اطلاعیه

با سلام

لابدان  دیگر به روز نمی شود، برای اطلاع از آدرس وبلاگ جدیدم با Meisam.abd@gmail.com تماس بگیرید.

با تشکر ارادتمند شما کاوه گیـــــــلانی

زن

در دوران انتخابات چند نفری بودیم که با هم این طرف و آن طرف می رفتیم. شب قبل از پایان مهلت تبلیغات کل سطح شهر و هر جایی که ستاد هر کاندیدایی بود را سرک کشیده بودیم. صحنه های جالبی دیدیم و به قولی خودمان هم شوری حسینی داشتیم، مثل همه بچه های هم سن و سال ذوق هم می کردیم آن هم از نوع خرکی . من یک پوستر میرحسین دستم بود و با پررویی تمام می رفتم جلوی برادران مخلص پاتوق می زدم. آن ها شعار می دادند و ما می خندیدیم و البته ما هم فقط می گفتیم 2*2=5 و این خود به اندازه هفتاد سال فحش خواهر و مادر برای برادران مخلص بود. جالبترین شخصیتی که در همان موقع من در جلوی یکی از ستاد های کاندیدای محبوب برادران مخلص دیده بودم، زنی بود که به حد انفجار فریاد میزد موسوی زن ذلیل ، موسوی زن ذلیل! راستش ما چشممان چهار تا شده بود و بهت زده به آن زن نگاه می کردیم! نمی دانم شاید هم زن نبود ، وقتی کاندیدای محبوب برادران مخلص در کابینه اش دو زن را معرفی کردبه عنوان وزیر بی اختیار یا فریاد های آن زن نما افتاده بودم که قدرت و شعور یک زن موفق مانند زهرا رهنورد را حمل بر ذلالت میرحسین می گذاشت!

به یاد اولین معلم

یادتان هست نامه ی یک شهید را اینجا نوشته بودم ؟ این شهید پسرخاله من بود که اگر همان موقع که در نامه نوشته بود بر می گشت قرار بود ازدواج کند و … نامزدی داشت که دختر همسایه و البته یک دوست خانوادگی بود برایشان. این خانم اسمش نعیمه بود در دوران مهدکودک معلم من و سه خواهر دیگرم در دوره اول مهد . اگر مهدکودک را جزء سوابق تحصیلی محسوب کنیم اولین معلم من و البته خواهرانم محسوب می شود. بعد از شهید شدن اصغر تا همین چند سال پیش ازدواج نکرده بود و امیدوار بود که اصغر برگردد. خلاصه ازدواج کرد و صاحب فرزندی شد. حدود دو سال پیش متوجه شد که به سرطان سینه مبتلا شده و … نکته ای که همیشه خاله نعیمه را متفاوت می کرد خنده رو بودن و انرژی مثبتی بود که به اطرافیان می داد. بعد از اولین عمل که حدود دوسال پیش بود دیدیمش می خندید و می گفت که عمل کردم تموم شد، خودش خسته میشه میره و از این حرف ها … ولی بعد کم کم به حدی رسید که حتی توان راه رفتن و نشستن نداشت . در این اواخر هم پوکی استخوان و شکستگی امانش را بریده بود… دیروز ساعت چهار عصر در بیمارستان رازی رشت بعد از دیدن پسرش فرهان  رخت از این دنیا بست و رفت. دیشب دلم گرفت و همش خنده هایش جلوی چشمانم است. هر وقت می دیدمش خانم معلم صدایش می کردم، باورم نمی شود که او مرده، باور نبودن بعضی از آدم ها سخت است، خیلی سخت.

ل.ن : دوست دارم یک خبر خوب بشنوم…

دلتنگی های روزهای ابری !

این روزها به غیر از این خود درگیری ها روزگار بدنیست، فقط این باران دست از سر کچل ما بر نمی دارد و هی می بارد و می بارد!

دلم برای آفتاب تنگ شده و هوس نسیم خنک در روزهای گرم در زیر سایه درخت آن طرف خانه کرده ام!

مهتاب هم که معلوم نیست کدام گوری رفته و اصلا انگار نه انگار دلم به حضورش در شب های تاریک خوش است! ستاره ، همسایه مهتاب هم که اصلا صحبتش را نمی کنم!

ترس از آینده!

دیروز در مسیر برگشت از باشگاه داشتم با یکی ازبچه ها حرف می زدم، از کنار قبرستان رشت عبور کردیم، ناگهان پرسید اگه بهت بگن الان برو اون تو می ترسی؟ یه نگاهی کردم و گفتم نه، فکر نمی کنم ترسناک باشه! خودش گفت باید از زنده هاش ترسید و شروع کرد به درددل کردن. خودش می گفت بچه که بوده خیلی نترس بوده ولی الان خیلی مشکل پیدا کرده به خاطر همین ترسیدن … البته بیشترش ترس های حضور در جامعه  و در کل اجتماعی بودنه. من دقیقا برعکس این رفیق شفیق بودم ، دوران کودکی و نوجوانی ترسو ولی الان دقیقا اوضاع تغییر کرده انگار که آدم دیگری متولد شده. فقط روز به روز ترسم از آینده بیشتر می شود و همین مسئله باعث شده بیشتر احتیاط کنم. همه جوانب را بسنجم، شبیه جودوکار 60 کیلو گرمی شدم که می خواهد در مسابقات آزاد با یک نره غول 120 کیلویی مبارزه کند. شکست دادنش دور از دسترس نیست ولی سخت است، نباید بدون تفکر نزدیکش شد و یک لحظه غفلت همانا و سروته شدن همان! از دور باید همه چیز را بسنجم  ولی کم کم این دستگاه سنجش آینده من هم دارد از کار می افتد! کلاس مجتمع فنی از امروز شروع می شود، باشگاه هم که دوباره به دلیل تداخل برنامه هایم تغییرش دادم و این گونه که بویش به مشامم می رسد از ماه دیگر با شروع کلاس های دانشگاه باز هم همه چیز در هم می ریزد، هر چند که الویت با دانشگاست ولی نمی دانم می شود که به همه این دل مشغولی ها برسم؟! مسیر تقریبا وقت گیر رشت به انزلی و تداخل کلاس ها … فکرش را که می کنم کله ام دود می کند! فعلا که خدا خدا بار خدا می کنم بشود کلاس های مجتمع  فنی پنج شنبه و جمعه برگزار شود و حداقل این طرف را از دست ندهم.  باشگاه هم در بدترین حالتبه باشگاه هم فکر کنم بتوانم هفته ای دو جلسه آن هم ساعت 9 شب به بعدش را برسم. آن قضیه امر خیر هم که فعلا اصلا فکرش را نمی کنم تا ببینم چه می شود. بیخیالی! بهترین راه حل در این مورد است ولی در مورد درس و مشقم نمی توانم دیگر بیخیال باشم، همین حالا هم چهار سال نوری عقب افتاده ام از جهاتی ولی چه می شود کرد. بعضی خریت ها تا آخر عمر بر پیشانی می چسبند و نمی شود کاری کرد به جز زیر لب گفتن خودم کردم که لعنت بر خودم باد.

خودمونیم از چی شروع شد و به چی ختم شد! زندگی هم مثل همین چند خط نوشته است جایی شروع میشه و جایی که فکرش رو نمی کنی تموم میشه!

مسافران بهانه ای برای خندیدن!

چند قسمتش را که دیدم مجموعه جالبی از آب در آمده، ای کاش در این دوران پخش نمی شد. خندیدن بد نیست مخصوصا اگر به واقعیت های تلخ جامعه باشد، سوژه انتخاب موجودات فضایی برای به چالش کشیدن واقعیت های تلخ جامعه ما، حرکتی زیرکانه بود! خبری هم از دلقک بازی نیست و در عین فانتری بودن می شود داستان را به راحتی  لمس کرد و شخصیت هایش را به یک  اندازه دوست داشت. فکر کنم باید به رامبد جوان هم یک خسته نباشید گفت، فکر کنم ظنزهای روتین باید آدم هایش عوض می شدند. البته امیدوارم که جواد رضویان و فتحعلی اویسی  به  این  مجموعه اضافه نشوند!

دیدن یکی دو قستمش ضرر ندارد هر چند ساعت  پخشش  کمی عجیب و غریب است، به هر حال برای تنوع  پیشنهاد می کنم  فارغ از هر گونه  نگاه  افراطی به رسانه دولتی بشینید و ببینید و کمی لبخند بزنید. جامعه ما این روزها در کنار امنیتی شدن به سمتی می رود که همه دوست دارند بزنند و بزنند و بزنند.

کشفیات!

توی این دو سه روزه چند نفری اینجا رو کشف کردن و در نهایت به هویت اصلی رسیدن! نمی دونم چرا برای ملت اینقدر جالبه که به رخ بکشن که بله ما می دونیم مثلا تو هر روز دستت رو تو دماغت می کنی و سه دور می چرخونی و آخر هم می مالیش به دیوار اتاقت! اگه دیدین یک سری از پست ها ترتیبش داده شد تعجب نکنید چون حوصله ندارم وبلاگ جدید راه بندازم و می دونم که اگه برم دوباره بر می گردم مگه اینجا رو بزنم پاکش کنم و این هم می دونم که میشه چیزی تو مایه های خریت!البته اینجانب کم خریت نکردم!

این چند روز هم مثل سگی شدم که هم صاحب خونه رو میگیره هم رهگذر رو ! از این به بعد در مورد گل و بلبل و وضعیت آب و هوا می نویسم، آشپزی و تکنیک های خانه داری  برای آقایان هم  سوژه جالبی می شود! پووووف !

من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم/ محتسب داند که من اين کارها کمتر کنم

من که عيب توبه کاران کرده باشم بارها/ توبه از می وقت گل ديوانه باشم گر کنم

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.