توی آسمون ها دنبالش بودم روی زمین پیداش کردم!

اتفاقات جالب این هفته همچنان ادامه داره، باور نمی کنین؟ این پست رو حتما بخونین…

چند روز قبل توی تاکسی نشسته بودم، گوینده رادیو داشت یه داستان در مورد ماده گرگی رو می خوند، از داستان خیلی خوشم اومد، چون مسیر بدون ترافیک بود فقط ده دقیقه از داستان روشنیدم، خیلی دلم سوخت چون تازه به جاهای حساس رسیده بود…

از ماشین که پیاده شدم رفتم کارم رو انجام دادم، به چند تا کتاب فروشی رفتم و همون تیکه از داستان رو می دونستم تعریف می کردم و می گفتم آقا داری این کتاب رو ؟ یکی دو تا کتاب فروشی که خندیدن بهم و گفتن نه ما نشنیدیم و …

یه کتاب فروش گفت من ندارم، اسم کتاب رویای یک ماده گرگ نوشته چنگیز آیتماتوف نویسنده اتحاد جماهیر شورویه که البته قرقیزستانیه!

من نا امید شده بودم از پیدا کردن کتاب، گفتم می رم نمایشگاه کتاب تهران و بالاخره پیداش می کنم! داستان پیدا کردن این کتاب هم خوندنش خالی از لطف نیست، پس با من باشید تا ببینید که چی اتفاقات جالبی افتاد :

دیروز رشت بارون گرفته بود من از کلاس پیاده رفتم سمت خونه، رسیدم زنگ رو زدم دیدم کسی خونه نیست، دست کردم توی جیبم دیدم کلید توی جیبم نیست، کیفم رو گشتم دیدم ای دل غافل کلید رو توی ساک باشگاه جا گذاشتم و…

گفتم یه زنگ بزنم ببینم اهل هانه کجا هستند؟! دیدم ای دل غافل همراه اول موبایل بنده رو به دلیل پرداخت نکردن بهدی از شبکه خارج کرده! فکرش رو بکنین که بارون ریزه ریزه، موبایل قطع، شکم گرسنه و …

رفتم سر خیابون از یه مغازه کارت تلفن خریدم برای اولین بار خواستم از خدمات مخابرات شهری استفاده کنم! رسیدم به فلکه گاز اولین تلفنی که برخورد کردم بیسیم بود! البته نه اون جور بیسیم بلکه گوشی تلفن رو کنده بودند!

رفتم بالاتر دیدم بعـــــــله یه خانمی مثل اژدها افتاده روی تلفن و داره دل میده و قلوه می گیره! چند دقیقه موندم تا خانم فکش خسته شد و از شاخ محبت رو کشید و رفت!

کارت رو وارد دستگاه کردم، همون طوری که از کارت های اعتباری بانکها استفاده می کردم! دیدم نوشته سال اتحاد ملی انسجام اسلامی ! گفتم زکی، این که مال پارساله! درهمون لحظه تلفن گفت، کارت شما غیر مجاز می باشد، من هم چند باری کارت رو در آوردم و جازدم ولی باز هم کارگر نیفتاد!

پس گفتم شاید کارتش خرابه یا تلفنش با کارت من مشکل داره یا همون جمله معروف که تلفن مذبور عشقی کار می کنه در انتخاب کاربرها!

رفتم جلوی دانشگاه علوم پایه، اونجا سه تا تلفن کنار هم هست من هم ذوق کردم از نوع درازگوشی! گفتم دیگه یه تلفن سالم که پیدا میشه، دیدم اینجا نوشته روی نمایشگر تلفن: روز بیست فروردین روز ملی فن آوری هسته ای گرامی باد! بار هم خنده ام گرفت، ولی باز این یکی به روز تر بود!

این جا هم تلفن همون فحش قبلی رو داد که حاجی کارتت غیر مجازه! چند دقیقه کلنجار رفتم دیدم یه پیرزن اومده پشت سرم و گفت :

زای جان چی کودندری ؟ ( بچه جان چی کار داری می کنی ؟)

+ هیچی حاج خانم جان من ا کارت تازه بیم ولی مره گه که می کارت غیر مجازه! ( هیچی حاج خانم جان من این کارت رو تازه خریدم میگه بهم این کارت غیر مجازه!)

بیدینم تی کارت! ( ببینم کارتت رو)

+ من فکر کنم ا تلفن خرابه! ( فکر کنم این تلفن خرابه)

نه رای من هر روز ا تلفن امراه زنگ زنم ( نه من هر روز با این تلفن زنگ می زنم)

+ خراب بسته د مار! ( خراب شده دیگه مادر جان)

زای تی کارت بیدینم! ( پسر جان کارت رو بده ببینم)

+ بفرما خانم دکتر ( مشخصه )

ره آخه تو مگه سوات ناری؟ کارت برعکس بنایی! تی کارت واگردان! ( با حالت خاصی گفت، پسر مگه تو سواد نداری کارت رو برعکس گذاشتی! کارت رو برگردون)

+ آخه من عابر بانک کارته اتو نهم! ( آخه من عابرر بانک رو اینطوری استفاده می کنم)

خلاصه تابلو شدم اساسی! تلفن کناری خالی شد و حاج خانم رفت اونجا زنگ بزنه، من هم که موفق شدم طرز کار تلفن رو یاد بگیرم شروع کردم به زنگ زدن به اهل منزل! سریعترین شخصی که می تونست بیاد خونه و کلید داشت خواهرم بود که نیم ساعت طول می کشید…

گفتم چی کار کنم؟! ساعت رو نگاه کردم دیدم که ساعت 6 شده گفتم یه زنگ بزنم به بانو و ببینم کجاست؟ گفت داره میره کلاس زبان، من هم در عرض جیک ثانیه خودم رو رسوندم سبزه میدان! به بانو گفتم که بریم به مناسبت موفقیت های پیاپی در این مدت کلاس رو بیخیال و بریم شام مهمون من پیتزا بزنیم! اون هم از خدا خواسته به قول خودش اغفال شد و رفتیم پیتزا حاتم ( جای همه خالی پیتزا نوش جون کردیم) تقریبا دو ساعت با هم بودیم تا اینکه وقت تموم شد و رسوندمش تا خونه و خودم هم تصمیم گرفتم که برم خونه!

توی مسیر راه موقع برگشت سیستم صوتیم رو به راه انداختم، از توهم که اومدم بیرون دیدم سبزه میدانم! نزدیک سبزه میدان یه کتاب فروشی هست که من بیشتر کتاب هایی که خوندم رو از اینجا خریدم! این کتاب فروشی فرقش با بقیه کتاب فروشی ها اینه که دست دوم می فروشه و قیمتش هم خیلی خوبه ! تازه بیشتر کتاب هایی هم که داره قدیمیه و خوبیش اینه که سانسور نشده! خیلی از کتاب هایی هم که اینجا خریدم دیگه چاپ نمی شه!

یک ماهی بود که نرفته بودم پیشش، رفتم و شروع کردم به گشتن بدون هدف بین کتاب ها! یه سری کتاب بود از زندگی نامه بزرگان مثل داستایوفسکی، رازی، ادیسون، رافائل و … کنارگذاشتم بعد ناگهان چشمم افتاد به یه چیزی که توی آسمون ها دنبالش بودم! کتاب رو کشیدم بیرون! دیدم خودش بود! رویای یک ماده گرگ !

کتاب ها رو برداشتم و رفتم پیش صاحب کتاب فروشی و گفتم : من خیلی وقت بود دنبال این کتاب بودم، فروشنده با کمال تعجب گفت : این کتاب هایی که برداشتی حکایتی داره!

چطور مگه ؟

+ این کتاب رویای یک ماده گرگ رو چند روز پیش یکی آورد من نخریدم، چند بار اومد و گفت تورو خدا به پول احتیاج دارم و من خریدمش، تا اینکه امروز خودت اومدی و …

عجب! ( من هم داستان خودم رو تعریف کردم)

+ اون زندگی نامه ها رو هم که برداشتی، دو روز پیش یکی اومد و گفت همه رو بذار کنار برام میام می برم! این مجموعه تقریبا بیست عدد کتاب بود! من دوروز گذاشتم کنار نیومد دوبار برگردوندم به بخش حراجی! امروز اومد دید که گذاشتم اینجا ناراحت شد و یک کتاب دیگه خرید! البته من بهش گفتم که دیر اومدی و …

خلاصا خداحافظی کردم و با شادمانی تموم با دمم گردو شکستم و رفتم خونه! نکته اخلاقی این خاطره هم کاملا مشخصه فکر کنم!

—————————————————-

لنگ نویس:

1- داستانش خیلی جالبه، سه تا داستان در کنار هم میره جلو، اسم اصلیه کتاب چوبه دار، که مترجمی که از روسی به فرانسه ترجمه کرده اسمش رو گذاشته رویای یک ماده گرگ و چون این کتاب از فرانسه به فارسی ترجمه شده همین اسم رو گذاشتن براش، مترجم کتاب هم محمد مجلسیه!

2- هنوز برام جای سواله که چرا صورتی وبلاگش رو کشت!

3- کلی پست آماده کردم در مورد غذاهای گیلانی کم کم می ذارم براتون!

4- توی پست بالا هر جا + دیدید شخص روبه روی منه و – خودمم!

5- چرا این کارت ها تلفن برعکس کارت عابر بانکه؟!

6- از امروز مدودف جانشین، پوتین ( چهره محبوب من در سیاست و ورزش) شد! حتما یه پست در مورد پوتین می نویسم!

15 پاسخ

  1. نکته اخلاقی :
    از هرچی بگذریم خوردن پیتزا توی یک روز بارونی در کنار یار به چیزه دیگس، خوش به حالت …… دلمان خواست، فعلا اینجا بارون نمیاد 🙂
    از نکته سنجیت سپاسزارم عمو هوشنگ عزیز…

  2. اه، حالا واقعا کارت تلفن برعکس کارت عابره؟
    بعدش جدی پوتین سیاستمدار محبوبته. خوب زیادم فرقی نکرده بازم همه کاره خودشه دیگه فقط سمتش شد نخست وزیر
    اولین جواب آره ، دومی هم آره حتما در موردش می نویسم 😉

  3. سلام
    چه قدر جالب بودن اين اتفاقات .اميدوارم هميشه چيزايي كه تو اسمون دنبالش مي گيردي رو زمين بيابي مثل همين مورد كتاب كه تقريبا راحت بوده پيدا كردنش .
    راستي از دوستت صورتي خبر دار شدي؟
    مطمئني هر جا – گذاشتي خودتي !!!( – زای جان چی کودندری ؟ ( بچه جان چی کار داری می کنی ؟) )
    كارت تلفن باحالي بوده با اون پيغام هاش!…
    هميشه اتفاقات جالب و خوب داشته باشي .
    شاد زي
    سلام نسرین خانم، خوبی ؟
    از صورتی بی خبرم…
    حالا گیر نده دیگه 😉
    سپاس از دقتت .
    شما هم شاد باشی و برخوردار از خواسته

  4. فکر می کنم خوندن سبک ناتورالیسم رو مخت اثر گذاشته 😀
    من عاشق این جور رمانا هستم، یادت باشه خوندیش یه خلاصه ای چیزی ازش بذار، راغب شدم !
    بد جور اثر گذاشته 😉
    حتما تموم کردمش می نویسم در موردش

  5. اون کتابفروش محترم آقا رضا است. آره دورانی داشتیم ما. با این نوشته خیلی حال کردم. مخصوصا چون دور هستم از شهر محبوبم.
    درود به همشهری عزیز
    آقا رضا جلوی پاساژ بزرگمهره، مرد خیلی خوبیه، من این کتاب هارو فردیس گرفتم نبش سبزه میدون، حالا شاید اسم این آقا هم رضا باشه. خیلی خوشحال شدم که تونستم ببرمت تو حال و هوای رشت…

  6. سلام
    در مورد اون كتاب بنويس ببينيم موضوعش چيه؟
    شاد زي
    سلام دوباره
    به روی چشم حتما می نویسم

  7. آی کیو …انقدر به عضله هات رسیدی مخت وا رفته ..یه نگا می کردی روی کارت یه فلش کوچیک کشیده سمت چپش…از همون طرف باید وارد دستگاه کنیش..طوری که فلش رو به بالا باشه و بتونی ببینیش.

    این سیریش بودنت نذاشته مثل من آدم بدبختی بشی
    آره البته بعد از دادن سوتـــــی دیدم که روش کشیده 😉
    تو خیلی هم خوشبختی داش رضا نیمه خالی رو بیخیال، هر انسانی در بد ترین حالت هم نیمه پر داره توی زندگیش!

  8. سلام ناز خوبی . تی جان ره بیمیرم زای . خانم صالحی بهت سلام رسوند اصاصی گفت یه ماچ آبدار بوکونمت یه خواهش دارم یه ذره از داستان های اونو تو وبت بذار لطفا (( اگه نذاشتی میدونی که اومدی شرکت به چک و لقد می گیرمت بعدا عکس منو بذار تو وبت بچه ها فیض ببرن )) به دوستات هم بگو من دارم عضو ورد پرس می شم مخصوصا به شیخ شیوخ . چی . واسه چی . آها منو یاد یه بنده خدایی میندازه خودت می شناسیش که >> دیگه دارم چرت و پرت می گم بهتر شاخ محبت رو بکشم بای <<
    این مسعود مظلوم متاسفانه کارآموزم بود که نتونستم آدمش کنم! البته الان دیگه یه جورایی کارمند شده! جو گیر شده شما ببخشینش! اون خانم صالحی هم منشی شرکته که مصیبتیه واسه خودش! در موردش می نویسم حتما!

  9. اون شکم گرسنه از همه بدتر بوده!!!
    تو به حرفای خانومه گوش دادی؟!!!!

    روز پر ماجرایی داشتی!
    آخ گفتی ، شکم گرسنه! آره البته بیشتر خوردم ! 😉 البته سانسور هم کردم 😀

  10. بعد از خودم بهترین خاطره نویسی که دیدم تو بودی! :دی
    در مورد مخالف بودن کارت تلفن با عابر پیاده دلیل اینه که اول از همه مشخص بشه که عابره یا تلفن! بعدش این که اگر تو بیس همدیگه برن مشکل به وجود میارن(اگه اشتباهی این بره تو اون مشکل دار میشن! یکم بی ادبی شد!)
    این پیتزا حاتم هم جای خوفی شده ها… چند روز پیش با بچه ها رفتیم… خیلی حال داد… البته نه مثل تو…
    قشر کتاب خوان مورد احترام بنده هستن…! :دی
    موفق باشی …
    در مورد خط اولت که مطمئنن تو بهتر می نویسی البته نه از من چون من چرک نویس می نویسم نه خاطره 😉
    ُنکته جالبی گفتی در مورد کارت که فکر کنم تحت تاثیر آخرین پستته D: !
    ها پیتزا حاتم هم جای خوبیه ، میز 26 بشین خیلی دنجه!
    دمت گرم 😉

  11. درود دوست خوبم راهنمایی های شما بدردم خورد ولی چم تا راهنمایی می خواستم یکی اینکه چه جوری برای اونایی که واسه شما نظر گذاشتن شما هم نظر میذارید.بعد rss که استفاده می کنید مثل اخبار ورزشی و اخبار علمی که استفاده می کنید چه جوریه من تو ازرک رفتم می خواستم استفاده کنم ولی جالب در نیومد.

    شما خیلی بروزید من اگه سه روز نیام وبتون کلی مطلب جدید اضافه کردید
    سپاس
    درود به دوست عزیز و جدید وردپرسی، جوابت رو که علیرضا جون داده، در مورد به روز بودن هم اینجا رابطه مستقیم داره با زندگیمو یه جور ثبت واقعه برای منه، هر کس یه طور وبلاگ نویسی می کنه، ما هم این مدلی کار میکنیم 😉
    خوشحال شدم 😉

  12. سلام و اینا حاج آقا …
    یه روزایی این جوریه .. به هرچی فکر کنی تا شب هی همون پیش
    می آد .. جلوت سبز می شه .. فکر کنم به آلفا بر می گرده .
    سلام
    این آلفا که وگفتی یعنی چه ؟!

  13. فکر کنم باز کاوه جان دپرس شده…
    واسه همین خودم جواب جناب omidaneh رو میدم!
    omidaneh جان واسه سوال اولت: وقتی وارد وردپرس شده باشی (یعنی لاگین کرده باشی) کنار هر کامنت یه آیکن مربع شکل کوچولو هست که اگه کرسر موست رو روش ببری یه تول تیپ (توضیح) میاد و نوشته ویرایش نظر، روش کلیک کن… اون نظر توی یک ادیتور متن باز میشه و میتونی هرچی میخوای بهش اضافه کنی و یا به عبارتی پاسخ کامنت رو بذاری و بعدش هم روی ذخیره کلیک کن، همین!… اگر اون آیکن رو پیدا نکردی برو داخل میز کار وبلاگت و وارد قسمت دیدگاه ها بشو و اونجا روی اسم کامنت گذار کلیک کن تا وارد قسمت ویرایش اون کامنت بشی و بعد مراحل بعدی که گفتم…!
    واسه سوال دوم هم باید اول یک خوراک خوان داشته باشی و یک سری خوراک های مورد علاقه ی خودت رو توش به اشتراک بگذاری… بعد این خوراک های به اشتراک گذاشته شده یه لینک دارن که باید اون لینک رو کپی کنی و وارد قسمت ویجت(ابزارک) های وبلاگت که تو قسمت نمایش موجود هست بری…
    و در اونجا ویجت RSS رو اضافه کن و اون لینکی رو که کپی کرده بودی رو وارد کادر متن مربوط کن و روی تغییر دادن کلیک کن و بعد از اون روی برزورسانی… به همین سادگی، به همین خوشمزگی…!
    ثواب کمک به جناب omidaneh برسد به روح کاوه ی عزیز… :دی
    موفق باشی …
    دمت گرم که این همه به فکر منی 😉 خدا حفظت کنه علی رضا جان 😉

  14. سلام
    ایول بسیار لذت بردم.
    سلامت باشی.
    خوشحالیم که اسباب اذت شما رو فراهم کردیم 😉

  15. عجب کتاب جالبی بوده است که باعث شده یک پیتز ا خو ری رمانتیک در هو ای بارانی داشته باشی راستی اگر حو صله داشتی آدرست را به من بده تا کتابهایم را بر ایت بفر ستم و ر و یش بنو یسم تقدیم به کاوه و با نو
    سلام تورج جان
    حتما می دم، باعث افتخاره برام

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: