سیزده بدر تاریخی!

با خبر شدم که در وبلاگستان فارسی جشنواره ای نوروزی راه افتاده که اطلاعات بیتشر رو می تونید اینجا و اینجا بخونید، راه انداز این جشنواره هم فتحی عزیزه، من هم چون نمی خواستم با مطالب خشک و بی ورح عید رو خسته کننده بکنم براتون خاطره ای که سال 80 برام اتفاق افتاده بود رو منتشر کردم که فکر کنم خوندنش جالب باشه براتون.

سیزده بدری که هیچ وقت یادم نمیره ، سال 80 بود. تازه حس آدم شدن بهم دست داده بود. حس استقلال و این حرف ها که آره من هم هستم و باز هم از این جور حرف ها!

تصمیم گرفتم برای اولین بار کانون گرم خانواده رو بی خیال بشم وبا یک یا چند کلنگ مجرد از جنس خودم سیزده رو بدر کنم.  به هر حال بعد از درگیریهای بسیار موفق شدم که مخ پدر  و مادر گرامی رو بزنم و خودم تنهایی برم سیزده رو بدر کنم. چند روز قبلتر از سیزده بدر با چند تا از رفقای ناباب وارد مذاکره شدم که اون ها هم مثل من بیخیال کانون گرم خانواده بشن، ولی رفقای ما از این حرف ها پاستوریزه تر بودن که بتونن دل از مفت خوری بزنن.

سیزده بدر اومد و من بی یار و یاور موندم. برای کم نیاوردن جلوی پدر و مادر گرام رفتم روی موج بیخیالی و گفتم که بنده امروز ترجیحا استراحت می کنم حالا شاید تا بعد از ظهر زدم به دشت و دمن !

از ته اعماقم احساس سوختگی می کردم و لعنت به خودم ارسال می کردم که چرا و چرا!؟

درهمین اوضاع بودم که ناگهان ذهنم رفت سمت مردی که من لنگه دیگش بودم، اون هم کسی نبود جز دایی بهروز خودم.دایی جان بنده نمونه بارز یک موجود زن ذلیله که فکر کنم دومی نداشته باشه(البته متاسفانه میگن به داییم رفتم!) به حال دایی جان من خانم گرامیش رو به همراه خواهر زن های عزیزش برای تعطیلات  فرستاده بود کیش که سیزده روز رو نفس راحت بکشه.

خلاصه سرتون رو درد نیارم دایی جان اومد خونه و همراه هم ناهار رو زدیم تو رگ و چرت بعد از ناهار و…

از اونجایی که دایی جان اون موقع موتور هم  داشت با موتور اومد خونه که ناهار رو چتر شه خونه ما (موتور یاماها داشت تازه اون هم یاماها 100).

تصمیم براین شد که بریم یه چرخی توی رشت بزنیم بعد بریم سمت لاکان و شهر صنعتی و…

قارقارک رو راه انداختیم و رفتیم اوایلش خیلی خوب و پروانه ای بود تا اینکه رسیدیم به شهر صنعتی و داشتیم می رفتیم و یهو اتفاقی که نباید می افتاد، افتاد…

موتوره گفت ترق، توروق و پوف و بوووووم…

چشمتون روز بد نبینه دایی گفت الان درستش می کنم، راست کار خودمه…

 من هم از همون موقع دوباره شروع کردم به ارسال لعنت های پیاپی به خودم، دایی و زن داییم(آخه اگه زن داییم می موند یا دایی رو هم باخودش می برد من الان توی این بیابون نبودم)

موتوره بعد از یک ساعت کلنجار رفتن راه نیفتاد، پس دست از پا دراز تر پیاده راه افتادیم به سمت رشت…

از روی شانس خوب هیچ کسی نبود که بیاد و ما رو ببره همه رفته بودن سیزده بدر به هر کی که زنگ می زدیم بیاد با وانت دنبالمون رفته بود بیرون از شهر، نمی دونم چند کیلومتر پیاده رفته بودیم 10 یا 15 کیلومتر که در همین اوضاع  آسمون رشت سنت همیشگی رو نشکوند و شروع کرد به باریدن…

خوب اوضاع دیگه کاملا مشخصه، خواهرزاده ودایی پیاده یه موتورهم توی دستشون و موش آب کشیده …

با هر جونکندنی بود رسیدیم خونه و شدیم جک سال ! هر چی بود خاطره ای شد که اساسا فکر نمی کنم به این زودی ها تکرار بشه.

—————————————————–

لنگ نویس:
1- دایی جان ببخش که تابلوت کردم، این به اون در که همون روز چه مردمی که واسه ما نخندیدن!

2- ببخشید اگه نکته آموزنده ای نداشت این پست!

با سپاس کاوه گیـــــلانی

 

 

 

 

Advertisements

16 پاسخ

  1. از اینکه شرکت کردی خوشحالم.
    کامل تا آخر خوندم و کلی خندیدم. خاطره جالبی بود.
    قابل نداشت، در مورد خندیدن هم نوش جون!

  2. و من با 3 نفر مشکل ندارم فقط. منسون و سیستم و نامجو. همین.حرفیه ؟1 صحبتی ه ؟! مشکلی داری ؟ ها ؟ بگو.. تعارف نکن!
    بیا بزن تو گوشم! آوووووووووو
    ترسیدم خانم جان، در مورد S.O.A.D باهات می تونم راه بیام ولی منسون که اصلا حرفش رو نزن سر فرصت ارشادت می کنم، در مورد محسن نامجو جرات ندارم چیزی بگم چون سینه چاکاش توی ورد پرس زیادن! 😀

  3. اختیار داری کاوه جان، نکته آموزنده به این گندگی اون تو بود که یه بچه ی خوب همیشه باید به حرف مامان باباش گوش کنه وگرنه بد میاره!!! :)))
    والله من اون موقع عینکم همرام نبود، جوونی کردم …

  4. دقیقا نکته قضیه رو محمد گفت!
    حالا همتون دست به دست هم بدین و ادای بچه مثبت هارو در بیارین برام

  5. یاماها 100 گفتی و کردی کبابم. یه مدت چقدر با این موتور زندگی می کردم. آه موتور من، کجایی؟
    اگه تو هم مثل من 15 یا 20 کیلومتر توی بارون راه می رفتی و همه با انگشت نشونت می دادن نمی گفتی آه موتورم!

  6. واقعا این محمد عجب نکته عالی را اشاره کرد. واقعا باید از محمد تشکر کرد!

    الان کاوه می گوید من مطلب را نوشتم همه از محمد تشکر کردند 🙂

    درگوشی: کاوه جان. کاوه جان. به مناسبت شرکت شما در جشنواره مطالبتون رو از این به بعد در فیدخوان میل می کنیم. باشد که در جشنواره موید باشید!
    باز دم تو گرم فتحی جان ، خودمونیم شدم آینه عبرت!

  7. سیزده روز خونه داییت مکان بوده تو روز آخر یادش افتادی؟!
    فقط به صورت سر بسته می گم بگیر: امان از همسایه فضول! و اون هم از نوع بازنشسته! تازه فکرش رو بکن از نوع مونث! خوب باز هم چرات داری فکر دیگه ای بکنی؟

  8. 1. اتفاقا من فکر می کنم تمیز ترین و ظریف ترین نکته رو mimnoon پیش کشیده: راست می گه 13 روز خونه داییت مکان بوده اصلا فکرای بد بد به سرت نزد گل برار؟ یعنی آدم تا این اندازه می تونه بچه + باشه؟ حیف نبود؟
    2. دیدم داغ دل کمال بیچاره هم تازه شده؛ کمال جون هم دردی منو بپذیر درویش!
    درویش بی ریش ؟!
    صورتی جون تو دیگه چرا آخه می خوای وزیر جنگ(خانم) از پوستم کیف و کفش درست کنه؟!در مورد بچه مثبت بودنهم اگه این اسلام دست و پای من رو نبسته بود… 😀

  9. سلام کاوه جان
    خوبی؟ سال نو مبارک آقا… صد سال به ازین سال ها.
    به بقیه دوستان هم گفتم، من تازه امروز از دهاتمون برگشتم… خلاصه ببخش دیر خدمت رسیدم.
    ایشالا سال خوبی داشته باشی. اگه این سیزده بدر هم مثل سال های پیش بود که انقدر برات خاطره انگیز نمی شد!!!
    یه سال بهت بد گذشت عوضش یه عمر بهش می خندی.
    خوش باشی.
    به به نجمه خانم
    خوبی ؟ سال نوی شما هم مبارک، دوست جون هم از طرف ما ببوسین، به سلامتی و دلخوشی.
    شما هم خوش باشی عزیز

  10. اَ برا چى‌ بوکودى؟ امی آبرو ببردی…
    اما بوگوتیم تی پیر و مار دور بزه‌هی بوشویی عشق و حال بوکونی خوشحال بستیم با اشتیاق تا اخر بخواندیم و موقعی که بیدم ضد حال بخوردید بد جوری می حال بی‌گفته ببسته و اصلاً ندانید که الان می اوضاع چطو ایسه بد جوری بشم تو خودم.
    عجب دایی شمه داری زرنگ نوبوه و آینده‌نگری نوکودی و اَتوهی ببسته
    خلاصه ترا آرزو کنم که همیشه خوش بیبی و در عشق و حال بیبی…
    😀
    تی شرمدنهیم بلا میسر… خاک پایم

  11. امیدوارم هر سال سیزده بدری به این خوبی داشته باشی!

  12. ها بیا ارشاد کن بینم. یالله.
    +اون بالاها مگه بیابون داره ؟!راستی.
    الان حس رو منبر رفتن رو ندارم باشه بعد از تعطیلات، در مورد بیابون هم هر جایی که آدم زنده در آن پیاده قدم نزند بیابون نامیده می شود!

  13. ببینم امسال سیزده به در چی کار میکنی … من که منتظر پستشم..!
    باش تا اموراتت بگذره! والله من یکی دیگه غلط بکنم سیزده بدر تنها بمونم! 😀 ، هر چند من یکی که آدم بشو نیستم، به هر حال منتظر باشین شاید باز هم ….

  14. سلام
    خوبی؟
    سال نو مبارک
    ببخشید دیر اومدم نبودم سفر بودیم
    سال خوبی داشته باشی
    در مورد پست آخری هم باید بگم از کتاب بود طرف اصلا از سران دولتی و مملکتی نیست
    البته بخش کوچکی از کتاب با این بیان زیبا بود که حیفم اومد ثبتش نکنم
    تا بعد
    شاد باشی
    درود
    سپاس، 50/50 هستم به لطف خدا و خلق خدا!
    خوش بگذره …
    شما هم شاد باشی

  15. خاطره جالبی بود.کلی با دائی تو عشقولانه زیر بارون قدم زدید دیگه.مگه دائی ها دل ندارن؟

  16. […] فکر بنویسم، بداهه می نویسم تا ببینم چه می شود. دیروز دایی جان ناپلئونم آمده بود و عزم سفر به دیار مادری اش را داشت. […]

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: