشان را دیدند … ای کاش کمی انصاف داشتیم، نمی دانم اگر این روزها را به خاطر نسپاریم چطور یاد آن همه جوان که بی ادعا رفتند را می خواهیم زنده نگه داریم، جوانانی که نه سردار بودند و نه الان پدر یا مادری دارند که برایشان شمعی روشن کند!

راستش فکر کنم با وجود تمام مشکلات حال حاضر اگر روزی این سرزمین مورد تجاوز قرار بگیرد، حرف دل مردم ترانه ای از قیصر امین پور خواهد بود!

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی، لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است، ما آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم
اگر دشنه دشمنان، گردنیم!
اگر خنجر دوستان، گرده ایم!
گواهی بخواهید، اینک گواه:
همین زخم هایی که نشمرده ایم
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم

—————————————————–

لنگ نویس:

1- خوشحالم که هنوز هم کسانی هستند که فراموش نمی کنند!

2- این مطالب نوشته شده توسط خودم هم بی ربط نیست به نوشته بالا ! {+ + +}

3- تولد وبلاگ مریم هم مبارک امیدوارم که همیشه موفق باشه

4- می دانم خیلی تند رفتم!

5- فکر نکنید که فقط نطق می کنم، یک بار در تاکسی شخصی گفت که شهید و جانباز فلان و فلان، کاری کردم که اسمش یادش بود، حزب اللهی هم نیستم ولی چیزهایی برایم ارزش است، یکی همین جنگ و خاکی است که خون خیلی ها ریخته شده تا حفظ شود!

6- کامنت ها را هم به زودی جواب می دهم

با سپاس کاوه گیـــــلانی

در باب بوی ماه مهر !

مدتی کوتاه در غیبت صغری به سر بردم ، خواستم مطلبی در باب گیلان بنویسم که حال هوای امروز از این امر جلوگیری کرد،  راستش آبجی کوچیکه امروز رفت اول راهنمایی و از همان اول تابستان تا ما  حرفی  می زدیم می گفت ، من دیگر بزرگ شده ام و به قولی راهنمایی رفتم و از این صحبت ها  … ما هم چون فرزند اخر است نازش را می کشیم و ذوق کشون نمی کنیم !  صبح  در راه محل کار کودکانی را دیدم که چشمانی پف کرده داشته اند ولی در نگاهاشان یک نوع رضایت دیده می شد که فکر کنم همه ما این حس را تجربه کرده ایم ،  حس وحالی دوست داشتنی که  همر کدام از ما خاطرات بسیاری در این باره داریم …

یادش بخیر وقتی اولین بار زنگ می خورد دوان دوان به سمت کلاس هجوم می بردیم تا بهترین جای ممکن را برای نشستن انتخاب کنیم وتازه اگر خوش شانس بودیم و پسر رئیس یا آقازاده ای سرزده نمی آمد و جایمان را غصب نمی کرد…

یادش بخیر که وقتی کتاب های جدید را می آوردند بویی می داد عجیب و البته دوست داشتنی {هر چند که خیلی ها هم از این بود بدشان می آمد}

یادش بخیر وقتی برای اولین بار می خواستیم خودمان را به معلم ها معرفی کنیم …

یاد شوخی های دوران مدرسه هم بخیر که البته بعضی اوقات جدی می شد و به عبارتی خر بیاورید و باقالی بار کنید !

به هر حال دوران شیرینی بود که یادش بخیر …

کمی در باب خودم !

روزهای سختی است و بود و شاید هم باشد ولی خوب چه می شود کرد ، تا بوده همین بوده ، مهم این است که کم نیاورم و همین ، از همه دوستان عزیز هم متشکرم که به من دلداری دادند ، نمی دانم با چه زبانی تشکر کنم . فقط امیدوارم که روزی بتوانم این همه محبت صادقانه را جبران کنم.

———————————————–

لنگ نویس:

1- اول مهر تولد رضا عظیمی بود که من هم به نوبه خودم بهش تبریک می گم، امیدوارم همیشه موفق باشه و زندگی با عزت داشته باشه.

2- اتفاق جالب این روزهای وبلاگ من کامنت سعید جعفرزاده با همای بود، مطلبی رو که در مورد کنسرتش نوشته بودم خونده بود، حالا شاید هم خودش نباشد ولی دل کوچکم خوش است که خودش خوانده و نظر داده.

3- باز هم معذرت و تشکر از همه شما دوستان عزیز

با سپاس کاوه گیـــــلانی

بدون عنوان !

نشد !‌ فقط همين !

چيز ديگه اي هم كه مي تونم اضافه كنم حالم از خودم به هم مي خوره !‌

به دليل كمبود جنبه و اعتماد به نفس و تنفر از شخصيت بي در و پيكر و بيخود خودم ،‌يه مدت نمي نويسم ،‌با عرض معذرت !

از همه خجالت مي كشم ، پدر،‌مادر و …