فراز و نشیب تهسیلی {قسمت دوم}

قسمت گذشته حکایت دوازده سال تحصیل ما بود که به خیر و خوشی نزدیک بود به پایان برسد که نشد، یک درس ماند و مشکلی به نام کنکور، از اول پاییز رفتم و در کلاس کنکوری ثبت نام کردم و در کنارش هم چون حوصله نداشتم فقط در خانه بماننم و درس بخوانم فنی و حرفه ای رفتم دره الکترونیک ثبت نام کردم،روزها از شش صبح تا شش غروب در فنی و حرفه ای بودم و بعد از آن هم کلاس کنکور شب ها هم درس می خواندم. سخت بود ولی این سختی برایم لذت بخش بود. روزگار چرخید و چرخید تا به دی ماه رسید، باید سخت افزار را امتحان می دادم، در کلاس کنکور هنوز به درس سخت افزار نرسیده بودم و حوصله این را هم نداشتم که بروم و دستمال کسی را بزنم تا به من یاد بدهد نشستم و بر خلاف عادت معمول کل کتاب را خفظ کردم، خودم هم نمی دانم چه شد که با همین تکنیک شدم قبول شدم و البته نکته جالبش این بود که سخت افزار را بعد از قبولی تازه در کلاس کنکور فهمیدم و جالب تر از آن این بود که همین درس یکی از ارکان موفقیتم در کنکور شد! به هر جان کندنی بود دوره چند ماهه فنی حرفه ای را تمام کردم و کنکور هم دادم و به نوعی حال منتقیدن را هم با پیروزی های مکرر اساسی گرفتم ! بعد از کنکور دوباره رفتم سر کار ، دانشگاه هم که قبول شده بودم ان هم با رتبه خوب در شهر خودم ! دیگر از خدا چه می خواستم ؟ روزهای خوبی بود ، مثل این است که غذایی در جایی بخوری و مزه اش از زیر زبانت هیچ وقت بیرون نرود. دورانی بود که هم سن و سالانم حرصشان در آمده بود چون هم توانسته بودم هم مدرکی از فنی و حرفه ای بگیرم هم دانشگاه قبول شوم و هم کاری برای خودم دست و پا کنم . از گوشه کنار صحبت های احمقانه شان به گوشم می رسید ولی برایم مهم نبود. چیزی که داشت یادم می رفت، در همان دوران کنکور در شرکت با دختری آشنا شدم که بر حسب اتفاق همکلاسیم شد در کلاس کنکور و اگر از انصاف نگذریم کل کل با او بود که بسیار کمک حالم شد در قبولی !
خودم هم نمی دانم چه شد که وقتی سرم را بالا گرفتم دیدم مثل آب خوردن اخراج شدم! بگذارید به حساب خریت و همین، دست فلک هم بی تاثیر نبود ولی از حق نمی توان گذشت که بی عرضگی خودم باعث این مهم شد! دقیقا روزهای آن برف سنگین سال 83 بود که در اولین روز برف تمام رشت را پیاده طی کردم، مثل دیوانه ها فقط قدم می زدم و قدم می زدم … آینده ای که خودم خرابش کرده بودم … دردسر ها شروع شد، شوک وحشتناکی به من وارد شده بود نگاه سرد اطرافیان … کسانی که زمانی دوستم بودند روبه رویم برایم اظهار هم دردی می کردند و در پشت به ریشم می خندیدند… به جرات می توانم بگویم بدترین دوران زندگیم را تا به امروز تجربه کردم ، مادرم که حدود یک سال با من حرف نمی زد و به قولی انگار نه انگار که وجود خارجی داشتم، از ترس آبروریزی تا جایی که می توانستم از مهمانی رفتن اجتناب می کردم و به هر طریق ممکن زیر آبی می رفتم که مبادا کسی سوالی بپرسد و … . جالب این است که اگر کسی هم می دانست باورش نمی شد که من چه کرده ام. فکر کنم اتانازی کرده بودم با سرنوشت خودم و بزرگترین دلیلش هم غرور احمقانه ای بود که دچارش شده بودم. دقیقا در همین دوران بود که دختری که از نوجوانی دوستش داشتم ناگهان در زندگیم پیدا شد. لطف خدا بود که بتوانم در دوران تنهاییم کسی را پیدا کنم که به من قوت قلب بدهد. هر چند که این دوران هم زیاد طولانی نبود و به قولی این مسئله خودش شد قوز با قوز . در اوایل دوران دانشجویی به ورزش سرد وبیروح بدن سازی روی آورده بودم، بعد از اخراج ورزش را کنار گذاشتم و در اثر یک اتفاق به یکی دیگر از آرزو های دوران کودکیم رسیدم و جودو را شروع کردم، بهترین شروع برای ساختن مجدد خودم از بین بردن غرور کذائی بود که بهترین درمان برای این بیماری ورزش بود. داشت یادم می رفت که در چند ماه اول اخراج تنها کسی که در اطرافم بود دوست عزیزم فرشاد بود که از بچه های آستارا بود که بعد از اخراجم نه تنها از من دور نیفتاد بلکه بسیار کمکم کرد تا از آن حال و هوا بیرون بیایم.
تمام دلمشغولیم شد کار و باشگاه ، چند بار هم امتحان دادم ولی قبول نشدم، اطرافیان تاکید کردند به دانشگاه آزاد ولی ما زیر بارش نرفتیم ولی دیری نپائید که پشیمان شدیم… خواستیم پیام زوری بشویم که در میانه های راه فتوی صادر کردند که دیپلمه های فنی بروند بز بچرانند و … کم کم اطرافیان هم از این خبر{حکایت رفتن ما در کوزه} مطلع شدند چه آنهایی که نباید می دانستند و چه آنهایی که باید می دانستند. روزگار چرخید و چرخید و من نچرخیدم، اتفاقات زیادی در همین وسط افتاد یکی از اتفاقات همین وبلاگ است، چند ماه پیش در خلوت خودم نشسته بودم و داشتم با خدای خودم حساب و کتاب میکردم، انگار که خدا هم فهمیده بود که از صد قدم ورود به جمع آدمیان یک قدم را برداشته ام پس در یکی دو مرحله حال اساسی به اینجانب داد تا کم کم به خودم امیدوار شوم، تا اینکه چند روز پیش مطلع شدم که بعد از چندین سال حلقه گمشده زندگی این دوران هم تکمیل شد و مجددا و رسما دانشجو شدیم، بماند که دهن خودم و عده ای را هم آسفالت کردم. هر چند شاخ غول را نشکستم و به قولی شق والقمر نکردم ولی هر چه بود تنها چاله خالی مسیر زندگیم را در این دوره زمانی پر کردم البته تجربیات گرانبهایی در این مدت چند سال آویزانی تحصیلی کسب کردم که بهایش چهار سال عمرم بود !

——————————————————————————————————

لنگ نویس:

1- ثبت نام هم کردیم، حکایتی دارد بس خواندنی و خندیدنی !

2- چند فروند بازی بدهکارم که همه رو با هم ضربه فنی می کنم 🙂

3- این هم نوعی شفاف سازی از زندگی خودم، این هم گوشه ای از فراز و نشیب های زندگیه دیگه .

4- دلیل نوشتن هم این دو پست این بود که یادم باشد!

5-  فکرش را می کردید من یک اخراجی باشم ؟هر چند که اخراجی بودن شاخ و دم ندارد !

6- قرار بود اسم این وبلاگ را در روز ثبت بگذارم چرک نوشته های یک اخراجی  🙂

7- این کودکان دیروز + + + + + را ببینید و در ذهنتان چهره امروزشان را بسازید!

8- ما قبلا این بازی ایام کودکی را انجام داده بودیم ولی چون دعوت دوباره از چند جناح صورت گرفته حتما اجابت می کنیم.

9- چند نفر از اهالی وبلاگستان از وضعیت تحصیلی من خبر داشتند، چند ماه پیش که قبول نشده بودم پنچر بودم اساسی، متشکرم از مهربانی هایتان.

10- کامنت ها را هم به زودی جواب می دهم، اگر کم پیدا هستم به بزرگی خود ببخشید چند روز درگیر ثبت نام بودم کلی کار عقب افتاده دارم.

با سپاس کاوه گیــــلانی

Advertisements

سپندارمذ مبارک

دستم بگرفت و پا به پا برد
تا شیوه ی راه رفتن آموخت
چون هستی من ز هستی اوست
تا هستم و هست دارمش دوست

جشن سپندارمذ روز عشق، روز زن، روز زمين و روز مادر بر همه ی دختران و بانوان و مادران ایرانی خجسته باد!

اسفند نام روز پنجم از هر ماه زرتشتی و ماه دوزادهم سال است، سپندارمذ در اوستا به صورت سپَنتَ آرمَ ای تی آمده است که چهارمین اَمشاسپند در آیین زرتشتی ست، این واژه آمیزه ای است از «سپنته» به چم پاک و مقدس و «آرمَ ای تی» به چم فروتنی و بردباری٬ پس نام امشاسپند سپندارمذ به چم سازگاری، فروتنی، بردباری نیک و مقدس است؛ این واژه در پهلوی به گونه ی سپندارمت و در پارسی سپندارمذ٬ اسفندارمذ و اسفند شده است؛ این امشاسپند در شکل مینوی (معنوی) نماد بردباری و سازگاری اهورا مزداست و در شکل جهان خاکی (مادی) نگهبانی زمین به وی سپرده شده است؛ روز پنجم اسفند (در گاه شمار امروزی بیست ونهم بهمن ماه کنونی) به مناسبت تقارن نام روز و ماه جشن بوده و این جشن همراه با آداب و رسوم و تشریفاتی ویژه برگزار می شد. این جشن ویژه زنان و به مناسبت تجلیل و بزرگداشت آنان بر پا می گشت، مردان و پسران به زنان و دختران خانواده و یا به دلدادگان خود به جهت قدردانی پاداشی به شکل هدیه می دادند.
از ويژگي هاي دیگر اين جشن این بود که بر پاشنه هاي در منزل، آويشن مي ریختند و آش و سيروگ (نان مخصوص زرتشتي) می پختند و دیگر، فرمانبرداري كامل مردان از زنان بود و به پاس تلاش يك ساله زنان، مردان وظايف ايشان را بر دوش گرفته و تمام کار روزانه ی آن روز بر عهده مردان بود.
جشن سپندارمذ را به سبب اینکه زنان كار خانه را تعطيل مي كردند واداره امور منزل بر عهده مردان بود و مردان به زنان مزد يا هديه مي دادند، «جشن مژدگیران یا مزدگيران» نیز مي گفتند.
روز سپندارمذ روز زمین نیز هست چرا که این امشاسپند در جهان خاکی پاسبان زمین است و البته زمين هم نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد.
بیدمشک گل مخصوص سپندارمذ است.
باشد که در این خانه همیشه شادی گیرند.

مادر، شخصی که در زندگی به هیچ وجه نمی توان برایش جانشینی انتخاب کرد… مطلب فوق را مهران عزیز برایم فرستاد. فکر کنم کم کم باید برای این دوست عزیز به فکر یک حساب کاربری باشم! من این شعر را بسبار دوست دارم و البته اعتقاد قلبیم هم همین شعر است:

120970472837970_5

اگـر یـکه باشی به نـام آوری اگر مهر باشی به روشنگری
اگـر روزگـاری تـو را بـرنـهـنـد نـگیـن حکومت بر انـگـشتـری
دو صد حشمت آنچنانی تو را نیرزد به یک لحظه بی مادری

——————————————————————–

منابع:
1- سالنامه زرتشتیان 3746 زرتشتی (1387 خورشیدی)
2- شعر از زنده یاد ایرج میرزا {اون اولی رو میگه}
3- آثار الباقیه عن القرون الخالیه به چم اثرهای مانده از قرن‌های گذشته، از ابوریحان بیرونی 390 هجری.
4- خورده اوستا بخشی از کتاب اوستا تفسیر و تالیف استاد ابراهیم پورداوُد.
5- یشت ها جلد 1 از استاد ابراهیم پورداوُد.
6- مقام زن درایران باستان از موبد اردشير آذرگشسب 1345.

7-http://www.zoroastriannews.com

8- قسمت دوم این پست هم به زودی هوا می شود !

9- این پست در دنیای مجازی به بانوان وبلاگستان تقدیم می شود و در دنیای مجازی هم به مادر عزیزم .

10- این هم مطلب قدیمی لابدان در همین رابطه!

11- این هم موسیقی پیشنهادی از عمو هوشنگ عزیز

12- بازی های وبلاگی دعوت شده را هم به زودی لبیک می گوئیم، البته با عرض پوزش از دوستان عزیز.

فراز و نشیب تهسیلی {قسمت اول}

این مطلب حاوی هیچ گونه پیام علمی و فرهنگی و ورزشی نیست ، پس اگر وقت خود را دوست دارید به هیچ وجه برای خواندن این مطلب کاملا شخصی تلف نکنیدش! هر گونه برداشت سیاسی و اقتصادی نیز آزاد است! تا جایی که امکانش وجود داشت خلاصه نوشته ام !

vic

دوران ابتدایی:

فکرکنم بیشتر ما دوران تحصیلات ابتدایی مشترکی داشتیم، نمرات معمولا بیست و زندگی خوب و بزرگترین دغدغه این بود که مبادا نمره ای کمتر از بیست بگیریم و …

دوران راهنمایی:

اول راهنمایی اوضاع درسی بدی نداشتم، ولی شاهکار دوران تحصیلم در دوم راهنمایی  بود که درس عربی را تجدید آوردم، یادش به خیر که هر چقدر تلاش می کردم بفهمم در مغزم فرو نمی رفت که نمی رفت ! فکر کنم عربی را 9 شدم در صورتی که در کلاس شاگرد زرنگ به حساب می آمدم و دوستان حساب ویژه ای روی من باز می کردند. فکر می کنم بیشتر مشکلم با معلمم بود، یکبار داشتم فحش نثارش می کردم که مرتیکه فلان فلان شده پشت سرم سبز شد و … آخر ماجرا این شد که ثلث اول هشتب لکو شدم!  سوم راهنمایی دوران پر مخاطره ای نبود و فقط در دوران راهنمایی همان یک تجدیدی را آوردم {به قول پدرم یک تپه گذاشتم}

دوران دبیرستان و هنرستان:

شاهکار های پیاپی من از سال اول دبیرستان شروع شد، درسی به ما داده بودند با عنوان ریاضی تکمیلی که نمی دانم فلسفه وجودی اش چه بود، ریاضی اصلی را که با مرارت می خواندیم، ریاضی تکمیلی هم شد قوز بالا قوز! ترم اول از بین شش کلاس سال اول، سه یا چهار نفر قبول شدند و بقیه که من هم جزء همان ها بودم تیر توپر شدند! تابستان همان سال اتفاقی رفتم یک کلاس تبر مقدماتی و کم کم از دنیای کامپیوتر خوشم آمد. {از دوران قدیم همه مرا شخصیتی می دانستند که دیوانه بازهای کامپیوتری است} در همین میان در همان دبیرستانی که سال اول مانده بودم سکنی گزیدم و در رشته کامپیوتر شاخه فنی و حرفه ای شروع به کسب علم نمودم! دوباره تاکید می کنم که ما فنی حرفه ای بودیم و کارو دانشی نبودیم، استعداد ها نهفته بسیاری هم داشتیم که هر روز شکوفا می شد! سال اول هنرستان که می شد سال دوم دبیرستان ترم اول به دلیل همان شکوفا شدن استعداد ها سخت افزار {دروس تخصصی که فقط گیت بازی بود} زبان خارجه {به خدا تقصیر دبیر مربوطه بود که زبان خارجه را با لهجه شیرین آذری ترکیب کرده و به خوردمان می داد} و البته درس شیرین ریاضی که نیازی به توضیح نیست که چرا خاک برسرمان کرد! خلاصه سرتان را درد نیاورم در ترم بعد برای تابستان برنامه ویزه ای داشتم و از آنجا که نمی خواستم تابستانم به بطالت بگذرد، جای درس ریاضی را با فیزیک عوض کردم! سخت افزار هم که همان ترم اول تمام شده بود واگذار کردیم به تابستان، نکته انحرافیه داستان چه بود؟ سخت افزار را اصلا نفهمیده بودم، یعنی به قدری ادبیر مربوطه خشک و بی روح تدریس می کرد که من سر کلاس مانند خیلی های دیگر  مشغول تقویت نقاشی خود بودیم! زبان را هم به لطف گل زده در خانه حریف {نمره مستمر} در همان خرداد ماه ضربه فنی کردم. حس و حال غریبی بود، تابستان و درس ! در همین میان به لطف پدرم در یکی از شرکت های کامیپوتری شهر عزیزم رشت مشغول به کارآموزی {پادویی} شدم تا حالیم بشود که یک من ماست چقدر کره دارد! شاید باورتان نشود بهترین تابستان عمرم همان سال بود، هم کار هم درس! به حول و قوه الهی و مدد آقا امام زمان و دعای خیر مسئولین و غیر مسئولین فیزیک که جزء دروس تخصصی ما بود را موفق به پاس کردن شدم، ریاضی را هم ناپلئونی پاس کردم واما سخت افزار را پنج دوگوش گرفتم {نامرد نه بهم نداد} ! شیرین ترین قضیه این تابستان کار کردنم بود که به هیچ وجه برایم غیر قابل توصیف است، همه همکلاسی ها و دوستان در کف مانده بودند که من چطور کار میکنم ! البته بیشترشان از حسادت می سوختند، بگذریم که یادم است اولین حقوقم را فدای شکم کردم و دو عدد پیتزا و چند سمبوسه و چند مدل کوفت و زهرمار دیگه را ریختم در خندق بلا ! هر چند که این اولین تجربه کاریم نبود ولی اولین تجربه کاری بود که مفتی نبود! چون ترم اول هم در یکی از مراکز کامپیوتر دانشگاهی به خلق خدا خدمت می کردم، البته حقوقی در میان نبود، فقط خوبیش این بود که می توانستم برنامه هایم را انجا بنویسم و بیشتر به کارهای خودم بپردازم! آن تابستان خاطره انگیز سبب شد تا در کلاس با تجربیاتی که کسب کرده بودم حال دبیران مربوطه را بگیرم و به قولی تخص بودم، تخص تر شدم! ترم اول فقط ریاضی را تجدید شدم، آن هم به خاطر اینکه دوست داشتم پایه ام را قوی کنم، والبته علاقه وافرم به دبیر ریاضی که حیران مدل مو و قد رعنایش بودم! ترم دوم هم به همین منوال گذشت و من ماندم و ریاضی و البته زبان خارجه ! دلیلش هم این بود که امتحانات سراسری بود،، البته ما آن زمان انگلستان و زبانیش را تحریم کرده بودیم، مطمئن باشید اگر هر زبانی {مثلا زبان مالایی یا چینی} دیگری بود ما با نمره عالی پاس می کردیم! درس شیرین ریاضیات را تمام کلاس به جز یک نفر به مدد قانون شیرین و دوست داشتنیه تک ماده قوبل شدیم، خیلی جالب بود برایمان چون در کارنامه زده بود 7.25 ولی گفتند قبول شدیم! ما هم خر کیف که تابستان امسال هم به بطالت نمی گذرد و به تحصیل علم و دانش می پردازیم! سخت افزار هم که یار جدا نشدنی من بود، پس تابستان دوباره دو درس را امتحان دادم و …

نکته اصلی این بود که ما در همین سال باید خیر سرمان کنکور هم امتحان می دادیم، عده ای از همکلاسی ها رفتند کلاس کنکور و ما گفتیم از این پول ها نمی دهیم، و فریاد سر دادیم که هر که نان عمل خویش خورد، منت حاتم و رفیق و رفقایش را نبرد! به هر حال چرخ گردون چرخید و من نه دانشگاه قبول شدم و نه سخت افزار را ! از مهر ماه عزم را جزم کردیم که هم پوزه دبیر سخت افزار را به خاک بمالیم و هم کنکور و سازمان سنجش …

ادامه دارد…

———————————————————————————-

لنگ نویس:

1- بخش دوم به زمان حال می رسد!

2- اگر اشتباهاتی در تعداد درس ها بوجود آمد زیاد جدی نگیرید چون آدم دروغگو حواسش پرت است 🙂

3- امروز یعنی روز چهاردهم فوریه روز فراموش نشدنی برای من است، هیچ ربطی هم به ولنتاین ندارد، کاملا شخصی است اگر نمی دانید که تا پست بعدی صبر کنید ولی اگر می دانید باید بگویم که بعد از مدت ها روی علی کنکوری را سفید کردم !

4- شاخ غول را نشکستم، خاک هم بر سرم کردم ولی باور کنید که در حال حاضر خوشحال ترین شخصی هستم که می شناسید 🙂

5- دوستی چند سال پیش گفته بود: افتادن مهم نیست، مهم اینه که زمین نخوریم!

6- لینک دادن و موسیقی پیشنهادی هم تعطیل !

7- همیشه دوست داشتم جواب بدی ها و محبت های چند نفر را بدهم و مطمئن باشد پست بعدی حرف هایی که چهار یا پنج سال در این دل صاحب مرده مانده بود را می زنم.

8- اگر غلط املایی و انشایی وجود داشت به بزرگی خود ببخشید .

با سپاس کاوه گیـــــــــلانی

حسنی دیگه تنها شده !

حسنی که یه تیکه ماه شده …

چند روزیه تنها شده …

فلفلی  و کره الاغ کدخدا …

تنها میرن تو کوچه ها …

hasani-1

پیر مردی دوست داشتنی ، با آن عینک ها کائوچویی و کله ای که جلویش حلب بود و دورش کولش {همان کاه} . چهره ای که از منوچهر احترامی در ذهنم داشتم مردی بود که سی سال دارد و هیچ وقت سی و یک ساله نمی شود کلاهی همیشه به سرش است، از همان هایی که جلال آل احمد به سرش می گذاشت… همیشه فکر می کردم استاد منوچهر احترامی از آن دسته آدم هایی است اگر پایش بیفتد با بچه های سر کوچه هم گل کوچیک بازی می کند. اگر کودکی از او دعوت کند که نقش بیمارش را بازی کند دلش را نمی شکند، فکر کنم استاد جزء آن مردمانی است که همیشه کودک درونشان زنده است… روزگاری بود که بیشتر هم سن و سالان من و حتی خود من با حکایت های حسنی خر می شدیم و به حمام می رفتیم … یادش به خیر … استاد چه استادانه به پدر و مادرانمان یاد دادی که با دو خط شعر سرمان را گول بمالند… دوستت داریم، هم خودت را هم آن حسنی و کره الاغ کدخدا را ، آن فلفلی و قلقلی و  مرغ زرد کاکلی…

روحت شاد و خدایت بیامرزد

مطلب مرتبط:

پیر ما رفت {از محمد }

حسنی دیگه تنها نبود {چهار ستاره}

———————————————————————-

لنگ نویس:

1- کوتاه نوشتم، به بزرگی خود ببخشید.

2- به یک بازی دعوت شده ام که به طوری شرکت خواهم کرد.

3- الان که این پست را منتشر می کنم از دو چیز دارم می میرم، یکی گردن درد است و دیگری هم استرس ! {برای چه ؟ شاید گفتم}

4- به دلیل کمبود حوصله و اعصاب راحت لنگ نویس ها را در پست بعدی منتشر میکنیم.

5- فقط بگم ای تو روح این علی علیزاده !

6- عکس را المیرای عزیز برایم میل کردند.

با سپاس کاوه گیــــــلانی

کالباس یا کنسرو قارچ و لوبیا، مسئله این است !

چدن مدت پیش شب وقتی که از باشگاه به سمت خانه بر می گشتم رفتم از بقالی سر کوچه یک فروند کنسرو قارچ و لوبیا بخرم و بزنم به بدن چون هوس کرده بودم اساسی ! وقتی وارد بقالی شدم همزامن با من یکی از افراد جامعه سفید پوش مملکت وارد بقالی شد! آقای پزشک رو کرد به بقال و گفت نیم کیلو کالباس شیمبلو شومبو {اسمش یادم نبود چیه} بده! من هم گفتم کنسرو قارچ و لوبیا !

پزشک فضول قصه ما رو کرد به من و گفت: بهتر نیست بری خونه املتی چیزی بخوری به جای کنسرو مونده ؟!

من هم که خسته بودم و حوصله نداشتم نگاهی کردم و با خنده گفتم: شما که لالایی بلدی چرا خوابت نمی بره؟

گفت:چطور ؟

گفتم: خود شما داری کالباس شیمبلو شومبو می خوای بخوری، باز من می دونم که این لوبیا فقط لوبیاست ولی اون چیزی که شما داری می خری معلوم نیست گوشت هست، نیست، گوشت خره، سگه، تاج خروسه و …

به نظر شما پزشک عزیز جوابی داشت که نثار من کند؟ این ماجرا شما را یاد کدام حکایت می اندازد ؟

——————————————————————-

لنگ نویس:

موسیقی پیشنهادی: All Rise کاری از گروه Blue !

1- دیروز گفته بودم که کجا می روم، دلمان خوش بود که لباس جودو می دهند ولی زهی خیال باطل که کاسه بشقاب دادند …! مانده ام کاسه بشقاب به چه کار من و امثال من می آید!

2- خیلی ها دلشان به خاتمی خوش است ، شما چطور ؟

3- گویا یوتیوب آزاد شده تا خیلی ها زندانی شوند!

4- بالاترین هم  برگشت امیدوارم که به راه راست هدایت شود و بحث های بیخودش داغ نشود! {حقش است برایش یک پست بنویسم}

5- دلم برایش تنگ شده بود که خودش خبر از سلامتیش داد.

6- کسی می تونه به سوال فنی این پسر جواب بده ؟

7- لوبیا  خوردن در محفل های جوانان شور شوقی به پا می کند که نگو نپرس ! 🙂

8- وعده دیدار ما بیست و دوم بهمن {بگو بلند یوم الله است یوم الله} ماه پای صندوق های رای برای حمایت و اعلام انزجار و انفجار و … {مشت های گره کرده را هم با خود بیاورید}

با سپاس کاوه گیـــــــــلانی

گشتم نبود، نگرد نیست، تمرکز ! !

چند مطلب کاملا متفاوت از هم نوشتم ولی هیچ کدامشان برایم جالب نبود پس فرستادمشان در Draft  . مانده ام در کار خودم حیران که نمی دانم وقتی تمرکز ندارم چرا زور می کنم به خودم که بنویسم ! فعلا باید بروم در مراسمی که در باشگاه گرفته اند شرکت کنم تا خدا بخواهد و سوژه ای بدهد برای نوشتن و لذت بردن، شایعه کرده اند که قرار است به ما جایزه بدهند، جایزه چه ؟  خودم هم نمی دانم !

cartoon5

لنگ نویس و موسیقی پیشنهادی هم نداریم، طالبین لنگ نویس اینجا ، طالبین موسیقی پیشنهادی هم اینجا !

خاطراتی از زنگ انشاء

کلاس دوم راهنمایی بودم، معلم انشاء ما مردی بود جوان و البته خوش اخلاق که نامش آقای بصیری بود. اهل رودبار بود قد بلندی داشت و البته عینکی هم بود. خوش صحبت بود و همیشه زنگ انشای بصیری را دوست داشتم و عاشق نوشتن انشاء بودم. موضوع هایی را که بصیری انتخاب می کرد برایم شیرین بود. یادم است در همان موقع کتاب هایی بود که انشای آماده داشت و خیلی از بچه ها به خاطر آکبند گذاشتن مغز از روی کتاب می نوشتند حتی گاهی از اوقات پیش آماده بود که چند نفر انشای شبیه هم داشتند! یادم است یک روز بصیری موضوعی داد که خاطره ای از خود بنویسیم و به نوعی بهترین خاطره ای که در ذهن دارید را بنویسید. من هم حکایت به دنیا آمدن خواهر کوچکم که سال پیش به دنیا آمده بود را نوشتم. دقیقا یادم است که از اول کلاس اصرار می کردم به بصیری که اجازه بدهد من انشایم را بخوانم ولی او توجهی نمی کرد … بصیری بعد از هر انشاء نقد می کرد نوشته ها را و ایراد هایی می گرفت. اواخر کلاس بود که بصیری از تکرار های من به تنگ آمده بود و گفت بلند شو بیا بخون ببینم چی نوشتی که از اول کلاس کلافه کردی همه رو این ها که همه جک نوشتن! من هم از خدا خواسته پریدم وسط کلاس و شروع کردم با اعتماد به نفس همیشگی به خواندن.{می دانستم که چطور بخوانم چون از زمانی که خواندن را یاد گرفته بودم همیشه درس ها را بلند برای همه در کلاس می خواندم، به نوعی در تمامی ادوار آمپلی فایر کلاس به حساب می آمدم}

انتظار داشتم که نمره خوبی بگیرم، چون مطمئن بودم که انشایم با بقیه متفاوت است، بیشتر بچه ها از انشاء نوشتن فراری بودند یا خواهر و برادر بزرگتر می نوشتند برایشان یا کتابی و … . انشاء که تمام شد بصیری نگاه به بچه ها کرد و شروع کرد به دست زدن، کمی جا خوردم فکرش را نمی کردم که بصیری برایم دست بزند. بصیری شروع کرد به توضیح دادن نکات مثبت و نکته ای که فکر کنم  می توانستم نقد به حساب بیاورمش این بود که در نوشته ام تعجیل کرده بودم ولی در کل به قول بصیری خوب نوشته بودم. خیلی خوشحال بودم، بصیری گفت مثل اینکه واقعا حق با تو بود پسر! که داشتی خودت را خفه می کردی که بیایی و انشات رو بخونی. این شروعی بود برای نوشتن انشاء های بهتر …

در یکی از روزها که بصیری داشت در مورد نویسندگی حرف می زد رو کرد به من و گفت اگر فلانی سعی کند روزی می تواند نویسنده خوبی شود.

به خاطر تشویق های بصیری تصمیم گرفتم که کمی جدی تر به نوشتن بپردازم، به لطف پدرم در یک کلاس آموزش تکنیک های داستان نویسی شرکت کردم، البته کلاس مکاتبه ای بود، یک سال طول کشید و … دوست داشتم در یک مجله نوجوانان یا هر چیز دیگری بنویسم. روزی پدرم گفت که در سازمانشان نشریه ای دارند و به دنبال نویسنده هستند من هم به دلیل فوران اعتماد به نفس رفتم برای مصاحبه! مرا می شناختند و گفتند باید منتظر بمانی که دکترت بیاید، من هم خوشحال نشستم تا دکتر تشریف بیاورند! حضرت والا آمدند و وقتی فهمیدند که برای چه آمده ام نامردی نکرد و بدون هیچ سوال و جوابی گفت تو که بچه ای من نمی خواهم برای مهد کودکی ها بنویسم! راستش گریه ام گرفته بود… فکرش را بکنید با یک دنیا آرزو رفتم و … بغض گلویم را گرفت و با خنده ای سرد از دفتر آمدم بیرون. وقتی به خانه رسیدم بدون هیچ درنگی به سراغ آن مدرک نویسندگی رفتم و تکه تکه اش کردم … برای یک نوجوان هضم این مسئله سخت بود …

—————————————————————————

لنگ نویس:

موسیقی پیشنهادی:  through glass کاری از گروه Stone sour {با حس حال بهنود مکری یا زنده یاد لونا شاد بخوانید}

1- این نادیده شدن من هم حکایت های زیادی دارد که فکر کنم تنها موردی که نادیده باقی ماندم همین ماجرای نقل شده بود، البته انگیزه نوشتن در مورد نادیده شدن مطلب بانو محتشمی بود .

2- از پشت همین تریبون اعلام می کنم که این روزها کمی مشغله زیاد شده و مانند گذشته نمی توانم وبگردی کنم، پس کمتر در وبلاگ ها نظر می دهم، اگر دیدید کمتر پیدا هستم به حساب دردسرهای کاری آخر سال بگذارید.

3- از یک چیز عادل خوشم آمد، آن هم این بود که همان عادلی که می شناختم ماند نه بیشتر نه کمتر!

4- ایران را از یاد نبریم ، آن زمان چپ و راستم را نمی شناختم 🙂

5- خیلی دوست دارم دوباره آقای بصیری را ببینم.

با سپاس کاوه گیـــــــــلانی