کمی هم در باب خودم ! {بخش اول}

این روز ها به سختی میگذرد و  مجبورم همچون پیرمردهایی که از جنگ برگشته اند یاد ایام گذشته را زنده می کنم. به چندسال پیش فکر می کنم ، به تغییراتی که تا کنون داشته ام !در این ایام چه شیطنت هایی که نکرده ام و چه روزهایی که با صورت به سنگ نخورده ام !بعد از آن اتفاق کذایی در چهار سال پیش دانستم که مشکلم چیست، به قولی دچار آفتی شده بودم که هر انسانی ان را با خود به یدک می کشد. ان آفت چیزی نبود به نام غرور!باید راهی پیدا میکردم که آن را می شکستم، اتفاقی با یکی از دوستان به تمرین جودو رفتم، صحنه ای دیدم که برایم خیلی جالب بود، مردها و جوانانی که جودو کار می کردند قبل از ورود به نوجوانی احترام می گذاشتند و به داخل تاتامی {تشک مخصوص جودو} می رفتند ، شاید در خارج از گود ورزش هر کدام از آن افراد برای خود مقامی داشتند ولی اینجا باید به یک نوجوان احترام می گذاشتند! روز های اول برایم خیلی سخت بود که زیر دست کوچکتر از خودم تمرین کنم و البته همان غرور کذایی بود که این حس احمقانه را در من ایجاد می کرد. ولی بعد از مدتی با این مسئله کنار آمدم …

نا خود آگاه متوجه شدم در دنیایی خارج از باشگاه هم دارم یاد می گیرم که غرور را کنار بگذارم، هر چند که هنوز هم آن را باخود به یدک می کشم ولی خوب غرور هم جزئی از ذات انسان است که نمی توان آن را به کل کنار گذاشت !

دیشب بعد از تمرین داشتم به گذشته فکر می کردم و شاید حسی داشتم غیر قابل توصیف، ان موقع که من جودو را شروع کردم کسی فکرش را نمی کرد که تا این حد ادامه دهم ولی خدا را شکر و سپاس که این قدرت را در من جاری ساخت تا بتوانم ان خودی را  که گم کرده بودم دوباره بیابم…

همیشه به بی ارداگی متهم بودم {و هستم} ولی با ادامه دادن ورزش به خیلیاز اطرافیانم ثابت شد که من می توانم. هر چند که پدر و مادرم دوست داشتند من هم مانند خواهرانم تکواندو کار کنم…

شاید ورزش بهانه ای شد برای من که بتوانم دوباره فعل خواستن را صرف کنم وبه قولی کم کم طعم تلخ ناکامی میدان درس را به ورطه فراموشی بسپارم.

این روزها هم منتظرم تا نتیجه یک تلاش را ببینمف هر چند امیدی ندارم که موفق شوم ولی به هر حال در عین نا امیدی روزنه ای پدیدار شده و به قولی مارا زخود بیخود کرده 1

ای کاش می توانستم همین حالا هر چه را که در دلم است بنویسم ولی هنوز وقتش نرسیده…

در این چند روز هم تصمیم گرفته بودم که لابدان را به امان خدا بسپارم و بی خبر همان طور که در جامعه گوشه نشینی را برگزیدم در دنیای مجازی هم برم و در گوشه ای تنهایی سر کنم…

پشیمان شدم ، راستش شاید در این وبلاگ کوچک فقط من بنوییسم ولی خواننده هایی هم دارم که نمی توانم بی تفاونت از کنارشان بگذرم، یادم است در روز های اول وبلاگ نویسیم آمار روزانه ام از 5 نفر عبور نمی کرد ولی حالا اوضاع خیلی فرق کرده…

احتمال زیاد تا آبانماه از اینجا نقل مکان می کنم به خانه ای بزرگتر ، البته با همین نام …

آسمان ریسمان یاد بافتم، به هر حال ببخشید، باید کمی حرف می زدم تا سبک شوم، بعضی از شما دوستان عزیز می دانید که چه فشاری را تحمل می کنم…

———————————————

لنگ نویس:

1-تبریک ویژه به کمال و محمد و آرزوی موفقیت در تمامی دوران زندگی.

2- روزها واقعا به سختی می گذرد

با سپاس کاوه گیــــلانی سرشار از حس نا امیدی

9 پاسخ

  1. سلام
    فکر کنم همه ی بلاگرها هر چند وقت یکبار تصمیم میگیرند که به زندگی واقعیشون برگردند و بلاگشونو به امون خدا رها کنن ، یا حداقل کمتر بهش بپردازن … و معمولاً هم این اتفاق نمیفته . خود من شصت هفتاد باری همچین تصمیماتی گرفتم اما خوب نوشتن اونم تو این دنیای مجازی محاسنی داره که نمیشه ازش گذشت .
    به هرحال امیدوارم قبل از اینکه به خونه ی بزرگتر اثاث کشی کنید ، حس نا امیدی تون ریشه کن بشه …
    اراده و عزم راسخ و این برنامه ها برای کسانی مث من که بهره ی زیادی ازش نبردن ، وقتی تحقق پیدا میکنه که بی ارادگی به همون غرورش بر بخوره . اونوقت یک اراده ای از خودش نشون میده که بیا و ببین …
    خدای من ( یه آدمه ) خیلی با اراده اس ! متوجه شدم یه زمانی بی ارادگیش غرورشو جریحه دار کرده و بعد تحولی درش بوجود اومده . الان اگه ازم بپرسی با اراده ترین آدم دنیا کیه میگم فلانی ! خود ناکسشه !!!
    سلام
    وبلاگ هم جزئی از زندگی واقعیه😉
    ُتو فکرشم خودم رو جمع و جور کنم، متشکرم

  2. این همان زندگیست…شاید
    آره خود نامردشه !

  3. یعنی به احتمال زیاد
    شاید ….

  4. وبلاگ هم جزیی از زندگی واقعیه دادا
    مسابقه هم داشتی بگو با بچه محل ها بیایم تشویقت کنیم.
    دقیقا موافقم باهات
    در مورد تشویق هم به روی چشم😉

  5. هووووووووووم!
    من باز چیزی ندارم بگم
    همین طوری اومدم این جا اضهار وجود کنم
    البته ببخیشد که اسباب پذیرایی ندارم😉

  6. چرا چند روزه هر جا میرم همه غمگینن؟تمام این وبلاگستان یه چیزیش شده.کاوه تو هم» دلت گرفته از این روزها ،دلت تنگ است؟میان شما و رسیدن هزار فرسنگ است؟»راس میگی بابا چه ربطی داشت؟ببین من آرزوی موفقیت کردنام رد خور نداره…فقط یه کمی…آره قربونش گرون در میاد.گرفتی که؟ولی این بار و برات مجانی حساب میکنم»الهی هیچ وقت نا امید نشی…امید برای انسان مث بال واسه پرنده ست»آرزو میکنم همیشه پرواز کنی…همیشه تو اوج باشی..مث الان..راستی این مامان اینا که میگن برو تکواندو خوب شاید ارزون تر از جودو در میاد واسشون؟یه کم فکر اقتصاد خونه هم باشی بد نیست…از خوووارات یاد بگیر تی بلا بی سر!تی قربان!ضمناً گوشه نشینی مال معتکفاستا!از ما گفتن…نکنه میخوای خانقاه بزنی هان؟ای شیطون !را ه خوبیه واسه کسب درآمد!!!
    فکر کنم خیلی کم حرف باشی😉
    لطف داری ، متشکرم
    به قول یکی از دوستان این دوران نیز بگذرد

  7. بالاخره این روزای سخت تموم میشه. نگران نباش. مهم اینه که می تونی اینجا یه مقدار خودتو راحت کنی.
    بابت تبریک هم ممنون
    قابل نداشت
    در مورد تموم شدن ، می ترسم خودمم تموم بشم❗

  8. هههههههههههههههههههههههههههه….آقا شوما رشتی ایدی؟! اگه رشتی ایدی امی بلاگم ایته وندر دکانی امان خیلی خشحال بوخیم..اگه بتانستی امرا سربزنی ممنون بوخیم…………
    سلام
    من رشتیم و شومانم فک بوکونم صومعه سرا شین ببید، حتما آیم شیمی ورجه

  9. […] در باب خودم قدیمی هم خواندن دارد + […]

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: