به یاد پرچین هایی که دیگر نبودند …

حوصله نوشتنم نیست، راستش حوصله این نیست که فکر کنم و از روی فکر بنویسم، بداهه می نویسم تا ببینم چه می شود. دیروز دایی جان ناپلئونم آمده بود و عزم سفر به دیار مادری اش را داشت. ندایی سر داد و مرا هم دعوت کرد که همسفرش باشم. بعد از فوت مادربزرگم دیگر به روستای مادری نرفته بودم، فرصتی بود تا روزه ای که مدت ها گرفته بودم را بشکنم. در مسیر راه به یاد ترانه ای که در دوران کودکی می خواندم افتادم، در دل زمزمه می کردم : خونه مادر بزرگه حرف های تازه داره، خونه مادربزرگه شادی و غصه داره … یادش بخیر … یاد روزهایی که بیل را از انباری بلند می کردم و گوشه ای به کند و کاو مشغول می شدم . یاد روزهایی بخیر که دایی سیروس غرغر می زد از کنده کاری های من … یاد گردو چینی های پای درخت بخیر … یاد انجیر های باغ مادر بزرگ بخیر … هر چند که انجیر نمی خوردم ولی سایه بانش یادم هست. بگذریم که حتما نوشته ای را اختصاص خواهم داد به مادربزرگ و خانه اش …

همه چیز عوض شده بود، گویا دیگر روستا هم روستا نبود. دیوارها دیگر پرچین نبودند، یعنی بیشترشان دیوار بتونی شده بودند،  پنجره ها نرده داشت … درها آهنی … مردی را هم دیدم که اسم دخترش را ماندانا گذاشته بود … شاید بگویید چه ربطی دارد به آب و هوا ولی بعضی اسم ها در بعضی فرهنگ ها بیگانه اند … از اسب هم خبری نبود، موتور بود و موتور … رانندگانی که بهتر اسا از فرهنگ رانندگیشان هم حرفی نزنم … دبیرستان روستا هم تعطیل شده بود، چون دانش آموزی نداشت… همه برای کلاس گذاشتن به قول خودشان به آستانه می روند … نمی دانم من زیادی بد بینم یا همه چیز عوض شده است. تنها چیزی که عوض نشده بود نگاه عجیب مردم به غریبه ها بود، انگار که از سیاره ای دیگر آمده بودم. اینها همه به کنار پاییز هم بود و خبری از سرسبزی نبود، شاید اگر در بهار یا تابستان می رفتم به اندازه کافی سوژه داشتم که به زمین و زمان گیر ندهم …

یاد ترانه لب دریای داریوش افتادم:

عصرما عصرفریبه، عصر اسم های غریبه
عصر پژمردن گلدون، چترای سیاه تو بارون

شهر ما سرش شلوغه، وعده هاش همه دروغه
آسموناش پر دوده، قلب عاشقاش کبوده

کاش تو قحطی شقایق، بشینیم تو یه قایق
بزنیم دل و به دریا، من و تو تنهای تنها

خونه هامون پر نرده، پشت هر پنجره پرده
قفسا پر پرنده، لبای بدون خنده

چشما خونه سواله، مهربون شدن مهاله
نه برای عشق میلی، نه کسی به فکر لیلی

و ….

———————————————————

لنگ نویس:

1- فقط برای ثبت در تاریخ لابدان نوشتم.

2- فکر کنم خیلی خیلی وقت کمی برای لابدان می گذارم، کلی هم کامنت ناجواب دارم، به بزرگی خود ببخشید، باز خواهم آمد چو عید نو .

3- از دست چند نفری دلخور هستم، باشد که فرصتی نصیب شود حال اساسی بهشان بدهم 🙂

4- اسم روستا «لفوت» از توابع شهرستان آستانه. راستش بعد از رشت آستانه را خیلی خیلی دوست دارم.

5- در فصلی سبز عکس هایی خواهم گرفت برایتان، البته هنوز هم جاهایی مانده که ماشینی نشده باشد.

با سپاس کاوه گیـــــلانی

Advertisements

بزم محبت

داشتم در گودر بالا و پایین میرفتم که به اینجا رسیدم، راستش من هم حس عجیبی پیدا کردم. فکر کنم در عین مشکلات خاص ، خوشبخت هستند. نا خودآگاه یادم افتاد :

بنازم به بزم محبت كه آنجا
گدايي به شاهي مقابل نشيند
طبيبا مياساد ميان دو گيتي
كسي كه ميان دو منزل نشيند

هر چند که شاید نه گدا باشند و نه شاه، ولی بزم محبتشان خالصانه است و کسی به خاطر پول و خانه و ماشین  و … در کنار هم ننشسته است. به قول اردوان اشک من هم نثار شادیشان باد. سیزدهم آذر ماه روز جهانیه معلولان نیز نزدیک است. از شما دوستانی که لابدان را می خوانید، دعوت می کنم که برای روز جهانی معلولان مطلبی بنویسید، در ضمن برنامه ای در ذهن دارم که فکر کنم بعد از قطعی شدن و قابل اجرا بودنش به شما خواهم گفت .

—————————————————

لنگ نویس:

1- روزگار می گذرد و ما نیز در تلاشیم که بد نگذرد !

2- قول یک پست را داده بودم برای هدیه تولد یکی از وبلاگ نویس ها که شاید بعضی ها بدانید بنا به دلایلی از انتشارش منصرف شدم، هر چند شاید روزی برای همگان منتشرش کردم.

با سپاس کاوه گیــــلانی

جدال عقل و عشق

آسمان آفتابی بود، می شد انتظارش را داشت که روزی خاطره انگیز باشد ، خاطره ای خوش که در آینده وقتی در کنار هم حرفی برای گفتن نداشتیم از روز آزمایش صحبت کنیم. پدر و مادر همراهم بودند به نزدیکی های آزمایشگاه رسیدیم . معرفی نامه ها را از کیفم در آوردم و به سمت پذیرش رفتم. مردی که پشت پیشخوان بود خنده رو بود، انتظار دیگری هم نمی رفت آنجا آزمایشگاهی بود که همه برای شروعی دوباره به آنجا می رفتند و به قولی سرشار از انرژی مثبت بود. آقا داماد ، عروس خانم کلماتی بود که بیشترین مصرف را داشت. خنده ام گرفته بود و به نوعی باورم نمی شد که کجا هستم. هفت غمگین را دادیم و منتظر عروس خانم شدم تا از منزل تشریف فرما شوند و منت به سر ما گذارند و … چند دقیقه بعد به اتفاق خاله خانم تشریف آوردند.  رفتیم به آزمایشگاه که در ساختمان شماره دو بود. شلوغ بود ، همه هم سن و سال های ما بودند شاید تنها مرد سن بالای جمع حاضر یک نفر بود که حدود چهل سال سن داشت. ما بقی همه بین بیست تا بیست و پنج سال سن داشتند و البته عروس خانم ها کم سن و سال تر بودند . خانم پرستاری که فرم ها را می گرفت هم سن و سال مادرم بود. با خنده همیشگی رفتم برگه ها را دادم و پشت در منتظر شدم . خانم ها برای آزمایش به سالن دیگری می رفتند . بعد از چند دقیقه خانم پرستار مهربان قصه ما اسمم را صدا کرد، رفتم وارد اتاق خونگیری شدم. آنجا هم دو فروند خانم پرستار نشسته بودند و همچون ربات کار می کردند، یکی اسم می خواند و خون ها را در شیشه می کرد و دیگری هم خون ها را در سرنگ! سه صندلی کنار هم وجود داشت که برای نمونه برداری فقط صندلی آخر کار می کرد! نوبت من شد، تا سرنگ را آماده می کردند از خانم خون گیر سوال کردم که شما معمولا روزی چند نمونه خون می گیرید، با لبخند رو به من کرد و گفت در شرایط عادی روزی پنجاه یا شصت نمونه و اگر نزدیک عید یا روزهای خاصی باشیم به صد نمونه هم می رسد.خلاصه خونمان را اینجا هم در شیشه کردند ! رفتیم برای آزمایش دیگری که محلش در انتهای راهرو بود. چند نفر هم جلو تر از من منتظر بودند. همه می خندیدند ، قبلا هم گفتم فکر کنم این آزمایشگاه تنها جایی بود که می شد این همه جوان با انرژی مثبت را در کنار هم پیدا کرد. یکی داشت از دوربین های موجود در اتاق نمونه گیری می گفتم و البته به نکاتی اشاره کرد که نمی شود اینجا بیانش کرد 🙂

خلاصه سرتان را درد نیاورم رفتیم داخل و آمدیم بیرون ! دوباره به ساختمان اصلی بازگشتیم  در همین حین دیدم پدر جان با یک از پزشکان مشغول خوش و بش است و کاشف به عمل آمد که پزشک مشاور از دوستان پدر است و خلاصه پارتی بازی این جور مسائل کارمان را بسیار تسریع بخشید ! در همین حین پدر با دکترخان/جان گفتگویی کرد در مورد مشکل مینور من و بانو ! که دکتر در فتوایی دستور به نمونه گیری از بانو را صادر کرد! رفتم به پذیرش تا برگه آزمایش را بدهم برای اینکه در شرایط عادی فقط از مرد ها آزمایش خون می گیرند و اگر مشکلی وجود داشته باشد از خانم هم آزمایش می گیرند. خلاصه سرتان را درد نیاورم آقای پذیرش خندان چهره اش در هم رفت وقتی فهمید باید بانو هم آزمایش بدهد و دلیلش هم اطلاعیه ای بود که در میان مابقی اطلاعیه ها گم بود! محتوای اطلاعیه این بود : داماد خان اگر می دانی مینور هستی بگو که از عروس خانم هم آزمایش بگیریم!

من هم رو کردم و با لحن همیشگی خودم گفتم حالا اگه هر دوتا مینور باشن چی ؟! آقا پذیرشه یه لحظه هنگ کرد! قیافه اش همچون بوقی بود که به زیر پای کودکی ناگهان به صدا در می آید 🙂

رفتیم و نمونه گیری خانم پرستار و حکایت بالا دوباره تکرار شد …

خلاصه عقربه های ساعت دویدند و دویدند تا به همدیگر رسیدند، ساعت دوازده شده بود و نتیجه آزمایش ها مشخص ! راستش فکر کنم تنها باری بود که می دانستم که جواب چیست ! هر دو مینور بودیم و هستیم و خواهیم ماند ! لپ کلام مخالفت ها دوباره شروع شد و شاید هم حق با پدر و مادر باشد که مطمئنن غیر از این هم نخواهد بود ولی …

به قولی راه دارد ولی راهی است پر فراز و نشیب. راستش  در این مورد همه چیز را به بانو واگذار کردم چون از من بسیار منطقی تر است و از روی لج بازی و کله شقی حرف نمی زند. تا ببینم و ببینیم که خدا چه می خواهد.

راستش دو راه داریم یکی اینکه راه عقل را در پیش بگیرم و بیخیال همه چیز بشوم و چشمم را روی گذشته ببندم که فکر نمی کنم بتوانم و راه دیگری هم که دارم و هنوز هم در همین مسیرم راه عشق است که با احساس بروم جلو و دل به رحمت ایزدی ببندم که می دانم عنایتش همیشه شامل حال من بوده و خواهد بود …

——————————————————-

لنگ نویس:

1- راستش شما نظرتون چیه ؟

2- می خواستم نظرات رو غیر فعال کنم ، ولیباز هم دیدم احترام به نظر خوانند ها اینه که نظر بدن ، فقط یک خواهش به عنوان برادر کوچک دارم ، هر چه می خواهد دل تنگتان بگویید ولی نصیحت نکنید که گوش این کاوه به این جور چیز ها بدهکار نیست!

3- دو فروند تبریک به دو دوست پیشانی بلند {به قول صالح اعلاء} بانو مهرنوش محتشمی در باب کتابشان و رضا عظیمی هم بابت یک ساله شدن DESERTER !

4- در ضمن یک هدیه ویژه هم برای تولد یک انسان وارفته ببخشید وارسته دارم که به سرعت تقدیمشان خواهم کرد باشد که رویشان کم شود و دست از سر وبلاگستان و اهلالی آن بکشند!

5- ببخشید که بیشتر پنهانم و کمتر پیدا !

6- روزگار غریبیست نازنین ؟!

7- قلم به دست ها یا کیبورد به دست ها هم این را بخوانند بلکه بختشان باز شود !

8- این هم اطلاعاتی در مورد تالاسمی !

با سپاس کاوه گیــــــلانی

پیام بازرگانی !

چند روزی است که کار و فشارات کاری خیلی زیاد شده ، کمتر خوانده ام و هیچ ننوشته ام ! شما به بزرگواری خود ببخشید، اگر هم نبخشیدید برایم حسابی دفتری باز کنید بزنید به حساب تا در زمان روئیدن گل نی به شما بدهکاریم را بپردازم. اگر احوالات این بنده حقیر و سراپا تقصیر را جویا باشید باید بگویم که خوبم به لطف شما دوستان عزیز ، سرما خوردگی سختی هم داشتم که به پایان رسید. این چند روز زندگیم آبستن اتفاقات زیادی بود و دست بر قضا اتفاقات عظیم تری نیز در راه است. به قول شاعر: نمی دانم چه می خواهم بگویم ، زبانم در دهان باز بسته است ! ای کاش می توانستم راحت و آسوده بنویسم که چه می گذرد ولی افسوس که  این جانوران چهارگوش امانم را بریده اند.

شاید روزهایی که انتظارش را می کشیدم دارند نزدیک و نزدیک تر می شوند …

————————————————————

لنگ نویس:

1- همین جوری گفتم پیام بازرگانی که یعنی می تونین این پست رو ندیده هم بگیرین!

2- جریان قطع درختان کهنسال رو تو گیلان شنیدین ؟! حیف که رو مد نیستم وگرنه یک مطلب طوفانی و انقلابی و چپ گرایانه می نوشتم، شاید اگر فرصت پیدا شد نوشتم 🙂

3- جانواران چهار گوش لقب اعطا شده من به سرور های سازمان است! نشد عکسشان را آپلود کنم. باور کنید که دهنم آسفالت شده!

4- منظور از مد در بند دوم همان حس و حال و نداشتن اعصاب برای تازاندند انگشتان بر روی کیبورد است!

5- راستش چند تشکر ویژه هم به چند نفر بدهکارم که صبر کنید تا به موقع ادایش کنم!

6- این هم آلبوم جدید کیـــــوسک !

با سپاس کاوه گیـــــلانی

پیاده روی اجباری در یک شب طوفانی!

دیروز هم مانند سایر روزهای فرد عزم را جزم کردیم که سوی باشگاه روانه شویم، پس از جمع آوری البسه و غرغرهای معمول راهی باشگاه شدیم! بر خلاف گذشته این بار چترم را هم برداشتم تا همدم تنهایی مسیر برگشت باشد. نم نم بارانی میزد برای خالی نبودن عریضه شروع کردم به خواندن: یه شبه مهتاب ماه میاد تو خواب و … کمی که خواندم دیدم حس نمی دهد، در لایه های ذهن پر مشغله گشتم به دنبال ترانه ای که حداقل بارانی باشد، زرد بودنش هم مهم نبود. یاد ترانه امید افتادم که می گفت: باران می بارد امشب، دلم غم دارد امشب … زمزمه می کردم و میرفتم … در مسیر راه با شهاب همراه بودم. به باشگاه که رسیدیم طبق معمول تعویض لباس و تمرین و تمرین … مهمانی داشتیم، یکی از اساتید جودوی استان مهمان کلاس بود. شب خوبی بود بعد از تمرین بانگی برخواست که ضو بازی (همون بازی کبدی) کنیم، ما هم که از خدا خواسته شروع کردیم … حاصل بازی شد یک زانوی ضرب خورده و البته نشاطی وصف ناشدنی ….

مشغول تحمل مزه پراکنی تنگول منگول های باشگاه بودیم و لباس ها را هم عوض کردیم. راستش نمی دانستیم که چه سرنوشتی در انتظار است، سرتان را درد نیاورم، صدای بارش باران می آمد، درهمین حال هر کسی که چتر نداشت در پی یاری بود تا با چترش حداقل خود را به نزدیک ترین مسیر برساند. من و شهاب هم چون چتر داشتیم خیالمان هم نبود یعنی باکمان نبود از باران ولی خود خبر نداشتیم که زهی خیال باطل!

از در باشگاه که زدیم بیرون دو تن از پیش جوانان باشگاه با ما هم مسیر شدند، چشمتان روز بد نبیند، نمی دانم چگونه بگویم، باد بود، باران بود، طوفان بود … همه چیز می چرخید، باران به جای اینکه از بالا به چتر بخورد به زیر چتر می خورد … عمق فاجعه خیلی زیاد بود، اصلاً چتر کارگر نبود، باران می چرخید و می چرخید! هر چهار نفر ما اگر راستش را بخواهید جفت کرده بودیم، یعنی ترسیده بودیم! نمی دانید که چه باران وحشتناکی بود، باران که نه طوفان! سگ از خانه اش بیرون نیامده بود! از باشگاه تا میدان شهرداری که رسیدیم، (ببخشید) زیری ترین البسه پوشیده بر تن ما خیس شده بود! ما بلند بلند می خندیدیم! راستش اگر این کار را نمی کردیم چه می کردیم!

1

حسابی خیس شده بودیم، یعنی معنای واقعی موش آبکشیده را تجربه کردیم! تازه اولش بود! من و شهاب پُز پوتین هایمان را می دادیم، من می گفتم پوتین من که سربازی است و عمری خیس شود و شهاب هم می گفت که پوتین کوه و …

ندایی سر آمد که مردک پُز چه چیزی را می دهی؟

گفتم: کیستی؟

گفت: وجدانت!

گفتم: من که وجدان ندارم!

گفت: من بودم ولی خواب بودم!

گفتم: بیخود! بمیر بینم!

گفت: باشه خودت خواستی!

در همین حال پای راستم رفت در چاله ای! البته چاه بود و چاله نبود! تازه  فهمیدم که وجدان می خواست بگوید که اگر به پوتینت می نازی به چاله ای بند است و …

2

خلاصه سرتان را درد نیاورم، جایی نمانده بود که خشک باشد! یکی از آن پیش جوانان که اسمش سجاد بود از ما جدا شد و تا همین حالا هم خبر ندارم زنده رسید یا نه! شدیم سه نفر البته دو نفر و نصف! چون من و شهاب به قول پدرهایمان غول بیابانی هستیم و آن طفلک (میلاد) سرو تهش را بزنی پنجاه و پنج کیلو وزن دارد!

به اوایل خیابان لاکانی که رسیدیم تصمیم گرفتیم که به هر نحوی شد، تاکسی، مینی بوس، اوتوبوس و … سوار شویم چون هم سرد بود هم … . دریغ از یک فرغون! همه می آمدند و با بیرحمی سطل آبی می پاشیدند و می رفتند! بیخیال شدیم و گفتیم خیس شدن که دیگر از این بیشتر نمی شود! به نیمه های لاکانی رسیدیم، باز هم ندایی برآمد و گفت: بایست!

گفتم: کیستی؟

گفت: معده ات هستم!

گفتم: چه مرگته!

گفت: غووووور!

گفتم: آهان، فهمیدم!

یک ساندویچی در میانه های لاکانی وجود دارد که در سایر ولایات می گویند فست فود ولی ما که می گوییم همان ساندویچی! خلاصه گفتم، گروهان پایه خوردن فلافل هستند؟

مثل اینکه آنها هم با معده هایشان گفتگویی داشتند و بدون معطلی نیش هایشان تا بنا گوش استاد شد! گفتم شهاب چند تا می خوری؟ بنده خدا میلاد تعجب کرده بود! گفت یعنی چی؟ گفتم تو چند تا می خوری؟ گفت خب یکی دیگه! شهاب با اشاره به من به میلاد گفت تو این رو نبین که این طوری مظلومه، شتر رو با بار می خوره! من که دیدم این ها ناز می کنند گفتم، پنج تا فلافل، لطفا!

شروع کردیم به لمباندن! میلاد بنده خدا متعجب ساندویچ خوردن مرا تماشا می کرد! هنوز به نصف ساندویچ نرسیده بود که من دومی را شروع کردم! سومی را هم خواستم بخورم دیدم دیگر تابلوست، گفتم با هم نصف کنید، من هم یکی دیگر سفارش دادم! در همین میان جوانکی از قماش سوسول ها را دیدم که آمد و گفت: چهار تا فلافل (با قر و قمیش گفت) من رو کردم و نگاهی به سر تا پایش انداختم گفتم: خشکی؟

گفت: اینقدر تعجب بر انگیزه؟!

گفتم: من رو ببین!

گفت: آهان (با نگاهش به سمت ماشین سوالم را جواب داد)!

خلاصه سرتان را درد نیاورم ساندویچ ها را که خوردیم و نوشابه یخ زده هم چاشنی کار شد و … چشمتان روز بد نبیند بدنمان خشک شده بود و عضلات حرکت نمی کرد، ناگهان گفتم: این فتوای فلافل خورون مال کی بود؟ دیدم مرا نگاه می کنند، یادم آمد که خودم گفته بودم!

3

آن دو با هم در مورد تکنیک و تمرین صحبت می کردند و من در همین لحظه دیدم باید خواند و شروع کردم بلند بلند: این چه جهانی است در آن خوردن می نارواست، این چه بهشتی است در آن خوردن گندم خداست و …

صدا می لرزید و اعضا و جوارح من هم به همان صورت در مایه های رقص بندری می لرزیدند! به فلکه ضیابری که رسیدیم میلاد رفت و من و شهاب تنها شدیم! رسیدیم به پل، چشمتان روز بد نبیند، رودخانه غرشی می کرد و آب به حدی بالا آمده بود که فکر کنم فقط یک متر با سطح آسفالت فاصله داشت!

بماند که چتر من هر از چند دقیقه می رفت بالا و همچون ماهواره می شد، فکرکنم چند باری هم رادیو مسکو را گرفت! خلاصه سرما، باد، باران، چاله و … . شهاب هم در پایان خیابان رودباری از من جداشد. باز هم دیدیم در این هوا فقط آواز می چسبد پس به یاد ایرج بسطامی گفتم: من ماندم تنهای تنها … می خواندم و می رفتم حس قشنگی بود چون کسی نبود که نگاهی عاقل اندر سفی بیندازد و انگ مستی بر ما بزند. دوباره شروع کردم ترانه ای همای را خواندم و دیدیم که باید بگویم: نه نه توبه کنم باز حق با شماست …

4

خواستم برم آن طرف خیابان که دیدم چتر مزاحم است، نا خودآگاه یاد حرف سهراب افتادم که گفته بود: چتر ها را باید بست و … ! چتر را بستم و فریاد زدم: چتر ها را باید بست، دیگر باید دوید … ای ول ماشین هم نرسید!

زانوی راست در حد تیم ملی درد می کرد! خلاصه دویدم و دویدم تا به فلکه گاز رسیدم! ولی خاتونی ندیدم! از سرما روده هایم یخ زده بود! رسیدم به منزل! خواهرم با دیدن قیافه من از پشت آیفون خندید و وقتی چهره خنده دار و آب کشیده مرا دیدند هر کدام به سمتی رفتند و خندیدند! ولی وقتی دیدند من حتی برای باز کردن بندها ی پوتین عاجز مانده ام به یاریم آمدند … مادر جان می گفت آخر من مانده ام تو در این هوا مجبور بودی بروی باشگاه؟! و این غر غر ها وقتی پای لنگان مرا دید چند برابر شد!

خلاصه عوامل دست به  دست هم داد تا لباس جودو را پس از دو ماه بشویم! سرتان را درد نیاورم از خستگی و تقریبا دو ساعت پیاده روی در طوفان وقتی سر بر بالین نهادم نفهمیدم کی به خواب فرو رفتم!

5

—————————————————–

لنگ نویس:

1- یکی از روزنامه های محلی تیتر زده بود: وقتی که رشت ونیز می شود!

2- در لاهیجان در خیابان ها ماهیگیری می کردند!

3- از گوگل متشکرم برای تصاویرش!

4- راستش به شکر خوردن هم افتاده بودیم و از خداوند طلب مغفرت و این جور مسائل می کردیم!

5- تصاویر ساندویچ خوران به دلیل پیدا نشدن رم ریدر و البته فاجعه انگیز بودن لمباندن بنده در مطلب قرار داده نشد!

6- حالا باز هوس بارون می کنین؟!

7 – این دوست عزیز، خبر از برگزاری جشن تیرماسینزه در لنگرود را داد!

8- خط های قرمز روی عکس ها هم دقیقا مسیری بود که طی شد، هر چند همیشه از همین مسیر پیاده بر می گردم ولی تجربه طوفان را نداشتم!

با سپاس کاوه گیــــلانی

اگر نامرئی بودم !

در دوران نوجوانی که صدا و سیما فیلم سینمایی مرد نامرئی را پخش کرده بود به این مسئله فکر کرده بودم و چه فکر هایی هم کرده بودم! خودتان تا آخرش را بخوانید که چه فکرهایی بود و شیطانی بود در حد تیم ملی ! مثبت ترین فکرم آن زمان دستیابی به سوالات امتحانی و … و منحرفترینش هم که شرمنده !

ولی وقتی در حال حاضر هر چقدر فکر می کنم در انتها یک نتیجه می گیرم، مطمئنم اگر نامرئی بودم، در چند روز اول حسابی خوش به حالم می شد ولی بعد از چند روز از همه فرار می کردم. از انسان های دورویی که ظاهرا دوست اند و در پشت سر … . از واقعیت هایی که برایم در حال حاضر یک رویای شیرین است در صورت نامرئی بودن برایم تبدیل به یک کابوس می شدند. پس با اطمینان خاطر می گویم که در حال حاظر نامرئی بودنم برابر می شود با پناه بردنم به کوه و دشت و فرار از همه !

————————————————

لنگ نویس:

1- ببخشید که این طوری شد دیگه !

2- ببیند اگر بقیه نامرئی بودند چه می کردند + + + + + و … !

3- آیا واقعا هنگام بارش باران باید چتر ها را بست ؟!

4- به نطر شما اگه اوباما رئیس جمهور نمی شد این وبلاگستان بیمار ما چی کار می کرد ؟!

5- متشکرم از دوشیزه شین که من رو دعوت کرد، فکر کنم همه دعوت شدند.

6- راستش من همین حالا هم نامرئی هستم، یعنی جایی که نباید باشم سرو کله ام پیدا می شود، دوستان فکر کنم بتوانند گواه این مسئله را بدهند. شاید روزی در مورد این خاطرات تلخ و شیرین نوشتم.

با سپاس کاوه گـیـــــــلانی

روزی روزگاری …

برای شروع پیشنهاد می کنم که آهنگ مجموعه روزی روزگاری را در ذهنتان مجسم کنید! (دیم دارا دام هی هی …)

چند روزی نبودم، یعنی بودم و چیزی نمی نوشتم و اگر احوال مرا جویا باشید باید بگویم که مست مستم، مست مستم مست مست … تفکرات منحرف را از خود دور کنید، من از آن دسته ام که نخورده مست ند! کمی به کارهایم سر و سامان دادم ولی همچنان بدقولم شاید. در دنیای واقعی که اطرافیان از این رفتار به تنگ آمده اند … ای دوست یا بهتر بگویم ای دوستان خودتان می دانید که چقدر فشار کار زیاد است و … هر چند قبول دارم که باید این نقص را جبران کنم! و اما در دنیای مجازی هم قول چند پست را داده بودم، اولی مطلبی در مورد سامورایی و نینجا بود و دیگری هم یک پادکست! در مورد اولی باید بگویم که کاملش نکردم و اگر روراست باشم چند مدتی است که برایش وقتی خرج نکرده ام. و اما پادکست هم مطمئن باشید آماده اش می کنم، هر چند که بعد از صدای ضبط شده خودم به پوچی رسیدم! حال باید دید که بعد از شنیدن شما چه می شود!

راستش اگر بخواهم کمی ریز تر شوم بر اوضاع و احوال خودم باید بگویم دوباره چرخشی شانصد درجه ای کرده ام! گفته بودم که صبر می کنم ببینم که تقدیر چه چیزی برایم رقم می زند و به قول شاعر: با قضا کارزار نتوان کرد … از توضیحاتم شما این نتیجه را بگیرید که روحیه ام خوب است و همان کاوه ای هستم که می شناسید!

این روزها تمرین جودو هم کمی سخت تر شده چون باید تیمی را برای لیگ استان آماده کنیم. جالب است که در تمامی وزن ها یک یا دو شرکت کننده داریم ولی در وزن من که هشتاد و یک کیلوست چهار نفر هستیم که هر چهارنفرمان ارشد های کلاسیم! باشد که حق به حقدار برسد به قولی هر چه بکاریم همان را درو می کنیم!

یکی از دوستان یک فروند لپ تاپ خرید! فقط نکته جالبش را بگویم که این دوست لپ تاپش AMD است ولی در میان پز هایی که از لپ تاپش در کرد فرمود که لپ تاپش Centrino است در صورتی که این تکنولوژی مختص Intel است و … . ای کاش در هنگامی پز دادن کمی هم دقت را چاشنی حرف هایمان می کردیم!

چند روز خبری شنیدم که اگر راستش را بخواهید انتظارش را داشتم ولی خوب با اینکه منتظرش بودم باز هم ناراحت شدم! همای و مستان ممنوع الاجرا شدند! همین و دیگر هیچ !

—————————————————–

لنگ نویس:

1- اگر صدای مازیار را نشنیده اید حتما به اینجا بروید!

2- این مطلب هم جالب است در مورد لپ تاپ ، خودتان بخوانید و قضاوت کنید!

3- منتظر خبر های خوبی باشید البته اگر خدا بخواهد و خلق خدا بگذارد!

4- این مطلب هم کمی مشکوک می زد!

5- به اصلاح طلبان خوش خیال هم ریاست جمهوری، رئیس جمهور مکتبی ایالات متحده را تبریکات ویژه عرض می کنم، هر چند که من هم دوست داشتم اوباما رئیس جمهور ایالت متحده شود!

6- بر می گردم! (صدای سنجد)

7- دوشیزه شین هم به یک بازی وبلاگی دعوتمان کرده که بر روی چشم حتما اجابت می کنم .

8- تشکر ویژه از همه دوستانی که در روز تولدم مرا شندر مندر کردند (از شرمنده شدن فراتره) به امید اینکه بتوانم روزی جبران کنم.

9- در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم …

با سپاس کاوه گیلانی