این روزها، چه چیزها که نمی چسبد !

این روز ها بیشتر از هر چیزی توئیت کردن می چسبد !

این روزها احوال پرسی از پرسپولیسی هایی که خود را پنهان کرده اند می چسبد!

این روزها بیرون کشیدن یک راننده پر رو از پنجره ماشین می چسبد!

این روزها حلواشکری با پنیر خامه ای سر صبح می چسبد!

این روزها خوردن و خوابیدن و ورزش نکردن می چسبد!

این روزها چیزهای دیگری هم می چسبد که نمی شود اینجا به زبان آوردش !

از شوخی و جدی که بگذریم می رسیم به خودم ، روزگار به خوبی خوشی در حال گذر است و اصلا برایش فرق نمی کند که بر سر من یا تو چه بلایی نازل شود. زندگی است دیگر چه می شود کرد، حدود دو هفته است که دست به لباس خوشبوی باشگاه نبرده ام دلیلش هم ضرب خوردگی نافرم کمرم است ، هر چند که خود کمر نیست و مانده ام که کجا دقیقا درد می کند ولی حس وحشتناکی است و امیدوارم که هیچکدامتان دچارش نشوید بماند که تمام آن ناحیه ملتهب شده و دلیلش هم خوددرمانی اینجانب است با مشمع درد و ژل آیس و هر کوفت زهرمار دیگری که فکرش را بکنید. اصولا به پزشک جماعت در مورد ضرب خوردگی نمیشود اطمینان کرد و تجربه بهترین روش برای درمان است ! {با احترام ویژه برای دوستان پزشک + + } . اوضاع روح روانم هم خوب است شکر خدا و چشم شیطان کور بشود که نمی تواند ببیند ما در خیابان بشکن می زنیم و راه می رویم. احتمال بسیار زیاد هقته دیگر برای نمایشگاه کتاب عازم تهران می شوم و خیلی طلبه هستم که دوستان مجازی ام را در دنیای واقعی زیارت کنم، در فرنفید یک سوسول بازی رسم بود که قرار فرفری می گذاشتند، حالا شاید ما هم یکی از این قرار ها گذاشتیم و دور هم گفتیم و خندیدیم و با مشتان گره کرده به جنگ استکبار جهانی رفتیم و با مردم غزه و اطرافش همدردی کردیم. راستی اگر سوغات هم خواستید می توانم هوای رشت را برایتان بسته بندی کنم و بیاورم ، به دلیل کمبود پلاستیک فریزر ظرفیت سوغاتی ها محدود می باشد، هیچ گونه ضابطه ای هم وجود ندارد فقط بند پ اجرا می شود!

—————————————————————————————————–

لنگ نویس:

1- این + + مطالب را از  پزشک دوست داشتنی و وتازه وارد وردپرس بخوانید و پیشنهاد می کنم که مشترک فیدش بشوید.{شما هم حق طبلیقاط بدهید برایتان طبیق می کنم :)}

2- به نظر شما با هزار تومان چیکار میشه کرد ؟ اگه نمی دونید اینجا رو بخونید.

3- این روزها ، روزهای سختی برای کشاورزای گیلانیه ، این مطلب قدیمی از خودم رو در مورد مراحل کاشت برنج بخونید و ببینید که واقعا برنج محصولیه که با رنج به عمل میاد.

4- گرن تورینو کلینت ایستوود رو اگه ندیدین حتما از بقالی سر کوچه تهیه کنید و ببینید و بعد از دیدن این تحلیل رو بخونید !

5- این هم یه نمونه دیگه از حماقت های ایران خودرو!

6- این هم کودکی های یکی دیگر از اهالی وبلاگستان {البته با چند ماه تاخیر در انجام بازی}

7- حلواشکری با پنیر و مغز گردو خیلی فاز میده ، خودمم کشفش کردم ! 🙂

8- مطلب خوب برای منتشر کردن زیاد است ولی اجازه بدهید حالا حالا حسب حال بنویسیم چون هیچ لذتی بالاتر از نوشتن در مورد چیزی که بهتر از همه می شناسیدش نیست !

9- چسب رازی هم اصلا نمی چسبد هر که گفته رازی می چسبد مزاحی بیش نبوده !

10- من که مطمئنم بارسلونا قهرمان می شود، شما چطور ؟

با سپاس کاوه گیـــــلانی

Advertisements

قهرمانی استقلال خوش شانسی نبود !

چنین است رسم سرای فریب ، فرازش فراز و نشیبش نشیب

esteghlal

حکایتی بود دیروز، شاید خود امیر قلعه نویی هم فکر نمی کرد که از شدت جوگیر شدن دست جلالی را ببوسد، یا جلالی هم فکر نمی کرد که ذوب آهن این چنین مغلوبش بشود … حکایت فوتبال دیروز مانند زندگی روزمره ماست ، زندگی که همیشه فکر می کنیم برایمان قابل پیش بینی است ولی همه چیز متفاوت با آنچه که در ذهن داریم به وقع می پیوندد. می شود خرده های بسیاری به امیر و تیمش گرفت ولی فعلا باید شاد بود … به راستی اگر چیزی حق کسی باشد دیر یا زود به آن خواهد رسید و به قولی اگر دیر بشود ، دروغ نمی شود.  عده ای می گویند استقلال شانس آورد ، ولی باید بگویم که شما که می گویید شانس آورد ، مگر لیگ اول را یادتان رفته بازی آخر با ملوان ؟ یا آن بازی کذایی با استقلال اهواز ؟

این شانس نیست همان حقی است که باید به حق دار می رسید !

———————————————————————————————–

لنگ نویس:

1- این هم نوشته سروش درباره قهرمانی استقلال .

2- یاد بازی های پگاه در جام حذفی به خیر . +

3- این پست هم پیشنهاد می شود برای مطالعه که خود معجونی است از وقایع این روزها ، استقلالی های عزیز برای کمی خنده بند حدودا ششم را بخوانید.

4- توئیت های دیروز هم خاطره ای شد برای خودش !

5- نکته جالب توئیت های دیروز این بود که وقتی پنالتی شد حیدثه خانم گفت گل نمیشه و ما بهش خندیدیم ولی واقعا گل نشد !

6- باز هم تاکید می کنم که خداوند به آرش برهانی رحم کرد!

7- من عاشق جوگیر شدن امیر قلعه نویی هستم 🙂

8- این هم یک فرصت طلب واقعی !

9- آرش خان سیگارچی هم به نکته درستی اشاره کرد، البته کامنت پای مطلبش را هم بخوانید 🙂

10- این هم یک تبریک دیگر برای خانواده استقلال در وبلاگستان .

با سپاس کاوه استقلالی !

وقتی شارژ ها تمام می شود!

ذهنم مشغول بود، مشغول‌تر ازهمیشه و تنها راهی که می‌شناختم تا کمی بتوانم به آرامش برسم قدم زدن و شنیدن موسیقی بود. به سراغ یار تنهائی‌هایم رفتم، تنها چیزی که بعد از خدا در بیشتر تنهائی هایم همراهم است. خروس قندیی من که پخش کننده موسیقی است، هر چند کمی قدیمی شده ولی هنوز هم چرخش برایم می‌چرخد. بر گوشم نهادم و روشنش کردم، دیدم که شارژش تمام شده و دلیلش هم این بود که در آخرین باری که از دستگاه  استفاده کرده بودم یادم رفته بود خاموشش کنم. نمی دانم چرا برایم کمی عجیب به نظر می‌رسید چون تا به حال این اتفاق نیفتاده بود و همیشه حداقل یک ساعتی شارژ داشت … کمی خلقم تنگ شد چون باز هم باید در هنگام قدم زدن به اراجیف مردم گوش می دادم. یکی از مدل مو می‌گفت یکی از دوست دخترش … یکی از خاله مادرش می گفت یکی از پسرش ….

در ذهنم داشتم اتفاقات این روزها را ورق می‌زدم که یک فروشگاه لباس کودک نظرم را جلب کرد، در چند ردیف لباس های عروس کودکانه چیده شده بود، نا خودآگاه ذهنم سمت خواهر کوچکم رفت که در دوران کودکیش عاشق این لباس‌ها بود. نه تنها خواهرم بلکه هر دختر بچه‌ای که من می‌شناختم لباس عروس را دوست داشت. لبخندی زدم و رد شدم. ناگهان صدایی شنیدم که میگفت: من می‌خوام … من می‌خوام … بابایـــــی …

برای لحظه‌ای مکث کردم و نگاهی به پشت سرم انداختم دیدم دختر بچه‌ای چهار یا پنج ساله چادر مادرش را می‌کشد و فریاد می‌زند و مادر هم می‌گوید ندارم، به خدا ندارم … بذار برم سر کار می‌خرم برات …

دوباره برگشتم تا مسیرم را ادامه بدهم و زن هم داشت در مسیری که من می‌رفتم حرکت می‌کرد، از رو به رو هم چند زن و دختر دیگر می‌آمدند که ظاهرشان به مرفحان بی درد جامعه شباهت داشت. احساس کردم که آن زن صدایم کرد: داداش، دادشی … نمی‌دانم چه شد که اعتنایی نکردم و به مسیرم با سرعت بیشتری ادامه دادم. وقتی به بانوانی که از رو به رو می‌آمدند رسیدم صبر کردم تا ببیینم که در برخورد با صحنه آن مادر و دختر چه می‌کنند ؟ در حالی که در بین‌شان چند کودک هم به سن و سال آن دخترک حضور داشتند. طبق عادت این روزها بی تفاوت گذشتند … در حالی که دخترک همچنان با صدای بلند گریه می‌کرد …

انگار که وجدان نداشته من هم بیدار شده بود و بی اختیار دوباره به سمت آن مادر دختر رفتم، دوباره صدایم کرد: داداش، داداشی … رفتم به سمتش، دخترک آنقدر گریه کرده بود تمام صورتش خیس شده بود و چشمان کوچکش هم به قرمزی می‌زد. رو کردم به زن، محجبه بود و سنش هم به زور به 18 یا 19 می‌رسید. گفتم کاری داشتید؟ نگاهی به این طرف و آن طرف کرد و گفت داداش خدا از برادری کمت نکنه، بیا یه کمکی به من و بچه‌ام بکن. اصلا مهم نبود که زن چه می‌گوید، گریه‌های دخترک مرا به این سمت کشانده بود، نگذاشتم به حرف هایش ادامه بدهد گفتم، بچه چی می‌خواد؟ گفت لباس عروس … لباس عروس رو دیده و میگه می خوام … گفتم خوب چرا بچه رو برداشتی آوردی اینجا که ببینه و لج کنه …. حرفی نزد … نمی دانم چه شد که گفتم من نمی توانم کمکی کنم و مسیرم را گرفتم و رفتم …. داشتم فکر می‌کردم به آن دخترک و مادرش … به سرنوشت انسان‌ها که این گونه رقم می‌خورد … به انسانی که حاضر است خودش را خوار کند … نمی دانم چرا آن زن به من رو کرد و گفت … نمی‌دانم شاید منظوری داشت، چرا این حرف را به همنوعان خودش نزده بود … نمی‌دانم … داشتم به این فکر می‌کردم که شاید اگر من دستگاهم شارژ داشت هیچ وقت متوجه زجه‌های آن دخترک نمی شدم … هر چند که با این حال هم کاری نکردم و فقط بی تفاوت گذشتم … نمی دانم شاید باید کاری می کردم ولی آن لحظه حسی گفت که باید گذشت …

—————————————————————————

لنگ نویس:

1- مدت زیادی نبودم ، با این پست مشخص شد که زنده هستم !

2- هنوز به نقطه قابل اتکایی نرسیدم که حکایتی را که نویدش را داده بودم بنویسم ، فقط باید بگویم که اوضاع بد نیست ولی خوب هم نیست ، فقط می شود گفت که خدایا شکرت.

3-  کامنت ها رو هم بزودی پاسخ می دم و البته خبرهایی در راه است خوب بدش را خودتان می فهمید.

4- راستی برداشت شما از حکایت بالا چیست ؟ دوست دارم بدانم و تاکید می کنم که نوشته فوق واقعی است.

با سپاس کاوه گیـــــلانی

نامه ای به قلدر محله {عمو فیل ترباف}

نوشته های زیر را با احساس یک کودک کلاس سومی در مقابل یک قلدر زور گیر بخوانید و واجب است که هنگام خواندن حس تک خوان گروه سرود دوران ابتدایی را در ذهن مجسم کنید، کودکی که از فرط فریاد زدن رگ های گلویش بیرون زده و صورتش به سرخی می زند والبته سین و شین را سر زبانی بیان می کند. اگر میبینید که این گونه لفظ قلم صحبت کرده باید بگویم که برادر بزرگش نامه را از زبانش نوشته !

با درود به روح پرفتوح تمامی وبلاگ ها و وبسایت های مسدود شده وبلاگستان!

بچه محل ها فکر می کنند که با عمو گفتن به تو می توانند دلت را به دست بیاورند و به قولی سرت را گول بمالند ولی زهی خیال باطل ! هر چند که هر روز صبح سر محله  ما پاتوق می زنی و حواست اساسی جمع است که کسی خارج از عرف احمقانه تو عمل نکند ولی نمی دانی که این محله آن طوری نیست که تو فکر میکنی ! یادت است روز اول که  بست نشسته بودی، بچه های وبلاگستان را اساسی گوش مالی دادی همه زانوی غم بغل کرده بودند ؟ تو ذوق می کردی همچون خر ولی نمی دانستی که با بستن ورودی  محل نمی توانی  اینجا را خالی از سکنه کنی ! ما هم دست به کار شدیم و کوچه های فرعی را یاد گرفتیم تو هم برای اینکه کم نیاوری از دیگران کمک گرفتی  … . هر چند هر از چند گاهی باز هم گوش مالی می دهی ولی خیالی نیست . تمام تلاشت را بکن  و به قولی از ما عصبانی باش و از این عصبانیت بمیر !خودت هم می دانی که خیلی ها که در عمرشان یک مورچه  را هم لگد نکرده اند به خونت تشنه هستند و همیشه آرزوی مرگت را می کنند. مادربزرگم می گفت اگر دیر بشود، دروغ نمی شود. بالاخره تو هم از رو می روی !راستی تا یادم نرفته این را هم بگویم هر دفعه که کوچه فرعی هایمان به بن بست می خورد کلی فحش کش دار و رنگارنگ نثارت می کنم باشد که به روح پدر و مادرت هم برسد !

نامه های هم محلی ها : وب نامرئی ، کمانگیر ، کافه نادری ، خیزران ، آوای موج ، بلاگ نوشت ، بر ساحل سلامت ، زنگوله ، پیچک سر به هوا ، آزاده ، رسم روزگار ، واژگون ، دهکده آی تی ، ناباور ، پرواز را به خاطر بسپار ، چمالگی و …

—————————————————————

لنگ نویس:

1- هر کسی دوست داشت نامه ای بنویسد.

2- حکایتی که قرار بود یکشنبه برایتان نقل کنم هنوز سرانجام نیافته ، بگذارید تا همه را باهم برایتان بنویسم 🙂

3- اوضاع من هم خوب است فقط کمی کارها زیاد شده .

4- این حرف های حاج آقا مصباح یزدی را برای خندیدن بخوانید !

5- گویا روحانیون بزن بهادر هم از میرحسین اعلام حمایت کردند !

6- سالی که نکوست از بهارش پیداست ! +

7- دو کلام هم از مادر عروس !

8-ببینید اینجا هم اهدای عضو می کنند.

9- حکایت دو شغله های ورزش پایانی ندارد ! +

10- گویا این امیر قلعه نوئی باز هم در روزهای سخت کم آورده !

11- این قیلتر شدن،  شتری است که در خانه هر وبلاگ نویسی خراب کاری می کند 🙂

12- من هر دفعه اسم فیل بزرگ {لقب فیلیپه اسکولاری} را میبینم یاد این فیل ترباف میفتم 🙂

13- خدا رحم کند ، ساکنین ایران مراقب خانه هایتان باشید + !

14- اینجا هم یک جشن گرفتند که طبق معمول من دیر رسیدم 😦

با سپاس کاوه گیـــــلانی

احتمالا خبر های خوبی در راه است !

تعطیلات عید دوران سخت و ملال آوری بود که اگر دی وی دی های لاست نبود در دست بالم نمی دانم چه باید می کردم! حوصله خودم را نداشتم چه برسد دیگران را ! خلاصه گفتیم کاری که از دستم بر نمی آید پس صبر می کنم تا ببینم چه می شود هر چه باشد یه روزی تمام می شود دیگر ، این همه دردسر و استرس هم بالاخره تمام می شود ! گویا این زندگی هم فهمیده که اینجانب به همین راحتی ها دست از خواسته ام نمی کشم و دارد آخرین زورهایش را می زند که پوز مرا به خاک بزند ولی زهی خیال باطل چون :

گر نگهدار من آن است که من می دانم/شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد !

حالا گیر ندهید کهچه کسی شیشه است و چه کسی سنگ ! مهم این است که تمامی ورق های این بازی به نفع من برگشته و با برگه های بازی دیگران ، دارم خودم را برنده می کنم. تردید راردیگر کنار گذاشته ام و می دانم که تصمیمم را عوض نمی کنم خدا را شکر که تا حالا هم کسی نتوانسته چه با زور و چه با زبان نرم نظرم و نظرش را عوض کند. در این چند ماه حکایت های زیادی اتفاق افتاد که مطمئن باشید پس از ختم به خیر شدن {اگر به خواست خدا ختم به خیر شد} حکایت پیش خواستگاری را برایتان نقل می کنم تا هم تجربه ای کسب کنید و هم حالش را ببرید و بدانید که هیچ قدرتی بالاتر از اراده انسان نیست و البته باید کمی سماجت هم چاشنی کارتان کنید! نیک می دانید که اینجانب و یار هر دو تالاسمی مینور هستیم و همین مسئله یک پاشنه آشیل شده است برایمان، این وسط همه خیر ما را می خواهند و می گویند که از هم جدا شوید و… . خلاصه با لطف پدر عزیز اینجانب مسئله به خیر خوش تا همین امروز پیش رفته و باید بگویم که تمامی مخالفان با ما همراه شده اند و نتیجه را به مشاوره و البته مظر نهایی پزشکی واگذار کرده اند که پدر بانو معرفی می کند! شاید باورتان نشود که این چندمین باری است که برای این مسئله روبه رو می شوم، بنده های خدا فکر می کنند {پزشکان را می گویم} که با یک ببو گلابی طرف هستندو در ابتدا اراجیف خود را می بافند ولی وقتی می بینند که ما هم نیمچه اطلاعاتی داریم به راه راست هدایت می شوند! ازدواج ما دو نفر فکر کنم بزرگترین ریسکی است که در طول عمرمان انجام می دهیم.

فعلا باید خدا را شکر کرد و البته از شما دوستان عزیز طلب انرژی مثبت {همان دعای خیر} کرد، یک نکته ای که این وسط وجود دارد اگر پزشک عزیز روز شنبه جوابی غیر از جواب دلخواه بدهد نمی دانم چه کنم ، هر چند بد بینی کار خوبی نیست ولی باید تمام شرایط را در نظر گرفت، این چیزی است که زندگی در این مدت به من یاد داده است! تنها نکته مثبت حکایت روز شنبه این است که یا خوب است یا بد و مطمئنم که حالت سومی ندارد!

—————————————————————————————————-

لنگ نویس:

1- ببخشید که هنوز هم به کامنت های پست های قبلی جواب نداده ام، باور بفرمائید یک سر است و هزار سودا و دردسرو این طور مسائل !

2- سروش جان مثل اینکه به  جمع پانویس های عزیز یک نفر دیگر هم اضافه شد !

3- یک پزشک دیگر به جمع وردپرسی ها اضافه شد، و البته بخوانید دلایلش را برای انتخاب وردپرس که باید اضافه کنم ردپاهایی از مزیدی هم مشاهده شد:)

4- عادل فردوسی پور دستگیر شد ! {حتما ببینید و بخندید }

5- این هم وبلاگی که هم نویسنده اش هم نام من است ، هم نام وبلاگش لابدان است!

6- این روزها شده ام مصداق بارز واژه حیکم دستپاچه !

7- پیروزی پر غرور آبی های شهر لندن هم بر شما ملت آبی دوست مبارک باشد ! البته عشق است بارسا را !ببنید نتایج بازی های رفت را .

8- در ضمن توپ تانک مسلسل دیگر اثر ندارد !

با سپاس کاوه گیـــــــــلانی

المپیک و زندگی

چند ماه  پیش  در هنگام راهپیمایی سالگرد پیروزی پرشکوه انقلاب در خیابان های رشت قدم می زدم و به اتفاقات آن روزها فکر می کردم حکایت اعتیاد مایکل فلپس برایم عجیب بود. دوستم در مورد شخصی حرف زد که من هم می شناختمش {حکایتی است طولانی که شاید روزی نوشتمش} . فلپس و آن شخص دلیلی شدند که ذهنم سمت المپیک برود، در ذهنم المپیک را به زندگی ربط دادم و خروجی بررسی هایم اینطور شد که :

logo

هر انسانی در زندگی خودش کارهای مختلفی را شروع می کند، تعدادی را به پایان می رساند و تعدادی را هم نیمه تمام و به طور کلی در چندین طیف متفاوت مسیر زندگیش را ترسیم می کند. اگر در بازی های المپیک هر انسان را یک کشور در نظر بگیریم و رشته های ورزشی هم می شود مسیر زندگی در نظر گرفت. در پایان هر دوره المپیک تنها دو رشته هستند که معمولا در ذهن افکار عمومی ماندگار می شوند و البته در هنگام مسابقه بیشترین تماشاگر را دارند. قوی ترین {وزنه برداری سنگین وزن} و سریع ترین {دوی صد متر}  ، کشور هایی که صاحب این مدال ها می شوند همیشه در ذهن علاقه مندان به ورزش باقی می مانند و به قولی المپیک است و این دو مدال البته برای هر شخص در رشته خودش مدالش بسیار با ارزش  تر از هر مدال دیگری است. در زندگی طبیعی هم فکر می کنم همین حکایت را داشته باشیم. هر شخص برای خودش موفقیت هایی کسب می کند، ولی معیار سنجش  چیز دیگری است… با ارزش ترین مسئله زندگی این روزها  دو چیز است  پول و مدرک تحصیلی !

—————————————————————————————-

لنگ نویس:

1- این مطلب چند ماهی در آرشیو وبلاگ خاک می خورد گفتم حالا که حس حال درست حسابی برای نوشتن ندارم بگذارمش تا کمی از این حس و حال بیرون بیایم.

2- می دانم در این مورد بیشتر از اینها می شد بحث کرد.

3- پست بعدی هم احتمالا بازی اعترافات سبز خواهد بود.

4- این مطلب از صادق عزیز در مورد وبلاگ نویسی حرفه ای رو پیشنهاد می کنم بخونین.

5- من از شنیدن این موسیقی لذت می برم شما چطور ؟

6- مثل اینکه تعداد افرادی که از طریق فید یا خوراک اینجا را می خوانند شده 100 نفر ! خوشحالم که صد نفر پیدا شده اند که این چرت نوشته ها برایشان جالب بوده

7- هنوزهم پاسخ دادن کامنت ها ادامه دارد.

با سپاس کاوه گیـــــــــلانی

از زندگی تا زندگی !

هیچ وقت زندگی آن طوری که می خواهیم پیش نمی رود و اگر آن طوری که پیش می رفت سرنوشت هم می شد یک سریال لوس و بی مزه مانند کارهای سیروس مقدم که فقط طولانی است و همه چیزش قابل پیش بینی و مطمئنا خسته کننده. گاهی اوقات دوست داشتم زندگیم مثل کارهای سیروس مقدم باشد، هر چند گاهی از اوقات می شود ولی دقیقا زمانی که فکر می کنم همه چیز را می دانم و کنترل همه چیز را در دست دارم همه چیز کاملا متفاوت می شود و به یک نا امیدی خاصی می رسم که حتی … . شاعر درست می گوید که در نا امیدی بسی امید است ولی پایان شب سیه کی سفید می شود ، خدا می داند. پدرم می گوید نیمی از سرنوشت انسان در دستان خودش است و نیمی دیگر هم برایش نوشته شده، تا الان که هرچقدر زور زده ام آن روی نوشته شده، زورش بیشتر بوده ولی این را به خاطر دارم که من هم یک بامبو هستم!

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت

شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول

آن های و هوی و نعره مستانم آرزوست

لحظه تحویل سال از خدای خودم خواستم تا آنچه را که به صلاح من است برایم برآورده کند، و نگرانیم هم فقط از این درگیری های روزانه است می دانم هر چه هست دیر یا زود تمام می شود. تمرکز امسال را روی درس و ورزش می گذارم، برنامه درسی که کاملا مشخص است و برنامه ورزشی خاصی که قرار است دنبال کنم شروع یک ورزش رزمی دیگرمثل کیک بوکس در کنار جودو است برای بدن سازی بهتر و البته لذت بردن بهتر از زندگی و جوانی ! اینها را گفتم تا سال دیگر خودم ببینم در این دو مقوله اصلی زندگیم چه کرده ام.

——————————————————————————————-

لنگ نویس:

1-همه کامنت ها را هم به زودی جواب می دهم.

2- سوژه های زیادی برای نوشتن در این یک هفته موجود بود که حوصله نوشتن نداشتم ، از علی دایی بگیر تا سیزده بدر امسال!

3- این نوشته در مورد حواشی فوتبال مملکت را می توان حرف دل خیلی ها از جمله خود من حساب کرد.

4- فکر کنم اینجا کمی تغییر نیاز دارد چون زیادی شخصی شده 🙂

5- به نظر شما تو این مطلب باید کدام پی نوشت را باور کرد ؟

با سپاس کاوه گیــــلانی