زن

در دوران انتخابات چند نفری بودیم که با هم این طرف و آن طرف می رفتیم. شب قبل از پایان مهلت تبلیغات کل سطح شهر و هر جایی که ستاد هر کاندیدایی بود را سرک کشیده بودیم. صحنه های جالبی دیدیم و به قولی خودمان هم شوری حسینی داشتیم، مثل همه بچه های هم سن و سال ذوق هم می کردیم آن هم از نوع خرکی . من یک پوستر میرحسین دستم بود و با پررویی تمام می رفتم جلوی برادران مخلص پاتوق می زدم. آن ها شعار می دادند و ما می خندیدیم و البته ما هم فقط می گفتیم 2*2=5 و این خود به اندازه هفتاد سال فحش خواهر و مادر برای برادران مخلص بود. جالبترین شخصیتی که در همان موقع من در جلوی یکی از ستاد های کاندیدای محبوب برادران مخلص دیده بودم، زنی بود که به حد انفجار فریاد میزد موسوی زن ذلیل ، موسوی زن ذلیل! راستش ما چشممان چهار تا شده بود و بهت زده به آن زن نگاه می کردیم! نمی دانم شاید هم زن نبود ، وقتی کاندیدای محبوب برادران مخلص در کابینه اش دو زن را معرفی کردبه عنوان وزیر بی اختیار یا فریاد های آن زن نما افتاده بودم که قدرت و شعور یک زن موفق مانند زهرا رهنورد را حمل بر ذلالت میرحسین می گذاشت!

Advertisements

دلتنگی های روزهای ابری !

این روزها به غیر از این خود درگیری ها روزگار بدنیست، فقط این باران دست از سر کچل ما بر نمی دارد و هی می بارد و می بارد!

دلم برای آفتاب تنگ شده و هوس نسیم خنک در روزهای گرم در زیر سایه درخت آن طرف خانه کرده ام!

مهتاب هم که معلوم نیست کدام گوری رفته و اصلا انگار نه انگار دلم به حضورش در شب های تاریک خوش است! ستاره ، همسایه مهتاب هم که اصلا صحبتش را نمی کنم!

ترس از آینده!

دیروز در مسیر برگشت از باشگاه داشتم با یکی ازبچه ها حرف می زدم، از کنار قبرستان رشت عبور کردیم، ناگهان پرسید اگه بهت بگن الان برو اون تو می ترسی؟ یه نگاهی کردم و گفتم نه، فکر نمی کنم ترسناک باشه! خودش گفت باید از زنده هاش ترسید و شروع کرد به درددل کردن. خودش می گفت بچه که بوده خیلی نترس بوده ولی الان خیلی مشکل پیدا کرده به خاطر همین ترسیدن … البته بیشترش ترس های حضور در جامعه  و در کل اجتماعی بودنه. من دقیقا برعکس این رفیق شفیق بودم ، دوران کودکی و نوجوانی ترسو ولی الان دقیقا اوضاع تغییر کرده انگار که آدم دیگری متولد شده. فقط روز به روز ترسم از آینده بیشتر می شود و همین مسئله باعث شده بیشتر احتیاط کنم. همه جوانب را بسنجم، شبیه جودوکار 60 کیلو گرمی شدم که می خواهد در مسابقات آزاد با یک نره غول 120 کیلویی مبارزه کند. شکست دادنش دور از دسترس نیست ولی سخت است، نباید بدون تفکر نزدیکش شد و یک لحظه غفلت همانا و سروته شدن همان! از دور باید همه چیز را بسنجم  ولی کم کم این دستگاه سنجش آینده من هم دارد از کار می افتد! کلاس مجتمع فنی از امروز شروع می شود، باشگاه هم که دوباره به دلیل تداخل برنامه هایم تغییرش دادم و این گونه که بویش به مشامم می رسد از ماه دیگر با شروع کلاس های دانشگاه باز هم همه چیز در هم می ریزد، هر چند که الویت با دانشگاست ولی نمی دانم می شود که به همه این دل مشغولی ها برسم؟! مسیر تقریبا وقت گیر رشت به انزلی و تداخل کلاس ها … فکرش را که می کنم کله ام دود می کند! فعلا که خدا خدا بار خدا می کنم بشود کلاس های مجتمع  فنی پنج شنبه و جمعه برگزار شود و حداقل این طرف را از دست ندهم.  باشگاه هم در بدترین حالتبه باشگاه هم فکر کنم بتوانم هفته ای دو جلسه آن هم ساعت 9 شب به بعدش را برسم. آن قضیه امر خیر هم که فعلا اصلا فکرش را نمی کنم تا ببینم چه می شود. بیخیالی! بهترین راه حل در این مورد است ولی در مورد درس و مشقم نمی توانم دیگر بیخیال باشم، همین حالا هم چهار سال نوری عقب افتاده ام از جهاتی ولی چه می شود کرد. بعضی خریت ها تا آخر عمر بر پیشانی می چسبند و نمی شود کاری کرد به جز زیر لب گفتن خودم کردم که لعنت بر خودم باد.

خودمونیم از چی شروع شد و به چی ختم شد! زندگی هم مثل همین چند خط نوشته است جایی شروع میشه و جایی که فکرش رو نمی کنی تموم میشه!

مسافران بهانه ای برای خندیدن!

چند قسمتش را که دیدم مجموعه جالبی از آب در آمده، ای کاش در این دوران پخش نمی شد. خندیدن بد نیست مخصوصا اگر به واقعیت های تلخ جامعه باشد، سوژه انتخاب موجودات فضایی برای به چالش کشیدن واقعیت های تلخ جامعه ما، حرکتی زیرکانه بود! خبری هم از دلقک بازی نیست و در عین فانتری بودن می شود داستان را به راحتی  لمس کرد و شخصیت هایش را به یک  اندازه دوست داشت. فکر کنم باید به رامبد جوان هم یک خسته نباشید گفت، فکر کنم ظنزهای روتین باید آدم هایش عوض می شدند. البته امیدوارم که جواد رضویان و فتحعلی اویسی  به  این  مجموعه اضافه نشوند!

دیدن یکی دو قستمش ضرر ندارد هر چند ساعت  پخشش  کمی عجیب و غریب است، به هر حال برای تنوع  پیشنهاد می کنم  فارغ از هر گونه  نگاه  افراطی به رسانه دولتی بشینید و ببینید و کمی لبخند بزنید. جامعه ما این روزها در کنار امنیتی شدن به سمتی می رود که همه دوست دارند بزنند و بزنند و بزنند.

تسلیم !

مثل اینکه باید دستانم رو جلوی سرنوشت بالا ببرم! راحت بگویم زندگی، من تسلیمم   تسلیم  تسلیم! هر غلطی عشقت می کشد بکن، ما که زورمان نرسید باشد که آیندگان زورشان برسد و اگر هم نرسید ما کمکشان می کنیم که برسد، این یکی را مطمئن باش که روزی ، روزگاری تلافی باز می کنیم، به خاطر همه این بلاتکلیفی ها و دردسرها و هر کوفت زهرمار دیگری که بدون هیچ ملاحظه ای تقدیممان کردی!

دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد/ ز فکر آنان که در تدبير درمانند در مانند

چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند/ بدين درگاه حافظ را چو می‌خوانند می‌رانند

در اين حضرت چو مشتاقان نياز آرند ناز آرند/ که با اين درد اگر دربند درمانند درمانند

زندگی جدی می شود!

راستش نمی دانم از کجا شروع کنم، یعنی هر وقت همین طوری دست به کیبورد می برم اینگونه می شود. وقتی  چند سال {فکر کنم دوسال} پیش شروع کردم در لابدان به نوشتن اوضاع درونی و بیرون اصلا سوار اسب مراد، تقی و نقی نبود. روزهای پر از استرس و هر کوفت و زهرمار دیگری که فکرش را بکنید. دوستانی پیدا کردم بهتر از برگ گل {حالا بالا پائین دارن ولی سوخت و سوز ندارن} دور هم بودیم و هستیم و با همین وبلاگ نویسی همدیکر را از اوضاع و احوال و روزمرگی هایمان با خبر می کنیم. بیشتر به هم کمک می کنیم و خوبی اش با دنیای واقعی این است که دوستان در دنیای واقعی در خیلی از موارد نقش نمک پاش را بازی می کنند و نه تنها مشکلی حل نمی کنند بلکه بیشتر … ولی اینجا همه به هم کمک می کنند و خیلی از اوقات سنگ صبور هم می شوند. حالا چرا این ها رو  دارم می گویم، اندکی صبر…

stair-life-lar

کم و بیش هم می دانید که مدتی است حکایت مزدوج شدن اینجانب جدی شده، دیشب جای شما خالی رفته بودیم برای بررسی مواضع آن طرف! به قولی زندگی جدی تر از آن شد که فکرش را می کردم، استرسی که دیشب داشتم از هر مسابقه ای بیشتر بود و به قولی قلبمان داشت در دهانمان می رفت. فکرش را بکنید وقتی همه چیز به شما ختم بشود و قرار باشد مسئولیتی را بپذیرید که به قدری سنگین است که گذشتگان همه تاکید برشکستن کمرشان دارند. خلاصه باز هم سوژه اصلی گفتگو ها حکایت مینور بودن هر دوی ما بود و البته تاکیدات بیشتر بود و ترساندن ها بیشتر مادرم هنوز هم می ترسد و مطمئنم این ترس تا زمانی که نوه خود را نبیند در وجودش نهان خواهند ماند. در این مدت خودم احساس کردم که کوچکترین مشکل پیش روی ما همین مینور بودن است، حالا خودتان حساب و کتاب کنید که اوضاع چگونه است. خدا رو شکر رسم ورسومات هم زیاد پاپیچ ما نشد و فکرش را نمی کردم به همین سادگی بشود سر و ته قضیه را جمع کرد. هر چند مجلس رسمی  نبود و بیشتر جنبه هماهنگی برای آینده را داشت ولی هر چه بود بسیار امیدوارم کرد. اگر خدا بخواهد سال دیگر اردیبهشت جشنی می گیریم و خلاصه آنچه که باید بشود به خواست خدا می شود. چیزی که الان دارم اسمش را می گذارم آرامش، نه آرامش قبل از طوفان چون به قدری طوفان دیده ام که شده ام مرغ طوفان.

بگذریم که باید پوستم کلفت تر از این که هست بشود. مشکلات پیش رو زیاد است و به قولی زندگی است دیگر و وقتی جدی می شود با کسی شوخی ندارد! به هر حال گفتم که اگر می خواهید ازالان تمرین کنید برای حرکات موزون برنامه ریزی هم بفرمائید برای اردیبهشت، عده ای هم چه بخواهند چه نخواهند باید تشریفشان را بیاورند و دور هم باشیم چون اگر غیر ازاین بشود خودشان می دانند که چه می شود. حافظ هم ببینید  چه گفته :

هر آن که جانب اهل خدا نگه دارد/ خداش در همه حال از بلا نگه دارد

حديث دوست نگويم مگر به حضرت دوست/ که آشنا سخن آشنا نگه دارد

دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای/ فرشته‌ات به دو دست دعا نگه دارد

گرت هواست که معشوق نگسلد پيمان /نگاه دار سر رشته تا نگه دارد

صبا بر آن سر زلف ار دل مرا بينی/ ز روی لطف بگويش که جا نگه دارد

چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفت/ ز دست بنده چه خيزد خدا نگه دارد

سر و زر و دل و جانم فدای آن ياری/ که حق صحبت مهر و وفا نگه دارد

غبار راه راهگذارت کجاست تا حافظ/ به يادگار نسيم صبا نگه دارد

————————————————————————————————————————

لنگ نویس:

1- برایتان از دردسر ها و شیرینی های این مسیر در طول این چند ماه بیشتر خواهم سخن راند!

2- مثل اینکه رسیدیم پشت دروازه !

3- از چند نفر که خودشان می دانند تشکرات ویژه دارم، باشد که در یک پست ویژه محبت هایشان را جبران کنیم.

4- به قول یکی از دوستان ما هم از دست رفتیم البته کم کم از دست می رویم.

5- ازدواج یه چیزی مثل همین تصویره برای من  البته از پائین به بالا و البته بعضی ها هم از بالا به پائین.

6- منبع تصویر هم اینجاست.

با سپاس کاوه گیلانی

بادنجان و طرز تفکر انقلابی !

من: من از بادنجان و هر غذایی که این هویج سیاه توش باشه بدم میاد!

اون:  من هفته ای یک بار غذایی با مشتقات بادنجان درست می کنم!

من: من میرم مهمونی!

اون: یه بار میری ، دوبار میری ، آخرش چی ؟

من: خوب نیمرو می خورم!

اون: هه هه ، بالاخره دست از این بچه بازی هات بر می داری!

من هم کمی فکر کردم و چون دیگه بهانه ای نداشتم، گفتم: اصلا میدونی چیه من طرز تفکر انقلابی دارم و به هیچ وجه از این موضعی که گرفتم عقب نشینی نمی کنم! روزی که می خوای بادنجان درست کنی واسه منم یه کوفت دیگه ای درست می کنی! این دیکتاتوری نیستا ، اگه دیکتاتور بودم که اصلا بادنجان نمی خریدم!

اون : هه هه، عمرا!

من: مــــادر جان !

بد غذا بودن یکی از بزرگترین مشکلات اینجانب است ، اصلا نمی توانم با بادنجان کنار بیایم، قدیمها بهانه می آوردم که بادنجان حساسیت برایم ایجاد می کند و خلاصه مادرجان نازمان را می کشید و … از وقتی که این بانوی ما یک کتلت بی نام و نشان به خوردمان داد و ما هم تعریف و تمجید از طعم آن کتلت کوفتی کردیم دیگر راه فراری نمانده! آن  کتلت ترکیب اصلیش بادنجان بود و … دیگر به قولی این حنای قدیمی ما بیرنگ شده و مانده ایم در آینده چه گلی به سرمان بگیریم!

——————————————————————————————-

لنگ نویس:

1- از راه حل هایی که مثل قرارداد ترکمنچای نباشد استقبال می کنم!

2- «ازدواج مثل شهر محاصره‌شده است، کسانی‌که داخل شهر هستند سعی می‌کنند از آن خارج، و آنها که خارج هستند کوشش دارند که داخل شوند.»  بنیامین فرانکلین

3- البته من فعلا پشت دروازه ام !

4- آلبوم شهاب طلوعی را از دست ندهید + .

5- میرزا قاسمی پرطرفدار ترین غذای گیلک هاست که در بیت ما هم طرفدار بسیاری دارد ولی من چندشم میشود وقتی نگاهش می کنم!

6- از همین حالا شده ام سوژه برای پدر و خواهرانم

با سپاس کاوه گیلانی