آدمک های زندگی…

یه مدت یه حرفی  تو این گلوی صاحب مرده مونده که کم کم داره تبدیل میشه به یه زخم، یه ضرب المثل چینی میگه یه آدم بدبخت رو اگه از آسمون هم ول کنند روی زمین با صورت میخوره به زمین !

نمی دونم چطور بگم و از کجا و از کی بگم. به قول فریدون فروغی :

چون سایه های بی امان

بازیچه دست زمان

در این دنیا ماندم چنان

افسرده و حیران

سرگشته ونالان

چون آدمک زنجیر بر دست وپایم

از پنجه تقدیر من کی رهایم

ای که تو دادی جانم گو به من تا کی بمانم

آدمی چون آدمک مخلوقی سر گردان

چون آدمک زنجیر بر دست وپایم

از پنجه تقدیر من کی رهایم

شاید خیل یها تون که از قدیم میاین به لابدان بدونین چه مرگمه، نمی خواستم دیگه به قول خودم دل نوشته ای توی لابدان داشته باشم ولی دیدم نمیشه، خیلی از حرف ها رو آدم نمی تونه به هیچ کس بزنه حداقل میتونه یه جوری بگه که یه مقدار، فقط یه مقدار سبک بشه…

توی این چند مدت سه چیز شکست، اولی غرورم که باید شکسته می شد که البته فکرش رو هم که می کنم بار ها شکسته ولی باز هم با پررویی چسبیده و برگشته…

دومی دلم بود که شکست و این یکی فکر نمی کنم دیگه چسب خور باشه چون هر چیزی یه تاریخ مصرفی داره…

سومی هم باز دلم بود…

شاید یه روز نوشتم از نامرادیه روزگار و اطرافیان…

اطرافیانی که نه تنها مرحم زخم نیستند بلکه خودشون هم زخمی ایجاد میکنن…

اطرافیانی که زخم هایی رو که دیگران ایجاد کردند به جای مرحم گذاشتن نمک پاشی می کنند…

خسته ام…

———————————————————————–

لنگ نویس:

1- یکی از دلایل جدایی یک ماه همون کسیه که بوجود اومدن لابدان به خاطر همون بود و بقیه دلایل هم دیگرانی که می دونند که چی میگذره ولی…

2- فعلا در این مورد حزف نمی زنم شاید تا شهریور ماه اگه عمرم به دنیا بود نوشتم که چه گذشته بر من…

3- می خواستم کامنت ها رو ببندم ولی دیدم توهینه به خواننده هام پس…

4- این پست فقط جهت سبک شدن بود وهیچ ارزش ادبی، علمی، فرهنگی، هنری و … نداره !

5- غلط املایی هم داشت مهم نیست ( قابل توجه سالومه شایگان )

6- ای کاش میشد بی خیال بود ولی نمیشه !

7- چقدر حرف بیخود زدم!

با سپاس کاوه گیـــــــلانی از نوع خسته !

تیم فقط تیم پگاه !

دیروز روزی بود که مردم رشت بعد از مدت ها به تیمشون افتخار کردند، از وقتی که سپیدرود اقتدارش رو از دست داده بود مردم رشت منتظر تیمی بودند که بتونن بهش افتخار کنند . استقلال شهرداری رشت وقتی منحل شد و پگاه جای این تیم اومد همه فکر می کردیم که با امکانات شرکت پگاه می تونیم حداقل این امید رو داشته باشیم که دیگه دغدغه سقوط رو نداشته باشیم ولی …

به هر حال امسال هم مشکل رفتن یا موندن رو داشتیم ولی مردم فوتبال دوست همه از پگاه راضی بودند و به تیمشون افتخار می کردند چون پرسپولیس، استقلال، صبا و سایپا رو برده بود و همین کافی بود برای همه …

برای بازی دیروز امیدی برای بردن نداشتیم شاید دو آتشه ترین طرفدار پگاه هم فکر نمی کرد که سپاهان اصفهان رو با چهار گل بدرقه بکنیم…

نادر دست نشان ثابت کرد که برای بردن و کسب موفقیت فقط پول و امکانات حرف اول و آخر رو نمی زنه بلکه همدلی مهمترین چیزه که یه تیم باید داشته باشه. تیم ما یکدست بود و هیچ کس خودش رو بالاتر نمی دونست…

بچه های پگاه ثابت کردند که با اتحاد میشه کارهایی که به نظر غیر ممکن به نظر میرسه رو انجام داد. به همشون خسته نباشید می گم، به دست نشان، چاوشی، نوری، مهدوی، نظر محمدی ( که متعصب ترین بازیکنه پگاه و بهترین بازیگر فیلم سینمایی در وسط زمینه) و همه و همه …

حتی پسر خاله خودم که تیم نوجوانان پگاه بازی میکنه و دیروز توپ جمع کن بود !

به قول بچه ها : نه اینتر ، نه میلان ، فقط پگاه گیلان !

———————————————————–

لنگ نویس:

1- اطلاعات باشگاه پگاه در ویکی انگلیسی کاملتر از فارسیه ! باور نمی کنید ببنید !

2- دیروز انگار که پگاه قهرمان شده بود، جوون ها و نوجوون ها چه حالی می کردند ! جای همه خالی …

3- شیخ عزیز بهت گفته بودم می بریم 😉

4- وبلاگ هواداران پگاه گیلان

5- اخبار برد دیروز پگاه در فارس ، تابناک !

با سپاس کاوه گیـــــــلانی

چاشنی ماست بورانی با بادنجان

یه مدت بود که رفته بودم توی پست های جدی، فکر کنم یه جورایی کفر ملت رو در آوردم. قدیم ها که دوتا پست در مورد آشپزی و غذاهای گیلکی گذاشته بودم به بنده لقب کاوه خانم و این جور حرف ها داده بودند…

دوباره این خطر رو به جون می خرم و پستی در مورد آشپزی می نویسم تا یه جورایی یخ این دسته بندی رو بشکنم و هم یه تنوعی بدم به این خراب شده . بورانی یه چاشنی مثل ماست و خیار که همراه غذا می خورن. من دو مدلش رو دیدم یکی ماست بورانی با بادنجانه که دوست ندارم زیاد ( این پست در مورد همینه ) و مدل دومش که من میمیرم براش بورانیه اسفناجه ! البته بورانی بادنجان پرطرفدار تره پس بخونید و حالش رو ببرید !

مواد لازم برای تهیه چاشنی ماست بورانی با بادنجان برای چهار نفر

بادنجان تازه و بدون دانه 4 عدد، ماست یا دوغ چکیده به اندازه مناسب، سیر یک بوته، نمک به اندازه لازم.

بادنجان ها را روی شعله کباب کرده و پس از تمیز کردن و پوست گرفتن آن را به خوبی له و ریز ریز می کنیم.

سیر را به اندازه دلخواه (پر سیر یا کم سیر) پس از پوست کندن و تمیز کردن رنده کرده یا خوب له می کنیم.

همه مواد را با هم به خوبی مخلوط می کنیم.

نکته:

برای بهتر پختن درون بادنجان ها روی بادنجان را با چنگال سوراخ سوراخ کنید، بادنجان کباب شده پوستش سوخته و به راحتی از گوشت جدا می شود.

به جای بادنجان می توانید از یک کیلو اسفناج استفاده کنید و پس از پختن اسفناج و له کردن آن به مواد اضافه کنید و اونوقت به چاشنی میگن ماست بورانی با اسفناج.

به جای سیر می توانید از پودر سیر هم استفاده کنید.

————————————————————

1- ایهاالناس من این دستور رو از یکی از بروبچ گرفتم که اینقدر دقیقه ❗

2- یه فکر دارم برای یه وبلاگ گروهی که توی یه پست مطرحش می کنم. فعلا از فضولی جلیز ولیز کنین 😉

3- یه دوست جدید به وردپرس اومده، من بهش تبریک گفتم شما هم یه سر بزنین بهش .

با سپاس کاوه گیــــــلانی

غروبی در مسجد…

پنجشنبه بعد از تموم شدن کلاس رفتم تا شرکت که سری به بچه ها بزنم. مجتبی اونجا بود ! یه دوست قدیمی که بد نیست با شمای کلیش آشنا بشین.

شرحی درباب مجتبی یا مجتبی چه نوع جانداریست : جوانی خونسرد، علاقه خاصی به علوم ماوراء و دین اسلام دارد، در کل عشق مامور اطلاعات بودن رو داره، ورزش نمی کنه، متولد ماه خرداد، به ندرت میشه اون رو خندوند و البته اگه بخنده نمیشه بندش آورد! طرز فکر خاص ولی عجیب و غریبی داره! با هم خوب کنار میایم چون هر دوتامون مثل آدم فکر نمی کنیم! نکته جالب مجتبی اینه که نماز میخونه حتی در بدترین موقعیت کاری! یا مثل رجایی به کار میگه من نماز دارم! ( کاری به چطور بودنش ندارم، مهم اینه که یه جورایی خطش مشخصه)

بعد ازمدتی گپ و بالا و پایین با مجتبی اومدم بیرون از شرکت، گفت من دارم میرم مسجد نماز بخونم، حدس زدم کجا می خوادبره، همون جایی که قدیم ها با هم می رفتیم، ماه رمضون شب ها می رفتیم پای منبر می نشستیم !مسجد حاج مجتهد، این مسجد یه جورایی جالبه چون تنها مسجئیه که همیشه بازه و ملت و کسبه بازار رشت میرن توش نماز می خونن! من یه جایی کار داشتم، گفتم میرم ساعت 9 میام دم مسجد دنبالت، ولی بین راه خود کاره یا همون کسی که قرار بود ببینم رو دیدم، پس تصمیم گرفتم برم با مجتبی مسجد، البته ناگفته نمونه که نقص فنی هم داشتم و باید به یه جایی که سرویس بهداشتی داشت خودم رو می رسوندم…

احوالات من در مسجد:

وارد مسجد که شدم، خالی بود، هنوز به اذان مونده بود، چند تا پیر مرد نشسته بودن و داشتن صحبت می کردن با هم، گوشه مسجد هم چند تا بچه حزبل نشسته بودند و من رو که دیدن انگار که …رفتیم سمت تالار اندیشه ( مستراح) و گلاب به روتون مجتبی وضو گرفت و من هم نقص فنی رو بر طرف کردم!

چند نفر اومدن تو وضو بگیرن، یه جوون سی ساله و دوتا پیرمرد که یکی از اون پیرمرد ها روی پیشونیش کبود بود ( دلش خوش بود که نماز می خوند و پیشونی کبود می کرد…)

مجتبی رو به من کرد و گفت : بیا وضو بگیر و بریم با هم نماز بخونیم

گفتم: خودت می دونی جوابم چیه، مهم اینه دل و زبون آدم یه کلام باشه !

گفت : درسته و کارش رو ادامه داد. پ

و دوباره گفت: یعنی می خوای بشینی و تماشا کنی ؟

گفتم : خوب آره ! چیه مگه ؟!

گفت : زشته

گفتم : زشت اونه که ….

به هر حال وضو گفتنش تموم شد و رفتیم بیرون، من روی صندلی نشستم و دفترچه ام رو در آوردم شروع کردم به نوشتن چیز هایی که می دیدم، هر کی که از کنارم رد می شد من رو نگاه می کرد، هر کسی هم که نشسته بود یه لحظه به من میخ میشد…

مسجد شلوغ شده بود، یه جورایی دیگه خالی نبود، جالب بود برام، پیش نماز مسجد آخوند نبود، می شناختمش صدای قشنگی داشت، البته من فقط قرآن خوندن و دعا خوندنش رو شب های رمضان چند سال پیش شنیده بودم. در همین بین عده ای هم خودشون تنهایی نماز می خوندن، نمی دونم قضا بود یا اینکه نه …

جالب بود برام، خیلی وقت بود که این موقع به مسجد نرفته بودم، آخری باری که رفته بودم برمی گشت به فوت یکی از بستگان. نماز شروع شد، سه نفر از روس صندلی نماز می خوندند توی صف ، دو پیرمرد و یک جوان…

تنها بیکار مسجد جلوی در نشسته بود و ذل زده بود به من ! تا من نگاش می کردم مسیر نگاهش رو عوض می کرد… در همین بین یه بچه سه یا چهار ساله داشت نماز خون ها رو سر به سر می ذاشت، البته بعد از دیدن من و ادا اطفار در آوردن من شروع کرد با من بازی کردن…

نمی دونم چند نفر این آدم ها که دولا راست می شدن دلشون پاک بود، چند نفرشون مال مردم رو نخورده بودن؟ چند نفرشون آدم بودند؟ به هر حال نماز مغرب تموم شد و موقع صلوات دادن فقط چند تا پیرمرد صداشون میومد.

در همین لحظه صدایی از پشت سرم اومد، جایی که من نشسته بودم با پرده جدا شده بود و اون پشت کتابخونه بود، چند تا بچه حزبل نشسته بودند و داشتن گل می گفتند و می شنیدن…

همون لحظه یاد شعر افتادم:

اني کـه چنگ و عود چه تقرير مي‌کنـند/پـنـهان خوريد باده کـه تعزير مي‌کنـند
ناموس عـشـق و رونق عـشاق مي‌برند/عيب جوان و سرزنـش پير مي‌کـنـند

بگذریم که در مملکت دوست داشتنی ما پر است از افرادی که به این صورتند…

در همین بین حواسم ب همون جوونی بود که با موی بلند و لباس تمیزش داشت روی صندلی نماز می خوند…

نماز تموم شد… الله اکبر ، الله اکبر ….

توی راه که داشتم میومدم به قدیم ها فکر می کردم، موقعی که من هم نماز می خوندم، به قول دوستی به طمع عنایت ماوراء… موقع امتحانات… حس قشنگی بود…

———————————————–

لنگ نویس:

1- بعد از مدت ها دارم راهم رو پیدا می کنم توی نوشتن، البته دلیلش هم وجود یک دوسته که حتما توی یه پست بهتون معرفیش می کنم…

2- باز آمدم چون عید نو…

3- بعد از صورتی ، رضا عظیمی هم رفت، و همچنین محراب

4- قبول دارم که یه مقدار تنبل شدم، هم توی نوشتن هم توی جواب دادن کامنت ها، ببخشید مشکلات یه مقدار زیاد شده !

5- واسه پست بعدی چند تا مطلب توی ذهنمه شاید در مورد IT نوشتم شاید هم در مورد پلیس شاید هم هیچ کدوم !

6- قرار بود وبلاگ تخصصی راه بندازم ولی نظرم عوض شد، فعلا وقت ندارم شاید از مرداد ماه یه سایت راه انداختم و کامل تر کار کردم… البته نظر محمد هم بی اثر نبود !

با سپاس کاوه گیــــــــلانی

به یاد خرمشهر که اراده مردم ایران آزادش کرد…

در غروب روز 31 شهریور 1359 شهر خرمشهر را زیر آتش گرفتند و مطمئن بودند كه با دو گردان نیرو ظرف مدت 24 ساعت خواهند توانست آن را به تصرف خود درآورند و بعد از آن، از طریق پل ذوالفقاریه، به آبادان دسترسی پیدا كنند و در فاصله كوتاهی به اهواز رسیده و خوزستان عزیز را از كشور ایران جدا نمایند. اما پیش بینی متجاوزین بعثی به هم ریخت و آنها در مقابل مقاوت دلیرانه مردم خرمشهر، مجبور شدند بخش زیادی از توان نظامی خود را (بیش از دو لشكر) در این نقطه، زمین گیر كرده و 45 روز معطل شوند و در نهایت پس از عبور از دو پل كارون و بهمنشیر، آبادان را به محاصره در آورند.

به نظر من روز سوم خرداد روزیه که ایرانی ثابت کرد که ایرانی است، ایرانی ثابت کرد که هنوز هم خون در رگ هایش جاریست…چند خط اول این مطلب رو خیلی از شما دوستان  شنیدید و خیلی ها هم شاید بیشتر از من از این اتفاقات اطلاع داشته باشین، خود من اون موقع هنوز به دنیا نیومده بودم و فقط هر سال توی این روز یه چیز یادمه و اون هم صدای نظام اسلامی بود که می گفت :

شنوندگان عزیز توجه فرمایید، شنوندگان عزیز توجه فرمایید، خرمشهرشهر خون و قیام آزاد شد…

بعضی اوقات که به این اتفاقات فکر می کنم واقعا افتخار می کنم که ایرانی هستم شاید همین جا خیلی از شما به من خرده بگیرین که آره این پسره باز هم جو گیر شده و …ولی فقط به این فکر کنید که شهر بغداد در هنگام حمله آمریکا چند روز دوام آورد، خرمشهر ما چقدر ؟ بغداد کجا و خرمشهر کجا ؟

واقعا چرا ؟ برای این چرا جواب های زیادی داریم، یه عده می گن اسلام و ائمه اطهار، دسته بعدی می گن خون آریایی و … خلاصه هر قشر سنگ عقیده خودش رو به سینه میزنه…

ولی واقعا چی بود ؟اون چه چیزی بود که عرب، فارس، ترک، گیلک، کرد و …. رد در کنار هم قرار داده بود ؟ اون چه حسی بود که باعث شده بود که گفتن من از یاد همه بره ؟

به نظر من یه عشق بود و این عشق باعث شده بود که مردم اون موقع به اون صورت فداکاری بکنن. هر چند که خیلی ها تا همین جا هم با حرف های من مخالف هستند، ولی …

شاید همبستگی  مردم ایران در اون سال ها هیچ وقت تکرار نشه، زمانی که همه یک هدف داشتند، کاری به این مسئله ندارم که اون هدف چی بود و چی شد، مهم این بود که حاضر نبودن به هیچ وجه از هدفشون عقب بشینن و در همه حالت پشت هم بودند و به معنای واقعیشده بودند ما !

جهان آرا، آریو برزنی دیگر

ناخودآگاه  دیروز داشتم به سردار های ایرانی فکر می کردم، سردار هایی که هر کدوم در مقابل هجوم بیگانه ها ایستادگی کردند، خیلی ها از توی ذهنم گذشتند، دو نفر برای من خیلی نزدیک به هم بودند از لحاظ نفس عمل، اولین سردار ایرانی آریو برزن بود که با وجود سپاه کوچکش در مقابل اسکندر ایستادگی کرد و دیگری محمد جهان آرا سردار شجاع ایران در دفاع از خرمشهر بود. جهان آرا شخصیتی شناخته شده است برای خیلی از مردم ایران، هر چند باز هم مطمئنم که خیلی ها می گن اون سپاهی بوده و … فلان کار رو کرده بود و … و همون عده هم می گن که آریو برزن کجا و جهان آرا کجا !

همین جا خودم به همتون جواب می دو و اون هم اینه که برای من و امثال من مهم نیست که کی چه کاری کرده، برای من این مهم که جهان ارا 45 روز برای وطنش جنگیده و حاضر نشده مثل خیلی ها خودش رو بکنه توی سوراخ موش، شاید جهان ارا از لحاظ رشادت و فداکاری به پای آریو بزرن نرسد ولی مطمئنم که کمتر ازاو هم نیست. و این رو هم مطمئنم همیشه افرادی هستند که آریو برزن و جهان آرای زمان حال باشند.

چند خط زیر قسمتی از خاطرات محمد جهان آراست:

« امیدی به زنده ماندن نداشتیم. مرگ را می دیدیم. بچه ها توسط بی سیم شهادتنامه خود را می گفتند و یك نفر پش بی سیم یادداشت می كرد. صحنه خیلی دردناكی بود. بچه ها می خواستند شلیك كنند، گفتم: ما كه رفتنی هستیم، حداقل بگذارید چند تا از آنها را بزنیم، بعد بمیریم. تانكها همه طرف را می زدند و پیش می آمدند. با رسیدن آنها به فاصله صد و پنجاه متری دستور آتش دادم. چهار آرپی جی داشتیم، با بلند شدن از گودال، اولین تانك را بچه ها زدند. دومی در حال عقب نشینی بود كه به دیوار یكی از منازل بندر برخورد كرد. جیپ فرماندهی پشت سر، به طرف بلوار دنده عقب گرفت، با مشاهده عقب نشینی تانك، بلند شدم و داد زدم: الله اكبر، الله اكبر، … حمله كنید؛ كه دشمن پا به فرار گذاشته بود…»

همیشه این شعار رو شنیدیم که می گن خرمشهر را خدا آزاد کرد، ولی واقعا اگر مردم اراده نمی کردند خدا خرمشهر را آزاد می کرد ؟

یادمه اولین کتابی که دوران کودکی خوندم اسمش بود، از تو حرکت، از خدا برکت! پس با توجه به روابط بالا این طوری نتیجه میگیرم که : خرمشهر را اراده مردم ایران آزاد کردد.

——————————————-

لنگ نویس:

1-     منتظر نظرات هستم! این دفعه از ببینید و بخوانید خبری نیست!

2-     کامنت ها رو به زودی جواب میدم!

3-     پست بعدی یه پست متفاوته! گزارشی از اتفاقات یه مسجده !

4-     باز هم معذرت که دیر به روز کردم!

5-     دلیل این دیر آپ کردن هم حتما توی یه پست مجزا می نویسم.

6-     اعصابم در کل و در جزء به هم ریخته است

7-     به جای این همه کویر حسرت قرار بود بینمون دریا بذاری/تو از عادت چی می دونی که میخوای به این زودی من رو تنها بذاری!

با سپاس کاوه گیــــلانی

نمی دونم چرا همه دوست دارن چاپلین بشن!

چارلی چاپلین رو همه نابغه ای می دونند و طبق معمول نابغه ها هم تکرار نشدنی اند! حتما می دونید که چاپلین زمانی که در امریکا زندگی می کرد به کمونیست بودن محکوم شده بود و همین مسئله بارها براش ایجاد درد سر کرده ولی هنوز هم کسی نمی تونه با قاطعیت بگه که آیا واقعا چاپلین کمونیست بوده یا نه! هر چند فکر هم نمی کنم این مسئله الان دیگه اهمیتی داشته باشه. همه در هر سن و سالی با کار های چاپلین ارتباط بر قرار می کنند و شاید همین بزرگترین راز ماندگاری این بزرگ مرد سینمای جهان باشه. چاپلین خاص بود و همیشه خاص باقی می مونه.

چند جمله جالب از چاپلین رو توی ویکی پدیا پیدا کردم که همین جا می ذارم چون می دونم که اگه لینکش رو بذارم کسی نمی خونه:

  • «حتی تظاهر به شادی نیز برای دیگران شادی‌بخش است.»
  • «شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی، اما حال که به آن دعوت شده‌ای تا میتوانی زیبا برقص.»
  • «خوشبختی فاصله این بدبختی است تا بدبختی دیگر.»
  • شكست خوردن ناراحتي ندارد . آدم بايد شجاع باشد تا بتواند از خودش يك احمق بسازد!
  • اين يكي از تضادهاي زندگي ما است. كه آدم هميشه كار اشتباه را در بهترين زمان ممكن انجام مي دهد.
  • زندگي در كلوز آپ (نماي نزديك ) تراژدي است و در لانگ شات (نماي دور ) كمدي.

نامه های چاپلین به دخترش : نمی دونم چند نفر از شما  این کتاب رو خوندین، شاید هم نخونده باشین! ولی نکته جالب این کتاب اینه که این نامه ها رو چاپلین ننوشته! بلکه آقای فرج الله صبا نویسنده این کتابه! این مطلب رو بخونید حتما چون خودندنش خالی اط لطف نیست!


این خانم جسیکا آلباست که رفته توی حسه چارلی چاپلین فقید! برام جای سواله که چرا هنوز هم دوست دارند چاپلین باشد! در صورتی که اون موقع که بود چاپلین رو …

————————————————-

لنگ نویس:

1- بخوانید درباره خلاصه ای درباره زندگی چاپلین

1- قهرمانی پرسپولس مبارکه طرفداراش باشه (اسمایل حسادت و اینکه اصلا مهم نیست)

2- دو روز بود که چیزی نذاشته بودم، به خاطر تنبلی نوبد مشکلات کاری و دردسر بود که نشد!

3- پست دیروزم سوخت چون نتونستم بذارمش! تعداد پست های سوخته به 4 رسیده!

4- منبع تصاویر خانم آلبا سایت etody

5- دیروز روز بزرگداشت حکیم عمر خیام بود که متاسفانه کسی به فکر این مسئله نبود !

6- پنجشنبه فلاش یک گیگم سوخت! دیروز هم فلاش چهار گیگم رو گم کردم! بد بیاری از این بد تر ؟!

با سپاس کاوه گیـــــــــلانی

تاریخچه آرامگاه فردوسی

امروز سالروز بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی شاعر بزرگ پارسی زبان است، به همین خاطر پست امروزم رو به این شاعر که برای من و هر ایرانی دارای قداست است اختصاص دادم. این پست دارای دو بخش است، بخش اول اطلاعاتی در باره آرامگاه فردوسی و بخش دوم هم خاطرات من در باره شاهنامه و فردوسی است.

بخش اول، تاریخچه آرامگاه فردوسی :

خبری نه چندان موثق ساختن اولین بنا بر گور شاعر حماسه سرای ایران را به سپهدار توس در زمان فردوسی، یعنی ارسلان جاذب نسبت داده شده، که ممدوح فردوسی هم بوده و با عنوان دلاور سپهدار توس در دیباچه شاهنامه ستوده شده است. اما نظامی عروضی که به سال 510 ه (1116م) گور شاعر را در توس زیارت کرده خبری از بنای آن نداده است. به نوشته او گور شاعر حماسه سرای ایران در باغی متعلق به خود شاعر واقع در باغی متعلق به خود شاعر در دروازه شهر طابران توس – گویا دروازه شرقی
« رزان» واقع بوده است. کسانی هم که بعد از نظامی مکررا گور شاعر را زیارت کرده از آن خبر داده انداز چگ.نگی بنای آن چیزی نگفته اند. اما یقینا تا پیش از ظهور قوم ازبک در ابتدای سده دهم و ویرانی قطعی توس گور شاعر نمایان بوده و دوستداران او به زیارت آن می شتافتند.

اولین گروه از مردم مشهد که در زمان ناصرالدین شاه قاجار و به امر آصف الدوله والی خراسان مامور شدند تا محل گور فردوسی را در توس کشف کنند « عاقبت باغی را که در داخل دروازه رزان بود محل قبر حکیم فردوسی تشخیص دادند، چون آثار و علائمی هم در آن شهر مشهود بود.» همان وقت به همت والی خراسان بنایی بر سر قبر فردوسی با آجر ساخته شد ، اما چندی بعد رو به ویرانی نهاد. بار دیگر فرهیختگان آن روز از جمله ملک الشعرای بهار در صدد برآمدند تا بنای جدیدی بر گور شاعر حماسه سرا بسازند. در آن زمان از بنای پیشین تنها سکویی بی سقف و دیوار باقی مانده بوده، که خود بهار آن را دیده بود.

سر انجام پس از تشکیل « انجمن آثار ملی » گروهی در سال 1305 ش (1926م) ماموریت یافتند تا به توس بیایند و بنایی با شکوه بر گور شاعر احداث کنند. آنها نیز درون باغی در دروازه شرقی شهر آثار بنایی را دیدند که گفته می شد محل پیشین گور شاعر بوده است. در نتیجه، پیشنهاد کردند نقشه ای در خور شان فردوسی طراحی شود. از میان نقشه های پیشنهاد شده ابتدا طرح آندره گدار پذیرفته شد. اما بعد طرحی از طاهرزاده بهزاد مورد تصویب قرار گرفت و ساختمان بنا آغاز گردید. ساختمان پس از پنج سال به پایان رسید و همزمان با برگزاری جشن بزرگ و جهانی هزاره فردوسی در سال 1313 ش افتتاح شد و مورد بازدید عموم قرار گرفت.

گفتنی است که جشن هزاره فردوسی یکی از رویداد های مهم فرهنگی قرن و بدون تردید مهمترین و علمی ترین کنگره ای بود که در ایران معاصر برگزار شد، چرا که مشاهیر فرهنگ و ادبی که در آن گرد آمده بودند هیچگاه و در هیچ جای دیگر کنار هم ننشستند.

از آن جا که تمام اصول فنی در احداث بنا رعایت نشده بود، بویژه به سبب عدم محاسبه مقاومت خاک و مصالح پایه ساختمان بنا از همان سالهای نخست شروع به جذب رطوبت و نشست کرد. تعمیرات و مراقبت های سی ساله هم کارگر نیفتاد، عاقبت از سال 1343 شمسی بازسازی آن آغاز شد. بنای پیشین دارای نمای بیرونی شبیه بنای فعلی بود، اما داخل آن کوچکتر و کم عمق تر ئ دارای دو ورودی کم عرض شرقی و غربی بود. بنای کنونی، که سعی شده در ظاهر کاملا شبیه بنای پیشین باشد دارای نهصد متر زیر بنن، و ساخته شده از بتون و سنگ و کاشی است.

بخش فوقانی بنا، که در اجرای اولیه توپر بود این بار میان تهی ساخته شد.

سقف داخلی آن هم با کاشی کاری معرق و متاثر از عناصر تزیینی دوره هخامنشی و عصر فردوسی روکاری شد. دیوار های آن هم تماما با سنگهایی از منطقه توس نماسازی شد. سازنده آن مهندس سیحون بود. این بنا هیأت کلی آن مقبره کوروش کبیر در پاسارگاد را تداعی می کند در سال 1347 خاتمه یافت.

و اینک باغ آرامگاه با حدود شش هزار هکتار مساحت و یک موزه و کتابخانه، سالانه نزدیک به پنج میلیون زا زائر و شیفته فردوسی را با آغوش باز می پذیرد. با این همه فضلای اهل ادب ایران این مجموعه را در خور شأن فردوسی نمی دانند و درصدد توسعه وآبادانی ان هستند.

بخش دوم، من و فردوسی:

اولین باری که اسم فردوسی رو شنیدم و در خاطرم موند، در کتاب فارسی دوران دبستان بود، البته شعری از سعدی که گفته بود چه خوش گفت فردوسی پاکزاد، که رحمت بر آن تربت پاک باد…

ما در خونه شاهنامه نداشتیم، ولی خاله خانم یه شاهنامه داشت که مال پسرخاله ام اصغر بود که شهید شده بد، من خیلیدوست داشتم بتونم شاهنامه رو بخونم ولی چیزی نمی فهمیدم! علاقه اصلی من به فردوسی زمانی آغاز شد که رفتم به توس، البته در گذشته هم رفته بودم ولی برام جذاب نبود، همون جا اولین کتاب درمورد فردوسی رو خریدم، کتاب کوچکی که مطالب بالا رو هم از هممون کتاب نوشتم، فکر کنم کلاس پنجم بودم. بعد اتفاقی همون سال توی یه نمایشگاه یه کتاب پیدا کردم که چند تا از داستان های معروف شاهنامه رو به نثر نوشته بود، خیل یلذت بخش بود برام خوندن داستان های شاهنامه، چون برای یه پسر بچه خیال پرداز مثل من مثل این بود که دارم یه کارتون تخیلی نگاه می کنم. بعد ها که یه مقدار حالیم شد خود شاهنامه رو خوندم و… واقعا افوق العاده بود، جنگ، صلح، عشق، مردانگی، نامردی، همه و همه در یک کتاب. همیشه مثل بقیه به این فکر میکنم که اگه فردوسی نبود ما الان کجای این تاریخ بودیم؟! مطمئنن می شدیم کشوری مثل مصر که درسته آثار تمدن گذشته رو داره ولی همش یه ماکته و از اصل اون چیزی نمونده.

—————————————————–

لنگ نویس:

1- منبع بخش اول از کتاب راهنمای توس و سخنی درباره فردوسی و شاهنامه بود که من تابستان سال 1375 خورشیدی به قیمت 240 از توس خریدم

2- اون کتاب دوم که نثر شاهنامه بود رو آبجی کوچیکه برمیداره و چهار تا عکسیکه توشه رو نگاه میکنه! بهش می گم بخونش خوبه، میگه عکساش قشنگ تره!

3- کاوه شدن من هم بر میگرده به همون سال ها که تحت تاثیر داستان کاوه آهنگر قرار گرفتم و هنوز هم بیرون نیومدم!

4- بناهای آباد گردد خراب/زباران و از تابش آفتاب/پی افکندم از نظم کاخی بلند/که از باد و باران نیابد گزند

5- روحش شاد

با سپاس کاوه گیـــــلانی