تاریخچه آرامگاه فردوسی

امروز سالروز بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی شاعر بزرگ پارسی زبان است، به همین خاطر پست امروزم رو به این شاعر که برای من و هر ایرانی دارای قداست است اختصاص دادم. این پست دارای دو بخش است، بخش اول اطلاعاتی در باره آرامگاه فردوسی و بخش دوم هم خاطرات من در باره شاهنامه و فردوسی است.

بخش اول، تاریخچه آرامگاه فردوسی :

خبری نه چندان موثق ساختن اولین بنا بر گور شاعر حماسه سرای ایران را به سپهدار توس در زمان فردوسی، یعنی ارسلان جاذب نسبت داده شده، که ممدوح فردوسی هم بوده و با عنوان دلاور سپهدار توس در دیباچه شاهنامه ستوده شده است. اما نظامی عروضی که به سال 510 ه (1116م) گور شاعر را در توس زیارت کرده خبری از بنای آن نداده است. به نوشته او گور شاعر حماسه سرای ایران در باغی متعلق به خود شاعر واقع در باغی متعلق به خود شاعر در دروازه شهر طابران توس - گویا دروازه شرقی
« رزان» واقع بوده است. کسانی هم که بعد از نظامی مکررا گور شاعر را زیارت کرده از آن خبر داده انداز چگ.نگی بنای آن چیزی نگفته اند. اما یقینا تا پیش از ظهور قوم ازبک در ابتدای سده دهم و ویرانی قطعی توس گور شاعر نمایان بوده و دوستداران او به زیارت آن می شتافتند.

اولین گروه از مردم مشهد که در زمان ناصرالدین شاه قاجار و به امر آصف الدوله والی خراسان مامور شدند تا محل گور فردوسی را در توس کشف کنند « عاقبت باغی را که در داخل دروازه رزان بود محل قبر حکیم فردوسی تشخیص دادند، چون آثار و علائمی هم در آن شهر مشهود بود.» همان وقت به همت والی خراسان بنایی بر سر قبر فردوسی با آجر ساخته شد ، اما چندی بعد رو به ویرانی نهاد. بار دیگر فرهیختگان آن روز از جمله ملک الشعرای بهار در صدد برآمدند تا بنای جدیدی بر گور شاعر حماسه سرا بسازند. در آن زمان از بنای پیشین تنها سکویی بی سقف و دیوار باقی مانده بوده، که خود بهار آن را دیده بود.

سر انجام پس از تشکیل « انجمن آثار ملی » گروهی در سال 1305 ش (1926م) ماموریت یافتند تا به توس بیایند و بنایی با شکوه بر گور شاعر احداث کنند. آنها نیز درون باغی در دروازه شرقی شهر آثار بنایی را دیدند که گفته می شد محل پیشین گور شاعر بوده است. در نتیجه، پیشنهاد کردند نقشه ای در خور شان فردوسی طراحی شود. از میان نقشه های پیشنهاد شده ابتدا طرح آندره گدار پذیرفته شد. اما بعد طرحی از طاهرزاده بهزاد مورد تصویب قرار گرفت و ساختمان بنا آغاز گردید. ساختمان پس از پنج سال به پایان رسید و همزمان با برگزاری جشن بزرگ و جهانی هزاره فردوسی در سال 1313 ش افتتاح شد و مورد بازدید عموم قرار گرفت.

گفتنی است که جشن هزاره فردوسی یکی از رویداد های مهم فرهنگی قرن و بدون تردید مهمترین و علمی ترین کنگره ای بود که در ایران معاصر برگزار شد، چرا که مشاهیر فرهنگ و ادبی که در آن گرد آمده بودند هیچگاه و در هیچ جای دیگر کنار هم ننشستند.

از آن جا که تمام اصول فنی در احداث بنا رعایت نشده بود، بویژه به سبب عدم محاسبه مقاومت خاک و مصالح پایه ساختمان بنا از همان سالهای نخست شروع به جذب رطوبت و نشست کرد. تعمیرات و مراقبت های سی ساله هم کارگر نیفتاد، عاقبت از سال 1343 شمسی بازسازی آن آغاز شد. بنای پیشین دارای نمای بیرونی شبیه بنای فعلی بود، اما داخل آن کوچکتر و کم عمق تر ئ دارای دو ورودی کم عرض شرقی و غربی بود. بنای کنونی، که سعی شده در ظاهر کاملا شبیه بنای پیشین باشد دارای نهصد متر زیر بنن، و ساخته شده از بتون و سنگ و کاشی است.

بخش فوقانی بنا، که در اجرای اولیه توپر بود این بار میان تهی ساخته شد.

سقف داخلی آن هم با کاشی کاری معرق و متاثر از عناصر تزیینی دوره هخامنشی و عصر فردوسی روکاری شد. دیوار های آن هم تماما با سنگهایی از منطقه توس نماسازی شد. سازنده آن مهندس سیحون بود. این بنا هیأت کلی آن مقبره کوروش کبیر در پاسارگاد را تداعی می کند در سال 1347 خاتمه یافت.

و اینک باغ آرامگاه با حدود شش هزار هکتار مساحت و یک موزه و کتابخانه، سالانه نزدیک به پنج میلیون زا زائر و شیفته فردوسی را با آغوش باز می پذیرد. با این همه فضلای اهل ادب ایران این مجموعه را در خور شأن فردوسی نمی دانند و درصدد توسعه وآبادانی ان هستند.

بخش دوم، من و فردوسی:

اولین باری که اسم فردوسی رو شنیدم و در خاطرم موند، در کتاب فارسی دوران دبستان بود، البته شعری از سعدی که گفته بود چه خوش گفت فردوسی پاکزاد، که رحمت بر آن تربت پاک باد…

ما در خونه شاهنامه نداشتیم، ولی خاله خانم یه شاهنامه داشت که مال پسرخاله ام اصغر بود که شهید شده بد، من خیلیدوست داشتم بتونم شاهنامه رو بخونم ولی چیزی نمی فهمیدم! علاقه اصلی من به فردوسی زمانی آغاز شد که رفتم به توس، البته در گذشته هم رفته بودم ولی برام جذاب نبود، همون جا اولین کتاب درمورد فردوسی رو خریدم، کتاب کوچکی که مطالب بالا رو هم از هممون کتاب نوشتم، فکر کنم کلاس پنجم بودم. بعد اتفاقی همون سال توی یه نمایشگاه یه کتاب پیدا کردم که چند تا از داستان های معروف شاهنامه رو به نثر نوشته بود، خیل یلذت بخش بود برام خوندن داستان های شاهنامه، چون برای یه پسر بچه خیال پرداز مثل من مثل این بود که دارم یه کارتون تخیلی نگاه می کنم. بعد ها که یه مقدار حالیم شد خود شاهنامه رو خوندم و… واقعا افوق العاده بود، جنگ، صلح، عشق، مردانگی، نامردی، همه و همه در یک کتاب. همیشه مثل بقیه به این فکر میکنم که اگه فردوسی نبود ما الان کجای این تاریخ بودیم؟! مطمئنن می شدیم کشوری مثل مصر که درسته آثار تمدن گذشته رو داره ولی همش یه ماکته و از اصل اون چیزی نمونده.

—————————————————–

لنگ نویس:

1- منبع بخش اول از کتاب راهنمای توس و سخنی درباره فردوسی و شاهنامه بود که من تابستان سال 1375 خورشیدی به قیمت 240 از توس خریدم

2- اون کتاب دوم که نثر شاهنامه بود رو آبجی کوچیکه برمیداره و چهار تا عکسیکه توشه رو نگاه میکنه! بهش می گم بخونش خوبه، میگه عکساش قشنگ تره!

3- کاوه شدن من هم بر میگرده به همون سال ها که تحت تاثیر داستان کاوه آهنگر قرار گرفتم و هنوز هم بیرون نیومدم!

4- بناهای آباد گردد خراب/زباران و از تابش آفتاب/پی افکندم از نظم کاخی بلند/که از باد و باران نیابد گزند

5- روحش شاد

با سپاس کاوه گیـــــلانی

10 comments می 14, 2008

دانشگاه های ما هر روز بدتر از دیروز!

هر ساله آمار های متفاوتی از رده بندی های دانشگاه های جهان اعلام می شود و طبق معمول ما جایی در بین هزار دانشگاه برتر دنیا نداریم!

واقعا دلیل چیه ؟! مسائل سیاسی ؟ مسائل علمی ؟ هر دو !؟ دست های پشت پرده که نمی تونند ببینند ما رو ؟! خودمون برای پیشرفت بقیه این کار رو کردیم؟!

برای رسیدن به جواب باید چند عامل رابررسی کنیم! البته بررسی این موضوع مثل بررسی اون سواله که اول مرغ بود یا تخم مرغ!

مهمترین رکن دانشگاه سه نقطه است که تشکیل یک مثلث را می دهد! دانشجو، استاد، امکانات! وضعیت دانشجو ها که کاملا مشخصه، هر روز وقتی به دانشجو ها نگاه می کنم، انگار که دارم شبکه مد نگاه می کنم، موهای فانکی، ابروهای آنچنانی، کیف و کفش های مجلسی ، آرایش های غلیظ ( دختر و پسر فرقی نمی کنه) بینی ها ختنه شده و … البته دلیلی هم نداره که خوش نباشن، یا به خودشون نرسن، جوونن و جوون باید شاداب باشه! ولی یک سوال آیا واقعا شادی همینه؟ هر چند که همه به این صورت نیستند ولی اکثریت با همین گروه عزیزه و کاریش هم نمیشه کرد!

دسته بعدی اساتید محترم که این گروه هم دو دسته هستند، اساتید با دانش و معلومات که دقیقا مثل پیدا کردن سوزن توی انبار کاه رو می مونن و اساتید …

امکانات هم که صحبتش رو نمی کنم چون خودتون بهتر می دونین که ما از لحاظ امکانات و تکنولوژی آموزشی جزء ده کشور برتر دنیا هستیم! ( جمله معکوس)

بحث اصلی من درمورد اساتید عزیزه، همیشه در رتبه بندی هایی که اعلام میشه برای تعیین بهترین دانشگاه ها مبنای انتخاب، فعالیت های پژوهشی دانشگاه است! و البته هیئت علمی دانشگاه !

هیئت علمی یا همان اساتید محترم نیز دارای درجه بندی هستند، تا همین چند سال پیش هر فردی ( البته نه هر فردی) که فوق لیسانس می گرفت می توانست پس از آزمون و جذب در دانشگاه به عنوان مربی عضو هیئت علمی شود ولی برای بالابردن سطح آموزش (این طوری فرض می کنیم) قانون عوض شد و چیزی به نام مرتبه مربی نداریم! افرادی که با مرتبه دکترا جذب هیئت های علمی دانشگاه ها می شوند عنوان استاد یار می گیرند، این فرد باید در مرتبه استاد یاری چهار سال به کار علمی، پژوهشی بپردازد و با کسب حداقل 100 امتیاز به مرتبه بالاتر که دانشیاری باشد صعود کند. فرد دانشیار پس از حداقل پنج سال تلاش، کار علمی، پژوهشی و… با کسب حد اقل 110 امتیاز می تواند به مرتبه استادی برسد!

حالا ببینیم این امتیاز ها رو چطوری تقسیم می کنند!
1- فعالیت ها ی آموزشی شامل کیفیت تدریس، راهنمای پروژه مقطع کارشناسی در مجموع حداکثر 40 امتیاز!

2- اختراع و اکتشاف ثبت شده حدا کثر 10 امتیاز

3- اثر بدیع و ارزند هنری 8 امتیاز

4- مقاله علمی پژوهشی در نشریه معتبر 7 امتیاز

5- مقاله علمی مروری در نشریه علمی معتبر 4 امتیاز

6- مقاله علمی ترویجی در نشریه معتبر 3 امتیاز

7- مقاله کامل در کنفرانس های معتبر علمی حداکثر تا 2 امتیاز

8- خلاصه مقاله در کنفرانس های علمی معتبر حداکثر تا 5 امتیاز

9- مقاله علمی مستخرج از تز خود فرد حداکثر تا 5 امتیاز

10- گزارش طرح های تحقیقاتی حداکثر تا 25 امتیاز

11- تالیف و تصنیف کتاب حداکثر تا 20 امتیاز

12- راهنمایی و یا مشاوره رساله فوق لیسانس حداکثر تا 25 امتیاز

13- راهنمایی و یا مشاوره رساله دکترا حداکثر تا 25 امتیاز

14- فعالیت های علمی اجرایی شامل : ترجمه کتاب، تدوین جزوه، راه اندازی آمایشگاه، پست اداری و …حداکثر تا 35 امتیاز

دربین این چند بند، راحت ترین راه راهنمایی رساله پایان نامه است، چون با استفاده از تحقیق دانشجوی بیچاره می توان امتیاز بندهای 4،6، 7،8،12،13 را کسب کرد!

حالا به این مسئله هم اصلا کاری ندارم که خیلی از طرح های پژوهشی فقط اسم پژوهشی دارند و از لحاظ کاربردی بودن دارای هیچ ارزشی نیستند یا به عبارت دیگه فقط سیاه کردن کاغذ است! و نکته جالب تر هم اینه که در دانشگاه های ما همواره سر دانشجوی ارشد و دکتری دعوا بوده و ….

خوب حالا بااین شرایط ما باید انتظار چه رتبه ای در بین دانشگاه های جهان داشته باشیم ؟

————————————————-

لنگ نویس:

1- بیست و چهار اردیبهشت اومد و از صورتی خبری نشد، لطفا پس از خوندن این پست یک دقیقه سکوت!

2- شاید یه شرح حال بنویسم توی پست بعدی، اوضاع اصلا خوب نیست!

3- دیروز محراب رو بعد از یک دهه ملاقات کردم !

4- یه روز از همین روزها روی شب پا می ذارم…

5- فیلم 10000 سال قبل از میلاد رو دیدم، جالب بود در موردش خواهم نوشت!

6- ببینید آمار برترین دانشگاه های سال 2007 از سایت دویچه وله

با سپاس کاوه گیــــــلانی

12 comments می 13, 2008

تصاویر اولین رژه ارتش روسیه پس از فروپاشی شوروی

تصاویر زیر اولین رژه ارتش روسیه در میدان سرخ روسیه است که به مناسبت شصت و سومین سال پیروزی ارتش سرخ شوروی بر ارتش آلمان نازیست. از نکات جالب این رژه اولین سخنرانی دیمیتری مدودف رئیس جمهور جدید روسیه است.برای اولین بار پس از فروپاشی شوروی سابق ، در مجموع 8000 نفر و 110 تجهیزات سنگین ، متشکل از تانک، موشک های ضد موشک متحرک که برخی 100 تن وزن داشتند ونیز چهار موشک قاره پیمای “توپول ام” (البته بدون کلاهک های اتمی آنها)، به منظور بزرگداشت سالروز پایان جنگ دوم جهانی، در برابر کاخ کرملین در میدان سرخ به رژه پرداختند.

————————————————-

لنگ نویس:

1- این پست صدمین مطلب من در وردپرسه!

2- منبع تصاویر سایت etoday

3- روسیه هم می خواد ثابت کنه که میتونه حرفی برای گفتن داشته باشه!

4- بخوانید در مورد نبرد کورسک یا نبرد تانکها در ویکی پدیا

5- بخوانید در مورد نبرد استالین گراد در ویکی پدیا

6-ببینید نابغه ارتش شوروی ژوکوف

14 comments می 10, 2008

آینه…

می خوام از آینه ها دل بکنم

اما دل نمی ذاره

راه بیفتم دل به دریا بزنم

اما دل نمی ذاره

لنگ نویس : امان از دست دل که نمی دونم چی کارش کنم!

13 comments می 8, 2008

توی آسمون ها دنبالش بودم روی زمین پیداش کردم!

اتفاقات جالب این هفته همچنان ادامه داره، باور نمی کنین؟ این پست رو حتما بخونین…

چند روز قبل توی تاکسی نشسته بودم، گوینده رادیو داشت یه داستان در مورد ماده گرگی رو می خوند، از داستان خیلی خوشم اومد، چون مسیر بدون ترافیک بود فقط ده دقیقه از داستان روشنیدم، خیلی دلم سوخت چون تازه به جاهای حساس رسیده بود…

از ماشین که پیاده شدم رفتم کارم رو انجام دادم، به چند تا کتاب فروشی رفتم و همون تیکه از داستان رو می دونستم تعریف می کردم و می گفتم آقا داری این کتاب رو ؟ یکی دو تا کتاب فروشی که خندیدن بهم و گفتن نه ما نشنیدیم و …

یه کتاب فروش گفت من ندارم، اسم کتاب رویای یک ماده گرگ نوشته چنگیز آیتماتوف نویسنده اتحاد جماهیر شورویه که البته قرقیزستانیه!

من نا امید شده بودم از پیدا کردن کتاب، گفتم می رم نمایشگاه کتاب تهران و بالاخره پیداش می کنم! داستان پیدا کردن این کتاب هم خوندنش خالی از لطف نیست، پس با من باشید تا ببینید که چی اتفاقات جالبی افتاد :

دیروز رشت بارون گرفته بود من از کلاس پیاده رفتم سمت خونه، رسیدم زنگ رو زدم دیدم کسی خونه نیست، دست کردم توی جیبم دیدم کلید توی جیبم نیست، کیفم رو گشتم دیدم ای دل غافل کلید رو توی ساک باشگاه جا گذاشتم و…

گفتم یه زنگ بزنم ببینم اهل هانه کجا هستند؟! دیدم ای دل غافل همراه اول موبایل بنده رو به دلیل پرداخت نکردن بهدی از شبکه خارج کرده! فکرش رو بکنین که بارون ریزه ریزه، موبایل قطع، شکم گرسنه و …

رفتم سر خیابون از یه مغازه کارت تلفن خریدم برای اولین بار خواستم از خدمات مخابرات شهری استفاده کنم! رسیدم به فلکه گاز اولین تلفنی که برخورد کردم بیسیم بود! البته نه اون جور بیسیم بلکه گوشی تلفن رو کنده بودند!

رفتم بالاتر دیدم بعـــــــله یه خانمی مثل اژدها افتاده روی تلفن و داره دل میده و قلوه می گیره! چند دقیقه موندم تا خانم فکش خسته شد و از شاخ محبت رو کشید و رفت!

کارت رو وارد دستگاه کردم، همون طوری که از کارت های اعتباری بانکها استفاده می کردم! دیدم نوشته سال اتحاد ملی انسجام اسلامی ! گفتم زکی، این که مال پارساله! درهمون لحظه تلفن گفت، کارت شما غیر مجاز می باشد، من هم چند باری کارت رو در آوردم و جازدم ولی باز هم کارگر نیفتاد!

پس گفتم شاید کارتش خرابه یا تلفنش با کارت من مشکل داره یا همون جمله معروف که تلفن مذبور عشقی کار می کنه در انتخاب کاربرها!

رفتم جلوی دانشگاه علوم پایه، اونجا سه تا تلفن کنار هم هست من هم ذوق کردم از نوع درازگوشی! گفتم دیگه یه تلفن سالم که پیدا میشه، دیدم اینجا نوشته روی نمایشگر تلفن: روز بیست فروردین روز ملی فن آوری هسته ای گرامی باد! بار هم خنده ام گرفت، ولی باز این یکی به روز تر بود!

این جا هم تلفن همون فحش قبلی رو داد که حاجی کارتت غیر مجازه! چند دقیقه کلنجار رفتم دیدم یه پیرزن اومده پشت سرم و گفت :

- زای جان چی کودندری ؟ ( بچه جان چی کار داری می کنی ؟)

+ هیچی حاج خانم جان من ا کارت تازه بیم ولی مره گه که می کارت غیر مجازه! ( هیچی حاج خانم جان من این کارت رو تازه خریدم میگه بهم این کارت غیر مجازه!)

- بیدینم تی کارت! ( ببینم کارتت رو)

+ من فکر کنم ا تلفن خرابه! ( فکر کنم این تلفن خرابه)

- نه رای من هر روز ا تلفن امراه زنگ زنم ( نه من هر روز با این تلفن زنگ می زنم)

+ خراب بسته د مار! ( خراب شده دیگه مادر جان)

- زای تی کارت بیدینم! ( پسر جان کارت رو بده ببینم)

+ بفرما خانم دکتر ( مشخصه )

- ره آخه تو مگه سوات ناری؟ کارت برعکس بنایی! تی کارت واگردان! ( با حالت خاصی گفت، پسر مگه تو سواد نداری کارت رو برعکس گذاشتی! کارت رو برگردون)

+ آخه من عابر بانک کارته اتو نهم! ( آخه من عابرر بانک رو اینطوری استفاده می کنم)

خلاصه تابلو شدم اساسی! تلفن کناری خالی شد و حاج خانم رفت اونجا زنگ بزنه، من هم که موفق شدم طرز کار تلفن رو یاد بگیرم شروع کردم به زنگ زدن به اهل منزل! سریعترین شخصی که می تونست بیاد خونه و کلید داشت خواهرم بود که نیم ساعت طول می کشید…

گفتم چی کار کنم؟! ساعت رو نگاه کردم دیدم که ساعت 6 شده گفتم یه زنگ بزنم به بانو و ببینم کجاست؟ گفت داره میره کلاس زبان، من هم در عرض جیک ثانیه خودم رو رسوندم سبزه میدان! به بانو گفتم که بریم به مناسبت موفقیت های پیاپی در این مدت کلاس رو بیخیال و بریم شام مهمون من پیتزا بزنیم! اون هم از خدا خواسته به قول خودش اغفال شد و رفتیم پیتزا حاتم ( جای همه خالی پیتزا نوش جون کردیم) تقریبا دو ساعت با هم بودیم تا اینکه وقت تموم شد و رسوندمش تا خونه و خودم هم تصمیم گرفتم که برم خونه!

توی مسیر راه موقع برگشت سیستم صوتیم رو به راه انداختم، از توهم که اومدم بیرون دیدم سبزه میدانم! نزدیک سبزه میدان یه کتاب فروشی هست که من بیشتر کتاب هایی که خوندم رو از اینجا خریدم! این کتاب فروشی فرقش با بقیه کتاب فروشی ها اینه که دست دوم می فروشه و قیمتش هم خیلی خوبه ! تازه بیشتر کتاب هایی هم که داره قدیمیه و خوبیش اینه که سانسور نشده! خیلی از کتاب هایی هم که اینجا خریدم دیگه چاپ نمی شه!

یک ماهی بود که نرفته بودم پیشش، رفتم و شروع کردم به گشتن بدون هدف بین کتاب ها! یه سری کتاب بود از زندگی نامه بزرگان مثل داستایوفسکی، رازی، ادیسون، رافائل و … کنارگذاشتم بعد ناگهان چشمم افتاد به یه چیزی که توی آسمون ها دنبالش بودم! کتاب رو کشیدم بیرون! دیدم خودش بود! رویای یک ماده گرگ !

کتاب ها رو برداشتم و رفتم پیش صاحب کتاب فروشی و گفتم : من خیلی وقت بود دنبال این کتاب بودم، فروشنده با کمال تعجب گفت : این کتاب هایی که برداشتی حکایتی داره!

- چطور مگه ؟

+ این کتاب رویای یک ماده گرگ رو چند روز پیش یکی آورد من نخریدم، چند بار اومد و گفت تورو خدا به پول احتیاج دارم و من خریدمش، تا اینکه امروز خودت اومدی و …

- عجب! ( من هم داستان خودم رو تعریف کردم)

+ اون زندگی نامه ها رو هم که برداشتی، دو روز پیش یکی اومد و گفت همه رو بذار کنار برام میام می برم! این مجموعه تقریبا بیست عدد کتاب بود! من دوروز گذاشتم کنار نیومد دوبار برگردوندم به بخش حراجی! امروز اومد دید که گذاشتم اینجا ناراحت شد و یک کتاب دیگه خرید! البته من بهش گفتم که دیر اومدی و …

خلاصا خداحافظی کردم و با شادمانی تموم با دمم گردو شکستم و رفتم خونه! نکته اخلاقی این خاطره هم کاملا مشخصه فکر کنم!

—————————————————-

لنگ نویس:

1- داستانش خیلی جالبه، سه تا داستان در کنار هم میره جلو، اسم اصلیه کتاب چوبه دار، که مترجمی که از روسی به فرانسه ترجمه کرده اسمش رو گذاشته رویای یک ماده گرگ و چون این کتاب از فرانسه به فارسی ترجمه شده همین اسم رو گذاشتن براش، مترجم کتاب هم محمد مجلسیه!

2- هنوز برام جای سواله که چرا صورتی وبلاگش رو کشت!

3- کلی پست آماده کردم در مورد غذاهای گیلانی کم کم می ذارم براتون!

4- توی پست بالا هر جا + دیدید شخص روبه روی منه و - خودمم!

5- چرا این کارت ها تلفن برعکس کارت عابر بانکه؟!

6- از امروز مدودف جانشین، پوتین ( چهره محبوب من در سیاست و ورزش) شد! حتما یه پست در مورد پوتین می نویسم!

15 comments می 7, 2008


جمله ای که باد به لابدان چسباند...

اگر سگی گرسنه را سیر کنی، دیگر تورا گاز نخواهد گرفت. این فرق بین سگ و انسان است. «مارک تواین»

گوگولی مگولی

 

حمایت می کنم!

وردپرس فارسی

همین حالا گیر کردند...

web stats

لابدان به لباسشان چسبیده

دار و ندارم همینه...

آخرین حرف های لابدان

بیشترین چسبندگی را دارند

دوستان لابدان گفتند

مرجان در تاریخ تاریخچه آرامگاه…
مهرنوش محت… در تاریخ دانشگاه های ما ه…
منیره در تاریخ من نه منم
امید بحرین… در تاریخ تاریخچه آرامگاه…
تورج ناخدا در تاریخ تاریخچه آرامگاه…
شیخ الشیوخ در تاریخ تاریخچه آرامگاه…
Emad در تاریخ دانشگاه های ما ه…
رضا عظيمي در تاریخ تاریخچه آرامگاه…
علیرضا در تاریخ تاریخچه آرامگاه…
علیرضا در تاریخ دانشگاه های ما ه…

از محله های دیگر

بچه محل های وردپرسی!

توقف گاه بین راهی

دوستشان دارم ...

روزشمار

می 2008
ش ی د س چ پ ج
« Apr    
 12
3456789
10111213141516
17181920212223
24252627282930
31  

حرف های قدیمی

RSS اخبار علمی

RSS اخبار ورزشی

RSS اخبار اجتماعی