تولد یک کودک پر دردسر!

به قول مادرم چقدر زود گذشت! بیست و چهار سال پیش بعد از اینکه در یک غافلگیری تصمیم گرفتم پا به این دنیای کذایی بذارم کسی به فکرش نمی رسید که من 11 شب فیلَم یاد هندوستان بکند! من چه می دانستم که پدرم ماشین ندارد و آن وقت شب هم نمی شود تاکسی پیدا کرد! البته می دانستم که خدایی هست تا به کمک یک ماشین کلانتری برای انتقال مادرم به بیمارستان به فریاد پدرم برسد و یک تاکسی را متوقف کند! تقصیر من نبود که موقع به دنیا آمدنم بیشتر از پنج کیلو بودم و پزشکان رای بر این داده بودند که در صورت سزارین یا مادر فوت می کند یا فرزند! راستش می گویند سالی که نکوست از بهارش پیداست، تازه همان روز نزدیگ بود یک چشم من کور بشود! فکرش را بکنید پدر و مادری این همه دردسر بکشند و یک پزشک بعد از سه ماه و در هنگام معاینه رای بر زنده نماندن کودک تا یک هفته دیگر بدهد! هر چند که بعد از بررسی پزشکی که (فکر کنم متخصص بود) تشخیص داده شد که آن کودک پر دردسر کم خونی دارد و فقط همین! پدرم می خواست نامم را «محتشم» بگذارد ولی مادر «میثم» را برگزید، از مادر پرسیدم که چه شد از میثم خوشت آمد؟ گفت روزی داشتم از محل کار بر می گشتم که چشمم به تابلوی یک مکانیکی افتاد، «مکانیکی میثم»! آن زمان اسم میثم مرسوم نبود و به قولی این اسم به دلم نشست … آن گونه که در تاریخ خانواده بیان می شود، من بستنی را بسیار دوست می داشتم و هیچ چیزی را با بستنی عوض نمی کردم، به مادر بسیار وابسته و البته بسیار هم ترسو بودم! خاطره ای که پدر همیشه نقل می کند، در مورد این است که روزی مرا با خود برده بود بیرون، گفت که چهار یا پنج سال بیشتر نداشتم! رفت جلوی مغازه ای پارک کرد تا برای دلبندش (که من باشم) بستنی بخرد و تا خواست از ماشین پیاده شود من دهانم رو باز کرده و شروع کردم به گریه! گفت می خواهم برایت بستنی بخرم! ولی باز هم حالیم نبود و فکر کنم از تنهایی می ترسیدم! خلاصه او رفت تا بستنی بخرد و من هم دهانم را چون … باز کردم و گریه ولی وقتی پدر را با بستنی دیدم اصلا یادم رفت که داشتم گریه می کردم و … البته این خاطره همراه است با بازی زیر پوستی پدر که قیافه آن زمان مرا بازی می کند! از همه جریانات که بگذریم، در کلاس اول ابتدایی به بیماری زردی مبتلا شدم، در همان دوران بود که یک پزشک به مادرم گفت فرزندت «تالاسمی مینور» است و نباید با هم نوع خود ازدواج کند … فکر کنم آن زمان مادرم فکرش را هم نمی کرد روزی پسرش سعی کند با دختری که «تالاسمی مینور» است ازدواج کند! البته به قول یکی از دوستان فتوحات من و دردسر هایی که برای اطرافیان ایجاد کردم اگر بیشتر از بمباران اتمی هیروشیما نباشد کمتر هم نیست! راستش فقط همین را بگویم که :

فکر کنم هر انسانی قبل از مرگ حداقل دو مرحله زندگی دارد، یکی تولد است که خدا رو شکر با آن همه دردسر کوچک و بزرگ من بالاخره متولد شدم و مرحله ی دیگر، آدم شدن است که فکر نمی کنم به این زودی ها آدم شوم!

—————————————————-

لنگ نویس:

1- فکرکنم بزرگترین اشتباه زندگیم را هنوز هم می توانم جبران کنم و به قولی اولین قدم را در راه آدم شدن بردارم!

2- فکر کنم این عکس های قدیمی دیدنشان بد نباشد.

3- شاید چند روزی نباشم ولی مطمئن باشید که برگشتم با پادکست خواهد بود.

4- از همه شما متشکرم 😉

5- راستش می خواستم بیشتر بنویسم و البته شادتر، دردسر ها کمی زیاد شده.

6- کامنت ها را هم سعی می کنم زود به زود جواب بدهم.

با سپاس کاوه گیـــــــــــلانی

Advertisements

کمی درباب این روزها ی من !

چند روزی بود که وردپرس برایم ناز می کرد من هم هرچقدر نازش را می کشیدم به هیچ مسیری مستقیم نمی شد ! به هر حال

اتفاقات زیادی دراین چند روز افتاد، یکی ازمهمترین اتفاقات تلاش های شبانه روزی من برای ضبط یک پادکست بود که تا همین حالا بی نتیجه مانده ، ولی فکر کنم تا چهار شنبه بتوانم یکی از وراجی هایم را منتشر کنم.آب و هوای رشت هم بارانی است و به قولی آسمان بد جور عشق بازی میکند … چند روز پیش در مسیر باشگاه تاکسی نشستم، ساک ورزشی من به دلیل وجود لباس جودو کمی بوی عرق می دهد، دلیلش هم این است که نمیشود هر جلسه شستش و باید بماند تا عرقش خشک شود. در تاکسی که نشتم، زنی هم سن و سال مادرم نشست کنارم، در ترافیک بودیم که حاج خانم هی می گفت پیف ، پوف ، پاف ! چند باری محل نکردم ولی دیدم که حاج خانم وا نمی دهد!

گفتم : حاج خانم چیه ؟ بو میده ؟ بوی تریاک نیست که ! بوی عرق کشمش هم نیست ! بوی لباس تمرینه ! هی میگی پیف پوف !

گفت: پسرم چرا ناراحت میشی خوب ؟!

گفتم : خوب ناراحتی هم داره دیگه ، انگار که یه معتاد کنارت نشسته!

گفت : ببخشید ! {البته منظورش این بود که بچه خفه شو دیگه}

گفتم: شما ببخشید که لباس بو میده ولی کاریش نمیشه کرد! { دو مسافر دیگر و راننده خر کیف شده بودند}

شفاف سازی : لباس جودو کمی که نه خیلی ضخیم است و شستنش هم به همین راحتی نیست ، در ضمن اگر هم شسته بشود خشک شدنش دیگر با خداست!

در ادامه مسیر داشتم به این فکر میکردم که خداوند کمی درک به امثال این خانم عطا کند، راستش نمی دانم یک ورزشکار با بوی عرق بهتر است یا یک معتاد با بوی یک عطر آنچنانی !

شعر گفتن هم فعلا بلد نیستم، ترانه ای را در دوران نوجوانی شنیده بودم که محمد خان اصفهانی خوانده بود، فکر کنم زبان حال دیروز و امروز و فردایم باشد!

از تـو و فــاصله بـا تــــو
از تـو بـا حضـوری دلتنگ

تنها مونده بغضی سنگيـن
کـه تو سينه ميـزنه چنگ

ايــن غــم پنهونــی مـن
تـو نـدونستی چه تلـخـه

اين تو خود شکستن مـن
تـو نـدونستی چـه سخته

کاشکــی بـودی تـا ببينی
لحظه هام بی تو ميميرن

واســه بـــا تــو نبــودن
انتقــام ازمـن ميگيرن

حـالا همصـدا بـا يـــادت
شعــر مــونـدن ميخونم

ميــدونــم که نـاگزيــری
امـا منتظــر مـيمــونــم

—————————————————–

لنگ نویس:

1- نمی دونم چرا گودرم قاط زده! به خاطر همین خبری از هیچ وبلاگی ندارم، تنبل کرده من رو،از همه از طرف خودم و این گودر بی نزاکت معذرت می خوام !

2- سوژه پادکست رو بالاخره پیدا کردم فکر کنم برای شروع چیز خوبی از آب دربیاد، اسمش هم سونامی کره ای در باب بررسی کوچولو موچولوی خودم از سریال های کره ای پخش شده از صدا و سیماست ! بحث اصلی رو می ذارم تا روز انتشار!

3- پستی که درمورد ترین های وبلاگم هم قول داده بودم تا هفته دیگر منتشر میکنم.

4- همیشه در نا امیدی بسی امید است!

5- خدایا این جانور اسم خود را ایرانی گذاشته، تو خود لالش کن!{ البته اگر سر به نیستش کردی که خیلی دمت گرم می شود}

6- همه چیز خانم دیده بودیم جز امام جمعه زن!

با سپاس کاوه گیــــــلانی

انواع قایق های ماهیگیری گیلان

این روزها در سواحل دریای خزر شور و غوغایی برپاست، ماهیگیران زحمتش به دریا زدند تا روزی خود را از دل آن  بجویند … اگر به صورت رسمی بیان کنم از 24 مهر ما صید پره آغاز شده است.اصلی ترین وسیله ماهیگیران ، قایق هایشان است که نسبت به نوع کار متفاوتند، در این مقاله که از مجموعه مقالات گیلان نامه برگرفته شده، سعی کرده ام که یادی از تاریخ کرجی سازی در گیلان زمین کرده باشم و به نوعی با انواع این وسیله نقلیه آشنایتان کنم…

اوشقون

اوشقون تقریباً همانند کشتی در ابعاد کوچکتر بوده و ظرفیت بارگیری زیادی داشته است. با بررسی و تحقیقی که انجام گرفته مشخص شد طول آن حدود 50 متر و عرض 14 متر و ارتفاع 7 متر می شده. استخوان بندی آن بنام «پا» از چوب هایی به قطر 30×20 سانتی متر و حمال «چوبی که در طول اوشقون در کف و وسط آن قرار می دادند» به قطر 50×50 یا 60 ×60 سانتی متر بود. مرکب از 6 قطعه چهار تراش هر یک 7 تا 5/7 متر که سر هم قفل می کردند. بدنه اشقون نیز از تخته نراد به قطر 10 سانتی متر بود. زیر سازی اوشقون را به صورت تخم مرغی می ساختند تا در مقابل امواج دریا مقاوم باشد.

انواع کرجی ها

1-کرجی ترکمنی تقریباً شبیه اشقون ولی کوچکتر از آن بوده و ظرفیت بارگیری زیادی داشته است. حدود 25 تا 30 متر درازای آنها بود و در نواحی ترکمان صحرا ساخته می شد.

2-کرجی های حمل و نقل، معروف به «بندرکرجی» که با بادبان و پارو حرکت می کردند و حدود 17-18 متر طول و 3 تا 5/3 متر عرض و 50/1 متر ارتفاع داشت که دارای یک «لوسمان» (فرمانده و سکان بان)، آشپز و چهار کارگر «پاروچی» بوده و گنجایش بارگیری آن زیاد بوده است.

3-پره کرجی، مخصوص حمل و ریختن «پره» (تور بزرگ ماهیگیری) در ساحل می باشد و ابعاد آن در گذشته و حال متغیر بوده زیرا تورهاییکه در گذشته استفاده می شد کوتاهتر و کم عرض تر از حال بوده است.این نوع کرجی ها در گذشته 20/14 متر طول، 05/2 متر عرض و یک متر ارتفاع داشته اند. کرجی های فعلی بین 15 تا 16 متر طول، 20/2 متر عرض و 110 سانتی متر ارتفاع دارند که البته بنا به سفارش ها نیز این ابعاد کمی متغییر می نماید. در این کرجی ها 12 پاروکش، یک نفر راهنما در نوک جلو و یک نفر لوسمان کار می کنند.(اگر یک «پره کرجی» با مشخصات فوق از چوب نراد روسی ساخته شود در سال 1367 خورشیدی بیش از 600 هزار تومان هزینه دارد.)توضیح اینکه هم اکنون تعدادی کرجی های پره کش فایبرگلاس در صیدگاه ها مشغول بکارند.

4-کرجی های مسافربری، که معمولاً بین انزلی و پیربازار حرکت می کردند که با گذشت زمان در ابعاد تغییراتی پیدا کرده اند زیرا سابقاً آب مرداب عمق بیشتری داشت و کرجی ها نیز بزرگ تر بودند ولی از زمانی که سطح آب مرداب پایین رفته عمق آب کمتر شده کرجی ها را کوچکتر می ساختند.نوع قدیمی تر آن دارای طول 12 متر، عرض 50/2 متر و ارتفاع 1 متر بود که بعداً با طول 9 متر، عرض 50/1 متر و ارتفاع 75 سانتی متر ساخته می شد که بین 6 تا 8 نفر پاروکش داشته تا بتواند سریعاً مسافران را به مقصد برساند.(این کرجی ها در حین عبور از رودخانه ها و مرداب وقتی باد موافق می وزید بادبان های سفید را بالا می کشیدند و در سطح مرداب همچون قویی زیبا در حرکت بودند و وقتی کرجی ها از پیربازار روگا (رودخانه پیربازار) باد موافق نداشتند تعداد 3 تا 5 نفر از کارگران از آنها پیاده شده در ساحل رودخانه عمل «زبیلاکشی» را انجام می دادند به این شرح که طنابی را به نوک دکل کرجی ها می بستند و سر دیگر طناب را چند نفر به دوش می کشیدند و لوسمان در انتهای قایق با پارو سکان می گرفت و هدایت کرجی را به عهده داشت تا موازی با ساحل رودخانه حرکت نماید.

5-مالا کرجی، اینگونه کرجی ها در حال حاضر به چشم نمی خورند زیرا جای آنها را قایق های موتوری گرفته است. مالا کرجی مخصوص صیادانی بود که در دریا و در چند کیلومتری ساحل دام هایشان را روی لنگر می گذاشتند و برای مراقبت از دام ها، مخصوصاً ناچار بودند در مقابل کولاک در کنار دام هایشان دو تا سه روز توقف نمایند و کشیک دهند.در آن زمان تعداد اینگونه کرجی ها بسیار بود. این ماهیگیران بیباک تقریباً نیمی از کرجی خود را به صورت زیستگاهی به نام «گاژآمه» یا «گاجامه» در می آوردند. برای این کار تعدادی ترکه های راست و شاخه های جوان درخت را در طرفین لبه کرجی به صورت کمانی فرم داده به فاصله کم از یکدیگر قرار می دادند و روی آنرا نیز بطور عمودی از همان ترکه ها نهاده می بستند. آنگاه روی آنرا با حصیر بطرز مخصوص و محکم با طناب می بستند به طوری که باران در آن نفوذ نمی کرد ضمناً یک ورقه حلب از زیر سقف آن می گذراندند تا چراغی که در آنجا روشن می نمایند سقف را نسوزاند.به طور کلی به صورت نیم کره ای در می آمد که قسمت عقب آن تا کف کرجی پوشیده بود و قسمت جلو که تقریباً وسط قایق می شد باز بوده دری نیز از حصیر برای آن می گذاشتند بنام «فرگان» که از هر حیث اطاقک را تکمیل می کرد. منقلی داشتند از گل پخته و سفالی که بیشتر ساخت خمیران یکی از روستا های اطراف مرداب بوده که سه گوش و تخت ساخته می شد و ارتفاعش چند سانتی متر بیشتر نبود تا بتواند در مقابل حرکت قایق مقاوم باشد. در سه گوش منقل سه برآمدگی وجود داشت که دیگ ها روی آن قرار می گرفت. صیادان وسایل لازم را برای زیست چند روزه ی خود می بردند، همانجا می پختند و همانجا می خوردند.در این کرجی ها 3 تا 5 نفر زندگی می کردند و البته به نوبیت یک نفر نگهبانی می داد تا موقع طوفان بتوانند دام ها را برچینند و خود را به ساحل برسانند اما چه بسا بسیاری به آرزوی ساحل به زیر رفته اجسادشان هرگز به ساحل نرسید.در هر حال طول این کرجی ها 8 تا 9 متر، عرض 40/1 متر و ارتفاع 70 سانتی متر بوده است.

6-لاکامه، از کرجی های قدیمی بوده که هم اکنون نامش نیز کمتر به گوش ها می خورد. البته این کرجی ها همانند کرجی های معمولی نبوده بلکه از آن برای حمل بار و یا وسیله ای برای تخلیه کالا در مسافرت های کوتاه استفاده می شد. از این رو تقریباً پهنای زیادتری داشته است. طول این کرجی ها حدود 12 متر، پهنایش 50/2 تا 80/2 متر و ارتفاعش کوتاهتر از قاعده معمول یعنی حدود 1 متر بوده است.

7-لتکا، قایق های صیادی که در کانال صید می کردند و یا به حمل مسافر بین انزلی و غازیان می پرداختند و هم اکنون نیز چنین قایق هایی فراوان در کانال انزلی و رودخانه های منتهی به مرداب به چشم می خورند. طول آنها 6 تا 50/6 متر، عرض 10/1 متر و ارتفاع 55 سانتی متر است. این قایق ها اگر برای ماهی گیری استفاده شود 2 نفر سر نشین دارد که 1 نفر پاروکش و نفر دیگر که تور می اندازد و یا هر دو نفر پارو می کشند. اگر قایق برای حمل مسافر باشد فقط یک نفر پاروکش دارد. در گذشته های نه چندان دور در محل نشستنگاه مسافر تشک های زیبا و سایه بان می گذاشتند. امروزه دیگر از این لتکا های زیبا نشانی نیست و همه تبدیل به قایق موتوری شده اند.

8-قایق های موتوری، از حدود سال 1350 خورشیدی به تدریج در انزلی رایج شد. ابتدا با آن به صید بیرحمانه پرندگان دریایی می پرداختند ولی خیلی زود از این قایق ها در صید ماهی هم استفاده نمودند.برای اینکه به این قایق ها موتور بسته شود پاشنه آنرا راست درست می کنند و هر قایق را نیز به قدرت نیروی موتور آن سفارش می دهند و قایق ها نیز ابعاد شان نسبت به قدرت موتور ها فرق می کند.

—————————————————

لنگ نویس:

1- آن گاجمه که در بالا گفته شد در شکار مرغابی هم استفاده می شود، در اصل گاجمه بخشی از قایق است یا بهتر بگویم اتاقی است که بر روی قایق می سازند!

2- باز هم از دوستانی که در سالگرد تولد لابدان تبریک گفتند سپاسگذارم، باشد که بتوانیم جبران کنیم.

3- کمی دردسر های کاری زیاد شده، ببخشید که دیر به دیر می نویسم. منتظر یک پست ویژه باشید، در باب اتفاقات تولد خودم!

4- منبع مطلب را هم قبلا معرفی کردم، برگرفته شده از کتاب گیلان نامه (مجموعه مقالات گیلان شناسی) جلد سوم ب، نویسنده مقاله کرجی و کرجی سازان در انزلی نوشته عزیز طویلی .

5- دررابطه با گیلان در همین وبلاگ منتشر شده بود،  ذوق تغذیه در گیلان

6- این پست هم تقدیم می کنم به همه دریایی ها و دریادل های دوست داشتنی

با سپاس کاوه گیــــــلانی

یک سال گذشت !

یک ساله شدم به همین سادگی ! توضیحات و تشکرات و همین …

چرا لابدان و چرا کاوه گیلانی ؟!

یک سال گذشت، خیلی زود، خیلی خیلی زود، به سرعت یک چشم زدن …داشتم در وب می چرخیدم که با دیدن این وبلاگ ترغیب شدم که دوباره شروع کنم… قبلا در اینجا توضیح دادم که چرا نام لابدان را انتخاب کردم! دردوران راهنمایی در نزدیکی مدرسه من یک انتشاراتی وجود داشت، که اسمش لابدان بود، این اسم برایم خیلی جالب بود و همیشه در ذهنم می چرخید تا روزی که تصمیم گرفتم وبلاگی بسازم، آن زمان نمی دانستم دقیقا می خواهم چه بکنم و به خاطر علاقه ام به واژه لابدان و در ضمن گیلکی بودن این واژه ، انتخابش کردم. تازه بعد از یک سال مسیری را انتخاب کردمو احتمالا همین مسیر را هم ادامه می دهم، نوشتنم در مورد گیلان و ورزش خواهد بود. بر خلاف زندگی ام در دنیای واقعی که شب و روزم با کامپیوتر می گذرد در لابدان از نوشتن در مورد این وسیله دوست داشتنی دوری می کنم. لابدان استعداد یک وبلاگ آی تی شدن را هم دارد، وب را اگر به گیلکی ترجمه کنیم می شود لابدان !همانطور که می دانید میثم نام اصلی من است و بزرگترین دلیلی که نام کاوه را انتخاب کردم به خاطر علاقه بسیار زیادم به شخصیت کاوه آهنگر در شاهنامه است و دیگر هیچ! گیلانی بودن من هم که دلیل نمی خواهد، کاملا مشهود است !

گپی خودمانی

شاید بعداز ده پست بود که تصمیم گرفتم تغییر روش درکارم بدهم و به نوعی تمرین کنم برای بهتر بودن و بهتر شدن… محیط شیرین و دوست داشتنی، در کنار افراد متفاوت که هیچ کدامشان تکراری نیستند و هر کدام شیرینی خاص خودشان را دارند. و یکی از نکات مثبت این است که ما در این دنیای مجازی نکات مثبت را از هم می بینیم و البته این مسئله همیشگی نیست … همیشه برایم خواستنی بود که روزی بین صد  وبلاگ وردپرس قرار بگیرم، وقتی به این خواسته رسیدم دوست داشتم که حداکثر میانه جدول قرار بگیرم، و همین طور که به این خواسته رسیدم اول شدن را دوست داشتم تجربه کنم… خیلی حس شیرینی بود. به هر حال یک سال گذشت ، مطالبی نوشتم که هر کدام ویژگی خاص خودشان را داشتند. با هر پست یک دوست جدید و یک دانسته جدید… شاید اگه کسی به لابدان نمی آمد هیچ وقت تا این حد مطلب نمی نوشتم و مجبور نمی شدم که در نوشتارم تغییر بدهم یا مطالعه کنم … راستش به همه مدیونم ، چون واقعا در این مدت یک سال تجربه های خیلی زیادی کسب کردم.

در مدت این یک سال دوستان و به نوعی هم فکر های بسیار عزیز پیدا کردم، که اگر می خواستم در دنیایی خارج از این فضا به دنبالشان بگردم محال بود که پیدایشان کنم .

راستش نمی دانم اسم ببرم یا نه ، می ترسم کسی از قلم بیفتد و باعث دلخوری شود ، همه شما که این وبلاگ را می خوانید با روحیات من آشنا هستید و فکر کنم در مدت این یکسال خوب مرا شناخته باشید ، حداقل اگر مرا نشناخته باشید کاوه گیلانی را شناخته اید . پس بگذارید از چند نفر تشکر کنم ، این تشکر به معنای گذاشتن فرق نیست ، بیشتر یک ادای دین است ، شاید هم همه وبلاگستان را نوشتم .

یادم است اولین روزهای وبلاگ نویسی ام به چند وبلاگ در وردپرس می رفتم ، که کم کم همان وبلاگ ها شدند از بهترین دوستان من . ذهن خاکستری {مهرنوش محتشمی عزیز}،وب نوشته های کمال{داش کمال}، آجر پاره{محمد عزیز}،خانقاه شیخ الشیوخ {که الان گرمابه باز کردند}، DESERTER {رضا عظیمی که در عین اختلاف نظر های بسیار هنوز هم با هم دوست هستیم و البته صمیمی}، MARYAMSS {مریم عزیز} و گجمو {هنوز هم کمیت برایش از کیفیت مهم تر است} این ها افرادی بودند که در اوایل وبلاگ نویسی ام در ورد پرس به نوعی از آن ها یاد گرفتم که چگونه یک وردپرسی باشم.

کم کم با دوستان دیگری هم از دیار وردپرس آشنا شدم، که برایم بسیار عزیزند FAnCeY Free{ که شیطنت هایش هیچ وقت از یادم نمی رود}، کوچه باغ {باران عزیز، همان خانم دکتری که حقش را خوردند}، خلسه پرواز {مریم خانم ، هم درد با کوچه باغ}، ، عمو هوشنگ {خودش میگه چهار ساله است} ، دوشیزه شین {هر چند خیلی وقت نیست که به جمع ما آمده ولی بسیار دوست داشتنی است}، ناخدای شاپرکی { تورج عاطف عزیز و آن عاشقانه نوشت های فوق العاده اش}، خاطرات یک برنامه نویس { علیرضای عزیز همشهری و دوست بسیار عزیز والبته احتمالا همکار آینده} ، کدئین {سالومه شایگان که در حال حاضر در غیبت به سر می برد} ، کدئین { اسمش را نمی دانم، او هم یک گیلک است که الان سرباز وطن شده، به قول خودم ناودان} ،با تو می گویم {عماد ، غریبی آشنا و دوست داشتنی} ، میم نون { میثم عزیز که کم پیدا شده ولی این دلیل نمیشود که دوستش نداشته باشم} ، اردوان نوشت { خبرنگار دور از وطن} ، صحبت {سروش که من مانده ام که با گوگل ریدر چه سر و سری دارد}، شبستان {چند باری به خاطر خندیدن از نوشته ای این عزیز دل رفتم زیر میز} ، شاخ {آق فری عزیز که البته الان دیگه رفته تو خظ پادکست} ، جارچی {احمد عزیز که فکر کنم از همه بیشتر منرا می بیند} ، یه روز شاید {ادیب عزیز که الان خیلی کمتر به روز میکند}،  دوست و همکلاسی قدیمی ام محراب که وبلاگش را در ورد پرس بست و رفت در بلاگر ودر آخر هم دو برادر که با من می شوند افسانه سه برادر ، پلنگ صورتی { آرش عزیز که خیلی خوشحالم دوباره برگشت} و دیگر اندیش {مسعود عزیز  یا همان MAS، که دقیقا مثل آرش دوستش دارم} و …

اینها دوستان وردپرسی من بودند ، اگر بخواهم از محله های دیگر هم نام ببرم، ملخ {نجمه عزیز و دوست داشتنی به همراه دوست جونش } شیر خفته{علی انجم روز، همشهری و روزنامه نگار }، تاسیان {کوهزاد اسماعیلی، یک همشهری دوست داشتنی و بسیار اهل منطق}، آرش بهمنی { همشهری عزیز و روزنامه نگار}، تیلدا سحر {سحر اخوان ، همشهری عزیزم که بسیار به من لطف دارند}، همه روزهام {مرجان و آن نوشته های دوست داشتنی اش}، طومار شرزین {مرتضی خباز زاده، دوست و یک منتقد بسیار عالی که اگر تغییری در ساختار نوشتارم دیدید به خاطر راهنمایی همین دوست عزیزم است}، سر آغازی نو {نسرین عزیز، که دیر به دیر ولی خوب می نویسد}

راستش چند وبلاگ هم هست که همیشه دنبالشان می کنم برای اینکه یاد بگیرم، دکتر مزیدی {نیازی به توضیح نیست}، یک فتحی{مودب و دوست داشتنی}، کمانگیر{در خیلی از موارد حرفهایش را قبول ندارم، ولی در کل دوستش دارم چون یک شخصیت منطقی دارد}، بامدادی{ او هم شباهت های زیادی به کمانگیر دارد ولی در عین شباهت متفاوت از هم هستند}، بلاگ نوشت{صادق عزیز،  فیس آفش را خیلی دوست دارم }، آرش سیگارچی {روزنامه نگاری که ترک وطن کرده ولی هنوز هم یک گیلک است} .

دو خواننده بسیار عزیز هم دارم که وبلاگی نیستند ولی همیشه با من بودند، مهران و آناهیتای عزیز که جزء اولین دوستان لابدان بودند.

بعد از یک سال فکر کنم فرصت خوبی باشد که به گذشته برگردم و یه نگاهی به نوشته هایم بیندازم و  به نوعی جشنواره ترین های وبلاگم را انتخاب کنم. راستش خیلی سخت است ولی خوب سعی می کنم که عدالت را حداقل در مورد نوشته هایم رعایت کنم . در پست بعدی منتظر جشنواره ترین های وبلاگم باشید…

——————————————————

لنگ نویس:

1- راستش همیشه می خواستم پادکست هم راه بندازم ولی ترسیدم استقبال نشه و سرخورده بشم 🙂

2- یه بار نامه خداحافظی نوشتم، یادش بخیر ولی از گذاشتنش پشیمون شدم !

3- فکر نمی کردم لابدان یک ساله  بشه !

4- اگر کسی از لیست جا موند دلیل را بر حواس پرتی من بذارید.

4- باز هم متشکرم

با سپاس کاوه گیـــــلانی

در باب هفته نیروی انتظامی

کمی حرف دل !

نمی خواهم طرحی را زیر سوال ببرم ، یا بگویم که حقوق بشر را لگد مال کرده اند و زدن یک قاچاقچی یا عربده کش کار بدی بود و ای کسانی که زده اید شصت پایتان برود در چشمتان ! راستش اول باید بگویم که خسته نباشید ! همیشه در هر قشری بد و خوب هست ، افراط و تفریط هست ! چرا راه دور برویم ، مثل یک پزشک قیچی جراحی را در درون بدن بیمار جا می گذارد کسی نمی گوید که خاک بر سرش ، خیلی راحت از کنارش می گذرند و حتی به عنوان خبر طنز پخشش می کنند ! قشر پلیس ما هم خارج از این مقوله نیست ! یعنی نمی شود اشتباه یک عده را به پای همه نوشت ، پلیس ما یکی از  مشکلاتش  این است که بیشتر در چشم می زند و آن هم به خاطر وظایف بسیار سنگینی است که بر عهده این نیرو است ! به عنوان مثال یادتان هست که در یک طرح ریختند و دهن عربده کش های محلات را سرویس کردند و آفتابه دور گردنشان انداختند و … خیلیها گفتند که آی بیایید که دارند حقوق بشر را … یا ان دخترکی که صورتش خونین و مالین بود و … خیلی ها گفتند پلیس ما دشمن ملت است و این گونه بحث ها . ولی وقتی یک پلیس را یک قاچاقچی می کشد هیچ کس ککش هم نمی گزد ! همیشه می گویم که بد خوب همه جا هست ، پس حداقل برای یک روز هم شده دست از لجبازی های کودکانه ای که خیلی ها راه می اندازند برداریم و بگوییم که ماموران پلیس با وجدان خسته نباشید….

چند کلمه حرف در گوشی !

شاید بزرگ ترین مشکل نیروی پلیس ما این باشد که در بیشتر موارد مردم ما با دیدن پلیس به جای احساس امنیت می ترسند ! بله این یک واقعیت است که مامورین ما در بیشتر موارد همین مشکل را دارند ! من جوابی  برای این دلیل پیدا کردم ، که البته یکی از دلایلش همین است که عرض می کنم، چند سال پیش در شرکتی فعالیت می کردم که وظیفه اش آموزش نیروهایی بود که می خواستند در نیروی انتظامی جذب شوند! من با بیشتر این افراد در ارتباط بودم در حین کلاس ، راستش بیشترشان روستا زاده هایی بودند که کمتر در محیط های اجتماعی حضور داشتند ، نمی خواهم به روستایی ها توهین کنم واصلا خودم هم روستایی هستم و اصلا با این مسئله مشکلی ندارم ، ولی این دوستان عزیز یک مشکل داشتند و همان طور که گفتم رفتار خاصی داشتند ، که به نظر من در آینده برای خودشان و مردم مشکل ساز می شد، طرز فکری … . شاید در بین آن ها فقط چند نفری بودند که راحت می توانستند با دیگران ارتباط برقرار کنند و یا اگر بهتر بگویم انرژی مثبت بدهند ! بعد از مدت ها چند نفری از همان دوستان را دیدم در لباس پلیس و افسوس خوردم … البته چند نفر هم فوق العاده با شخصیت و دوست داشتنی بودند ، منظورم شخصیت اجتماعی است . چه می شود کرد که این هم بخشی از واقعیت های جامعه ماست !

—————————————-

لنگ نویس:

1- واژه ناجا را NAJA درگوگل جستجو کنید ببنید با چه تصاویری روبه رو می شوید ! 🙂

2- توهینات و توهین جات و این جور مسائل ژیپ ژاپ می شود ، حتی شما 🙂

3- سردار رادان هم که شد سرتیپ رادان و ان شاءالله کل ایران را می برد زیر طرح امنیت اجتماعی و این جور مسائل !

4- سردار رادان، نه ببخشید سرتیپ رادان اسطوره بعضی از مامورین نیروی انتظامیه ! 🙂

5- این هم یکی از نامه ای خداحاظی که برای سرتیپ نوشته شده !

با سپاس کاوه گیــــلانی

به یاد پگاه گیلان که رفت در آلبوم خاطرات …

دیروز خبری شنیدم که ناراحت شدم، البته بیشتر عصبانیت بود تا ناراحتی … پگاه را هم فروختند ! نمی دانم این آقایان اخرش چه خاکی می خواهند به سرشان بکنند ! سپیدرود را که نابود کردند ، استقلال رشت را پگاه کردند ، پگاه را هم لواش گیلان ببخشید داماش گیلان ! ملوان هم که کاسه گدایی به دست گرفته … استانی با این همه پتانسیل و استعداد باید التماس کند که به تیم های ورزشی اش پول بدهند … به خدا اگر چند صندوق در شهر ها بگذارند مردم این تیم ها را می چرخانند و احتیاجی نیست که هر روز یک اسم برای تیم شهرمان بگذارید ! خدا از شما نگذرد که من و طرفداران پگاه از شما نمی گذریم ! به قول یکی از دوستان ، تازه شعار های با ریتم قافیه پگاه را یاد گرفته بودیم …

یاد روزهای خوب پگاه بخیر …

یادتان هست با چه شور و شوقی از پگاه می نوشتم ؟ دلم گرفت ، دوستش داشتم ، هر چند الان هم تیم شهر من وجود دارد ولی ای کاش مانند مجرمان فراری هر سال یک اسم نداشت ! ای کاش مدیران ما کمی ، فقط کمی غیرت داشتند !

——————————-

لنگ نویس:

1- یاد این مطالب به خیر !

2- یک بلیط بازی نیمه نهایی را هنوز دارم برای یادگاری !

3- من کارشناس نیستم ولی دوست دارم که ببینم تورج عزیز در این مورد چی میگه.

با سپاس کاوه گیــــــلانی

در باب بازی وبلاگی و شیطنتی روزانه

درباب بازی وبلاگی

از طرف دوشیزه شین به یک بازی وبلاگی دعوت شدم ، راستش نمی دانم چه بگویم، در دوران کودکی خیلی ترسو و به عبارت واقعی جفت بودم، تاریخ خود گواه این مطلب است، مخصوصا از تاریکی و تنهایی بسیار می ترسیدم ولی الان بیشترین علاقه ام به تنهایی و تاریکی است ! راستش مخصوصا در این مدت چهار ، پنج سال که جودو کار می کنم اعتماد به نفسی پیدا کردم که اگر بگویم از بنی بشری نمی ترسم دروغ نگفته ام، دوستان و اطرافیان هم فکر کنم گواه خوبی در این باره باشند، ولی همیشه برای ترسیدن میشه بهانه ای پیدا کرد، مثل ترس افتادن سایه اعتیاد بر زندگی خودم و اطرافیانم، از دست دادن نزدیکان و  دوستان  …

کمی در باب تمرین در باشگاه جدید

دیروز پس از مدت ها برای تمرین به مدرسه جودو رفتم، اول کمی استرس داشتم ولی گفتم بیخیال دنیا … توی راه داشتم با خودم فکر می کردم که چه کنم، چی بزنم، چی نزنم! وقتی رسیدم دیدم به به دو تا از یاغی های کلاس ما هم در انجا حضور سبزی دارند! تمرین خیلی خوب بود تا رسیدیدم به مبارزات پایان کلاس، جوانی هم سن و سال خودم روبه رویم ایستاد، قدش کوتاه تر از من بود و فکر کنم در دسته 90 کیلو بود، خم کار می کرد و گاردش را هم بسته بود! در بین گاردگیری بودم که یک لحظه احساس کردم می شود توموء ناگه ای نثار این جوان کرد تا دیگر خم کار نکند! زدن همانا و در رفتن دست آن جوان هم همانا ! اخر یکی نبود بگوید که تکنیک را که خوردی، دستت را چرا ستون می کنی؟! این طرف و آن طرفی زد و در کلاس یک پزشک داشتند که، بازدیدی کرد و رای به رساندنش به بیمارستان داد و با دستی آویزان به سمت بیمارستان رهسپار شد …

نفر بعدی آمد و کار کردم و خدا را شکر که این دفعه کسی ناقص نشد! من در طول این چند سال جودو تا به حال کسی را ضرب نزده بودم، هر چند که تقصیر خودش بود و به قول یکی از دوستان غرور باعث به وجود آمدن چنین صحنه هایی می شود! آخر تمرین، موقع تعویض لباس چند نفر از هم می پرسیدند فلانی دستش چه شد و همه با انگشت اشاره من را نشان می دادند، خنده ام گرفته بود…

——————————————————-

لنگ نویس:

1- از سوسک هم می ترسم البته بیشتر چندشم میشه جون شما 🙂 (خرس گنده خجالت هم نمی کشه)

2- تبریک هم به نجمه به خاطر یک سالگی یک دوستی ، امیدارم که همیشه شاد و خوشبخت باشن در کنار هم .

3- از چی بگم …

با سپاس کاوه گیــــــلانی