آخرین نامه یک سربازشهید در زمان جنگ…

نامه ای که پایین می خونید ، آخرین نامه پسر خاله منه که زمان جنگ سرباز بود و متاسفانه شهید شد . آرپی جی زن بود . قرار بود بعد از سربازی ازدواج کنه که … نامزدش سه سال پیش تازه ازدواج کرد ….

حضور با سعادت مادر و دیگر خانواده ام سلام

پس از عرض سلام، سلامتی همگی شما را خواستارم و امید آن را دارم که حال شما خوب و همگی صحیح و سالم باشید. باری اگر از حال و احوال اینجانب فرزند خود اصغر {این تیکه نامه قابل خوندن نبود}

منظور از نوشتن این نامه این بود که از حال و احوال اینجانب شما را باخبر سازم و آدرسم را برای شما بنویسم ولی چون این گردان مثل کولی ها همیشه در حال جابه جا شدن است، هر روز یک نوع آدرس دارد و اگر شما ها نا مه بدهید خیلی دیر به دست ما میرسد، راستی اگر دوباره مرخصی ها لغو نشود تا یکماه دیگر به مرخصی خواهیم آمد، یعنی حدود 20 عید. این نامه را بوسیله یکی از دوستانم به نام علی ابراهیم پور که بچه لنگرود است برایتان فرستادم. علی اینجا به من می رسه چون چند ماه پایه خدمتش بالاتره و تیربارچی دسته ماست. اگر آمد نامه بهروز یا دیگر بچه ها افشین، سامان هر کدام را بگو که بهش بدن. واقعا پس باحالیه. مامان من مدتی است که پولم تمام شده چون مقدار پولم را از علی آباد یکسره خرج کردیم تا عجب شیر و تا مریوان چند روزه که اینجا رسیده بودیم اصلا مقدار غذایی نداشتیم. مجبور بودیم در تمام مدت با پول خودمان، خودمان را سی ر کنیم. الان هم مقدار غذا به علت زیاد بودن نفرات کم است. چه باید کرد….

کرد های این منطقه هر وقت برویم ده مقداری نان به ما می دهند ولی اگر فرمانده ما بفهمد پوست سرمان را می کند. جایم خوب است ناراحت نباش. حال پدرم که حتما خوب است، سلام من را هم بهش برسان کارش معلوم نشد . حال بچه ها  محمد، مکی{میکاییل} پرستو چطوره ؟ حال بهروز، سیروس، شاهپور حسن و زنش، دایی اسماعیل خاله فخری، محمد آقا – خاله عذرا، سیروس، افشین، امیر، ساسان، داریوش به خصوص مادر افشین خوبه ؟

سلام مرا به همگی برسان {دوخط اینجا هم قابل خواندن نبود، فکر کنم اصغر دنبال کسی در گردانشان می گشت ولی پیدایش نکرده بود} گردان تکاورری آنها ثابت تره، هر چه پرسیدم گفتند نمی شناسیمش- مامان جان آخر فراموش نکن که اینجا گدای شب حجته نشستم، به امید دیدار هر چه زودتر شما

نامه را 18/12/1366 نامه را نوشتم، تا سه روز دیگر علی به مرخصی خواهد آمد.

آدرس این نیست، از آورنده نامه بگیرید. تحویلش بگرید فراموش نکنی!

کردستان-مریوان-لشکر 23 نیروهای مخصوص-گردان798 کماندو-گروهان دوم اصغر**** تکاور تنها !

———————————————

لنگ نویس:

1- همه میگن رفتار من شبیه اصغره ! از اصغر تشیع جنازه اش فقط یادمه….

2- این نامه رو موقع اسباب کشی پیدا کردم! دختر خاله ام هم وقتی دید یه طوری شده بود…

3- دلم گرفت وقتی خوندمش و فهمیدم که اصغر بعد از این نامه نیومد دیگه…

4- به کامنت ها به زودی جواب می دم!

با سپاس کاوه گیــــــلانی

Advertisements

حرفی در باب حماقت های عبدالمالک ریگی

ای احمق ! عبدالمالک ! تو اسم خودت رو می ذاری مرد ؟ خجالت نمی کشی ؟ آخه بیشعور اگه اون جوون های بدبخت کسی رو داشتن یا اگه مهم بودن که لب مرز خدمت نمی کردن ! فکر می کنی که چی ؟! کسی دلش به حال اون جوون ها می سوزه ؟

به خدا نه ! اخه بی انصاف یه کم فکر کن به حال اون مادری که شب تا صبح نمی تونه بخوابه ! میگی همراه مردمی ولی مردم رو می کشی ! هب حساب چی ؟ چیرو می خوای ثابت کنی ؟ فکر می کنی فردا بری توی میدون شهر رو داد بزنی که عبدالمالکی زیر پات نقل و نبات میریزن ؟ همرا مثل یه سگ می کشنت ! مادر های همون شهر می کشنت ! اگه شرف داشتی میرفتی مثل مرد می جنگیدی ! اگه عرضه داشتی می رفتی دوتا آقازاده رو گروگان  می گرفتی !

تف به تو امثال تو که فکر می کنن از مردمن ولی مردم رو می کشن ! هر چند که می دونم باز هم میری و سرباز های بیگناه رو میگیری و به قول خودت اعدام انقلابی می کنیشون ولی مطمئن باش که با این حماقت ها فقط لعنت مردم پشت سرته !

———————————————

لنگ نویس:

1- الان تو بالاترین دیدم که دو تا سرباز رو کشته ، خیلی حالم گرفته شد. چون سال پیش همین روزها همین آشغال ها یکی از دوستای من که اونجا سرباز بود رو کشته بودن!

با سپاس کاوه گیـــــــلانی

در باب اعدام و اعدامی !

این روز ها باز هم داستان اعدام و اعدام بازی گل کرده! که بله دارن 30 تا انسان رو اعدام می کنن و ایهاناس مگه ما انسان نیستیم و حیونیم و از این حرف ها ! واقعا خنده ام میگیره که ما هم می خوایم ادای کشور های اروپایی رو در بیاریم و بگیم که نه اعدام نباید باشه!

به آمار کشور ها نگاه کنید!

برای بهتر شدن وضعیت اول یه نگاهی به ویکی عزیز بندازیم بعد در این مورد ادامه می دم که نظرم چیه! و این تصویر رو هم نگاه کنید که آمار کشور هایی که اعدام در اونها وجود داره و نداره رو هم ببینید!

خوب حالا برسی م به نظر خودم من در این مورد! کشور ما احتیاجی به معرفی نداره ، انواع جرم ها توش وجود داره به شدت های مختلف و به هیچ وجه هم فرهنگ سازی جواب نداده یا بهتر بگم اصلا کاری نشده که بخواد جواب بده! من خودم با اعدام در کل مخالفم ولی وجود قانون اعدام رو توی کشور لجام گسیخته ای مثل ایران لازم می دونم !

به نظر من چه کسایی باید اعدام بشن؟

فکر کنم بهترین افرادی که لیاقت سپرده شدن به این قانون رو دارن قاچاقچی های مواد مخدر هستند که باعث نابودی همه چیز {خانواده، فرهنگ، شعور، انسانیت و …} میشن . هر چند که این مسئله روی خیلی از قاچاقچی ها اعمال نمیشه و بیشترشون مورد عفو و این مسخره بازی ها قرار می گیرن {من به چشم دیدم کسی که با چند کیلو هروئین گرفتند و الان داره راست راست تو خیابون ها راه میره} .

گروه دومی که باید اعدام بشن قاتلینی که بویی از انسانیت نبردن یا بهتر بگم یه حیوون توی کالبد انسانی هستند! مثلا به نظر شما اگه کسی پدر و مادرش رو بکشه به من و شما رحم میکنه ؟ پس برای امنیت جامعه باید اعدام بشن!

گروه سوم هم فکر کنم مفاسد اقتصادی عزیز هستند که البته این یکی رو مطمئنم غیر ممکنه که اعدامشون کنن!

و اما کسایی که به نظر من نباید اعدام بشن {البته فکر کنم همه این نظر رو دارن}

زندانی سیاسی ! همه می دونن چرا !

نوجوان ها ! این هم کاملا مشخصه چون در این سن به هیچ وجه هیچ منطقی وجود نداره و اگر هم شخص اشتباهی کرده به خاطر ندانم کاری و جهالتش بود!

حرفی با مخالفین اعدام !

خانم و آقای عزیزی که مخالف اعدام هستی به این سوال من جواب بده! اگه یکی از عزیز ترین کسانت معتاد بشه و بهت بگن که فلان کس اون عزیزت رو معتاد کرده و یه حکم براش صادر کن چی کار می کنی ؟ مطمئنن نمیگی که حبس ابد ! چون همون شخص توی زندان هزاران نفر رو به راه خودش میکشه !

یا عزیز ترین کست رو تجاوز کنن بهش بعد بکشنش تو گونی تحویلت بدن چه حکمی براش صادر می کنی ؟!

پس بیرون گود نشین و بگو لنگش کن ! منطقی باش! اینجا ایرانه و زمین تا آسمون همه چیزش با اروپا یا هر کشور دیگه ای فرق میکنه !

برای بیرون آمدن از حس مطالب این جک رو هم بخونین

سه نفر رو می خواستن اعدام کنن بهشون میگن که وسیله اعدامتون رو خودتون انتخاب کنین! اولی میگه گیوتین ، میارنش زیر گیوتین تا اهرم رو می کشن گیوتینه گیر میکنه و میگن خوب تو عفو شدی ! دومی هم میگه من هم با گیوتین ! این اتفاق دوباره تکرار میشه! سومین نفر میاد میگه گیوتینتون که خرابه من رو با طناب دار بزنین !

———————————————————-

لنگ نویس:

1- این مطلب رو توی بالاترین منتشر می کنم ببینم اونجا چی میشه! احتمالا اینقدر بهش منفی میدن …

2- واقعا چرا ما همش می خویم ادای کشور های متمدن حال حاضر رو در بیاریم؟

3- در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم

4- تو فکر یه اسباب کشی هستم! البته توی دنیای مجازی !

با سپاس کاوه گیـــــلانی

تصاویری در باب المپیک پکن !

همین روزهاست که المپیک پکن شروع بشه و به قولی ملت دنیا حالش رو ببرن ! تاریخچه المپیک رو که همه جا نوشتن من هم برای اینکه یه جورایی توی جو المپیک قرار بگریم و همتون رو ببرم توی حس حال قبل از المپیک چند تا تصویر از حواشی المپیک پکن براتون می ذارم تا به قولی شما هم جو گیر بشین!

یه توضیح اساسی هم به بعضی هایی که فکر می کنن گذاشتن عکس و این مدل مطالب در وبلاگ نشانه ای بر زرد شدن وبلاگ است باید بگم که تصاویری که من توی لابدان می ذارم معمولا به وقایع روز ربط داره و یه جورایی اینجا نقش فتوبلاگ من رو هم بازی میکنه! هر چند که فتوبلاگر ها هم عکس های خودشون رو میذارن ولی من که نمی تونم بکوبم برم چین واز این خانمه بخوام که برام اسکناس نگه داره و من عکس بگیرم! منبع تصاویر رو هم که پایین نوشتمو

اسکناس طراحی شده به مناسبت المپیک!

اون طرف اسکناسه !

مشخصه که چی کار دارن می کنن! پس ساکت می شم و ادای عادل فردوسی پور رو در نمی یارم!

گرمه ! هوا گرمه !

دیدین چقدر طولانیه !

یعنی هر دفعه که میخوان پاک کنن باید از این روش استفاده کنن !؟!

چینی رو هر کاری بکنی چینی بازیش رو در میاره !

این هم که چیزی نمیشه گفت در موردش !

تمرین افتتاحیه ! WOW !

واقعا هیجان انگیزه اگه آدم تو ورزشگاه باشه! {خوشا به حال از ما بهترون}

معرف حضور که هستند ؟ آقای دالایی لاما که دردسر های زیادی برای دولت فخیمه چین ایجاد کرده! هر چند هیچ وقت حرفی نزده ولی خوب دیگه !

——————————————————–

لنگ نویس:

1- منابع تصاویر Etoday.ru

2- رضا زاده هم که امسال نیست! یعنی برای ایران کسی €طلا میگیره ؟

3-  این چه جهانیست که نوشیدن می نارواست ؟ این چه بهشتیست در آن خوردن گندم خطاست !

4- راستی این مطلب رو هم کسایی که اهل می نوشیدن هستند بخونن !

با سپاس کاوه گیـــــــلانی

انگور میوه ای ایرانی و معجزه ی طبیعت

انگور میوه ی درخت تاک یا مو است، تاک درختچه ای چوبی و بالا رونده، بسیار هرس و فرم پذیر، با برگ های پهن و پنجه ای، ساقه اش دارای پیچک که پیچک ها روبروی برگ ها قرار دارند، گل های آن کوچک و سبزفام و میوه آن گوشتی و آبدار که در گونه های زراعی معمولا بدون دانه ولی در گونه های وحشی با دانه، دانه دارای پوسته ای محکم، استخوانی و مغزدانه سرشار از مواد روغنی است. این دانه از سیستم گوارش پرندگان عبور کرده نه تنها هضم نشده بلکه برای رویش نیز آماده می شود و این خود راهی برای انتشار گیاه به نقاط دوردست و متفاوت است و در واقع پرندگان عامل پراکنش گیاه هستند.

درخت مو و میوه اش انگور آنچنان در شکل، رنگ و طعم متنوع هست که شاید هیچگاه همه آنها را نتوان بررسی و شناسایی کرد. خاستگاه تاک ایران است (چرا که فقط در استان های شمالی آنچنان تنوع دارد که موجب شگفتی ست) و در زمان های دور شاید دورتر از حافظه تاریخ به تمام دنیا انتشار یافت.

نام فارسی درخت: تاک، مو، رَز، رَزان، رَزگون، انگوردار

نام میوه نارس: غوره و نام میوه: انگور

نام میوه ی خشک: کشمش، مویز

نام فرآورده: می، شراب (Vine) و سرکه

نام انگلیسی: Grapes

نام علمی: .Vitis vinifera L از تیره Vitaceae

درخت تاک و به ویژه میوه آن انگور یکی از مهمترین و پرتوجه ترین گیاهان روی کره خاکی هستند بدون استثنا در همه ی کتاب های مقدس ادیان از آن نام برده شده و گیاهی است که از ریشه تا هسته میوه آن هزاران کاربرد دارد و از آنها استفاده می شود و در اقتصاد و صنعت بسیار با اهمیت بوده و نقش بسیار مهمی در درآمد بسیاری از کشورها چه در گذشته و چه هم اکنون دارد و به این لحاظ چه جشن ها برایش گرفته نشده و هم اکنون هم گرفته نمی شود.

باتوجه به اسناد به دست آمده در پرسپولیس در زمان هخامنشیان باغ ها و مزارع انگور بسیار مورد توجه بوده و ملکه وقت بانو آتوسا (دختر کوروش بزرگ، همسر داریوش بزرگ، مادر خشایارشاه) خود شخصا به امور و مسائل کشاورزان رسیدگی می کرده و در همان زمان بود که فرآورده های کشاورزی ایران به ویژه می (شراب) پارسی زبانزد عالمیان گشت. با ترجمه لوح های به دست آمده از پرسپولیس آشکار شده که بخشی از کارمزد سرکارگران و کارگران ساخت بنای با شکوه و عظیم پرسپولیس شراب ناب شیراز بوده است. هم اکنون نیز شرابی با نام شیراز یکی از بهترین ها در ایالات متحده است که حاصل کشت و صنعت نوعی انگور استان فارس است.

امروز در ایران انگورهای بسیار منحصر به فرد وجود دارد که خاص کشور خودمان بوده که گاه به دلیل طراوت و لطافت تاب و توان انبار را نداشته و فقط در شهرها و روستاها مصرف می شود، انگور یاقوتی، انگور گلاب که بسیار معطر است، انگور شکر شیراز و …

انگور:

1- بیش از سایر میوه ها ویتامین دارد.

2- قند انگور مستقیم و آسان وارد خون می شود.

3- دارای بسیاری از املاح مهم و اساسی است که بدن به آن نیاز دارد.

4- انگور هم لاغر كننده است و هم چاق كننده بدين گونه كه اگر انگور را از صبح تا ظهر خالي ميل كنيد لاغر كننده است و اگر آن را همراه با غذا ميل كنيد چاق كننده است.

5- تنها میوه ای است که پس از خشک شدن ارزش غذایی خود را از دست نداده و حتی ارزش آن بالا هم می رود.

6- انگور برای کم خونی، مجاری گوارشی، مجاری ادراری، چربی خون، قلب، در درمان سل ریوی و سیاه سرفه و…مفید است.

7- برای تقویت و طراوت و روشن کردن رنگ پوست، آب انگور را با یک تکه پنبه به صورت بمالید و پس از ده دقیقه با آب نیمگرم محتوی کمی جوش شیرین بشوئید.

و …

انگور خشک ‌شده را کشمش می‌نامند. همان‌قدر که انگور انواع و اقسام مختلف دارد، طبیعی است که این تنوع را در کشمش نیز وجود دارد. در یک دسته‌بندی کلی، رایج‌ترین کشمش‌های مورد استفاده به ۲ تا ۳ دسته تقسیم می‌شوند:

1- کشمش سبز که به‌صورت آجیل مصرف می‌شود.

2- کشمش سیاه یا قهوه‌ای که به دلیل کاربرد آن در بعضی پلوها مانند عدس‌پلو، به کشمش پلویی معروف است.
البته دسته سومی از کشمش نیز وجود دارد که مانند کشمش سبز به‌عنوان آجیل مورد استفاده قرار گرفته و حاصل خشک ‌شدن انگور شاهانی است. این کشمش را مویز می‌نامند.

1- کشمش یک منبع غنی از مواد غذایی انرژی‌زاست. مقدار انرژی حاصل از کشمش بسیار بیشتر از خود انگور است.

2- کشمش سرشار از ویتامین ها و مواد معدنی مختلف است.

3- کشمش برای رفع کم‌خونی و ضعف عمومی بدن بسیار مفید است، اشتهاآور بوده و در رفع سموم از بدن و فعالیت کلیه‌ها نقش موثری دارد.

4- خوردن کشمش به کسانی که دچار بیماری رماتیسم هستند و همچنین به خانم‌های باردار و مادران شیرده همواره توصیه می‌شود.

5- کشمش دارای فیبر زیادی است که به کاهش کلسترول و بهبود عملکرد روده‌ها کمک می‌کند.

6- كشمش تقويت كننده بدن است و اگر آن را مانند چاي دم كنيد و بنوشيد، براي نرم كردن سينه و درد گلو مفيد است.

7- مصرف این میوه خشک برای افرادی که به افسردگی، اضطراب و مشکلات عصبی دچار هستند، توصیه میشود.

و …

انگور نارس را غوره گویند:

1- غوره با طعم ترش خود یکی از چاشنی های مفید است که لاغر کننده است.

2- باعث افتادن سنگ کلیه می شود.

3- آب غوره ضد رماتیسم و دردهای مفصلی است.

4- در دفع زردی موثرست.

5- خوردن آب غوره بلوغ دختران را جلو مي‌اندازد.

6- حرارت و صفرای بدن را دفع و روده‌ها را ضدعفونی می‌كند.

7- آب غوره تقويت‌كننده كبد است.

و…

فواید روغن مغز دانه، برگ و … بماند.

شراب نوشیدنی الکلی است که از تخمیر انگور به دست می آید، شراب سرخ رایج ترین نوع شراب انگور است که رنگ سرخ این شراب در جریان تخمیر، از حل شدن مواد رنگی پوست انگور در الکل به وجود می آید. شراب یا می فقط یک نوشیدنی است که به طبع و ذائقه بسیاری خوش می نماید ولی الکل داخل این نوشیدنی مناسب نیست و فقط در تحقیقات اخیر گفته شده نوشیدن شراب سرخ می تواند به کاهش ابتلا به سرطان پروستات کمک کند، جالب اینکه باید به میزان زیاد از شراب استاندارد نوشید تا به میزان مناسب این ماده رسید، بماند که با خوردن پوست انگور می توان این ماده را به دست آورد و تازه خوردن هر لیوان شراب 4 کیلو به وزن اضافه می کند.

به دلیل طولانی نشدن پست فواید و خواص غذایی و دارویی انگور، کشمش و غوره بسیار بسیار خلاصه گفته شد.

—————————————————–

لنگ نویس:

1- یکی از دوستام که پایان نامه اش در مورد انگور بود، گفت بهم که بیشترین میزان انگور تولید شده صرف تولید شراب میشه!

2- توبه ها را بشکنید ای باده خواران…

3- ما را که به جر توبه شکستن هنری نیست!

4- نمی دونم تا به حال صدای همای رو گوش دادین یا نه ؟

5- منبع اطلاعات بالا یکی از دوستان عزیزه که گیاهشناسه و قبلا هم مطالبی از ایشون گذاشته بودم 😉

با سپاس کاوه گیــــــــلانی

باز آمدم چو عید نو …

با سلام به همه دوستان عزیز خودم

غیبت طولانی داشتم، دلایل زیادی داشت که یکی از مهترین دلایلش فوت ناگهانی یکی از دوستان عزیزم بود و دلیل دیگه هم تغییر محل کارم. به هر حال فقط می تونم بگم که شکر خدا هنوز زنده ام و زنده بودنم خواریست به تنگ چشمی نامردم زوال پرست !

مطلبی که در ادامه می خونین رو هفته پیش نوشته بودم ولی فرصت پیدا نکردم که بذارمش و حالا …

به هر حال معذرت می خوام که یه مدت نبودم، می دونم که تعدادی از خواننده هام رو از دست دادم ولی دوباره بر میگردم به روزهای خوب لابدان . راستی یه نکته جالب توی اتاق کار جدیدم اینه دقیقا بغل گوشم یه لابدان لونه داره! یه جورایی هم اتاقیه منه ! واما شرح حال من در روز …

نوشتن در این مورد خیلی سخته… این دفعه بر خلاف گذشته سعی می کنم مقدمه چینی کنم… در مورد یکی از بهترین آدم هایی که فکر کنم توی عمرم دیدم…اون دیگه کنار ما نیست…

پنج شنبه یه سیمکارت ایران ول گرفتم و شروع کردم به سر کار گذاشتن بچه ها، یکی از اون هایی که حال داده بود سر کار گذاشتنش حاج مجتبی خودمون بود. خلاصه مجتبی چند تا فحش خورد از من و نفهمید که کی سر کار گذاشتتش. بعد از ظهر جمعه بین خواب و بیداری بودم که موبایلم زنگ خورد، نگاه کردم دیدم مجتبی است گفتم می خواد بگه که آره من فهمیدم تویی و از این حرف ها… چند تا زنگ خورد جواب ندادم بعد یه پیامک فرستاد که جان کاوه جواب بده کار مهمی دارم. باز هم من بی خیالی طی کردم گفتم زرت، فکر کردی! خلاصه نمی دونم چی شد که جواب دادم…

مجتبی: سلام

من: سلام ره ! خوبی؟

مجتبی : کجایی ؟ { یه استرسی توی صداش بود}

من: خونه! می خواستی کجا باشم!

مجتبی: علیرضا مرد!

من: کی ؟ { انگار که یه سطل آب یخ ریخته بودن روم}

مجتبی: داداش محمد رضا…

من: چطور؟ مجتبی شوخی بیخود نکن، میام سروتهت رو یکی می کنما! احمق!

مجتبی: نه به خدا دیشب تو خواب سکته کرد!

زنگ زدم به محمد رضا {برادر دوقلوی علیرضا، محمد رضا همکار و دوست صمیمی من}، شوکه شده بودم، یه بغضی گلوم رو گرفته بود وحشتناک…

من: سلام ممی !

محمد رضا: سلام

من: این مجتبی چی میگه ؟

محمد رضا : آره اتفاق افتاد…

من: آخه چرا…

زنگ زدم به چند تا از بچه ها که بریم خونه محمد رضا سریع آماده شدم، میلاد{از همکار های شرکت و دوستان قدیمی من و محمد رضا  و هم کلاسی علیرضا} با من بود. توی راه بی اختیار اشک از چشمام جاری میشد. باور نمی تونستم بکنم. توی راه داشتم به علی فکر می کرد. چند روز پیش فلکه گاز دیده بودمش که نون و تخم مرغ دستش بود، بهش گفتم علی شدی نون ور خونه ها ! وقتشه …

محمد و علی بچه شیراز بودن و پدرشون هم آبادانی بود که بند توی گمرک کار می کرد و چند ماه به چند ماه می یومد خونه . همیشه علی من رو به خاطر اب و هوای رشت سر به سر می ذاشت و اگه می رفت بازار چیزی که می خواست پیدانمی کرد می گفت، آخه این هم شهره که شما دارین و من هم تهدیدش می کردم می گفتم: ره ، درست صحبت کن… خلاصه همیشه این جمله رو می شنیدم که می گفتن همیشه خوب ها زود تر میمیرن … مسخره می کردم  می گفتم یعنی چی این حرف . ولی توی راه داشتم به این جمله فکر می کردم که عین حقیقت بود. علی واقعا خوب بود ! اهل هیچ چیزی نبود و هیچ حاشیه ای توی زندگیش نداشت! تنها عشقش موسیقی بود و کامپیوتر ! چند ماهی می شد که یه گیتار الکتریک جدید خریده بود و حسابی تمرین کرده بود… حتی با محمد رضا چند تا آهنگ هم ضبط کرده بودند… همین طور که توی ذهنم داشتم خاطرات رو مرور می کردم، خودم رو جلوی خونشون دیدم… بابک و نوید { از دوستان و همکلاسی های قدیم همه ما} اونجا بودن، هومن هم بود . گفتم بچه ها چی شد؟

بابک : میدونی که علی از بچگی فشار خون داشت، شب خوابید و صبح دیگه بلند نشد…

من: پدرش کی میاد؟

بابک: دیشب ساعت 3 رسیده بود ولی علی رو بیدار ندید.

من: خدای من … { پدرش اتفاقی بعد از چهار ماه اومده بود}

من: محمد کجاست؟ پدرس کجاست؟

بابک: رفتن پزشک قانونی که نذارن کالبد شکافی کننش…

من: مادرش کجاست؟

بابک: بالا توی خونه…

نمی تونستم برم چشم تو چشم مادرش نگاه کنم، رفتم یه گوشه نشستم شروع کردم به گریه کردن. واقعا سخت بود… علی تاره کارشناسی قبول شده بود و حسابی داشت درس میخوند که یک ضرب بره  ارشد ولی زمونه بهش مهلت نداد…

بچه ها کم کم رسیدن داشتیم حرف میزدیم که محمد و پدرش هم اومدن… پدرش شکسته بود. اقا کمال واقعا شکسته بود… می گن غم جوون خیلی سخته… راه می رفت و گریه می کرد….

محمد هم همین طوری…بعد از یک ساعت رفتیم همه که آماده بشیم برای مراسم ختم فردا…

توی راه برگشت همش داشتم به همین فکر می کردم که چه زندگی مسخره ای داریم… برگشتم به بچه ها گفتم اگه من بمیرم و صد نفر رو بیارین شاید شصت نفرشون بگم مرد که مرد! بهتر ولی علی این طوری نبود هر صد نفر از مردنش افسوس می خوردن…

بیشتر از این در این مورد نمی تونم بنویسم.

———————————————————

لنگ نویس:

1-     بدقولی هام رو به زودی جبران می کنم.

2-     خیلی کامنت بدون جواب دارم { یکی بهم کمک کنه جوابشون بدم}

3-     واقعا دلم تنگ شده بود برای اینجا

4-     یکی از اتفاقات این مدت هم ضرب دیدن مچ دستم بود که هنوز هم درست کار نمی کنه !

5-     راستی اتفاق جاب این بود که روز هفتم علی زیر یه ساختمان در حال ساخت با هاب {یکی از مردان نیک روزگار} واستاده بودیم، چند قدر جابه جا شدیم و درهمون لحظه آچار فرانسه ای بزرگ از بالای همون ساختمان اودم رو جای قبلیمون! و همون لحظه احساس کردم که واقعا مرگ چقدر نزدیک همه ماست!

اندر مصائب اسباب کشی {پرده دوم}

روز نخست اسباب کشی را دیدید که بر کاوه وردپرس چه گذشت! شب خسته و کوفته همچون خرس گریزلی به خواب رفتم و بی خبر از اینکه فردا چه خواهد شد! شب هنگامِ خواب هر چقدر گشتم نه تشک نه پتو و نه ملحفه … پس تشک دوران کودکی را برداشته و افتان و خیزان به اتاق بهم ریخته رفته و سر در گریبان فرو برده و به هر دردسری بود شب را به صبح رساندم! {بگذریم که روده هام تا صبح یخ زد}

صبح به زور مشت، لگد، توپ، تفنگ و بمب خوشه ای و اورانیوم غنی شده … {انرژی هسته ای حق مسلم ماست} از بالین نه چندان گرم و نرم دل کندم و عزم را جزم کردم که نبرد روز دوم ر آغاز کنم!

هر از چند گاهی که اسباب را جا به جا می کردم سری هم به اتاقم می زدم و کتابی را با احتیاط در جعبه می گذاشتم {متاسفانه یا خوشبختانه جون من به کتاب هام بسته است} این عملیات سخت و جانکاه تا آخرین دقایق حضور در خانه دردسر ها ادامه داشت!

جابه جایی تا هنگام پر کردن خندق بلا {همان معده یا بهتر بگم ناهار لمبوندن} ادامه داشت! جای شما خالی وقتی که خندق بلا را پر کردم احساس کردم که به مرز انفجار رسیده و نایی برای تکان خوردن نداشتم ولی مگر می شد که از زیر کار در رفت! به هر حال بردیم و مردیم… نمی دانم که دمپایی ها از پایم در آمد و وقتی به خودم آمدم دیدم که بیشتر زمان اسباب کشی پابرهنه از کوچه گذر می کردم و تازه متوجه شدم که دخترکانی که از کوچه گذر می کردند سر تا پای مرا بر انداز می کردند! بقیه سیمای بنده بماند که در نوع خود به قول دوستان آنتن فشن بود! دایی جان را که به خاطر دارید {همونی که اون سیزده بدر تاریخی رو با هم در کرده بودیم} ایشان هم جزء نیروهای کمکی بودند البته خودش را که هر دفعه من نگاه می کردم در گوشه ای نشسته یا دراز کشیده بود، هر چند که مرکب دایی که پیکان وانتی سفید است بیشتر به کار ما آمد! بماند که من در اوج خستگی مسئول مشت مال ایشان هم بودم! به هر جان کندنی بود تمامی وسائل را به منزل جدید انتقال دادیم ولی چشمتان روز بد نبیند که منزل جدید هم دردسرهای خاص خودش را داشت! وقتی که به در اتاقم رسیدم دیدم که هیچ راهی برای ورود به اتاق وجود نداشت…

خستگی یک طرف و گرسنگی هم همان طرف، همچون کودکانی که در پی قاقا لی لی بودند در به در تکه نانی بودم که بریزم در خندق بلایم ولی افسوس…

فضول خانه ما {آبجی کوچیکه که پست توتالیتاریانیسم رو تایپ کرده بود} در عملیاتی انتحاری نان و پنیری دست و پا کرد برای خودش، من هم همچون قحطی زده ها با اون هم سفره شدم، ورود من به این عرصه کافی بود تا بقیه خواهران هم با من هم پیمان شوند! در همان لحظه که می خوردم شاهد این بودم که خورشید آرام آرام غروب می کرد… بی اختیار گفتم: بچه فکرش رو بکنین که توی این گرما، که خورشید هم داره غروب میکنه برق هم بره!

گفتن ما همان شد و بلای آسمانی هم همان! بعد از لمباندن بر آن شدم که کمی کفه مرگم را بگذارم و بروم به دیار باقی، پس به هر جان کندنی بود باریکه ای باز کردم و دوباره همچون خرس گریزلی خوابیدم… در عالم خواب و بیداری بودم که احساس کردم همه مشغول ارسال پیاپی لعن و نفرین های متفاوت به بنده هستند! چشمانم را که باز کردم بعد از نیم ساعت دیدم، آه ای دل غافل که همه جا را ظلمت فرا گرفته و هیچ روشنایی وجود ندارد! پس برای خود شیرینی نزد مادر عزیزم هم شده سیستم نورپردازی خودم را راه انداختم و همه اهل منزل را غافل گیر کردم…

بعد از یک ساعت و اندی برق هم مجددا ظهور کرد و باعث شادمانی اهل منزل شد! فکر کنم ساعت دو یا سه نیمه شب بود که تقریبا تمامی اشیا را به منزل جدید انتقال دادیم…

و باز هم درد سری به نام جایی برای خوابیدن! حرفی بیشتر از این نمی زنم فقط این را بدانید که در طول شب بار ها و بار ها دست و پا و سر و … به وسایل موجود در اتاق برخورد می کرد! { حس وحشتناکی بود که خدارو شکر تموم شد}

به هر حال اسباب کشی هم تمام شد البته در این اسباب کشی بنده واقعا کــــــــــــــــش آمدم! فکر می کنم که تا سال بعد برای روز اسباب کشی باید چاره ای بجویم تا اینگونه مچاله نشوم!

اين اون دزگاهی بود كه باعث تفاوت من در تاريكي شده بود!

خوابگاه اينجانب در روز دوم اسباب كشی!

————————————————

لنگ نويس:

1- در اولين فرصت كامنت ها رو جواب می دم!

2- هر چقدر سعي كردم اين لوگو بانوی وبلاگی رو بذارم وردپرس بازی در آورد! ما هم حمايت خودمون رو همين جا اعلام می كنيم و در دومين فرصت لوگو رو می ذارم!

3- اميدوارم اين روزهای پر دردسر هر چه زودتر تموم بشه!

4- مثل اينكه اون تصاوير ارنستو خيلی جلب نظر كرده بود! جريان آشنايی من با اين شخصيت دوست داشتنی هم داستانی داره كه حتما می نويسم!

با سپاس كاوه گيـــــــــــلانی