آلمان باخت ولی همچنان دوستش دارم!

آلمان باخت! به همین راحتی! حقمون برد نبود! مهم نیست زیاد «جون خودم» به هر حال آلمان تیمیه که همیشه شخصیت داشته و داره و 44 سال توی کف جام نبوده! همیشه آلمان رو دوست داشتم و دارم حتی اگه دیگه جامی کسب نکنه «مثل بعضی ها هم نیستم که اول سنگ پرتغال، بعد هلند، بعد ترکیه و … به سینه بزنم»! نژادپرست هم نیستم به اون شدت که فکر می کنین ولی اول و آخر آلمان! آلمــــان! آلمـــــــــــــــــــان!

قابل توجه همه، اون ضربه ای که به صورت پودولسکی زدن اگه یه آشغالی مثل کریستیانو رونالدو بود صد دور روی زمین دور خودش می چرخید! اینه غرور آلمانی که بچه بازی و دودره بازی تو مرامش نیست!

فکر کنم تنها طرفدار آلمان من باشم توی وردپرس!

————————————————————–

لنگ نویس هم تعطیل!

انسان گوریل نما یک دورغ یا بهتر بگم یه کلاه برداری بود!

بزرگترین اشتباه در علم باستانشناسی این بود که مدت های طولانی، باستانشناسان، انسان پیلتداون«Piltdown Man» را که گوریل تکامل یافته بود، به عنوان حلقه ی نامعلوم تکامل انسان پذیرفته بودند.

در سال 1912 چارلز داوسن «Charles Dawson»، وکیل و زمین شناس آماتور، بقایای جمجمه ای را در گودالی در نزدیکی پیلتداون در ساسکس پیدا کرد. وی آن را برای دکتر آرتور وودوارد از موزه انگلیس و یکی از برجسته ترین متخصصین تاریخ بشر فرستاد. این دو، حفاری در آن گودال را ادامه دادند تا اینکه مقدار قابل توجهی دندان، استخوان و ابزار ماقبل تاریخ کشف کردند.

وودوارد آن یافته ها را کنار هم گذاشت و اعلام کرد آنچه از زیر خاک در آورده بودند، جمجمه ی موجودی است نیمه انسان-نیمه گوریل، که 500000 سال قبل می زیسته است. اگر چه آن جمجمه متعلق به یک زن بود، آن را رسما اونتروپوس داوسنی (Eoanthropus Dawsoni) «بشر اولیه داوسنی» نام نهادند، این کشف به عنوان اولین دلیل قاطع برای نظریه ی بحث برانگیز تکامل چارلز داروین اعلام شده و در نتیجه داوسن در سراسر دنیا معروف شد.

داوسن حفاری خود در منطقه پیلتداون را ادامه داد و در عرض چند سال تکه های جمجمه ای دیگر را پیدا کرده و آنها را به هم متصل نمود. زمانیکه داوسن در سن 52 سالگی در سال 1916 درگذشت، این اکشاف پایان یافت، دیگران به جستجو ادامه دادند ولی چیزی پیدا نکردند. بعدها معلوم شد که این مساله زیاد هم عجیب نیست زیرا انسان پیلتداون تقلبی بود.

در حقیقت جمجمه متعلق به یک انسان بود ولی آرواره و دندان ها به یک اورانگ اوتان تعلق داشتند. دندان ها را سوهان زده و به شکل دندان انسان در آورده بودند. سپس جمجمه را قبل از شکستن و دفن کردن در گودال، آنرا با مهارت رنگ زده بودند تا به نظر کهنه برسد.

این نیرنگ تا سال 1953 آشکار نشد، دانشمندان توانستند با استفاده از نیمه عمر کربن و آزمایش عمر که به تازگی ابداع شده بود این مساله را بفهمند.

اگر چه هنوز کسی این راز را کشف نکرده ولی اولین فرد مشـــکوک در این رابطه همیشه داوسن بوده است چرا که وی به دنبال کسـب موفقیت علمی بود و حتی یک بار فــــردی بدون اطلاع وارد آزمایـشــــگاه او شد و وی را سرگرم آزمایشی سخت دید رنگ زدن استخوان ها.

———————————————————-

لنگ نویس:

1- منبع این مطلب از کتاب بزرگترین اشتباهات دنیا نوشته نیگل بلاندل و ترجمه خانم جمیله کوکبی ! قبلا هم گفتم که این کتاب جالب رو توی یه حراجی کتاب های دست دوم پیدا کردم و چون در مورد حق نشر و این حرف ها چیزی ننوشته بود مطالبش رو می ذارم تا همه لذت ببرن!

2- به امید قهرمانی آلمــــــــــان!

3- ببخشید که کامنت ها رو دیر به دیر جواب میدم!

4- منبع فارسی این مطلب همین جاست! «دوستانی که لطف می کنن مطلب رو بدون ذکر منبع کپی می کنن، فقط لطف کنن و اسم نویسند کتاب و مترجم آن رو بذارن»

با سپاس کاوه گیـــــلانی

به مناسبت روز جهانی مبارزه با موا مخدر!

خیلی وقت بود که می خواستم در مورد اعتیاد و مواد مخدر بنویسم. به قولی بلایی خانمان سوز که هیچکس{حتی خود من} از این بلا در امان نیستیم. این روز ها همه جا صحبت از مواد مخدره، چون هفته ای که توش هستیم هفته جهانیه مبارزه با مواد مخدره. فکر کنم توی همه شهر های ایران نمایشگاهی هم با همین مضمون برگزار میشه. چند شب پیش که به عادت شبانه از سر کار پیاده بر میگشتم خونه دیدم توی باغ محتشم نیروی انتظامی همچین نمایشگاهی برگزار کرده. چون شب بود و وقت نداشتم برنامه ریزی کردم که جمعه غروب برم ببینم چه خبره، هم به یه سری سوالات توی ذهنم جواب بدم هم اینکه ….

ساعت تقریبا 9 شب بود که شال و کلاه کردم به سمت باغ محتشم، توی راه توی فکر یکی فرمانده های نیروی انتظامی {مبارزه با مواد مخدر} بودم که چند سال پیش اتفاقی باهاش آشنا شده بودم، همون موقع که موادی مثل کریستال و شیشه تازه اومده بودن کلی در این مورد توضیح داده بود و همون موقع از من دعوت کرده بود که برم به دفترش و از نزدیک مواد و ابزار استعمالشون رو ببینم ولی بنا به مشکلات کاری و دردسر های زندگی ماشینی نتونسته بودم. به قول دوستی، معتاد های الان رو دیگه به ندرت میشه از روی قیافه شناخت. موادی مثل شیشه ، کراک، کریستال و …  بگذریم از حاشیه ها …

رسیدم به نمایشگاه، صدای خوندن اذان می اومد، انگار که یه جا نماز جماعت دارند می خونن ولی هر چقدر نگاه کردم، چیزی ندیدم، فقط مردمی رو دیدم که روی صندلی ها نشسته بودند و هر کدوم مشغول صحبت در مورد یه چیز بودن، نزدیک ورودی نمایشگاه صحنه ای دیدم که یه جورایی شرمم گرفت، انگار که یه سطل آب سرد روم ریخته بودن…

جوونی رو دیدم که هم سن و سال خودم بود، لباسی مندرس پوشیده بود و به زور خودش رو روی پاهاش نگه داشته بود. قوطی اسپندی در دست داشت و … { دلیل بهت من این بود که یک معتاد در مقابل ورودی نمایشگاه مبارزه با مواد مخدر چی کار می کرد؟} تقریبا بیست غرفه بود که تقریبا توی همه یه تلویزیون یا یه مانیتور بود که داشت تصاویری در مورد اعتیاد یا مرتبط با موضوع اعتیاد نشون می داد.

جایی نوشته بود که در سال 76 حدود 606 تن مواد مخدر کشف شده بود که با مواد مخدر با خاصیت دارویی تقریبا 870 تن شده بود ! امار رسمی وحشتناک بود ! 606 تن ماده مخدر غیر قابل استفاده در مصارف دارویی ! جلوتر تصاویری از چند معتاد به ماده کراک رو نشون می داد که واقعا وحشتناک بود. من با بهت داشتم نگاه می کردم که چند تا جوون مثل خودم پشت سر من می خندیدن… شاید اون ها به این می خندیدن که فکرش رو هم نمی تونن بکنن که این بلای لعنتی یه روز دامن خودشون رو هم بگیره.

چند تا بروشور در مورد مواد مختلف برداشتم و رام رو کج کردم برم یه چیزی بخورم. توی راه داشتم به اعتیاد فکر می کردم، یادمه زمانی که دبستانی بودم معلم انشایی داده بود که اگر روزی رئیس جمهور شدید چه می کنید ؟ من دقیقا یادمه که نوشته بودم همه معتاد ها رو جمع می کنم و میریزمشون توی دریای خزر {نمی دونم اون موقع داستان مائو و سیاست اعدام معتادین در چین رو کی برام گفته بود ولی تحت تاثیر همون داستان بودم}

بین راه چند تا پسر بچه رو دیدم که با چه حسی داشتند سیگار می کشیدند، و به قولی به خودشون افتخار می کردند، یا بهتر بگم احساس بزرگی می کردند. نمی دونم این چه حسیه که بیشتر ما به اون دچار هستیم، در خیلی از جمع هایی که برای بار اول سیگار کشیدن رو افراد شروع می کنن همیشه با این موضوع شروع میشه و اون هم نشون دادن بزرگیه ! { خودم هم این حس رو تجربه کردم توی 13 سالگی فکر کنم} .

چند روز پیش رفته پودم کافی نت زیر شرکت که میل هام رو چک کنم به یاد دوران گذشته، چند تا بچه مدرسه ای نشسته بودن داشتن در مورد مصرف مواد با هم اختلاط می کردن، یه جورایی انگار که یه کشف علمی بزرگ کرده بودن… نمی دونم داره چه بلایی سر ما می یاد… واقعا کی مقصره در این راه ؟  خیل یها میگین حکومت ! شاید هم حق داشته باشین ولی واقعا داشتن کمی اراده و گفتن نه به حکومت ربطی داره ؟ ما یاد گرفتیم که خیلی از ندانم کاری هامون رو بندازیم گردن این و اون در صورتی که واقعیت رو خودمون بهتر از هر کسی می دونیم.

مسعود یکی از بهترین دوستام توی محله ای زندگی می کنه که معروفه به معدن بودن در عرضه مواد مخدر، جالبه که خودش و برادر هاش هیچ کدوم معتاد نیستن، مسعود مادربزرگی داره که تقریبا 80 سال سن داره و باید تریاک مصرف کنه ! پدر مسعود برای تهیه جیره تریاک مادربزرگش رفته بود ار مواد فروش های محلشون که همیشه خرید می کرد، تریاک مورد نیاز مادر پیرش رو تهیه کنه ! جالب بود، که دیگه توی اون محل تریاک نمی فروختن ! همه خرده فروش ها کریستال، کراک و شیشه می فروختن ! {به هر حال تریاک تهیه کرد} پدر مسعود  جمله ای گفت که شاید خنده  دار باشه ولی … گفته بود تریاک فروش های محل هم با کلاس شدن و دیگه مواد سنتی کار نمی کنن، همه می گن کریستال، کراک و… داریم { البته این رو به لهجه گیلکی و ادبیات خاص خودش گفته بود} .

چیزی که داشت یادم می رفت:

احتمال داره توی خیابون به معتادی برخورد کنین پیشنهاد می کنم که هیچ وقت چشم تو چشم نیفتین با یه معتاد {خمار یا نئشه بودنش فرقی نمی کنه} چون در این صورت یا ازتون در خواست پول می کنه یا اینکه حالت تهاجمی میگیره اون هم به خاطر نگاه متعجبانه شماست! نکته بعدی اینه که اگه با یه معتاد کله به کله خوردین سعی کنین که به یه طریقی در برین! چون یه آدم معتاد {مخصوصا نسل جدید که کریستال، شیشه، کراک مصرف می کنند} بسیار غیر قابل پیش بینی هستند و تاکید می کنم که از درگیری با یه آدم معتاد خودداری کنین ! همین ماه پیش یه جوون کوچصفهانی پدر و مادرش رو با داس کشت ! کراک مصرف کرده بود ! یه جمله ای امروز از دوستم شنیدم که گفته بود شاهرودی در یک کنفرانس گفته که خوردن مشروب بعد از 3 بار باید اعدام بشه ولی کسی حق نداره یه معتاد رو بازداشت کنه… واقعا به نظر شما باید با معتادین چه کرد ؟ باید براشون خودپرداز ساخت که از سرنگ سالم استفاده کنن ؟ یا اینکه تک تکشون رو از روی زمین پاک کرد ؟ به نظر خودم وجد یه معتاد یعنی یه مفت خور و یه انگل پس بهتره که نباشن !

نمی دونم دیگه چی بگم… فقط می تونم آرزو بکنم که ای کاش هیچ معتادی به مواد مخدر وجود نداشت…

یک واقعیت : اعتیاد به مواد مخدر رو نمی شه ترک کرد ولی میشه با اعتیاد به چیزی مثل ورزش، اعتیاد به مواد مخدر رو فراموش کرد !

————————————————

لنگ نویس:

1-     خیلی وقت بود حرفی از خودم نزده بودم !

2-     این مطلب جمعه نوشته شد و شنبه غروب ارسال شد !

3-     بالاخره بیل گیتس {یکی از شخصیت های مورد علاقه من} از مایکروسافت رسما کناره گیری کرد…

4-     عیرضا کار جالبی رو شروع کرده! قرار بود در موردش بنویسم ولی نمی دون چرا نوشتنم نمی یاد !

5-     کتابی پیدا کردم با عنوان اندیشه های نهرو که خیلی جالبه شاید در مورد نهرو هم نوشتم.

6-     مثل اینکه یه دوست قدیمی که یهو غیبش زده بود با فضولی های فنسی و من پیدا شده ! {شاید هم ما اشتباه کنیم}

7-     این دلتنگی لعنتی دوباره اومده سراغم{زیاد جدی نگیرین، این پریود مغزی منه، فکر کنم دیگه عادت کردین بهش}

8-     از اینکه وبلاگی به اسم لابدان دارم خیلی حس خوبی دارم{نمی دونم چرا این جمله رو گفتم  ولی دلایل انتخاب این اسم رو توی بررسی خودم در آینده نزدیک حتما می نویسم}

9-     به قول فرهاد: جمعه حرف تازه ای برام نداشت هر چی بود بیشتر از این ها گفته بود…

10- به قول خودم: جمعه ، روزی که صبحش شادی، ظهرش گرسنگی خاص{تنها روزیه که دست پخت مادرم رو راحت می خورم}، غروبش دلتنگی…

سیاست وینستون چرچیل و جنازه ای که مسیر جنگ را عوض کرد !

جسدی که ماهیگیر اسپانیایی در ساحل «هوئلوا Huelva» با تور خود گرفته بود بسیار عادی بود. زیرا آن زمان (آوریل 1973) جنگ جهانی دوم باعث شده بود که اجساد زیادی از هواپیماهای سقوط کرده و کشتی های غرق شده در آب های اقیانوس اطلس شناور شوند.

ولی این جسد با جسدهای دیگر فرق داشت، چون جسد مردی بود که هرگز وجود خارجی نداشت و تعداد زیادی از سربازان متحدین هنوز به خاطر روشی که او آلمانی ها را فریب داد، زنده هستند.

چیزی از بیرون راندن نازی ها از شمال افریقا توسط متحدین نگذشته بود و بنابر گفته های «وینستون چرچیل»: همه کس به جز یک احمق می داند سیسیل حتما هدف آینده متحدین است. متحدین به نحوی هیتلر را فریب دهند تا او طور دیگری فکر کند.

راه حلی که در بخش بسیار محرمانه نیروی دریایی انگلیس طراحی شد کاملا زیرکانه و حساب شده بود.

نقشه این بود:

اسنادی را که آلمانی ها هرگز تصورش را نمی کردند به دست بیاورند، به دست آنها بیفتد و این کار باید به روشی صورت پذیرد که آنها مشکوک به توطئه نشوند…

قرار شد قاصدی که برای رهبران متحدین پیروز دستوراتی را حمل می کرد و به افریقای جنوبی می رفت هواپیمایش سقوط و همه اسنادش در آب های اسپانیا غرق شود. دولت اسپانیا ظاهراً بی طرف بود ولی دوستان آلمانی بسیار نیرومندی داشت و جاسوسان آلمانی در آن کشور آنقدر زیاد بودند که متحدین اطمینان داشتند هر نوع سند انگلیسی فورا به آلمان می رسد.

یک سقوط واقعی هواپیما غیر ضروری بود زیرا از هواپیماهایی که در دریا سقوط می کردند، اغلب چیزی روی سطح آب باقی نمی ماند، قرار شد جسد را از یک زیر دریایی در خارج از سواحل اسپانیا بر آب بیاندازند.

به دست آوردن اسناد تقلبی بسیار آسان بود، ابتدا ژنرال «سر آرچیبالد نای» ستاد همگانی سلطنتی به ژنرال «الکساندر» فرمانده ارتش هشتم نامه ای نوشت و نقشه ی حمله به خلیج «اراکسوس» در یونان را در آن نامه مطرح کرد. سپس آدمیرال «لرد لوئیس مونت باتن» به ژنرال «آیزنهاور» فرمانده ی کل در آفریقای شمالی و «سر اندروکانینگهم» آدمیرال ناوگان، نامه ای نوشت و در آن درباره ی ساردین هایی که باعث می شد نازی ها به یاد «ساردینیا» بیفتند شوخی کرد. مونت باتن همچنین در نامه اش قاصد را به عنوان عضو قابل اعتماد ستادش در عملیات مشترک معرفی کرد.

ولی مشکل اصلی پیدا کردن یک قاصد مرده بود. ظاهر جسد بایست طوری باشد که آلمانی ها هویت او را باور کنند. بنابراین قرار شد که جسد باید متعلق به مردی 30 ساله باشد و ظاهرش طوری باشد که نشان دهد قربانیِ سقوط هواپیما در دریا است.

سرانجام جسد مردی به همان سن پیدا شد، او بر اثر ابتلا به ذات الریه درگذشته بود. پدر و مادر او به این شرط که تششیع جنازه کاملی برای پسرشان برگزار شود و اینکه هویت واقعی او هرگز فاش نشود، قبول کردند از جسد پسرشان استفاده شود.

بنابراین نیروی دریایی شروع به خلق هویت جدید برای آن مردِ مرده کردند، آنها از او دریانوردی سلطنتی ساخته و او را کاپیتان «ویلیام مارتین» نام نهادند. زیرا در نیروی دریایی چندین نفر با نام خانوادگی مارتین بودند. آنها نام او را در پست افراد نیروی دریایی قرار دادند و محل تولد او را کاردیف و سال تولدش 1907 تعیین شد. برایش کارت شناسایی شماره ی 148228 صادر شد و برای توجیه نو بودن کارت، دست نویسی زیر کارت نوشتند: به جای کارت شناسایی شماره ی 9650 که مفقود شده، صادر شده است.

آنها در کیف پولش یک اسکناس 5 پوندی و 3 اسکناس 1 پوندی گذاشتند. در جیب های شلوارش پول خُرد، یک بسته سیگار، یک قوطی کبریت، ته یک مداد، 2 بلیت استفاده شده ی اتوبوس و یک دسته کلید، رسید پرداخت شش شب اقامت در کلوپ دریایی و نظامی «پیکادلی» لندن و 2 بلیط تأتر قرار دادند.

برای اینکه به زندگی خصوصی سرگرد مارتین (مردِ مرده) نیز رنگ بدهند، یکی از دختران نیروی دریایی به عنوان نامزدش 2 نامه برای او نوشت، این دو نامه همراه عکس آن دختر و فاکتور 53 پوندی برای خرید حلقه ی نامزدی را نیز در جیب هایش گذاشتند. همچنین نامه ای از پدرش که از ولز شمالی نوشته شده بود و در آن خبر نامزدی پسرش با حرارت کمتری ذکر شده بود را نیز در جیبش قرار دادند.

آخرین مدارکی که همراه او گذاشتند، نامه ای از بانک «لوید» بود که خواستار رسیدگی سریع به چک بی محلی به مبلغ 79 پوند بود و یادداشتی از طرف شرکت وکلا که درباره ی منظم کردن وصیت نامه اش نوشته شده بود.

اکنون همه چیز برای تحویل دادن قاصد مرده به آلمانی ها آماده بود. جسد را از سردخانه بیرون آوردند، به آن اونیفورم پوشاندند و به یک جلیقه نجات مجهزش کردند.

اموال شخصی او بسته بندی شده و اسناد رسمی اش که در یک کیف دستی گذاشته شده بود به کمرش بسته شد. سپس او را در کانتینری که پر از یخ خشک بود گذاشتند و 2 نفر همراه با جسد سفر طولانی شبانه ی خود را به طرف گریناک اسکاتلند آغاز کردند. زیردریایی «سراف» در آنجا منتظر تحویل گرفتن جسد برای بردن به «مالتا» بود.

در این مرحله، فقط فرمانده ی زیر دریایی از این عملیات سـری با خبر بود، زمانی که جعبه بزرگ به روی عرشه ی زیر دریایی آورده شد، به خدمه گفتند که در آن یک راهنمای شناور مخصوص برای کنترل وضع هوا قرار دارد که می بایست بدون اطلاع اسپانیایی ها از وجود چنین وسیله ای در آب های این کشور گذاشته شود.

بعد از 10 روز زیر آب ماندن، زیردریایی سراف در 30 آوریل ساعت 4:30 بامداد در نزدیکی سواحل جنوبی اسپانیا به سطح آب آمد. همانطور که افسرهای منتخب که ماهیت واقعی بار در آخرین دقایق به آنها گفته شده بود، جعبه را روی عرشه می آوردند، مه به تدریج روی دریا را می پوشاند. آنها سرگرد مارتین را بیرون آورده جلیقه ساخت غرب اورا باد کرده و وی را به آرامی در 2 کیلومتری دهانه ی رودخانه ی «هوئلوا» به آب انداختند. یک قایق لاستیکی با پارو نیز همراه او به آب انداخته شد تا نشانگر سقوط هواپیما باشد.

نقشه بهتر از این عملی نمی شد. ماهیگیر اسپانیایی همان روز آنچه را که در دریا پیدا کرده بود به پلیس اطلاع داد و جسد به یک گشت دریایی اسپانیا تحویل داده شد. اخبار این حادثه همراه با اموال شخصی سرگرد به سرعت به سفارت انگلستان در مادرید رسید ولی درباره ی اسناد هیچ خبری گفته نشد.

این مدارک در 13 مه پس داده شد ولی قبل از آن از لندن درخواست رسمی هشدار دهنده ای برای بازپس گرفتن آنها رسیده بود ولی جاسوسان نازی تا رسیدن آن کار خود را انجام داده بودند. آزمایش های عملی ثابت کرد که پاکت ها را باز کرده بودند.

بعد از جنگ، اسناد مصادره شده نازی ها نشان داد که افراد عالی رتبه آن نامه ها را خوانده اند. آن نامه ها حتی هیتلر را متقاعد کرده بود که متحدین به یونان و ساردینیا حمله خواهند کرد.

فرماندهی عالی آلمان، نیروهای آماده ی خود را پخش کرد تا مهاجمین را غافلگیر کنند، ولی زمانی که متحدیدن به سیسیل حمله کردند در انجا فقط با یک گردان ایتالیایی و 2 گردان آلمانی روبرو شدند این آلمانی ها بودند که غافلگیر شده بودند.

حمله بسیار موفقیت آمیز بود زیرا خسارات وارده در سواحل از آن چیزی که انتظار می رفت کمتر بود و از طریق ایتالیا راهی به اروپا باز شده بود.

قهرمان آن مردی بود که درباره ی آن هیچ چیز نمی دانست. مردی که هرگز وجود نداشت، مردی که با تشریفات کامل نظامی توسط همان مردی که بدون اطلاع خودش کمک کرده بود تا هیتلر را گول بزند، در هوئلوا به خاک سپرده شد.

———————————————–

لنگ نویس:

1- آلمان رفت فینال ، به امید قهرمانی !

2- منبع این مطلب از کتاب بزرگترین اشتباهات دنیا نوشته نیگل بلاندل و ترجمه خانم جمیله کوکبی ! قبلا ه گفتم که این کتاب جالب رو توی یه حراجی کتاب های دست دوم پیدا کردم و چون در مورد حق نشر و این حرف ها چیزی ننوشته بود مطالبش رو می ذارم تا همه لذت ببرن !

3- ببخشید اگه دیر به دیر به کامنت ها حواب می دم!

4- من حالم از انگلیسی ها و سیاسیتشون به هم می خوره ولی نمی تونم از هوش سیاسی سرشارشون چشم بپوشنم !

با سپاس کاوه گیـــــلانی

بازی 10 تایی ها !

فرشاد عزیز من رو به یه بازی دعوت کرده که توی این بازی باید بگم چی دوست دارم و چی دوست ندارم !

بدون مقدمه و بدون هیچ کلیشه اول میرم سراغ چیزهایی که دوست دارم :

1- خودم رو از هر چیز دیگه ای بیشتر دوست دارم!

2- تنهایی، چون می تونم باز هم به خودم فکر کنم .

3- موسیقی، در هر سبکی رو می پسندم البته نه کارهای سطحی و … {البته رپ رو نمی تونم جزء علاقه مندی هام بیارم}

4- ورزش کردن رو دوست دارم مخصوصا جودو، البته خیلی دوست دارم که فرصت پیدا کنم تیر اندازی و صخره نوردی رو هم بتونم تجربه کنم ! {شطرنج هم زیاد بازی می کنم}

5- کل کل کردن رو هم دوست دارم ، چه کلامی، چه … اصولا سعی می کنم کم نیارم و به هر طریق ممکن روی حریف مقابل رو کم می کنم ! { دوستان صمیمی این اخلاق مسخره رو زیر سوال می برن البته دارم سعی می کنم بذارم کنار ولی …}

6- کامپیوترم رو خیلی دوست دارم !

7- ایران !

8- تو روی آدم زورگو موندن !

9- لابدان !

10- خوندن { مخصوصا سر صبح اون هم توی حموم }

و چیز هایی که بدم میاد :

1- بعضی اوقات از خودم !

2- پیاز سرخ کرده و بادنجان !

3- سوسک از نوع شهری !

4- التماس کردن برای گرفتن حق خودم !

5- رانندگی !

6- فرزاد حسنی !

7- وطن پرسیته بیخود بعضی ها !

8- ادا در آوردن { چیزی که نباشم و نشون بدم هستم }

9- قلمبه سلمبه حرف زدن !

10- و …

شیخ الشیوخ، مسعود{ دیگر اندیش}، کوچه باغ، خلسه پرواز، علیرضا{خاطرات یک برنامه نویس}، محراب، نجمه{ملخ}، توکا، شبستان، ادیب{یه روز شاید}،FAnCy FrEe ، عمو هوشنگ، نسرین{سر آغازی نو}، سحراخوان، کدئین{پسر}، عماد {با تو می گویم} هم از طرف من دعوت هستند !

—————————————

لنگ نویس:

1- رضا عظیمی هم دعوتش نکردم چون می دونم به این جینگولک بازی ها علاقه ای نداره{ البته شاید عوض شده باشه}

2- کامنت ها رو هم به زودی جواب میدم !

3- مریم و محمد رو ببینید چی دوست دارند!

4- البته مینی کوپر و هامر، رو هم بین ارابه ها دوست می دارم خیلی زیاد ! {چه جمله بندی تابلویی}

5- روز زن هم به همه خانم های وردپرسی و غیر وردپرسی مبارک {حال کنین واسه خودتون، ما مرد ها نفهمیدیم کی از ما تقدیر میشه و کی باید بشه ؟!}

6- یه وبلاگ گروهی هم داره راه میفته برای حمایت از خانم های وبلاگ نویس ! فکرش مال علیرضاست! اینجا رو ببینید، مطلب بعدیم هم در همین مورده ! این هم هدف وبلاگه !

با سپاس کاوه گیـــــــلانی

سرباز جنگل 29 سال جنگید!

در 6 اوت 1945 بمب اتمی ای در هیروشیما منفجر شد. سه چهارم شهر ویران شد و حدود 80000 نفر جان خود را از دست دادند. 4 روز بعد، «ناکازاکی» هم به وسیله ی یک بمب اتمی دیگر ویران شد. در 14 اوت ژاپن تسلیم شد و جنگ جهانی دوم خاتمه یافت. سربازان تمام ملت ها که سال ها با محرومیت و خطر روبرو بودند به خانه و نزد خانواده هایشان بازگشتند. ولی در سراسر اقیانوس اطلس در جزایر کوچک و دور افتاده دسته هایی از سربازان ژاپنی بدون اطلاع از خاتمه ی جنگ به مبارزه ی خود ادامه می دادند.

یکی از سربازان «هیرو اونُدا» نام داشت که در سال 1944 در سن 23 سالگی به عنوان گروهبان دوم برای عملیات چریکی و اطلاعاتی به جزیره «لوبانگ» در 139 کیلومتری جنوب مانیل پایتخت فیلیپین فرستاده شد. به او دستور داده شد که حتی در صورت از بین رفتن واحدش به جنگ ادامه دهد. گروهبان اونُدا هم درست همان کار را انجام داد. او 29 سال دیگر برای کشورش در جنگ جهانی دوم جنگید.

بعد از خاتمه ی جنگ از درون هواپیما اعلامیه هایی را که در آن تسلیم ژاپن قید شده بود پخش کردند. فرمانده ی ستاد اونُدا آنها را امضا کرده بود. گروهبان اونُدا چند عدد از آنها را برداشت ولی فکر کرد که این اعلامیه ها یک حقه تبلیغاتی امریکائی هاست و آنها را دور ریخت.

در عرض چند سال، دنیا بسیار تغییر کرد، پرده ی آهنین اروپا را به دو قسمت تقسیم کرد، اولین انسان به فضا سفر کرد، ژاپن یک بار دیگر موفق شد و این بار متحد وفادار ایلات متحده گردید، ولی اونُدا همچنان به نبرد یک نفره خود ادامه داد. او با دقت از مهماتش که رو به کاهش بود نگهداری می کرد، غذای او در این مدت موز و نارگیل بود، گاهی پرنده ای را به دام می انداخت و هر از گاهی هم گاوی را می دزدید.

طی اولین سال های اقامتش در جنگل او با دیگر چریک های ژاپنی در تماس بود، ولی رفیقانش یکی یکی یا تسلیم شدند و یا مردند و برخی از آنها هم خودکشی کردند. سرانجام او تنها شد، مردی که دشمنان خیالی محاصره اش کرده بودند و او مراقب بود تا با دیدن آنها به طرفشان تیراندازی کند.

او مخفیگاه های خود را تغییر می داد تا شناسایی نشود، از کمینگاه خود به طرف ساکنین جزیره شلیک می کرد، تله های آنها را می دزدید و غلات را آتش می زد. وی به طرف گروه های پلیس و جستجو که برای وادار کردن او به تسلیم از ژاپن فرستاده می شدند تیراندازی می کرد.

اونُدا با متصل کردن کاه های بافته شده و تکه های لاستیک های کهنه با نخ و میخ چوبی برای خود کفش می ساخت، زمانی که لباس هایش می پوسید با استفاده از تکه های سیم به جای سوزن و الیاف گیاهان به جای نخ، آنها را با کرباس چادر وصل می کرد، او از شاخه های درختان بامبو، تاک و برگ های درختان برای خود سرپناه درست می کرد، ولی هرگز جرأت نداشت مدت زیادی در یک مکان بماند.

گرسنگی بخش دائمی زندگی او بود، او مورد حمله مرچه ها، زنبور، هزارپا، عقرب و مارهای عظیم الجثه منطقه ی استوایی قرار می گرفت، برای آتش روشن کردن، او دو تکه بامبو را که با مخلوطی از الیاف نارگیل و باروتِ گلوله های قدیمی، آماده شده بود، به هم می سایید.

دوستان، بستگان و رفقای قدیمی اونُدا به جزیره می رفتند تا به او بگویند جنگ خاتمه یافته، او آنها را می دید و صدایشان را از بلند گو که با او صحبت می کردن می شنید، او از زمین های مرتفع سوسوی چراغ های شهرها را زیر پایش می دید، او کشتی های مجلل را که با چراغ های پر نور خود روی آب دریا می درخشیدند تشخیص می داد ولی حتی یک بار هم در ادامه دادن جنگ شک نکرد.

تا اینکه در سال 1974، 30 سال بعد از اینکه برای اولین بار در جزیره «لوبانگ» پیاده شده بود به یک دانشجوی ژاپنی (نوریو سوزوکی) که برای گذراندن تعطیلاتش به آنجا آمده بود برخورد، ابتدا نزدیک بود به طرف دانشجوی جوان تیراندازی کند ولی خوشبختانه سوزوکی تمام مطالب نوشته شده درباره ی این سرباز را خوانده بود و به سرعت گفت: «اونُدا جان، امپراطور و مردم ژاپن نگران تو هستند».

اونُدا گفت: فقط به دستور افسر فرمانده اش، سرگرد سابق «یوشیمی تانیگوچی» اسلحه خود را بر زمین خواهد گذاشت.

تانیگوچی افسر سابق ارتش ژاپن که اکنون کتاب می فروخت به جزیره لوبانگ برده شد تا با اونُدا که هنوز مشکوک بود ملاقات کند.

به محض اینکه سرباز ژاپنی ژنده پوش تانیگوچی را شناخت فریاد زد: قربان، گروهبان اونُدا گزارش می دهد.

بنابراین در ساعت 3 بعدازظهر 10 مارس 1974، گروهبان اونُدا سرانجام جنگ جهانی دوم را متوقف کرد، آن روز 52 سال تولدش بود.

رئیس جمهور فیلیپین اعمال خلافی را که او انجام داده بود مورد بخشش قرار داد و اونُدا به خانه رفت و دوباره والدین پیر خود را دید، آنها سنگ قبری را که در زمانی فکر می کردند او در جنگل مرده برایش سفارش داده بودند ، نشانش دادند.

اونُدا به عنوان یک قهرمان مورد ستایش قرار گرفت و در سراسر دنیا معروف شد. ولی او نمی توانست این همه ستایش را تحمل کند، مردی که به تنهایی برای ژاپن جنگیده بود تصمیم گرفت به برزیل برود و پس از اینکه نیمی از عمرش را در جنگ گزرانده بود، فقط می خواست آرامش پیدا کند.

————————————————————————————–

لنگ نویس:

1- جالب بود، نه ؟!

2- منبع این نوشته کتابیه که از یه کتاب فروشی دست دوم خریدم! اسمش بزرگ ترین اشتباه های دنیا است که نویسندش نیگا بلاندل و خانم جمیله کوکبی هم مترجم کتابه !

3- آلمان هم صعود کرد { محراب جون ناراحت نباش، می دونم که الان دلت به هلند خوشه ولی زهی خیال باطل}

4- آقای اوندا در ویکی !

5- از این سری مطالب جالب باز هم می ذارم { فکر کنم خستگی رو در می کنه و برای تنوع جالب باشه}

6- کامنت ها رو هم کم کم دارم جواب میدم 😉 !

7- به فارسی در این مورد مطلبی پیدا نکردم! امیدوارم که فردا کسی نگه کپی بوده و از این حرف ها !

با سپاس کاوه گیـــلانی

قرار بود بگم خداحافظ ولی …

یه مدت که دیگه نوشته هام اون نشاط سابق رو نداره، این نشاط بر میگرده به خستگی که مرتضی عزیز هم اشاره کرده بود، البته نه به خاطر اینکه نوشتن خسته ام کرده، نه شاید بعضی هاتون بدونید که من چه مرگمه، شاید هم بدونید ولی کامل ندونید، هر چند مهم نیست زیاد ولی خوب چه میشه کرد، معمولا اگه زندگی بخواد حال بده همه جانبه است اگر هم بخواد حال بگیره باز هم همه جانبه است، قرار بود جمعه برم امتحان دان بدم ولی نمی رم، اولین دلیلش اینه که حق خودم نمی دونم دان یک بگیرم، دلیل بعدیش هم این مصدومیت لعنتی قدیمه که دوباره شروع شده و … شاید همه اینها توجیح باشه ولی باور کنین که خیلی خسته ام،اصلا نمی تونم تمرکز کنم… بیشتر خستگیش هم از خودمه، به خاطر ندانم کاری گذشته است که حالا خفتم رو چسبیده و باعث شده نه تنها روحیه ام رو از دست بدم بلکه داشته هام رو هم دارم کم کم از دست می دم…
راستش این پست قرار بود یه پست خداحافظی یک ماهه باشه ولی دیدم، که عقب نشینی اصلا توی مرام من نمی گنجه… این یک ماه فقط وقت کمتری میذارم، چون نمی خوام که از اصل بیفتم، می نویسم چون سبک می شم. راستش هر کس برای نوشتن یک سری محرک می خواد و من الان محرک خونم خیلی پایین اومده و البته باید بگم که به صفر نرسیده !
درد سر های کاری بمونه که هفته پیش فکر کنین یه ساختمان با صد تا Nod به شبکه رو دادن برای مدیریت شبکه من ساده هم فکر کردم که این کار رو انجام بدم تمومه ولی نگو زهی خیال باطل که نه تنها ون صد تا رو انداختن بهم، بلکه یه ساختمان چهار طبقه هم با حدود پانصد تا Nod هم اومد روش پس عملا من تا ساعت 4 هر روز لوله می شم ! از این بگذریم تقریبا هر روز کلاس دارم که این کلاس ها هم شدن سوهان روح و جان ! یک شب در میون هم باشگاه و … حالا خودتون رو بذارین جای من با این همه فشار حق دارم نق بزنم و فریاد خستگی سر بدم ؟
از همه بد تر فکرش رو بکنید توی این همه دردسر ماه دیگه هم خیر سرم باید امتحان بدم { امتحان چی ؟ فعلا فضولی هاتون رو کنترل کنید تا مرداد بهتون می گم و مطمئن باشین که اون روز می خندین بهم }
به هر حال خواستم بگم که اگه کم نوشتم توی این یک ماه یا دیر به دیر جواب کامنت ها رو دادم به بزرگی خودتون ببخشید !

———————————————-

لنگ نویس :
1- داش فری {از وبلاگ شاخ به شاخ} من رو به یه بازی دعوت کرده که احتمالا پست بعدیم همونه !
2- در یک عمل انتحاری بعد حدود پنج یا شش سال تحول عظیمی در ظاهرم ایجاد کردم ! {خسته شده بودم از چهره تکراریم که هر روز توی آینه میدیدم}
3- از همه دوستانی که برام توی امتحان دان یک آرزوی موفقیت کرده بودن سپاسگزارم و مطمئن باشین که می گیریمش !
4- یه ضرب المثل پرتقالی میگه : کسی موفق می شود که خسته نشود ! { پس سعی می کنم که خستگی رو از خودم دور کنم}
5- یه ضرب المثل آلمانی میگه : زیستن یعنی تلاش کردن ! { پس تلاش می کنیم ! }
6- آلمان پرتقال رو ببینید حتما !  { البته دوست دارم که ببره ولی دلم میگه می بازیم}

با سپاس کاوه گیـــــلانی