باز آمدم چو عید نو …

با سلام به همه دوستان عزیز خودم

غیبت طولانی داشتم، دلایل زیادی داشت که یکی از مهترین دلایلش فوت ناگهانی یکی از دوستان عزیزم بود و دلیل دیگه هم تغییر محل کارم. به هر حال فقط می تونم بگم که شکر خدا هنوز زنده ام و زنده بودنم خواریست به تنگ چشمی نامردم زوال پرست !

مطلبی که در ادامه می خونین رو هفته پیش نوشته بودم ولی فرصت پیدا نکردم که بذارمش و حالا …

به هر حال معذرت می خوام که یه مدت نبودم، می دونم که تعدادی از خواننده هام رو از دست دادم ولی دوباره بر میگردم به روزهای خوب لابدان . راستی یه نکته جالب توی اتاق کار جدیدم اینه دقیقا بغل گوشم یه لابدان لونه داره! یه جورایی هم اتاقیه منه ! واما شرح حال من در روز …

نوشتن در این مورد خیلی سخته… این دفعه بر خلاف گذشته سعی می کنم مقدمه چینی کنم… در مورد یکی از بهترین آدم هایی که فکر کنم توی عمرم دیدم…اون دیگه کنار ما نیست…

پنج شنبه یه سیمکارت ایران ول گرفتم و شروع کردم به سر کار گذاشتن بچه ها، یکی از اون هایی که حال داده بود سر کار گذاشتنش حاج مجتبی خودمون بود. خلاصه مجتبی چند تا فحش خورد از من و نفهمید که کی سر کار گذاشتتش. بعد از ظهر جمعه بین خواب و بیداری بودم که موبایلم زنگ خورد، نگاه کردم دیدم مجتبی است گفتم می خواد بگه که آره من فهمیدم تویی و از این حرف ها… چند تا زنگ خورد جواب ندادم بعد یه پیامک فرستاد که جان کاوه جواب بده کار مهمی دارم. باز هم من بی خیالی طی کردم گفتم زرت، فکر کردی! خلاصه نمی دونم چی شد که جواب دادم…

مجتبی: سلام

من: سلام ره ! خوبی؟

مجتبی : کجایی ؟ { یه استرسی توی صداش بود}

من: خونه! می خواستی کجا باشم!

مجتبی: علیرضا مرد!

من: کی ؟ { انگار که یه سطل آب یخ ریخته بودن روم}

مجتبی: داداش محمد رضا…

من: چطور؟ مجتبی شوخی بیخود نکن، میام سروتهت رو یکی می کنما! احمق!

مجتبی: نه به خدا دیشب تو خواب سکته کرد!

زنگ زدم به محمد رضا {برادر دوقلوی علیرضا، محمد رضا همکار و دوست صمیمی من}، شوکه شده بودم، یه بغضی گلوم رو گرفته بود وحشتناک…

من: سلام ممی !

محمد رضا: سلام

من: این مجتبی چی میگه ؟

محمد رضا : آره اتفاق افتاد…

من: آخه چرا…

زنگ زدم به چند تا از بچه ها که بریم خونه محمد رضا سریع آماده شدم، میلاد{از همکار های شرکت و دوستان قدیمی من و محمد رضا  و هم کلاسی علیرضا} با من بود. توی راه بی اختیار اشک از چشمام جاری میشد. باور نمی تونستم بکنم. توی راه داشتم به علی فکر می کرد. چند روز پیش فلکه گاز دیده بودمش که نون و تخم مرغ دستش بود، بهش گفتم علی شدی نون ور خونه ها ! وقتشه …

محمد و علی بچه شیراز بودن و پدرشون هم آبادانی بود که بند توی گمرک کار می کرد و چند ماه به چند ماه می یومد خونه . همیشه علی من رو به خاطر اب و هوای رشت سر به سر می ذاشت و اگه می رفت بازار چیزی که می خواست پیدانمی کرد می گفت، آخه این هم شهره که شما دارین و من هم تهدیدش می کردم می گفتم: ره ، درست صحبت کن… خلاصه همیشه این جمله رو می شنیدم که می گفتن همیشه خوب ها زود تر میمیرن … مسخره می کردم  می گفتم یعنی چی این حرف . ولی توی راه داشتم به این جمله فکر می کردم که عین حقیقت بود. علی واقعا خوب بود ! اهل هیچ چیزی نبود و هیچ حاشیه ای توی زندگیش نداشت! تنها عشقش موسیقی بود و کامپیوتر ! چند ماهی می شد که یه گیتار الکتریک جدید خریده بود و حسابی تمرین کرده بود… حتی با محمد رضا چند تا آهنگ هم ضبط کرده بودند… همین طور که توی ذهنم داشتم خاطرات رو مرور می کردم، خودم رو جلوی خونشون دیدم… بابک و نوید { از دوستان و همکلاسی های قدیم همه ما} اونجا بودن، هومن هم بود . گفتم بچه ها چی شد؟

بابک : میدونی که علی از بچگی فشار خون داشت، شب خوابید و صبح دیگه بلند نشد…

من: پدرش کی میاد؟

بابک: دیشب ساعت 3 رسیده بود ولی علی رو بیدار ندید.

من: خدای من … { پدرش اتفاقی بعد از چهار ماه اومده بود}

من: محمد کجاست؟ پدرس کجاست؟

بابک: رفتن پزشک قانونی که نذارن کالبد شکافی کننش…

من: مادرش کجاست؟

بابک: بالا توی خونه…

نمی تونستم برم چشم تو چشم مادرش نگاه کنم، رفتم یه گوشه نشستم شروع کردم به گریه کردن. واقعا سخت بود… علی تاره کارشناسی قبول شده بود و حسابی داشت درس میخوند که یک ضرب بره  ارشد ولی زمونه بهش مهلت نداد…

بچه ها کم کم رسیدن داشتیم حرف میزدیم که محمد و پدرش هم اومدن… پدرش شکسته بود. اقا کمال واقعا شکسته بود… می گن غم جوون خیلی سخته… راه می رفت و گریه می کرد….

محمد هم همین طوری…بعد از یک ساعت رفتیم همه که آماده بشیم برای مراسم ختم فردا…

توی راه برگشت همش داشتم به همین فکر می کردم که چه زندگی مسخره ای داریم… برگشتم به بچه ها گفتم اگه من بمیرم و صد نفر رو بیارین شاید شصت نفرشون بگم مرد که مرد! بهتر ولی علی این طوری نبود هر صد نفر از مردنش افسوس می خوردن…

بیشتر از این در این مورد نمی تونم بنویسم.

———————————————————

لنگ نویس:

1-     بدقولی هام رو به زودی جبران می کنم.

2-     خیلی کامنت بدون جواب دارم { یکی بهم کمک کنه جوابشون بدم}

3-     واقعا دلم تنگ شده بود برای اینجا

4-     یکی از اتفاقات این مدت هم ضرب دیدن مچ دستم بود که هنوز هم درست کار نمی کنه !

5-     راستی اتفاق جاب این بود که روز هفتم علی زیر یه ساختمان در حال ساخت با هاب {یکی از مردان نیک روزگار} واستاده بودیم، چند قدر جابه جا شدیم و درهمون لحظه آچار فرانسه ای بزرگ از بالای همون ساختمان اودم رو جای قبلیمون! و همون لحظه احساس کردم که واقعا مرگ چقدر نزدیک همه ماست!

10 پاسخ

  1. من در قبال این اتفاقات معمولا حرف چندانی برای گفتن ندارم.
    خوبه که دوباره برگشتی
    قربونت

  2. سلام.بله منم فکر کنم طراحش مدش اهل همون شهر بوده.
    تسلیت می گم.
    چه عجیب و غیر منتظره این خبر را گرفتی😦
    الطاف دوستانه دیگه !

  3. نه ما فسون نه مهر جادوکرد نفرین به سفر که هرچه کرد اون کرد.
    کاوه جان در غم خود من رو شریک بدان برادر از دست دادن دوست سخته و سخت از اون اینکه ببینی مادر و پدر دوستت هم اونطور داغون شدن . به هر حال اون رفت و فکر نکرد که برای خوردن یک سیب چقدر تها ماندی .
    مسعود قربونت برم، کاملا درست میگی …

  4. سلام به کاوه ورد پرسی
    خوبی؟ تسلیت می گم. ایشالا غم آخرت باشه. خیلی سخته.

    می بینم که حسابی تحویل و تحول داشتی!! کار و خونه و … همه چی رو نو کردی جوون. ایشالا دلتم خونه تکونی کرده باشی و هیچ زنگاری رو قلبت نباشه. زندگی همینه دیگه… باید ساخت.

    خوشحالم که برگشتی. بنویس برامون.
    شاد ببینیمت.
    سلام آبجی نجمه گل گلاب
    خوبی ؟
    دوست جونت چطوره ؟
    متحول که شدم اساسی😉

  5. سلام کاوه جان
    تسلیت میگم عزیز، غم آخرت باشه.
    قربونوت عمو جون

  6. ah…lanat be in zendegi….manam modat hast halam badeh o ghalbam dard mikone o nemidoonam chera hese khoobi nadaram…
    kheili badeh, chi begam khob?….
    چه میشه کرد…
    چنین است رسم سرای فریب ، فرازش فراز و نشیبش نشیب

  7. درود بر شما
    اگر چه این پست درباره خبر ناگوار و بسیار ناراحت کننده درگذشت دوست گرامی تان بود و من بسیار ناراحت شدم و به شما تسلیت میگم
    ولی از آنجایی
    تا شقایق هست زندگی باید کرد
    آمدن شما رو به فال نیک می گیرم و از این بابت هم بسیار خوشحالم🙂
    امیدوارم همواره تندرست و پیروز باشید
    روزگار به کام
    لطف داری مهران عزیز

  8. برو بالا سر جنازش بش بگو رضا ميگه بيا جاها عوض زود پاشو بينم وقت نداره ! 🙂
    نمی کنه ! من بهش گفتم گفت جام خوبه !

  9. […] تصاویر را چند ماه پیش گرفتیم ، در روزی تلخ […]

  10. […] صبح دیگر بیدار نشد. این تصویر متعلق به علیرضاست که در  اینجا درباره اش کمی نوشته بودم . چهره اش را نگاه نکنید که کمی […]

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: