پیشوای آلمان پس از خودکشی آدولف هیتلر چه کسی بود ؟

کم و بیش همه از اتفاقات جنگ جهانی خبر دارید و می دانید که چه کسانی متحدین بودند و چه کسانی متفقین و … شاید شاخص ترین چهره جنگ جهانی دوم آدلف هیتلر پیشوای آلمان نازی بود  که طراح اصلی جنگ جهانی دوم  بود. هیتلر ظاهرا در می سال 1945 خودکشی کرده است {البته هنوز هم این مسئله را خیلی ها قبول ندارند} ولی بعد از مرگ هیتلر آلمان چه شد ؟ چه کسی پیشوای ملت سرخورده و شکست خورده آلمان شد ؟

وی یکی از فرماندهان نیروی زیر دریایی آلمان در جنگ جهانی اول بود که در جنگ مزبوردر سال 1918 اسیر انگلستان شده بود و در ژوییه سال 1919 نیز آزاد شده بود. نام وی دریا سالار فن دونیتز بود. فرمانده کل نیروهای زیر دریایی آلمان در جنگ جهانی دوم بود.

فن دونیتزوقتی به آلمان بازگشت کشور آلمان دیگر نیروی زیر دریای نداشت و طبق قرارداد تسلیحات دریایی انگلستان و آلمان {منعقد شده در 18 ژوئن 1935} دولت آلمان متعهد شده بود که ظرفیت کشتی های جنگی، سی پنج درصد کشتی های جنگی انگلستان باشد. وی در آن زمان مجبور شد که در نیروی دریایی خدمت کند. در ژوئیه سال 1935 میلادی فن دونیتز ناخدای رزم ناو امدن بود، بعد از سفری در اطراف افریقا و اقیانوس هند به آلمان بازگشت و در همین هنگام دریاسالار ریدر فرمانده نیروی دریایی آلمان به وی دستور تشکیل مجدد نیروی زیردریایی آلمان را داد، البته در همان زمان دولت آلمان پیمان ورسای را  دورانداخت و از زیر قیود این پیمان ننگ آور خارج شد.

در طول جنگ جهانی دوم اتفاقات زایدی برای دریاسالار فن دونیتز افتاد که به دلیل طولانی بودن اتفاقات از شرح آن ها خودداری می کنم.

در روز سی ام آوریل سال 1945 میلادی  از طرف دبیر کل حزب نازی به فن دونیتز تلگرافی زده شد بر این مضمون وی به عنوان جانشین پیشوای آلمان انتخاب شده بود.

فن دونیتز هم مانند خیلی ها باور نمی کرد که هیتلر خودکشی کرده باشد! وی در اولین روز می 1945 در اعلامیه ای رادیویی خبر جانشینی خود را به مردم آلمان داد و در اعلامیه دیگری خطاب به قوای مسلح آلمان از آنها خواست که تا جایی که می توانند در مقابل ارتش کمونیست مقابله کنند .

فن دونیتز عقیده داشت که ارتش از جبه مشرق عقب نشینی کند تا در جبهه غرب مقابل انگلستان و آمریکا موضع بگیرند و در هنگام تسلیم بلاشرط به انگلستان و آمریکا تسلیم شوند.

درروز سوم ماه می فن دونیتز در ازای تسلیم کردن نیروی دریایی و زیر دریایی به انگلستان مانع بمباران هوایی شهرها و بنادر آلمان شد و …

فن دونیتز بعد از تسلیم بلاشرظ کابینه ای تشکیل داد، وی بعد از تسلیم بلاشرط آلمان وظیفه خود را تمام شده دید و خواست که استعفا بدهد ولی وزیر امور خارجه مانع این کار شد ودلیلش هم این بود که اگر فن دونیتز استعفا بدهد چون در آلمان یک دولت مرکزی وجود ندارد دول آمریکا، انگلستان،فرانسه و روسیه بخود حق می دهند که هر کدام از مناطق اشغالی خود را مبدل به یک کشور جداگانه نمایند!

فن دونیتز با درایت وزیر امور خازجه خود در راس امور ماند تا بهانه ای برای تجزیه آلمان به دست آنها نیفتد.

طبق گفته خود فن دونیتز روس ها نمی خواستند آلمان دارای یک حکومت مرکزی باشد و حکومت در داخل منطقه اشغالی شوروی را اداره نمایند! چرچیل از فن دونیتز حمایت کرد ولی آیزنهاور برای ثابت کردن دوستی خود نسبت به روس ها در پانزدهم می به وی گفت که باید برکنار شود وبه نوعی مقدمات از بین بردن آلمان را فراهم کند!

در روز 23 می،  فن دونیتز به همرا دو تن از همکارانش به محل کمسیون نظارت متفقین احضار شدند و به آنها اعلام شد که  به عنوان اسیر جنگی توقیف و حکومت آلمان هم منحل می شود.

—————————————————————————

لنگ نویس:

1-برگرفته از کتاب فرمانده بعد از خدا، به قلم دریاسالار فن دونیتز، ترجمه ذبیح الله منصوری .

2- کتاب جالبی بودکه سه بخش متفاوت از هم داشت ، جزء کتابهایی که دست دوم خریدم !

3- حس خوبی دارم، البته بعد از دیدن یه فیلم مستند خیلی هم بهتر شدم! چه فیلمی ؟ صبر کنید تا در موردش بنویسم !

با سپاس کاوه گیــــــلانی

Advertisements

برنامه شوک و شکی در میان والدین!

می دانستم که این برنامه هم مانند سایر برنامه های صدا و سیما شتاب زده عمل می کند و به قولی تر خشک را با هم می سوزاند ولی فکر نمی کردم که تا این حد باشد !

هر از چند گاهی چند جوان را نشان می دادن با قیافه هایی به نوعی مسخره {از همان هایی که اکثریت دختر ها کشته و مرده شان هستند} برنامه آش شلغم شوربایی بود که از همه چیز می گفت و خودش هم نمی دانشت چه می گوید ! می خواست اعلام خطر بکند ولی نمی دانست چگونه!برنامه می خواست به پدر و مادر هایی که زمانی خود در دوران جوانی با عباس قادری و داوود مقامی شب را به صبح رسانده اند نشان دهد که هر چه دراین روزها جوانان گوش می کنند زاییده ذهن مسموم و به نوعی تهاجمیست هم جانبه برای از بین بردن ریشه های خانواده !

گزارشکر از جوانی احمق در برنامه فکر کنم سوال کرد که شیطان پرست ها چه کسانی هستند و آن احمق هم گفت گروه هایی هستند که موسیقی خاص دارند و گیتار برقی می زنند ! خنده ام گرفته بود آیا واقعا این طور است ؟

یا جوانی را یه عنوان هم صحبت در مورد رپ برگزیده بودند که حرفش را نزنم بهتر است ! آخر مانده بودم که موسیقی راک یا متال فقط برای نئشگیست ؟

جالب بود که از احمق دیگری پرسیدند که در محافل این نوع موسیقی چه می کنند ؟ و آن احمق هم گفته بود که هد می زنند ! کسی نیست به آن مجری احمق بگوید که اگر هد نزنند چه بکنند ؟ لابد باید قاسم آبادی رقصید ؟

تا آنجایی که من می دانم از قدیم الایام موسیقی پامنقلی هم مرسوم بوده و این مسئله چیز جدیدی نیست که احمقی می آید و با موسیقی و مصرف مواد مخدر خود را به اصطلاح در خلسه فرو می برد!

جالب بود که بیشترین تصویری که دیده شد تصویر مرلین منسون {خاک بر سرشان} بود که خیلی از متال بازها خونش را جای آب می خوردند !

می خواستند نشان دهند که آری ، هر کس موسیقی متال گوش می دهد یا گیتار الکتریک می نوازد حداقلش با شیطان یک چای یا نسکافه خورده !

جوانانی را نشان می داد که کاملا در جهالت فقط تقلید می کنند و نمی دانند که چه غلطی می کنند ! ای کاش به جای دعوت از بی سواد ها چند نفر را دعوت می کردند که موسیقی متال یا راک را ابتدا تشریح می کردند ، هر چند کارشان تخریب بوده و برای تخریب همین چیز ها کافیست ! جالب است وقتی جوانی که مدل موی فانکی {یا پانکی} را خروسی می داند کاملا مشخص است که کورکورانه فقط با چشمانش می خواهد بفهمد !

خیلی از افرادی که موسیقی متال گوش می کنند و یا بهتر بگویم که مفهوم موسیقی متال را می فهمند می دانند که موسیقی متال موسیقی اعتراض است و موسیقی اعتراض آن چیزی نیست که امروز ارائه می شود!

خیلی ها هم درموسیقی متال به شعر توجهی ندارند فقط تکنیک های نوازندگی را مورد توجه قرار می دهند! و نکته مهم تر از همه این است هر کسی که از موسیقی سر در میاورد { چه راک و متال یا هر چیز دیگر} به هیچ وجه خود را مورد نمایش قرار نمی دهد و دربیشتر بحث های در این مورد شرکت نمی کند !

ولی این مدل برنامه های سطحی نه تنها مشکلی را حل نمی کند بلکه مشکلات بیشتری را ایجاد می کند، چون پدر و مادر ها اگر ببیند که فرزندشان موسیقی نا  متعارف گوش می کند بر آن فرزند مطمئنن فشار وارد می کنند و … هر چند به هیچ وجه نمی توانم منکر کارهای افراطی بعضی از گروه ها و فرقه ها شوم ولی این طور نیست که همه چیز را با هم قاطی کنیم و به خورد خلق بدهیم !

نکته مهم برای پدر و مادر ها : افراط فقط مختص موسیقی متال یا رپ یا فقط مختص موسیقی نیست بلکه بسیاری از مذهبیون هم مجالس افراطی دارند ، مثل آنهایی که قلاده به گردن می بندند و خود را سگ کوی زینب می خوانند! هر چند مقوله ای جدا از همند ولی به هر حال افراط در همه موارد قابل بررسی است!

و در پایان:

خیلی شتابزده حرف زدم، آن هم به خاطر بی سوادیم است، به عنوان کسی که هر از چند گاهی موسیقی متال گوش می کند و از آن لذت می برد این برنامه را توهینی به خودم و همفکرانم دیدم که باید حرفی می زدم! موسیقی هم نوعی هنر است، خواه رپ باشد ، خواه متال و هر سبک دیگری ، فکر نمی کنم بتوانیم به همین راحتی سبک یا مکتبی را بدون بررسی کارشناسانه زیر سوال ببریم!

—————————————————-

لنگ نویس:

1-همین حالا که دارم این پست را می نویسم آهنگ Master’s Apprentices از Opeth  را گوش می دم !

2- از سبک موسیقی رپ متنفرم ولی دلیلی نمی بینم که بهش توهین بکنم!

3- کسی که جایش خیلی خالی بود، برگشت! شیخ من هم به نوبه خودم تاسیس گرمابه مردپرس را به فال نیک می گیرم 😉

با سپاس کاوه گیــــــلانی

کمی هم در باب خودم ! {بخش اول}

این روز ها به سختی میگذرد و  مجبورم همچون پیرمردهایی که از جنگ برگشته اند یاد ایام گذشته را زنده می کنم. به چندسال پیش فکر می کنم ، به تغییراتی که تا کنون داشته ام !در این ایام چه شیطنت هایی که نکرده ام و چه روزهایی که با صورت به سنگ نخورده ام !بعد از آن اتفاق کذایی در چهار سال پیش دانستم که مشکلم چیست، به قولی دچار آفتی شده بودم که هر انسانی ان را با خود به یدک می کشد. ان آفت چیزی نبود به نام غرور!باید راهی پیدا میکردم که آن را می شکستم، اتفاقی با یکی از دوستان به تمرین جودو رفتم، صحنه ای دیدم که برایم خیلی جالب بود، مردها و جوانانی که جودو کار می کردند قبل از ورود به نوجوانی احترام می گذاشتند و به داخل تاتامی {تشک مخصوص جودو} می رفتند ، شاید در خارج از گود ورزش هر کدام از آن افراد برای خود مقامی داشتند ولی اینجا باید به یک نوجوان احترام می گذاشتند! روز های اول برایم خیلی سخت بود که زیر دست کوچکتر از خودم تمرین کنم و البته همان غرور کذایی بود که این حس احمقانه را در من ایجاد می کرد. ولی بعد از مدتی با این مسئله کنار آمدم …

نا خود آگاه متوجه شدم در دنیایی خارج از باشگاه هم دارم یاد می گیرم که غرور را کنار بگذارم، هر چند که هنوز هم آن را باخود به یدک می کشم ولی خوب غرور هم جزئی از ذات انسان است که نمی توان آن را به کل کنار گذاشت !

دیشب بعد از تمرین داشتم به گذشته فکر می کردم و شاید حسی داشتم غیر قابل توصیف، ان موقع که من جودو را شروع کردم کسی فکرش را نمی کرد که تا این حد ادامه دهم ولی خدا را شکر و سپاس که این قدرت را در من جاری ساخت تا بتوانم ان خودی را  که گم کرده بودم دوباره بیابم…

همیشه به بی ارداگی متهم بودم {و هستم} ولی با ادامه دادن ورزش به خیلیاز اطرافیانم ثابت شد که من می توانم. هر چند که پدر و مادرم دوست داشتند من هم مانند خواهرانم تکواندو کار کنم…

شاید ورزش بهانه ای شد برای من که بتوانم دوباره فعل خواستن را صرف کنم وبه قولی کم کم طعم تلخ ناکامی میدان درس را به ورطه فراموشی بسپارم.

این روزها هم منتظرم تا نتیجه یک تلاش را ببینمف هر چند امیدی ندارم که موفق شوم ولی به هر حال در عین نا امیدی روزنه ای پدیدار شده و به قولی مارا زخود بیخود کرده 1

ای کاش می توانستم همین حالا هر چه را که در دلم است بنویسم ولی هنوز وقتش نرسیده…

در این چند روز هم تصمیم گرفته بودم که لابدان را به امان خدا بسپارم و بی خبر همان طور که در جامعه گوشه نشینی را برگزیدم در دنیای مجازی هم برم و در گوشه ای تنهایی سر کنم…

پشیمان شدم ، راستش شاید در این وبلاگ کوچک فقط من بنوییسم ولی خواننده هایی هم دارم که نمی توانم بی تفاونت از کنارشان بگذرم، یادم است در روز های اول وبلاگ نویسیم آمار روزانه ام از 5 نفر عبور نمی کرد ولی حالا اوضاع خیلی فرق کرده…

احتمال زیاد تا آبانماه از اینجا نقل مکان می کنم به خانه ای بزرگتر ، البته با همین نام …

آسمان ریسمان یاد بافتم، به هر حال ببخشید، باید کمی حرف می زدم تا سبک شوم، بعضی از شما دوستان عزیز می دانید که چه فشاری را تحمل می کنم…

———————————————

لنگ نویس:

1-تبریک ویژه به کمال و محمد و آرزوی موفقیت در تمامی دوران زندگی.

2- روزها واقعا به سختی می گذرد

با سپاس کاوه گیــــلانی سرشار از حس نا امیدی

در باب تبلیغ مسخره مخابرات، واقعی یا غیر واقعی ؟!

شاید به صورت اتفاقی تبلیغ بی مزه و یخناک شرتک {شرکت نه شرتک} محترم مخابرات را دیده باشید، که بیشتر شبیه این است که بخواهد مردم را دراز گوش فرض کند تا …

طبق این آمار های شگفت انگیز ارائه شده توسط شرتک محترم مخابرات در سال چکش {حدود سال 57} درایران زیر یک میلیون تلفن ثابت داشته ایم ! ولی به لطف تلاش و همت همین شرتک در حال حاضر به بیست میلیون و اندی تلفن ثابت رسیده!

جالب است که در دورانی که ما زندگی می کنیم هر جوجه جقله ای میداند که حرف اول و آخر را در این زمان {اخر الزمان} تلفن همراه می زند و البته سرویس های عجیب غریبی که روز به روز بیشتر می شود !البته ما هم در ایران از سرویس فوق العاده SMS استفاده می کنیم که تنها تغییری که تلفن همراه ماداشته این بوده که نام واژه منحوس و بیگانه و ضد اسلامیه SMS را به پیامک {حسی مثل خوردن دو کیلو نخود به من دست می دهد وقتی می گویم پیامک}تغییر پیدا کرده !و البته SMS را پارسی هم میشود ارسال کرد تا پارسی را هم به این ترتیب پاس بداریم و اصلا مهم نیست که تمامی تجهیزات ساخته شده {بهتر است فکر کنیم که خودمان ساخته ایم} توسط داخل را با اسامیه عربی نام گذاری می کنیم !

در باب اینترنت و سرعت فوق العاده ان نیز سخن نرانیم بهتر است ، راستش اصلا اینترنت چیز خوبی نیست و باعث می شود که جوانان از سراط مستقیم به این طرف یا آن طرف کشانده بشوند و چشم و گوششان نیز باز شود ! پس بهتر است که اینترنت هم پی سوز باشد !و …

مطلبی خواندم که ما تحتم سوخت ! شما هم بخوانیدش مثل من میشوید !

——————————————————-

لنگ نویس:

1- شرتک درست است چون اگر ما کمپانی هایی مانند vodafone شرکت بنامیم مخابرات شرتک هم خطاب کردن زیاده گوییست !

با سپاس کاوه گیـــــلانی

روزی روزگاری در مطبخ !

همیشه تنهایی را دوست داشتم البته در دوران خردسالی همچون هم سن و سالان از آن فراری بودم. چند روز پیش اهل بیت عزم سفر کردند و من ماندم تنهای تنها…

خیلی وقت بود که فرصت نکرده بودم به خودم فکر کنم و به رفتارم… حالا به چه و که فکر کردم بماند که در پستی خواهم در این باب سخن راند وبه قولی آچار به مغز مبارکتان مطمئنن خواهم انداخت.

از قدیم الایام در خانواده من به شکم پرستی شهره خاص و عام بوده ام و البته فکر کنم شماهم به این نکته پی برده باشید!

روز اول تنهایی برآن شدم تا دلی از عزا بیرون بیاورم و به قولی آستین ها را بالا زدم تا جمعه رویای برای خودم بسازم! خواستم غذای محل در مطبخ پخت کنم که دیدم دردسر دارد و از خیرش گذشتم پس از بالا و پایین کردن بسیار بر ان شدم که کتلت را برای ناهار سلطنتیم آماده کنم!

راستش اگر یادتان باشد که ما حدود چند ماه پیش در این منزل سکنی گزیدیم ، بزرگترین دردسر من این است که من نمی دانستم کدام وسیله را باید در کجا جستجو کنم! از قابلمه و ملاقه و … گرفته تا سیب زمینی و پیاز و… تنها چیزی که راحت توانستم پیدا کنم گوشت چرخ کرده بود! به زور تلفن و آدرس دهی مادر عزیز امکانات پخت غذا را آماده کردم، مشغول رنده کردن سیب زمینی بودم که برای تعجیل در کار نوایی را هم از خودم سر میدادم که فکر کنم همسایه روبرویی بنده خدا به خاطر همین مساله برای مدتی به مسافرت رفت! نوبت پیاز که رسید دیدم نوای بزمی لذتی ندارد پس شروع کردم به خواندن ترانه ای از داریوش تا هم با پیاز خوانایی داشته باشد و هم تنوعیبه زندگی شادم داده باشم !

غذا که آماده شد شروع کردم به لمباندن و جای همه را خالی کردم! راستی اگر حمل بر خودستایی نباشد معمولا کتلت ها اینجانب بسیاز خوش طعم از آب در می آید و آن هم به خاطر خلاقیت وافر من در سال شکوفایی ملی است! به عنوان مثل آبلیمو و روغن زیتون یکی از افزودنی هایی است که من استفاده می کنم در کتلت ! البته به میزان لازم! امیدوارم که تازه عروس هایی که این مطلب را می خوانند جوگیر نشوند که …

خلاصه فکر کنم چهار وعده کتلت خوردم و یک شب و روز هم با تخم مرغ به سر بردم چون وقتی برای آشپزی نداشتم ! شب آخر هم که با کمال شرمساری کنسرو قارچ و لوبیا نوش جان کردم! همه این مطالب یک طرف و شستن ظروف هم طرف دیگر! عذابی بس عظیم بود که فکرش را که می کنم از زندگیم سیر می شوم ! یادم باشد که اگر زمانی خواستم ازدواج کنم اتمام حجت کنم که عمرا ظرف بشویم ! به هر جان کندنی بود هر شب از ساعت 12 تا 1 بامداد ظرف می شستم! شاید تعجب کنید که مگر یک نفر چقدر ظرف می تواند کثیف کند؟ راستش من به اندازه یک لشکر ظرف کثیف می کنم ، مخصوصا اگر آشپزی هم بکنم که اوضاع بدتر می شود! چون برای هر امر از یک وسیله استفاده می کنم و …

نکات اخلاقی !

راستش خیلی تنها بودم در دوران زندگیم ولی این بار فرق داشت، چون احساس می کردم که باید فکر کنم که واقعا تنها هستم وکسی نیست که کارهایم را انجام بدهد… حس جالبی بود و از همه بیشتر بخش کوچکی از دردسر های زن ها را تجربه کردم و البته به خصوص مادرم و راستش را بخواهید شرمسارم از خودم که بعضی اوقات به خاطر غذا چه قشقرقی که به پا نکرده بودم…کارهای داخل خانه بسیار سخت و طاقت فرساست و از همین جا به همه بانوان وبلاگستان خسته نباشید ویژه می گویم چون معمولا ما مرد ها کاریبه جز غر زدن بلد نیستیم! و در پایان هم باید بگویم باید در شرایط سخت قرار بگیریم تا قدر داشته هایمان را بدانیم.

—————————————–

لنگ نویس:

1- راستی یادم رفت بگم که نمی تونستم وسایل رو سر جاسون بذارم دوباره ، چون یادم نمی یومد جاش کجا بود، یا جا نمی شد سر جاش !

2- بودن یا نبودن، به نظر شما کدوم مهمتره ؟

3- الان که دارم این پست رو منتشر می کنم شکمم میگه: غوووووور !

با سپاس کاوه گیــــــلانی

خر چموش رویاهایم

گاهی اوقات ما زمینی ها سوار بر اسب رویاهایمان می شویم و آنقدر تند می تازانیم که در بیشتر موارد به زیر می افتیم! من هم چندین مرتبه به زیر افتادم و به همین خاطر مرکب بالدارم را دادم {تک شاخ هم بود} و به جایش یک خر چموش گرفتم! شاید خر چموش رویاهایم برای کسی قشنگ نباشد، شاید بسیار آرام حرکت کند و یا کسی هم نتواند سوارش شود {منظور درک کردنش است} ولی به من خوب سواری می دهد !

———————————–

لنگ نویس:

1- به سلامتی دو غایب {کوچه باغ،خلسه پرواز} از نظرها بالاخره حاضر شدند!

2- در کلبه ما سفره ارباب و فقیرانه جدا نیست! اگه ram reader رو پیدا کنم یه پست خوشمزه براتون می ذارم!

هادی مرد میدان های بزرگ…

ورزش رزمی، جنگ بدون تیراندازی است « جرج اورول»

راستش قرار بود مطلب دیگری بنویسم ولی نتوانستم بی تفاوت از افتخار هادی ساعی بگذرم… همه کم و بیش از اتفاقات المپیک چه قبل از آن و چه بعد از آن آگاه هستیم، شاید این وسط کمتر کسی فکر می کرد که ورزشکار طلایی ما در پکن هادی ساعی باشد.

و اما هادی ساعی ، راستش فکر می کنم در حال حاضر اگر بین ورزشکار ها بتوانیم کسی را پهلوان خطاب کنیم کسی نیست جز هادی ساعی ، فکر نکنید که جو گیر مدال طلای هادی شده ام، نه…

شاید بعضی ها یادتان باشه و بعضی ها هم نه، زمانی که زلزله بم اتفاق افتاده بود هادی ساعی خیلی غیر منتظره همه مدال هایش را بخشیده بود به مردم بم… بدون هیچ حرف و حدیثی… به مردم ایران بخشیده بود ، مردمی که هادی خود را مدیون آنها می دانست… مردمی در تمامی مسابقات با هر برد هادی خوشحال می شدند و با هر باختش غمگین…

در طول مسابقات المپیک ورزشکاران ما فعلی را صرف کردند که انتظارش را نداشتیم ولی هادی فعل خواستن را صرف کرد…

هادی ثابت کرد که تنها خواستن است که انسان را به هدفش می رساند… نه دعا !نه ائمه اطهار ! هادی ثابت کرد که اراده در کنار ایمان موفق است چون هیچ کدام به تنهایی موفقیت را به ارمغان نمی آورد!

راستش وقتی صحنه آخر مسابقه هادی را دیدم بی یاختیار گریه ام گرفت… حس غروری داشتم به ایرانی بودنم… به اینکه هادی هموطن من است…

هادی جان خسته نباشی ،  واقعا خسته نباشی… می دانم که دلت را شکستند و می خواستند خودت را هم بشکنند ولی تو ایستادگی کردی و ثابت کردی که مرد میدان های بزرگ هستی…

دوستت داریم و برایت آرزوی موفقیت می کنیم…

——————————————————-

لنگ نویس:

1- یک فتحی هم در همین مورد نوشته!

2- رفتار هایی که با هادی شده بود قبل از المپیک من رو یاد حرف های علی معلم می انداخت!

3- روز پزشک هم با یک روز تاخیر به همه پزشک های ایران به خصوص وردپرسی ها  مبارک!

4- قرار بود یه روز نوشت بذارم که هادی مقدم تر بود!

5- قهرمانی هادی ساعی رو به جامعه تکواندو مخصوصا به آبجی های خودم تبریک ویژه می گم!

با سپاس کاوه گیــــــلانی