گفته بودم میریم فینال …

دیروز با برنامه ریزی هایی که از قبل انجام داده بودیم به همراه چند نفر از رفقا رفتیم ورزشگاه سردارجنگل رشت برای حمایت و تشویق تیم شهرمون پگاه، ورزشگاه شش کیلومتر با شهر فاصله داره ، با درد سر فراوان سوار اتوبوس های شرکت واحد شدیم، اول فکر کردیم که مجانیه ولی دیدم که نه نفری دویست تومان از همه می گرفتند!
توی ماشین همه جور آدم بود، البته بیشترشون جوون و نوجوون بودند، چند تایی هم پیرمرد نشسته بودند که از طرفدار های تیم قدیم رشت سپیدرود بودند و به یاد دوران گذشته اومده بودند بازی رو ببینند و داشتند توی ماشین برای چند نفر ادای حاج رضایی رو در آوردند…
ترافیک وحشتناکی بود، وقتی پروژکتور های ورزشگاه رو دیدم همه از ماشین پیاده شدیم.

اخبار متفاوتی در مورد بلیط شنیده بودیم، بعضی ها می گفتند که مجانیه بعضی ها هم نه! وقتی رسیدیم به در ورودی ….

چشمتون روز بد نبینه، یه دکه بود و هزار نفر آدم که هرکدوم داشتن از یه طرف هل می دادن! در همین لحظه بچه هایی که با هم بودیم یه جورایی نا امید شدند از تهیه بلیط! گفتم مسعود بیا این عینک من رو بگیر من امروز اومدم ورزشگاه بازی رو ببینم ! گفتن همانا و جو گیر شدن همانا ! رفتم توی دل جمعیت و با دو سه تا فشار و زدن آرنج تو سر ملت رفتم جلوی پنجره ! حالا مگه مردیکه بلیط می داد ! هر کی یه چیز می گفت ، البته صحبت خواهش و این جور حرف ها نبود بلکه حداقل حرفشون فحش خواهر مادر به فروشنده بلیط بود که البته حقشون بود … . توی اون گرما نمی دونین چه حس بدی بود، بوی عرق، نبودن اکسیژن( برای قد کوتاه ها ) خلاصه مصیبتی بود، ما خودمون پنج نفر بودیم و دوتا م برای محراب و دوستش می خواستم که توی راه بودند… به هر جون کندنی بود هشت تا بلیط گرفتم ( یکی هم واسه یه پشتیبان ) اومدم بیرون نشستم روی زمین ! رفتن اون تو یه طرف بیرون اومدن هم یه طرف دیگه !

رفتن توی ورزشگاه شده بود مثل گذشتن از هفت خوان رستم! چشمتون باز هم روز بد نبینه یه ورودیه کوچولو باز بود! ملت داشتن از دار و دیوار بالا می رفتن ! البته با این اوضاع بلیط هایی رو هم که با مشقت فراوان تهیه کرده بودیم شده بود …

دیدم اگه بمونیم نه تنها سرمون کلاه رفته و بازی رو نمی تونیم ببینیم بلکه حسرت از دست دادن پول بلیط ها رو هم باید بخوریم پس در یک حرکت انفجاری و قدرتی ازروی نرده پریدم اونطرف ، یهو دیدم یه سرباز داره با تونفا میاد جلو که بزنه یهو نگاهی مثل قاتل ها کردم بهشو گفتم زدی اون بچه های بیرون بیان تو می ترکونیمت! سرباز بنده خدا هم نگاه کرد بیرون و یه نگاه هم به من کرد و بیخیال شده بود، (به این می گن کلک رشتی ) . در همین لحظه یاد بلیط ها افتادیم که براش پول داده بودیم، پس ازپشت مرده بلیط ها رو به بچه هایی که بیرون بودند فروختیم و فقط یکی رو نگه داشتم واسه بازی مقابل استقلال ( مطمئن بودم پگاه میبره ) خلاصه فقط الان تنها دردسرمون پیدا کردن جا بود برای نشستن، اکثر سکوها که نه همه سکو ها پر شده بود… اونجا هم مثل صف بلیط زوربازی بود ویه جورایی مثل جنگل هر کی که زورش بیشتر بود موفق تر ! بچه ای داشت گریه می کرد اون وسط ذلم سوخت براش و نهیبی زدم و راه رو براش بازکردیم که بره… همون موقع داد زدم، چیز خوردم اگه دفعه بعد بیاو ورزشگاه …

بعد از یه دور کمل توی ورزشگاه روی یه سکو نشستیم، از شانس خوبمون یه صندی خالی هم پیدا کردم و آماده شدیم که بازی رو ببینیم !
بحس خیلی قشنگی بود، پیرمرد، جوون، مهندس ، بقال، دانشجو، دانش آموز، کارمند و … همه و همه کنار هم بودند . اول خجالت می کشیدم داد بزنم، ولی وقتی دیدم نه بابا اینجا هرکی هرکیه ، شروع کردم به زجه زدن و …

دقیقه هفت گل رو که خوردیم همه حالشون گرفته شد ولی همه مطمئن بودیم که بازی رو می بریم پس تشویق ها رو دو برابر کردیم…

هیجان انگیز ترین بخش تشویق ها موج مکزیکی بود که فکر کنم پنج دور چرخید ! نمی دونین چه حس توپیه موج مکزیکی رفتن ( ما قدیم توی کلاس درس دوران دبیرستان موج مکزیکی می رفتیم) یه توپ خورد به تیرک هم گفتن » وای » و …

گل رو که زدیم ورزشگاه ترکید… پگاه خیلی خوب بازی میکرد و همین مسئله همه رو رازی می کرد، بین نیمه بازار اسکمو و چای گرم بود … نیمه دوم که شروع شد لیدر باشگاه اومد سمت ما و به تشویق ها ی ما جهت داد، همین هم کلی فاز می داد، همه با هم در کنار هم برای هم …

این لیدر توی عکس بالا لیدر رشتی باشگاه بود،از جون مایه می ذاشت… این که رفت یکی دیگه اومد جلوی ما، این لیدر مازندرانی بود، بچه ها می گفتن لیدر باشگاه نساجی قائمشهر بود که با ناد دست نشان رفیق بود…

خلاصه همه تشویق می کردند، بعضی اوقات هم بعضی ها فحش هایی هم نثار برقی ها می کردند… نامرد ها خیلی خودشون رو بیخود زمین می زدند! همین موقع یکی گفت توپ تانک فشفشه داور ما …

یکی از بالا داد زد آقا الان نه بذار واسه دقیقه نود حسابمون رو با داور تصفیه می کنیم!

البته وقتی یکی از برقی ها اخراج شد دیگه ملت بیخیال داور شدند…

خلاصه همه مطمئن بودند که توی بازی می بریم برق رو و به پنالتی نمی کشه چون اگه این طوری می شد همه باز هم مطمئن بودند که بادروازه بان خوبی که برق داره می بازیم ! یه سمت ورزشگاه شعار می داد : نه اینتر نه میلان ! اون طرف می گفت : فقط پگاه گیلان ! ( شعار ها رو پایین می نویسم )

دقیقه 85 همه دیگه سرپا بودند و می گفتند : رشتی با تعصب بلند شو ، بلند شو …

گل رو که پگاه زد هم می رقصیدن و نمی دونین چه ولوله ای شده بود…

همه خوشحال بودند از این اتفاق مهم… نا خودآگاه همه با هم می گفتند : ما که رفتیم آسیا، ملوان می تونی بیا ! ( ملوانی ها همیشه دلشون به قهرمانی هاشون توی جام حذفی خوش بود ) . به هر حال ما بردیم و همه خوشحال و خندون زدیم از ورزشگاه بیرون ! البته دردسر های ورود رو موقع خروج هم داشتیم! جنگی سوار اوتوبوس شدیم راه افتادیم به سمت رشت…

همه دست و رقص کنان توی اتوبوس ها داشتند کیف می کردند…

جای همه خالی بود، همه مطمئن هستند که استقلال رو هم دوباره می بریم ، چون تیم پگاه واقعا خوب بازی میکنه این مدت و حمایت صد درصد رشتی ها رو داره.

شعار های مودبانه استفاده شده در ورزشگاه :

1- نه اینتر نه میلان فقط پگاه گیلان !

2- ما که رفتیم آسیا ملوان می تونی بیا !

3- نه شیراز نه تهران فقط پگاه گیلان !

4- شیراز ضد فوتبال !

5- پگاه ! هو هو هو هو (این هو هو ها تند بود ) !

6- تیم ما قهرمان میشه خدا می دونه که حقشه و … !

7- نادر امپراتور…

——————————————————

لنگ نویس:

1- من خودم استقلالیم ولی تعصب اصلیم روی تیم شهرمه ! پس عشقه پگاه گیلان رو !

2- ما قهرمان میشم ! اگر هم نشدیم مهم نیست همین که به فینال رسیدیم و روی همه تیم های قلدر رو کم کردیم کافیه !

3- کامران نجف راده توی 20:30 گفت : شیرهای گیلان رفتند فینال !

با سپاس کاوه گیـــــــــلانی

تیم فقط تیم پگاه !

دیروز روزی بود که مردم رشت بعد از مدت ها به تیمشون افتخار کردند، از وقتی که سپیدرود اقتدارش رو از دست داده بود مردم رشت منتظر تیمی بودند که بتونن بهش افتخار کنند . استقلال شهرداری رشت وقتی منحل شد و پگاه جای این تیم اومد همه فکر می کردیم که با امکانات شرکت پگاه می تونیم حداقل این امید رو داشته باشیم که دیگه دغدغه سقوط رو نداشته باشیم ولی …

به هر حال امسال هم مشکل رفتن یا موندن رو داشتیم ولی مردم فوتبال دوست همه از پگاه راضی بودند و به تیمشون افتخار می کردند چون پرسپولیس، استقلال، صبا و سایپا رو برده بود و همین کافی بود برای همه …

برای بازی دیروز امیدی برای بردن نداشتیم شاید دو آتشه ترین طرفدار پگاه هم فکر نمی کرد که سپاهان اصفهان رو با چهار گل بدرقه بکنیم…

نادر دست نشان ثابت کرد که برای بردن و کسب موفقیت فقط پول و امکانات حرف اول و آخر رو نمی زنه بلکه همدلی مهمترین چیزه که یه تیم باید داشته باشه. تیم ما یکدست بود و هیچ کس خودش رو بالاتر نمی دونست…

بچه های پگاه ثابت کردند که با اتحاد میشه کارهایی که به نظر غیر ممکن به نظر میرسه رو انجام داد. به همشون خسته نباشید می گم، به دست نشان، چاوشی، نوری، مهدوی، نظر محمدی ( که متعصب ترین بازیکنه پگاه و بهترین بازیگر فیلم سینمایی در وسط زمینه) و همه و همه …

حتی پسر خاله خودم که تیم نوجوانان پگاه بازی میکنه و دیروز توپ جمع کن بود !

به قول بچه ها : نه اینتر ، نه میلان ، فقط پگاه گیلان !

———————————————————–

لنگ نویس:

1- اطلاعات باشگاه پگاه در ویکی انگلیسی کاملتر از فارسیه ! باور نمی کنید ببنید !

2- دیروز انگار که پگاه قهرمان شده بود، جوون ها و نوجوون ها چه حالی می کردند ! جای همه خالی …

3- شیخ عزیز بهت گفته بودم می بریم 😉

4- وبلاگ هواداران پگاه گیلان

5- اخبار برد دیروز پگاه در فارس ، تابناک !

با سپاس کاوه گیـــــــلانی