دلتنگی های روزهای ابری !

این روزها به غیر از این خود درگیری ها روزگار بدنیست، فقط این باران دست از سر کچل ما بر نمی دارد و هی می بارد و می بارد!

دلم برای آفتاب تنگ شده و هوس نسیم خنک در روزهای گرم در زیر سایه درخت آن طرف خانه کرده ام!

مهتاب هم که معلوم نیست کدام گوری رفته و اصلا انگار نه انگار دلم به حضورش در شب های تاریک خوش است! ستاره ، همسایه مهتاب هم که اصلا صحبتش را نمی کنم!

Advertisements

بادنجان و طرز تفکر انقلابی !

من: من از بادنجان و هر غذایی که این هویج سیاه توش باشه بدم میاد!

اون:  من هفته ای یک بار غذایی با مشتقات بادنجان درست می کنم!

من: من میرم مهمونی!

اون: یه بار میری ، دوبار میری ، آخرش چی ؟

من: خوب نیمرو می خورم!

اون: هه هه ، بالاخره دست از این بچه بازی هات بر می داری!

من هم کمی فکر کردم و چون دیگه بهانه ای نداشتم، گفتم: اصلا میدونی چیه من طرز تفکر انقلابی دارم و به هیچ وجه از این موضعی که گرفتم عقب نشینی نمی کنم! روزی که می خوای بادنجان درست کنی واسه منم یه کوفت دیگه ای درست می کنی! این دیکتاتوری نیستا ، اگه دیکتاتور بودم که اصلا بادنجان نمی خریدم!

اون : هه هه، عمرا!

من: مــــادر جان !

بد غذا بودن یکی از بزرگترین مشکلات اینجانب است ، اصلا نمی توانم با بادنجان کنار بیایم، قدیمها بهانه می آوردم که بادنجان حساسیت برایم ایجاد می کند و خلاصه مادرجان نازمان را می کشید و … از وقتی که این بانوی ما یک کتلت بی نام و نشان به خوردمان داد و ما هم تعریف و تمجید از طعم آن کتلت کوفتی کردیم دیگر راه فراری نمانده! آن  کتلت ترکیب اصلیش بادنجان بود و … دیگر به قولی این حنای قدیمی ما بیرنگ شده و مانده ایم در آینده چه گلی به سرمان بگیریم!

——————————————————————————————-

لنگ نویس:

1- از راه حل هایی که مثل قرارداد ترکمنچای نباشد استقبال می کنم!

2- «ازدواج مثل شهر محاصره‌شده است، کسانی‌که داخل شهر هستند سعی می‌کنند از آن خارج، و آنها که خارج هستند کوشش دارند که داخل شوند.»  بنیامین فرانکلین

3- البته من فعلا پشت دروازه ام !

4- آلبوم شهاب طلوعی را از دست ندهید + .

5- میرزا قاسمی پرطرفدار ترین غذای گیلک هاست که در بیت ما هم طرفدار بسیاری دارد ولی من چندشم میشود وقتی نگاهش می کنم!

6- از همین حالا شده ام سوژه برای پدر و خواهرانم

با سپاس کاوه گیلانی

به یاد قهرمانان نوجوان

اینها که رفتند فرزند ایران بودند، نوجوان بودند، آینده ساز بودند…

آخرین باری که با شنیدن خبری از صدا و سیما گریه کرده بودم خبر سقوط هواپیمای c-130 بود. این بار تلخ تر از همیشه بود، نوجوانانی که می خواستند برای برپایی اردوی مشترک به ارمنستان بروند برای همیشه رفتند و آسمانی شدند. هر چند خیلی ها زورشان آمد پیام تسلیت بدهند و خدای نکرده عزایی اعلام کنند ولی مهم نیست. اینها یادشان رفته که شما نخبه بودید، مگر نخبه بودن چه تعریفی دارد؟ مملکت ما نخبه هایش ، سرمایه های انسانی اش و هیج چیزی دیگری برایش ارزش ندارد …

News_Photo_195373_f1c57799

اصلا مهم نیست که این چندمین توپولوفی {نفرین به توپولف} است که سقوط کرده، اصلا مهم نیست که حماقت مسئولین تمامی ندارد. اگر آمریکا یک بار ایرباس ما  را زد، با حماقت مسئولین بی مسئولیت چندین توپولوف {نفرین به توپولف} سقوط کرد. روزی که اخبار داشت تصویر جودوگی های {لباس جودو} سوخته نوجوانان را نشان می داد بی اختیار گریه ام گرفت، شاید شما ندانید که یک جودوکار چه مرارت ها می کشد تا بتواند عضو تیم ملی جودو شود و … دلم سوخت به حال تمرین هایشان ، به خاطر عرق ریختن هایشان ، به خاطر خوشحالی حضور در تیم ملی … اینها سرباز این خاک بودند. حقشان این نبود که بی تفاوت بگذرند از کنارشان، مگر شهید چیست؟ غیر از این است که در راه وطنش جان ببازد؟  اینها هم در راه اعتلای ایران تلاش می کردند و در همین راه و به خاطر سهل انگاری تمام نشدنی مسئولین بی مسئولیت جان باختند. بگذریم که با این حرف ها دردی از خانواده این عزیزان کم نمی شود. به عنوان عضو کوچکی از جامعه جودوکاران این  فاجعه عظیم را به خانواده جودوی ایران، خانواده این عزیزان و همه مردم ورزش دوست ایران زمین تسلیت عرض می کنم.

—————————————————————————

لنگ نویس:

1- پراکنده گویی ها را بگذارید به حساب ناراحتی  …

2- جودو ورزش لحظه هاست، در یک لحظه ایپون شدند …

3- کسی در وبلاگستان به خودش زحمت داد یک خط برای این تیم ملی بنویسد ؟

4- هنوز هم وقتی به آن جودوگی {لباس جودو} نیم سوخته فکر می کنم دلم می گیرد …

5- متشکرم از تورج عاطف عزیز که به فکر این نوجوانان بود. این مطلب از تورج عزیز  را حتما بخوانید.

6- به راستی اگر یک فوتبالیست درجه چندم در این هواپیما بود چه می کردند ؟

7- قرار بود تیم ملوان با همین هواپیما به ایران بازگردد!

8- بزرگترین مشکل ورزش ما این است که آقایان همه چیز را در فوتبال می بینند، هر چند که از درگذشتگان فوتبال هم یادی نمی شود.

9- معجزه ورزشی را هم از وبلاگ مازیار ناظمی ببینید!

با سپاس کاوه گیـــــلانی

جنبش مدنی سیخی چند؟

نمی خواستم در این مورد بنویسم ولی گویا عده ای از دوستان که صحبت از جنبش مدنی می کنند چشمشان را به خیلی از مسائل بسته اند و فکر می کنند که بله با این حرکت می شود فلان و بهمان کرد.

یادم رفت بگویم کدام حرکت! حرف های خنده داری این روزها می شنویم، یکی از این حرف های خنده دار تحریم کالاهایی است که تبلیغشان  از صدا و سیما پخش می شود. فرض را بر این می گذاریم که شما دوستان عزیز موفق بشوید با تحریم در آمد حاصل از تبلیغات صدا و سیما را کم کنید!  آن هم با نخریدن پفک، آدامس، رب  و … اگر وقت کردید کمی به پیام های بازرگانی نگاه کنید بیشترین سهم تبلیغات را بانک ها دارند پس عملا این جار زدن و زجه زدن بی فایده است! حالا باز هم فرض را بر این می گذاریم که بانک ها هیچ، شما لطف می کنید و کارخانه هایی که خوردنی  تولید می کنند را تحریم می کنید، می دانید عواقبش چیست ؟  دوست عزیز من بسیاری از این کارخانه ها کارگرانشان فصلی هستند و دقیقا کار داشتن این کارگرها به میزان فروش شرکت بستگی دارد و چه بسیارند کارگران فصلی در این مملکت! پس لطفا کمی از آن ژست مسخره ای که گرفتی بیا بیرون ، شکمت سیر است و آن سر دنیا نشسته ای و از این طرف هیچ خبری نداری. اگر هم همین طرف باشی باز هم از قشر پائین دست جامعه خبر نداری!  جلال آل احمد در کتاب خدمت و خیانت روشنفکران گفته بود » بزرگرین مشکل روشنفکران مملکت ما این است که در مملکتی زندگی می کنند که مردمش تفکر قرون  وسطایی دارند» ، درست است که شما لطف می کنید و فسفر می سوزانید و راهکار پیشنهاد می کنید، این جانب به عنوان کسی که بیکار شدن این کارگران فصلی را شاهد است لطف کنید بی خیال این رفتارهای احمقانه بشوید! حالا کاری به روشن کردن اتو و این حرکت های بچه گانه ندارم! دوست عزیز اینجا ایران است و ما در جایی زندگی می کنیم که هنوز در سربازخانه هایش کلاس های نهضت سواد آموزی برگزار می شود! این یعنی نا آگاهی،  یعنی بی سوادی  یعنی خیلی چیزهای دیگر!

پیشنهاد هم می کنم به جای این دلقک بازی ها هر کدام  از ما که فکر می کنیم حقی ضایع شده، برای مردم عادی که از همه چیز بی خبرند شفاف سازی کنیم. نمی شود ره صدا ساله را یک ماهه رفت. به قول یکی از دوستان فعلا باید روشنگری کرد، جنبش مدنی یا حرکت مدنی یا هر کوفت دیگری بدون آگاهی و از روی احساس هیچ تاثیری ندارد!

—————————————————————————————————————–

لنگ نویس:

1- به قول کمانگیر، حرف می زنیم یا بهتر بگویم بیشتر حرف می زنیم.

2- اگر اشتباه می کنم، توضیح دهید مطمئن باشید قانع می شوم و عذرخواهی هم می کنم.

یک سال گذشت، به همین سادگی

یک سال شد. خیلی زود گذشت هیچ وقت روزی که مجتبی زنگ زد و بی مقدمه گفت علیرضا فوت  شده را از یاد نمی برم. همه شوکه شده بودیم. شب خوابید و صبح دیگر بیدار نشد. این تصویر متعلق به علیرضاست که در  اینجا درباره اش کمی نوشته بودم . چهره اش را نگاه نکنید که کمی غلط انداز است ، نمازش قضا نمی شد و هیچ کس را نمی توانی پیدا کنید که بگوید علی به او بد کرده . همیشه در لاک خودش بود، کم حرف می زد و تنها دل مشغولی اش برنامه نویسی و موسیقی بود. این آخرین سازی است که علی خریده بود و کلی پزش را می داد. قرار بود به من شیرینی سازش و قبولی دانشگاهش را هم بدهد که عجل فرصتش نداد.  بگذریم که گفتنی ها کم نیست. علی را من در قبر گذاشتم، هنوز هم وقتی فکر می کنم که چطور رفت با تمام آرزوهایش،  بغض گلویم را می گیرد.  روزگار است دیگر چه می شود کرد، او رفت ما ماندیم.

502f

——————————————————————————-

لنگ نویس:

1- من هم در همان دانشگاهی که علی درس می خواند قبول شدم. ولی چه فایده که دیگر علی نیست.

2-  چنین است رسم سرای فریب …

3- این هم تصاویری از همان روز …

با سپاس کاوه گیــــلانی

مردانه و زنانه!

اردیبهشت ماه که برای نمایشگاه کتاب به تهران رفته بودم، اتفاقات جالبی افتاد. یکی از جالبناک ترین اتفاقات پیش آمده از این قرار بود که :

حدود ساعت دو پس از نیم شب بود که از رشت با اتوبوس دانشگاه را افتادیم، من و مسعود مسئول یکی از اتوبوس های خواهران بودیم، به غیر از ما دو نفر فکر کنم روی هم سی فروند پسر دیگر هم بودند که آن ها هم مسئول بقیه اتوبوس ها بودند {حساب کتاب نکنید که چند هزار دختر با ما بودند، فکر کنم حدود هشت اتوبوس بود}. دو ردیف جلو پسر بودیم و تا انتهای اتوبوس بانوان نشسته بودند و همه مشغول صحبت های فلسفی و منطقی! خلاصه سرتان را درد نیاورم نیم  ساعت نگذشته بود که احساس کردم مغزم پیغام overflow می دهد. نمی دانید که چقدر حرف می زدند.

کم کم برایم عادی شد، و احساس کردم که لالایی می خوانند، خوابم برد. نمی دانم چه شد که احساس کردم کسی می گوید: موعندث ، موعندث پاشو … موعندث پاشو… چشمم رو باز کردم دیدم آقای راننده است. قبل از حرکت با هم رفیق شده بودیم.

چشمم را به زور باز کردم و گفتم ، چی شد ؟ مردیم ؟ الان تو روحی ؟

خندید و با لهجه ترکی گفت : نه بابا ، پاشو برو نماز بخون!

گفتم: من خوندم!

گفت : کی خوندی ؟

من هم با بی حالی گفتم: همه رو شب خوندم اومدم!

گفت : ای بابا ، زودتر بگو دیگه ، گرصشو خوردی!

من که دیدم این آقای راننده وا نمی دهد و حسی درونی می گفت که باید به چیز بروم! از روی صندلی که بلند شدم دیدم به به، نصف نسوان موجود در اتوبوس زبان هایشان بیرون افتاده و هر کدام به صورتی خوابیده اند و یا مشغول بیدلر شدن و …

خلاصه دل را زدیم به دریا و رهسپار تالار اندیشه {گلاب به روی ماهتان، همان مستراح} شدیم. تالار اندیشه بانوان به شدت مترافیک {همان ترافیک دارو شلوغ} است و در عوض تالار اندیشه آقایان بسیار خلوت. خلاصه ما که وارد شدیم {نمی دانم پای چپم جلو بود یا راست} یعنی وارد که نشده بودیم، دیدیم صدایی می آید که خانم ها این طلفی، بیاین بلین سمت آقایون! من که حاج و واج مانده بودم یعنی چه ؟ خانم ها سمت آقایون ؟ سر و صدایی آمد، سر صدا که چه عرض کنم، انگار که این خانم های محترم هیچ وقت از حرف زدن خسته نمی شوند. بله درست حدس زدید به دلیل ازدحام جمعیت بانوان را سوق داده بودند این طرفی و حساب کرده بودند که دیگر پسری در چیزها نمانده!

wc_other

ماندم که چه کنم، بروم بیرون یا بمانم بروند. در همین حین ناخواسته چه چیزها که نشنیدم! صحبت ها همه فیلسوفانه بود و من اصلا متوجه نمی شدم! از خنده به مرز انفجار رسیده بودم  و … .

به قولی بین رفتن و نرفتن مانده بودم و نمی دانم چه شد و آن چیزی که نباید می شد، شــــد! در را باز کردم و پردیم بیرون! چشمتان روز بد نبیند، به خودم که آمدم به عمق فاجعه پی بردم! شانصد عدد چشم داشتند من را نگاه می کردند، البته از نوع بهت زده! گفتم مگه خودتان داداش ندارید که … همین لحظه یکی از بانوان محترم انگار که یک موش دیده به اندازه فیل، جیغ بنفشی کشید و من هم دوپا داشتم و دوپای دیگر قرض کردم و الفراررر … در همین حین هم گفتم شما اشتباه آمده اید و من باید جیغ بزنم !

در ادامه مسیر شده بودیم بسم الله برای عده ای از بانوان ، هر جا که من را می دیدند فرار می کردند…

——————————————————————————————————————-

لنگ نویس:

1- یکی از اتفاقات جالب و البته شیرین  نمایشگاه دیدار با  محمد و کمال در نمایشگاه کتاب بود، البته خیلی ها را قرار بود ببینم که مخابرات محترم مانع شد! {این دیدن و پیدا کردن بچه ها در نمایشگاه هم حکایتی دارد خواندنی}

2- نمی دانم اگر آن موشک امید نبود، ما کجا میخواستیم قرار بگذاریم!

3- خیلی وقت بود این نوشته در پیشنویس هایم خاک می خورد، برای تنوع گفتم منتشرش کنیم تا کمی فضا را عوض کرده باشیم.

4- در کل نمایشگاه امسال خاطره ای شد که هیچ وقت از ذهنم پاک نمی شود.

با سپاس کاوه گیــــــلانی

مدیران لایغ {از مصدر الاغ}

در مملکت ما گزینش مدیران میانه در ادارات سیستم جالبی دارد، به عنوان مثال من مدیری هستم که  تازه بر مسند قدرت نشسته ام ، در ابتدای امر عده ای پاچه خوار اطرافم را پر می کنند، برایم پرده تبریک می زنند و من  هم کلی خر کیف می شوم، عده ای که به نزد من نیامده اند و از مدیران زیر دست من هستند را کله پا می کنم همین پاچه خواران احمق را زیردست خودم می کنم. اصلا هم مهم نیست که کاربلد باشند یا نباشند، نه ببخشید مهم است که کارشان را بلد نباشند و مکرر از من راهنمائی بخواهند و من راهنمائیشان کنم به صورتی که مورد نظر خودم است و …

Mule

جالب است نه؟ هر چه احمق تر بهتر! این سیستم {باور کنید برای خودش سیستمی است} در طول این سی سال به تکامل رسیده و در این دوره چهار ساله مطمئن باشید که به نهایت پختگی می رسد. یک بار فکر نکنید من منظورم به علی آبادی ها و آقایان زحمتکش دولت فخیمه است! در دوران اصلاحات هم از این سیستم ییروی می شد ولی در حال حاضر همچون آنفوانزایی است که جهش کرده و از یک بیماری ساده تبدیل  شده چیزی شبیه به آنفوانزای خوکی … .

—————————————————————

لنگ نویس:

1- امیدوارم مطلب بالا به خودم بر نخورد!

2- گفتنی ها کم نیست ، من و تو کم گفتیم.

3- نوشته بالا چیزی بود که این روزها به شدت عذابم می دهد، شاید بیشتر نوشتم در این مورد.

4- کامنت ها رو هم به زودی جواب میدم.

با سپاس کاوه گیـــلانی