برنج محصولی بارنج!

چند روز پیش داشتم از دانشکده کشاورزی رد میشدم که دیدم کارگر ها مشغول شخم زدن بیجار هستند، دیدم چه موضوعی بهتر و از این مسئله که در مورد برنج بنویسم، من از پدری رشتی و مادری آستانه ای متولد شدم و چون دایی های من خود کشاورز هستند چند سال پیش من تجربه عملی چند مرحله داشت و برداشت را داشتم.پس با من باشید تا ببینید که این برنج چه زحمتی داره…

برنج از واژه بارنج یعنی با رنج وزحمت گرفته شده، بارنج به مرور زمان و درگویش مردم برنج در بعضی از قسمت ها به بَج یا ِبج تبدیل شده.

جایی که برنج را می کارند برنجزار را می توان بجار= ِبج+آر هم گفت، که در گیلکی به جایی که برنج می کارند بجار می گویند و چون کسره می تواند به (ی) تبدیل شود گاه بیجار هم گویند.

برنج با پوسته را شلتوک گویند، بوته ای که شلتوک روی آن است شالی نام دارد، پس به محل کاشت شالی، شالیزار گویند.زمین بیجار به دلیل رطوبت زیاد همیشه گلی و آبگیر است و برای اینکه آب داخل بیجار باقی بماند هرسال اسفند تا فروردین حاشیه بیجار را کرت بندی کرده و تمیز می کنند و در اصطلاح مرز می کنند یعنی مرز کرتها ار مشخص می کنند و رویش ار حسابی گل مالی می کنند تا آب فرار نکند.

فروردین خزانه می گیرند، به نشاها در گیلکی توم گویند و به جایی که توم به عمل می آید توم بجار یا توم بیجار گویند. بیجار را فروردین شخم می زنند و بعد آن شخم سطحی که گل کاملا دوغی شود تا برای نشاکاری آماده شود.

به شخم اول که عمیق است پرکنی(عمیق کندن) و به شخم سطحی دوم دوکله (شخم دوم) گویند. پس از دوغی شدن گل ها، باوسیله ای به نام کاول عملی را انجام می دهند که در اصطلاح به آن کاول زدن می گویند، زمین را کاملا صاف و هموار می کنند و روی آن را هم با ماله مخصوص (که معمولا تریلر یا اسب متصل است) می کشند که به آن پیش کاول گویند. گاه هر دوکار را با هم انجام داده که مه باز هم پیش کاول گویند!

پس از کاول زدن نوبت نشاکاری می رسد، نشاکارها که بیشتر خانم هستند شروع بع نشا می کنند به نشاستن یکی از سخت ترین مراحل کاشت برنج است که کاری جانکاه است، چرا که باید کیلومتر ها از کمر خم شده و پشت پشت (عقب عقب)راه رفت. بماند که در همه موارد بالا گل عضوی جداناشدنی از بدن کشاورز می شود.

267273_orig.jpg

ده روز که از نشاستن که گذشت موقع وجین است، وجین همان ویجین گیلکی است که به چیدن علف های هرز می گویند، این بار هم کشاورز ها کمر را خم کرده ولی جلو جلو کیلومتر ها راه رفته و علف های هرز را جمع آوری می کنند. ده روز بعد از وجین که گذشت باز هم وجین انجام می شود ولی این بار اسم این مرحله دوآره(دوباره) است!تفاوت وجین با دوباره در ارتفاع ساقه های برنج است چون ساقه ها بلند شده و به شدت صورت را آزار می دهند در ضمن گل هم که جای خودش است!

مرحله داشت سه ماه طول می کشد، معمولا مرحله برداشت مرداد ماه یا شهریور ماه است (بستگی به رقم برنج دارد). هوا بسیار گرم وسوزان است، برنجها خسته از بار خوشه و زرد رنگ کمر خم کرده اند. به عمل بریدن برنج ها برنج بینی گویند، هر مشته برنج را با ابزاری کوچکتر از داس که به آن دهره گویند می برند. هر دوازده مشته را یک درز گویند، درزها با بستی به نام پیچ که از کلوش(همان کاه) بسته می شوند و به تل انبار (انبار برنج) انتقال داده می شوند.

06aq.jpg

خرمن کردن با خرمن کوب دنیایی دارد. دنیای پر از خاک و گردو غبار …شلتوک ها از بوته جدا شده و به خشک کن حمل می شوند، اگر خشک کن با هیزم و دود باشد برنج دودی می شود(من عاشق برنج دودی هستم) وگرنه برنج معمولی است پس از این مرجله در کارخانه برنج کوبی پوست کنی شلتوک صورت می گیرد، البته در قدیم پدران ما با وسیله ای به نام پاتنگ این کار را انجام می دادند که فوق العاده سخت بود.

اکنون برنج سفید آماده است که طبخ شود، از انواع برنج های گیلان می توان : صدری، بینام، هاشمی، حسن سرایی، چمپا، خزر و … نام برد.

امیدوارم که هنگام خوردن برنج در وعده های غذایی همیشه به یاد آن کشاورزان زحمتکش باشید…

به قول دوستی :

کار گیلان سخته/برنج گیلان مفته

راستی نکته جالب در دوران نه چندان دور تمام وعده ای غذایی مردم گیلان برنج بود حتی صبحانه، مادر بزرگ من برنج کته را با چای شیرین می خورد(خدا بیامرزدش).

————————————————————–

پانویس:

1- من وجین، برنج بینی و خرمنکوب کردن را تجربه کردم، رفتن در آب داغ بیجار و قدم ردن در گل گرم خاطره ایست که هیچ وقت فراموش نمی کنم.

2- باز هم از همین جا دست همه کشاورزان را می بوسم.

3- در ضمن اگه دستور طبخ غذای گیلانی رو هم دوست دشته باشین براتون میذارم (من خودم خیلی شکم پرستم دست پختم هم بد نیست)

با سپاس کاوه گیــــــلانی

Advertisements

من و دوستان وردپرسی!

به عادت روزانه مشغول وبچرخی بودم که دیدم در وبلاگ یکی از هم محلی ها باز هم جرو بحث کوچولویی در گرفته که برای من ناراحت کننده بود، هر چند قبلا هم همچین اتفاقاتی افتاده بود ولی دلیلی ندیده بودم که در این مورد چیزی بنویسم، پس با من باشید …

پنج سال پیش اولین وبلاگم رو در پرشین بلاگ ثبت کردم، می نوشتم از دلم و خوشحال بودم تا اینکه به خاطر اتفاقاتی کناره گیری کردم، باز هم به رسم زمونه شروع کردم به نوشتن، توی یک محیط جالب و دوست داشتنی که البته هنوز هم دارم می نویسم، حالا چرا اینها رو گفتم:

هر کس باید بدونه که چرا می نویسه! به عنوان مثال من با نوشتن داستان زندگیم شروع کردم ولی کم کم خودم رو پیدا کردم و تصمیم گرفتم که تغییر روش بدم و به جای اینکه این و اون رو ببرم زیر سوال حداقل کاری رو که می تونم انجام بدم! برای زنده کردن گذشته…

برام یک چیز خیلی مهم بود و اون چیزی نبود جز تعداد بازدید کننده که اکثر وبلاگ نویس ها به این مسئله توجه می کنند! در اثر گذشت زمان با داشبورد آشنا شدم و آرزو کردم که یک بار رقم محبوبیت لابدان تک رقمی بشه! ولی وقتی دیدم که یک سری وبلاگ ها به خاطر حسادت بعضی از دوستان از داشبورد حذف شدند این آرزو رو بوسیدم و گذاشتم کنار.

به هر حال کاری ندارم به بقیه حاشیه ها، در کِل جامعه ی ورد پرس چند تا از ورد پرسی ها با من دوست هستند و به من سر می زنند به قول قدیمی ها هر رفتی هم یک آمدی داره، از دید من هر کدوم از این دوستان نکات مثبت و منفی دارند مثل بقیه آدم ها که متاسفانه بعضی اوقات نمی دونم چی میشه که بعضی از بچه محل های ورد پرس به هم گیر میدن و باعث دلخوری میشن، البته خوب به هیچ کدومشون نمیشه خرده گرفت که چرا این کار رو می کنن، به هر حال من تصمیم گرفتم که خصوصیات دوستان وردپرسی رو اینجا از دید خودم بیان کنم.

توی این مدت چند ماه شخصیت های جالبی برخورد کردم که بدون هیچ ترتیب بعضی ها که خیلی برام جالب بودن رو نام می برم :

1- مهرنوش محتشمی: خانم محتشمی علاقه خاصی به کوتاه نوشتن داره و جزو بهترین وردپرسی هاست من بزرگترین مشکلی که با خانم محتشمی داشتم استفاده زیاد از » ! » بود که باعث میشد فرض کنم این خانم یک مقدار عصبانیه ولی بعد فهمیدم که به خاطر علاقه به این » ! » استفاده می کنه، در اگثر وبلاگ ها اثری از خانم محتشمی دیده میشه و در کل چهره محبوبیه در ورد پرس، نقدی بر ایشون ندارم چون محدوده کاریش کاملا مشخصه و مسیر خودش رو میره.

2-رضا عظیمی: جوونی که به نظر من خودش هم نمی دونست از دنیا چی میخواست ولی کم کم داره روبه راه میشه و از حرافی بیخود داره دست برمیداره، البته باز هم به جاده خاکی میزنه! در کل من رضا رو دوست دارم چون همیشه واسه کَل کل سرش درد می کنه. جزو اولین وبلاگ های ورد پرسی بود که سر می زدم همیشه فراز و نشیب داره یک بار مطلبی می نویسه که فکرش رو هم نمی کنی مال یه جوون باشه ولی بعضی اوقات هم خیلی… به هر حال رضا هم محبوب بین وردپرسی ها ونکته جالبش اینه که خیلی خوب وبچرخ میزنه!

3-گجمو: شخصی که اول فکر می کردم یک جوون بیکار باشه که صبح تا شب کارش اینه که از باباش پول تو جیبی بگیره و وبچرخ بزنه ولی بعد فهمیدم که نه اینطوری ها هم نیست، گجمو چند سالی از من بزرگتره و متاهله! در ضمن اهل انزلیه، کارش هم در دنیای واقعی درسته! البته اخلاق خاصی داره که به خاطر همین اخلاقش تا به حال با چند نفر دعوای لفظی کرده، حتی کار به جاهای باریک هم کشیده ولی در کل توی دنیای مجازی گجمو خیلی به خودش می نازه که زیاد پسندیده نیست ولی خوب چه میشه کرد هر کس اخلاقی داره و توی این دنیای بزرگ باید همه با هم کناربیان دیگه! گجمو خیلی زیاد وبلاگش رو دوست داره و نمی تونه ازش دل بکنه یادمه از داشبورد که حذف شده بود خیلی ناراحت بود، البته حق هم داشت چون خیلی واسه وبلاگش زحمت کشیده بود، به هر حال گجمو رو یه عده دوست دارن و یه عده هم سایش رو با تیر می زنن، گجمو هم جزو خوب های ورد پرسه که همیشه با خواننده هاش رابطه خوبی داره البته منهای اونهایی که تندروی می کنن!

4- پلنگ صورتی: تازه با هم آشنا شدیم، انتقاد کردن رو دوست داره و مخصوصا زیر ذره بین بردن افراد رو، چیز زیادی از شخصیتش نمی دونم ولی حس غریبه بودن رو ندارم باهاش و مثل برادرم می مونه (من برادر ندارم) تازه یه جمع ورد پرسی ها اضافه شده ولی توی همین مدت کم شیطونی زیاد کرده، مطالب خوبی هم می نویسه فکر کنم رشته تحصیلیش اقتصاد یا یک چیزی توی همین مایه ها باشه. صورتی هم اهل بگو و بخنده ولی به نظر من اگه یه خورده این نقد خودش رو کنترل کنه بهتره!

5- شیخ الشیوخ نادرالدین شاه: بزرگترین مشکل من و شیخ علاقه ایشون به محسن نامجوست که من سایه این کلاغ رو با تیر میزنم! دست به قلمش خوبه و در کل همه بچه هایی که میشناسنش دوستش دارند، شیخ هم جزو منتقد های گجمو به حساب میاد ولی گجمو و شیخ با هم درگیری نداشتند، شخصیت شیخ برای من یک مقدار مجهوله ولی در کل یکی از بهترین نکات شیخ توجه به بقیه ورپرسی هاست که همیشه اگه یکی غیبت داشته باشه به خوبی متوجه میشه و یادی ازش میکنه. ارتباط خوبی هم با بقیه داره و اگه نظر سنجی بگیرن در مورد محبوترین وردپرسیها مطمئن هستم که شیخ جزو ده نفر اوله.

از همه این حرف ها بگذریم می رسیم به حرف خودم، واقعا ناراحت میشم میبنم که داره بین دوستان تفرقه میفته یا به هر دلیلی جروبحث می کنن! به عنوان یک عضو کوچک از وردپرس فارسی قصد نصیحت ندارم ولی اگه کسی نقد داره به روحیه طرف مقالب نگاه کنه بعد نقدش کنه، در ضمن طرف مقابل هم اگر نقد شد ناراحت نشه و به خودش نگیره، خیلی از اوقات چون ما نوشته های هم رو می خونیم حس نویسنده رو به خوبی درک نمی کنیم و دچار سوتفاهم میشم، به عنوان مثال من خودم هر وقت » ! » میذارم تاکید می کنم ولی خانم محتشمی فقط به خاطر استیل نوشتنشون از این علامت استفاده می کنن، پس به نظر من همیشه نقد تند رو نسبت به طرف مقابل در جمع بیان نکنین و چون باعث دلخوری میشه و دردسر …

خوب امیدوارم تونسته باشم منظورم رو برسونم! در اولین فرصت چهره ای که از این دوستان در ذهن من وجود داره رو روی کاغذ میارم، البته من نقاشیم اصلا خوب نیست ولی اینجا چهاردیواریه اختیاریه! پانویس هم ندارم فقط نکته مهم طبق معمول اینه که« نظــــــــر شخصی است و هر گونه نقد و سوال و جواب آزاد!»

کیش مهر، کیشی ماندگار! «از دیرباز تا ورزش باستانی (زورخانه)»!

پیش از اَشوزرتشت آرین ها باور داشتند که در بلندترین شب سال میترآ یا مهر کنار یک رود از دل تخته سنگی زاده شده است او خدای شکست ناپذیر، مهر و دوستی، محبت ، نور و عدالت، دارای هزار چشم که هیچ کاری از دیدگان او پنهان نمی ماند و خدای وفای به عهد و پیمان.

میترآ گاو سپید مقدسی داشت که یک روز خورشید کلاغی را به نزد او می فرستد و به او فرمان میدهد که گاو خود را قربانی کند، میترا گاو خود را می کشد و از خون گاو، گیتی و هر آنچه در آن است به وجود می آید، پس از آن میترآ سوار بر ارابه آتشین خورشید می شود و به آسمان ها می رود و از آن پس میانجی است بین آفریدگار و آفریدگان. ایرانیانِ پیش از زرتشت هر سال شب میلاد میترآ (شب یلدا) را جشن بزرگی می گرفتند. (جای عکس)

با آمدن اَشو زرتشت، پرستش خدایان پنداری نادرست خوانده شد و آنان را کنار گذاشتند اما از آنجاییکه باورهای کهنه دیرپا هستند مُغها (روحانیون کیش میترآ) زیرکانه پس از گذشت چند صده شماری از خدایان دیرن خود را بنام فرشته یا ایزد وارد ادبیات دینی کردند.

این ایزدان جدید وخدایان قدیم به صورت مخلوق و یاور اهورامزدا در آمدند و در این میان اهورا مزدا شد مهربان، چرا که مهر خدای نیست و در پناه اهورامزدا، با هزار چشم به کردار مردمان نظاره دارد و در روز پسین به همراه سروش در دادگاهی که رَشن (راستی) رئیس آن است به کرده های مردمان رسیدگی می کنند.

میترآ مظهر جنگ آوری و وفای به پادشاه هم بود و امپراتوران و افسران و سربازان سخت پیروان آیین مهر بودن بنابر این در ایران و رم معابد بزرگ و باشکوهی در کنار رودخانه ها برای میترآ ساخته شد.

در رم کیش کهن با پیروان فراوان، رقیب آیین نو پای مسیحیت بود و به تدریج با پیروز شدن امپراتورهای مسیحی آنان کوشیدند تا از قابیلت ها و سنت های دیرینه آیین میترآ به منظور گسترش مسیحیت استفاده کنند و اینچنین شد که عیسی تمام شکوه و عظمت میترآ را به خود گرفت.

در ایران، ایزد مهر در اوستا میترآ نامیده شد و به همراه خورشید، هر کدام یشت (سرود نیایش) جداگانه ای یافتند، میترا نگهبان نورو روشنایی، کشتزارهای پهناور، حرمت تعهد، وفای به پیمان و دشمن دروغ است او نیرومند، کوشا، با شکوه و بدون گذشت است…

مراسم مهري معمولاً مي بايست در غارها انجام يابد. اين غارها مظهر طاق آسمان وپهنه زمين بود. در نزديك اين معابد طبيعي يا در داخل آن مي بايست آبي روان وجود داشته باشد، اما در شهر ها يا جلگه ها كه غاري نبود، اين معابد را به شباهت غارها، در زيرزمين بنا مي كردند. معبد به وسيله پلكاني طولاني به سطح زمين مي رسيد. اين معابد پنجره نداشتند و از نور خارج بهره اي نمي بردند. گاه پلكان به اطاقي ختم مي شد كه در آن، پيروان خود را براي اجراي مراسم آماده مي ساختند و سپس از انجا به محوطه اصلي معبد وارد مي شدند. طاق معبد را چون آسمان شب مي آراستند. در داخل معبد در دو سو، دو رديف سكو قرار داشت و در ميان دو رديف سكو، صحن مستطيل و گود معبد قرار گرفته بود كه مراسم در آنجا انجام مي يافت و تماشاگران بر نيمكت هائي كه كنار سكوها، پاي ديوار بود به تماشاي اين مراسم مي پرداختند. در آخر صحن، در محرابي، منظره اي از مهر در حال كشتن گاو وجود داشت. در كنار در ورودي ظرفي پايه دار براي آب تبرك شده قرار داشت در ظرف مقابل، در پاي تصوير مهر، دو آتشدان بود. بر ديوارهاي معبد اغلب تصويرهاي بسيار نقش شده بود. نكته عمومي درباره همه اين معابد، كوچكي آنها بود بطوري كه در اين معابد جز گروه معدودي جا نمي گرفت. متاسفانه از مراسمي كه در صحن گود اين معابد برپا مي شده است ، اطلاعي نداريم.

و اما امروز…

همگان نام ورزش باستانی را هر روز و هر روز می شنویم و گاه بامدادان با صدای دلنشین شیر خدا کمی ورزش هم می کنیم و چه شگفت انگیز که میان آیین مهر و آیین زورخانه بسیار شباهت وجود دارد.

زورخانه هاي ما شباهت هاي بسيار با معابد مهري دارند. زورخانه ها هميشه با پلكاني طولاني از زيرزمين به سطح خيابان مي رسند. همه ی زورخانه ها كه به آئين نياكان و نه با معيارهاي «مدرن» ساخته شده اند، در زير زمين قرار دارند و معمولاً در زير بناهاي ديگر اين زورخانه هاي كهن نوري اندك دارند.

در داخل زورخانه، بر خلاف معابد مهري، دو سكوي كناري و يك صحنه مستطيل گود ميانی وجود ندارند وگود چند ضلعي يا مربع زورخانه از همه سو با سكو احاطه شده است، ولي، درست مانند معابد مهري، در كنار سكو، در پاي ديوار، نيمكت قرار دارد كه تماشاگران بر آنها مي نشينند و به مراسم نگاه مي كنند. به هر حال، نكته اصلي اشتراك گود، سكو و نيمكت است. در كنار در ورودي زورخانه، مانند معابد مهري، آبداني وجود دارد كه البته، امروزه مورد استعمال اصلي خود را از دست داده است. به جاي آتشدان ها كه در معابد مهري، در انتهاي صحنه و در دو سوي تصوير مهر قرار دارد، در زورخانه، در جلو سردر، اجاقي است كه امروزه از آن براي گرم كردن ضرب و تهيه نوشيدني گرم استفاده مي شود. به همان گونه كه بر ديوارهاي معابد مهري نقش هائي مقدس بود، در زورخانه ها نيز تصاوير و نقش هائي از رستم و ديگر پهلوانان وجود دارد. نكته همانند ديگر، كوچكي زورخانه ها است كه تنها مي توانند گروه كوچكي را در خود جاي دهند.

يك چيز در معابد مهري هست كه در زورخانه ها نيست و آن نقش مهر در حال كشتن گاو است. علت حذف كامل اين صحنه (اگر كشتن گاو توسط مهر يك سنت ايراني باشد) نه تنها به سبب مسلماني مردم، بلكه، با اطمينان مي توان گفت، بخصوص بدين جهت است كه در زير تاثير آئين زردشتي در ايران، كشتن گاو به اهريمن نسبت داده شده و بدين روي، ديگر جائي براي وجود آن بر ديواره ها در ايران نبوده است.

كشتي گرفتن و آداب آن، بنا به افسانه هاي رومي درباره مهر، ايزد مهر، پس از زاده شدن، بر آن شد تا نيروي خود را بسنجد. بدين روي، نخست با ايزد خورشيد زورآزمائي كرد و كشتي گرفت. درين كشتي گرفتن، خورشيد تاب نيروي مهر را نياورد و بر زمين افتاد. سپس، مهر او را ياري داد تا برخيزد. آنگاه دست راست خویش را به سوي خورشيد كرد. دو ايزد با يكديگر دست دادند و اين نشان بيعت خورشيد با مهر بود. سپس، مهر تاجي بر سر خورشيد نهاد و از آن پس ،آن دو ياران يكديگر ماندند.

نكته اصلي در كار زورخانه كشتي گرفتن است و چون پهلواني فرو افتد، دقيقاً همان اداب دست دان را دو پهلوان بجاي مي آورند و با دست هاي چپ بازوهاي راست يكديگر را مي گيرند و با دست هاي راست به يكديگر دست مي دهند و همان گونه كه مهر و خورشيد با هم پيمان دوستي بستند، دو كشتي گير نيز هرگز نبايد با يكديگ دشمني ورزند و اگر كينه اي پديد آيد، بايد يكديگر را ببوسند و آشتي كنند و دوست بمانند.

جز كشتي گرفتن، دست دادن و پيمان دوستي بستن، شباهت هاي ديگري نيز ميان اين دو آئين وجود دارد، از جمله، يكي سنت برهنگي است:

پهلوان در گود، مانند مهر به هنگام زايش، جامه اي بر تن ندارد و تنها بر ميان خود لنگي يا تنكه اي دارد كه مي تواند برابر برگ انجير باشد. برهنگي از مراسم حتمي گود است.

رسم ديگر زورخانه زنگ زدن است و آن زنگي است كه با زنجيري بر سردم زورخانه آويزان است و مرشد به هنگام ورود پهلوانان بزرگ آن را به صدا در مي آورد تا همگان از ورود ايشان آگاه شوند. در معابد مهري نيز زنگي يافته شده است كه گمان مي كنند آن را به هنگام نشان دادن تصوير مهر در پايان يا در آغاز مراسم به صدا در مي آورند. ولي ممكن است (اگر تصور ما در ارتباط آئين زورخانه با معابد مهري درست باشد) اين زنگ را در معابد مهري به هنگام ورود بزرگان دين به آواز در مي آورده اند.

وجود قمه، دشنه يا چاقو در ميان ورزشكاران ما با دشنه اي كه مهر به هنگام زادن با خود داشت و سلاح اصلي او بود همانندي دقيق دارد. پهلوانان مانيز جز با قمه و دشنه به نبرد نمي پرداخته اند.

مراتبي كه در زورخانه ها وجود دارد، مانند كهنه سوار، مرشد، پيش كسوت، صاحب زنگ، صاحب تاج و نوچه و جز آن، ما را به ياد مراتب هفتگانه پيروان مهر مي اندازد و چه بسا اين هردو از يك اصل و منشا بوده باشند.

در آداب زورخانه، چون پهلواني به مقام استاد مي رسيد و كمال تن و روان مي يافت از طرف پيشوايان طريقت به اين افتخار دست مي يافت كه تاج فقر بر سر نهد. اين مراسم در اداب مهري نيز وجود دارد.

نوچه ها، پيش خيزها، نوخاسته ها و ساخته ها در زورخانه همان مقامي را دارند كه در آئين مهر تازه واردان داشته اند.

در آئين مهر رومي، پيروان مهر را با روحيه اي جنگي تربيت مي كردند. در زورخانه نيز به صورتي نمادين، آداب نبرد آموخته مي شود. در پي اين سلسله ارتباط ها (اگر فرض ما درست باشد) مي توان گمان برد كه در معابد مهري اروپائي نيز آئين هائي شبيه به ورزشهاي زورخانه اي بجاي آورده مي شده است.

در زورخانه نيز مانند آئين مهر، تنها كساني كه به سن بلوغ رسيده اند حق تشرف دارند. در سنت پهلواني ايران، مردي مي تواند به سلك پهلوانان در آيد كه شانه بر صورت وي بايستد، يعني تازه وارد بايد بر چهره خود ريش داشته باشد.

در زورخانه نيز مانند آئين مهر، زنان را راه نيست. در زورخانه نيز مانند آئين مهر، مقام اجتماعي و ثروت جائي و ارزشي ندارد. پهلوانان يكديگر را برادر يا هم مسلك مي خوانند و اين همان است كه در ميان مهر پرستان نيز متداول بوده است. در زورخانه همواره و در هر كار حق تقدم با يش كسوتان است و اين سنت نيز دقيقاً در آئين مهر ديده مي شود.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پانویس:

1- برگرفته از مقاله ورزش باستانی ایران و ریشه های تاریخی آن نوشته مهرداد بهار

با سپاس کاوه گیـــــــلانی

بازی با مرگ هم داشتم ولی این مدل بازی نه!

بعد از چند روز اومدم به لابدان سربزنم، دیدیم که پلنگ صورتی عزیز من رو به یک بازی دعوت کرده، از اونجاییکه اتفاقات دنیای واقعی رو زیاد نمی شه به دنیای سایبر ربط داد پس من هم شرکت می کنم…! در ضمن از اونجایی که زیاد حوصله ندارم همه زنده ها،  مرده ها و…

باراک اوباما: چون خاص ترین کاندیدای رئیس جمهوری آمریکاست به نظر من!

تیری آنری: دلیل خاصی ندارم ولی خوب خیلی باهاش حال می کنم چه زمانی که توی آرسنال بود چه الان که توی بارسلوناست!

آقای حکایتی: بچه که بودم خیلی دوستش داشتم!

راسل کرو: عاشق اون نگاه مقتدرانش هستم و دیوانهء بازی در نقش اون پلیس بی کله توی محرمانه لس آنجلس

خانم فاطمه حبیبی زاد(گردآفرید) : چون اولین زن نقال شاهنامه است و ابهتش زمان شاهنامه خوندن از مرد ها هم بیشتره!

مانی رهنما: شاگرد بابک بیات بوده و راه استادش رو به خوبی ادامه میده.

استاد اسماعیل کهرم: دلسوز ترین مرد محیط زیست ایران…

پرویز پرستویی: به خاطر بازی در : آژانس شیشه ای، مارمولک، لیلی با من است، آدم برفی و…

رضا کیانیان: نقشی که همیشه توی ذهنم می مونه، نقشی که در آزانش شیشه ای بازی کرده بود…

کارلوس سانتانا: عاشق این نوازنده و آهنگساز مکزیکی هستم حتی یک بار توی خواب رفتم کنسرتش!

کریس دیبرگ: به خاطر صدای دلنشین …

هادی ساعی: تنها ورزشکاریه که ژست پهلوانیه بیخود نمیگیره!

محمود میران: به عنوان یک جودو کار دوست دارم محمود میران که الگوی اخلاقی من توی جودوی بغل کنم فقط!

هالی بری: دلیل خاصی نداره، ازش خوشم میاد!

مل گیبسون: به خاطر شجاع دل و میهن پرست!

دیوید فینچر: به خاطر همه فیلمهاش!

مارلون براندو: به خاطر پدر خوانده و بارانداز.

آل پاچینو: بعد از ظهر سگی و پدر خوانده.

بونو(U2): به خاطر اینکه از  محبوبیتش برای کمک به فقرا استفاده میکنه!

هیتلر: به خودم مربوطه!

ارنستو چه گوارا:آزادی

فریدون فروغی:زندگی را دوست داشت…

همین ها یادم می یاد لطفا زیاد سخت نگیرین! سعی می کنم کاملش کنم…

میم مثل مرگ!

درود به همه دوستان عزیز که با من همدردی کردند

اون عزیزی که توی کما بود مادر همسر آینده من بود که بعد از پنج سال درگیری با بیماری سرطان صبح روز دوم اسفند به دیار باقی شتافت. الان که دارم می نویسم صحنه های ظهر که خواهر کوچک نازلی، رو کالبد بی جان مادرش گریه می کرد رو جلوی چشمام می بینم، امیدوارم که خدا اینطور غم رو نصیب هیچ کس نکنه، من به مادر نازلی خیلی مدیونم، چرا ؟ ادامه مطلب رو بخونین…

پدر من با پدر نازلی هم محلی بود، دوران جوونی با هم کار می کردن تا اینکه بعد از ازدواج هر کدوم میرن دنبال زندگی خودشون و بعد از به دنیا اومدن من و نازلی که حدوداً دو یا سه سال بعد، دو دوست با هم پیوند می خورند و به مسافرتی خانوادگی میرن. زندگی همین طور ادامه پیدا میکنه تا ما به مدرسه میریم و خانواده ها پر جمعیت تر می شن، مادرها مون صمیمی تر از پدر ها مون می شن، مثل دوتا خواهر…
من و نازلی دوران تحصیل همیشه رقیب بودیم و خیلی از گرفتن حال هم دیگه لذت می بردیم، شیطنت های بچه گانه و … دوران نوجوانی حسی در من ایجاد شد که بعد ها فهمیدم که همون عشقه…

دست تقدیر بزرگترین ضد حالی که می تونست به من زد، دو خانواده در اثر اختلاف دو پدر از هم جدا افتادن و این جدایی حدود پنج سال طول کشید.
من در تمام مدت این چند سال آرزوی یک بار دیدن نازلی رو داشتم ولی افسوس که…
روزگار به همین منوال گذشت تا اینکه هر دوی ما دانشگاه قبول شدیم و وارد مرحله جدیدی از زندگی، در یکی از روزهای خدا مادرم خیلی غمگین بود…
پرسیدم: مامان چی شده ؟
گفت: خاله ژیلا سرطان گرفته… و زد زیر گریه…
انگار که دنیا روی سرم خراب شده بود و بغضی گلوم رو گرفته بود که…
بیماری خاله دلیلی شد که من بعد از پنج سال بتونم نازلی رو ببینم و بعد از مدتی دوباره خانواده ها با هم آشتی کردند و این آشتی هم فقط یک دلیل داشت اون هم خاله ژیلا بود. در همین فرصت من هم حرف دلم رو به نازلی زدم و اون قبول کرد ولی اتفاقات خیلی زیادی توی زندگی هر دونفر ما افتاد که قبلا توی رسم روزگار گفتم …
تقریبا سه روز پیش بود که رفتم با نازلی لاهیجان که برای ترم آخرش وام شهریه بگیره و کلی با هم توی لاهیجان قدم زدیم و خاطرات گذشته رو زنده کردیم، ترس ها، دعواها و… روز خوبی بود ولی افسوس که شب همون روز مادر نازلی سکته می کنه و به حالت کما میره … شاید امروز یکی از سخت ترین روزهای زندگیم بود، روزی که یکی از عزیزترین آدم های زندگیم رفت و عزیزترینم هم داشت جلوی چشمام پرپر می شد. حالا خاله ژیلا رفته و نازلی به عنوان دختر بزرگ باید هم مادر باشه هم خواهر…
واقعا نمیدونم که چه کاری باید انجام بدم. باز هم از خدا می خوام که هیچ کس حتی دشمن هم همچین غمی روی سینش نمونه…

به خدا سخته…
خیلی سخته…

فقط می تونم بگم به فرموده حکیم فردوسی:

بیابان و آن مرد با تیز داس /گیاه تر و خشک زو در هراس

تر و خشک یکسان همی بدرود/ اگر لابه سازی دگر نشنود

————————————————–

پانویس:

1- از همه شما دوستان واقعا سپاسگذارم و متاسفانه فعلا نمی تونم بهتون سربزنم و پر حرفی بکنم…

2- در رسم روزگار اسم نازلی رو سارا گفته بودم.

غم هایتان برباد و شادی هایتان افزون

با سپاس کاوه گیـــــــلانی

حرفی ندارم که بزنم…

درود به دوستان عزیز لابدان

متاسفانه اتفاقی افتاده برام که از لحاظ روحی بدجور بهم ریختم. یکی از عزیزانم در حالت کما به سر می بره…

فقط می تونم بگم:
خدای من تو می دونی دلم به تو بسته شده

خودت می دونی که دلم از زندگی خسته شده

مدد کن ای خدای خوب این همه خواب به آب نشه
آرزوهای شیرینم به تلخیه سراب نشه

این حرف ها رو نزدم که پیش خدای خودم گدایی کنم، اعتقادی هم به خیلی چیزها ندارم ولی می دونم که این جور مواقع باید دست به دامان کسی بشم، هر چند می دونم که فایده ای نداره ولی حداقل آرومم می کنه…

در ضمن ببخشید که به کامنت هاتون جواب ندادم در اولین فرصت که روحیه ام رو به دست آوردم جبران می کنم.

با سپاس کاوه گیــــــلانی

جنبش دانشجویی را یاد بگیریم!

otpor.jpg

چند روز پیش بود که داشتم اخبار نگاه می کردم، خبری در مورد صربستان و ریاست جمهوریش گفته شد و جالب بود همون روز هم دوتا فیلم دیدم که باز هم در مورد کشتار صرب ها در کوزوو بود، پس بر آن شدم که در مورد انقلابی که چند سال پیش در یوگوسلاوی سابق اتفاق افتاده مطلب کوتاهی بنویسم، ابتدا باید به این موضوع اشاره کرد که اغلب دولت ها و رژیم های دیکتاتوری به علت نداشتن پایگاه مردمی و صرف اتکا به قدرت نظامی همواره با مشکل و خطر سرنگونی مواجه هستند. که دولت میلوسویچ در صربستان نیر از این قائده مستثنی نیست. در واقع نداشتن پایگاه مردمی حکومت های استبدادی یک ضعف بزرگ برای آنان محسوب می شود. دولت اسلوبودان میلوسویچ هم از این قاعده خارج نبود، مردم در میدان مرکزی بلگراد اجتماع کردند، پارلمان را به تصرف درآوردند و روز بعد میلوسویچ کناره گیری کرد. این تظاهرات اما در ادامه‌ی یک برنامه‌ریزی دقیق و حساب شده صورت گرفت.

تا پیش از شورش پنجم اکتبر، صربستان هنوز بیش از آن که کمونیسم- زده باشد کشوری جنگ- زده به حساب می‌‌آمد. اسلوبودان میلوسویچ که در 1987 به قدرت رسیده بود، در طول این مدت چهار جنگ را آغاز کرده و شکست خورده بود که یکی از آن‌ها جنگ او با ناتو بود. اقتصاد کشور فلج و بنیادهای تجاری و اجتماعی نابود شده بودند و مردم به فقر و فلاکت کشانده شده بودند، اما وی قدرت را همچنان در دست داشت.
میلوسویچ از اختلافات موجود میان رهبران نیروهای مخالف سوء استفاده کرد و شکافی در میان احزاب اپوزیسیون به وجود آورد. اعضای اصلی اپوزیسیون، به خصوص زوران جینجیک از حزب دموکرات، و ووک دراسکویچ از حزب جنبش رستاخیز، چنان گرفتار درگیری با یکدیگر بودند که از مقابله‌ی مؤثر با میلوسویچ غافل ماندند. دانشگاه ملت و دانشجویان و مطبوعات آزاد مدام در معرض حملات رژیم قرار داشتند و هر آن‌کس که ظن آن می‌‌رفت که به شکلی تهدیدی برای رژیم باشد، در گوشه‌ای به قتل می‌‌رسید.

از آنجا که فعالیت‌های معمول و شیوه‌های سنتی نیروهای اپوزیسیون به اندازه‌ی کافی مؤثر واقع نمی‌‌شد، آتپور (مقاومت)، یا جنبش دانشجویی، به عنوان عاملی مغتنم و مؤثر که در محاسبات میلوسویچ از نظر دور مانده بود، وارد صحنه شد. آتپور، سازمانی غیر چریکی، اما مخالف سرسخت رژیم بود که با ترکیب آزاد و قابلیت تحول بالا قادر شد احزاب اپوزیسیون را گرد هم آورد و جامعه‌ی صربستان را علیه میلوسویچ متشکل سازد…

علل پیروزی گروه مقاومت صربستان یا آتپور در مقابل حکومت ملاسوویچ را می توان بدین شرح عنوان نمود :

1 – گروه مقاومت (آتپور) بصورت زنجیره ای و شبکه ای عمل می کرد و بدون داشتن یک رهبریت مشخص مبارزه می کرد یعنی اعضای گروه خود به نوعی آن را رهبری و هدایت می کردند.

2- اصرار اعضای گروه در ادامه مبارزه علیر غم اینکه بسیاری از فعالان سیاسی و گروه های مخالف از صحنه خارج شدند.

3- ایجاد نوعی عملیات روانی که تعداد گروه های مخالف زیاد و دارای کثرت هستند، علیرغم اینکه تعدادشان معدود بوده و در تبلیغات چنان وانمود می کردند که طیف وسیعی از مردم با دولت مخالف هستند.

4- گروه مقاومت (آتپور) در بین مردم این افکار را رواج داد که دولتمردان صربستان فقط به فکر قدرت و موقعیت خود هستند و کاری برای کشور و مردم انجام نمی دهند. در واقع نوعی بی اعتمادی در مردم نسبت به دولتمردان رواج یافت. همچنین رواج این تفکر که بسیاری از دولت مردان فاسد هستند.

5- راهبران و اعضای گروه مقاومت (آتپور) برای مردم روشن کردند که آنان به دنبال مقام و موقعیت خود نیستند و به فکر کشور و مردمش و پیشرفت آن هستند و به نوعی اعتماد مردم را نسبت به خود افزایش دادند.

6- با افزایش توانایی خود حمایت خارجی و حمایت مالی دولت های بیگانه (آمریکا) را جلب نموده که این حمایت مالی آنها را در پیشبرد اهداف کمک کرد.

7- برپایی جشن سال نو میلادی و نمایش تصاور کشته شدگان و حزن انگیز اهداف اصلی خود را برای مردم بیان کردند و با ایجاد عملیات روانی تاثیر بسیاری در اقشار مختلف مردم به جا گذاشتند.

8- با انتخاب یک سمبل (مشت گره کرده) و رنگ لباس مشکی توجه مردم را بیشتر نسبت به اهداف خود معطوف داشتند.

9- چون اغلب اعضای گروه مقاومت از جوانان بیست ساله و دانشجویان بودند تاثیر بسزایی در مردم و جلب حمایت های اقشار مختلف جامعه در جهت اهداف و منافع گروه مقاومت ایجاد کردند.

10- برای دست یافتن به هدف و پیروزی مبارزه بدون خشونت را پیشه کردند و مبارزه را از طریق رفتن پای صندوق های رای دنبال کرده و بدین ترتیب حمایت بسیاری از سطوح جامعه را به سمت خد جلب کردند.

11- دولت میلوسویچ با تعطیلی فرستنده و بسیاری از کانال های سیاسی و سانسور , عملا باعث تشدید اعتراضات مردمی شد و در اذهان عمومی چنین تداعی شد که دولت حاکم چون دارای منطقی ضعیف بوده و ترس از گروههای مخالف باعث گردیده بر حق بودن اپوزسیون را در اذهان عمومی تداعی می کند.

12- سرکوبی گروههای مخالف باعث تشدید اعتراضات مردمی و بحرانی شدن اوضاع جامعه گردید که در مجموع به نفع رژیم نبوده و همچنین وسعت دادن و افزایش وخامت اوضاع با سرکوب مردم.

13- ایجاد ائتلاف و هماهنگ شدن 18 جریان فکری در کشور به نام (داس) که در آن یک رقیب برای میلوسویچ در انتخابات معرفی گردید و علیرغم اینکه این 18 حزب بطور کامل با هم یکپارچه و منسجم نبوده ولی بر علیه رقیب با هم متحد شدند که خود تاثیر زیادی در افکار عمومی و تضعیف روحیه دولتمردان و کمک به پیروزی گردید.

14- اعلام برگزاری انتخابات 10 ماه زودتر از موعد مقرر در واقع نوعی تسلیم شدن دولتمردان صربستان در مقابل گروه مخالف و قدرت گرفتن بیشتر آنها در ادامه مبارزه بود.

15- ایجاد عملیات روانی با توجه به اعلام انتخابات زود هنگام و سردادن شعارهایی که کار دولت دیکتاتوری میلوسویچ به پایان رسیده، خود عامل مهمی در پیروزی گروه مخالف بوده است.

16 دولت میلوسویچ نتوانست بین سطوح مختلف گروه مقاومت شکاف ایجاد کند و آنها را یک واحد منسجم دید که خود عامل مهمی در پیروزی گروه مقاومت و مردم بود.

17- پیوستن کارگران و وارد شدن آنان به جریانات سیاسی و گروه های مخالف و اعتصابات تاثیر مهمی به ثمر رسیدن پیروزی بود.

18- تاثیر مردم بر نیروهای نظامی و انتظامی باعث گردید که نیروهای نظامی یک حرکت منفعلانه نسبت به مردم داشته باشند و مردم پلیس را جزء خود بدانند و در مقابل آنان خشونت نشان ندهند که در پیروزی موثر بوده است.

19- حرکت گروه ها و اقشار مختلف مردم از شهرهای اطراف کشور به طرف پایتخت و همراهی برخی مقامات و مسئولین محلی مانند شهردار شهر چاچاک با مردم و شرکت در راهپیمایی و تظاهرات.

20- نداشتن اعتقاد قلبی و اعتماد نیروهای نظامی و انتظامی صربستان نسبت به دولتمردان و شخص اول کشور و دفاع از آنان در مقابل نیروهای مخالف.

——————————————————–

پانویس:

1- بخشی از مطالب برگرفته از سایت گذر می باشد.

2- امروز سالروز کشته شدن خسرو گلسرخی روزنامه نگار چپگراست، مطلب کاملی آماده کرده بودم که طبق معمول تو خونه جا گذاشتم پست بعدی حتما درباره گلسرخی خواهد بود!

با سپاس کاوه گیـــــــلانی