یک سال گذشت، به همین سادگی

یک سال شد. خیلی زود گذشت هیچ وقت روزی که مجتبی زنگ زد و بی مقدمه گفت علیرضا فوت  شده را از یاد نمی برم. همه شوکه شده بودیم. شب خوابید و صبح دیگر بیدار نشد. این تصویر متعلق به علیرضاست که در  اینجا درباره اش کمی نوشته بودم . چهره اش را نگاه نکنید که کمی غلط انداز است ، نمازش قضا نمی شد و هیچ کس را نمی توانی پیدا کنید که بگوید علی به او بد کرده . همیشه در لاک خودش بود، کم حرف می زد و تنها دل مشغولی اش برنامه نویسی و موسیقی بود. این آخرین سازی است که علی خریده بود و کلی پزش را می داد. قرار بود به من شیرینی سازش و قبولی دانشگاهش را هم بدهد که عجل فرصتش نداد.  بگذریم که گفتنی ها کم نیست. علی را من در قبر گذاشتم، هنوز هم وقتی فکر می کنم که چطور رفت با تمام آرزوهایش،  بغض گلویم را می گیرد.  روزگار است دیگر چه می شود کرد، او رفت ما ماندیم.

502f

——————————————————————————-

لنگ نویس:

1- من هم در همان دانشگاهی که علی درس می خواند قبول شدم. ولی چه فایده که دیگر علی نیست.

2-  چنین است رسم سرای فریب …

3- این هم تصاویری از همان روز …

با سپاس کاوه گیــــلانی

Advertisements

یک سال گذشت !

یک ساله شدم به همین سادگی ! توضیحات و تشکرات و همین …

چرا لابدان و چرا کاوه گیلانی ؟!

یک سال گذشت، خیلی زود، خیلی خیلی زود، به سرعت یک چشم زدن …داشتم در وب می چرخیدم که با دیدن این وبلاگ ترغیب شدم که دوباره شروع کنم… قبلا در اینجا توضیح دادم که چرا نام لابدان را انتخاب کردم! دردوران راهنمایی در نزدیکی مدرسه من یک انتشاراتی وجود داشت، که اسمش لابدان بود، این اسم برایم خیلی جالب بود و همیشه در ذهنم می چرخید تا روزی که تصمیم گرفتم وبلاگی بسازم، آن زمان نمی دانستم دقیقا می خواهم چه بکنم و به خاطر علاقه ام به واژه لابدان و در ضمن گیلکی بودن این واژه ، انتخابش کردم. تازه بعد از یک سال مسیری را انتخاب کردمو احتمالا همین مسیر را هم ادامه می دهم، نوشتنم در مورد گیلان و ورزش خواهد بود. بر خلاف زندگی ام در دنیای واقعی که شب و روزم با کامپیوتر می گذرد در لابدان از نوشتن در مورد این وسیله دوست داشتنی دوری می کنم. لابدان استعداد یک وبلاگ آی تی شدن را هم دارد، وب را اگر به گیلکی ترجمه کنیم می شود لابدان !همانطور که می دانید میثم نام اصلی من است و بزرگترین دلیلی که نام کاوه را انتخاب کردم به خاطر علاقه بسیار زیادم به شخصیت کاوه آهنگر در شاهنامه است و دیگر هیچ! گیلانی بودن من هم که دلیل نمی خواهد، کاملا مشهود است !

گپی خودمانی

شاید بعداز ده پست بود که تصمیم گرفتم تغییر روش درکارم بدهم و به نوعی تمرین کنم برای بهتر بودن و بهتر شدن… محیط شیرین و دوست داشتنی، در کنار افراد متفاوت که هیچ کدامشان تکراری نیستند و هر کدام شیرینی خاص خودشان را دارند. و یکی از نکات مثبت این است که ما در این دنیای مجازی نکات مثبت را از هم می بینیم و البته این مسئله همیشگی نیست … همیشه برایم خواستنی بود که روزی بین صد  وبلاگ وردپرس قرار بگیرم، وقتی به این خواسته رسیدم دوست داشتم که حداکثر میانه جدول قرار بگیرم، و همین طور که به این خواسته رسیدم اول شدن را دوست داشتم تجربه کنم… خیلی حس شیرینی بود. به هر حال یک سال گذشت ، مطالبی نوشتم که هر کدام ویژگی خاص خودشان را داشتند. با هر پست یک دوست جدید و یک دانسته جدید… شاید اگه کسی به لابدان نمی آمد هیچ وقت تا این حد مطلب نمی نوشتم و مجبور نمی شدم که در نوشتارم تغییر بدهم یا مطالعه کنم … راستش به همه مدیونم ، چون واقعا در این مدت یک سال تجربه های خیلی زیادی کسب کردم.

در مدت این یک سال دوستان و به نوعی هم فکر های بسیار عزیز پیدا کردم، که اگر می خواستم در دنیایی خارج از این فضا به دنبالشان بگردم محال بود که پیدایشان کنم .

راستش نمی دانم اسم ببرم یا نه ، می ترسم کسی از قلم بیفتد و باعث دلخوری شود ، همه شما که این وبلاگ را می خوانید با روحیات من آشنا هستید و فکر کنم در مدت این یکسال خوب مرا شناخته باشید ، حداقل اگر مرا نشناخته باشید کاوه گیلانی را شناخته اید . پس بگذارید از چند نفر تشکر کنم ، این تشکر به معنای گذاشتن فرق نیست ، بیشتر یک ادای دین است ، شاید هم همه وبلاگستان را نوشتم .

یادم است اولین روزهای وبلاگ نویسی ام به چند وبلاگ در وردپرس می رفتم ، که کم کم همان وبلاگ ها شدند از بهترین دوستان من . ذهن خاکستری {مهرنوش محتشمی عزیز}،وب نوشته های کمال{داش کمال}، آجر پاره{محمد عزیز}،خانقاه شیخ الشیوخ {که الان گرمابه باز کردند}، DESERTER {رضا عظیمی که در عین اختلاف نظر های بسیار هنوز هم با هم دوست هستیم و البته صمیمی}، MARYAMSS {مریم عزیز} و گجمو {هنوز هم کمیت برایش از کیفیت مهم تر است} این ها افرادی بودند که در اوایل وبلاگ نویسی ام در ورد پرس به نوعی از آن ها یاد گرفتم که چگونه یک وردپرسی باشم.

کم کم با دوستان دیگری هم از دیار وردپرس آشنا شدم، که برایم بسیار عزیزند FAnCeY Free{ که شیطنت هایش هیچ وقت از یادم نمی رود}، کوچه باغ {باران عزیز، همان خانم دکتری که حقش را خوردند}، خلسه پرواز {مریم خانم ، هم درد با کوچه باغ}، ، عمو هوشنگ {خودش میگه چهار ساله است} ، دوشیزه شین {هر چند خیلی وقت نیست که به جمع ما آمده ولی بسیار دوست داشتنی است}، ناخدای شاپرکی { تورج عاطف عزیز و آن عاشقانه نوشت های فوق العاده اش}، خاطرات یک برنامه نویس { علیرضای عزیز همشهری و دوست بسیار عزیز والبته احتمالا همکار آینده} ، کدئین {سالومه شایگان که در حال حاضر در غیبت به سر می برد} ، کدئین { اسمش را نمی دانم، او هم یک گیلک است که الان سرباز وطن شده، به قول خودم ناودان} ،با تو می گویم {عماد ، غریبی آشنا و دوست داشتنی} ، میم نون { میثم عزیز که کم پیدا شده ولی این دلیل نمیشود که دوستش نداشته باشم} ، اردوان نوشت { خبرنگار دور از وطن} ، صحبت {سروش که من مانده ام که با گوگل ریدر چه سر و سری دارد}، شبستان {چند باری به خاطر خندیدن از نوشته ای این عزیز دل رفتم زیر میز} ، شاخ {آق فری عزیز که البته الان دیگه رفته تو خظ پادکست} ، جارچی {احمد عزیز که فکر کنم از همه بیشتر منرا می بیند} ، یه روز شاید {ادیب عزیز که الان خیلی کمتر به روز میکند}،  دوست و همکلاسی قدیمی ام محراب که وبلاگش را در ورد پرس بست و رفت در بلاگر ودر آخر هم دو برادر که با من می شوند افسانه سه برادر ، پلنگ صورتی { آرش عزیز که خیلی خوشحالم دوباره برگشت} و دیگر اندیش {مسعود عزیز  یا همان MAS، که دقیقا مثل آرش دوستش دارم} و …

اینها دوستان وردپرسی من بودند ، اگر بخواهم از محله های دیگر هم نام ببرم، ملخ {نجمه عزیز و دوست داشتنی به همراه دوست جونش } شیر خفته{علی انجم روز، همشهری و روزنامه نگار }، تاسیان {کوهزاد اسماعیلی، یک همشهری دوست داشتنی و بسیار اهل منطق}، آرش بهمنی { همشهری عزیز و روزنامه نگار}، تیلدا سحر {سحر اخوان ، همشهری عزیزم که بسیار به من لطف دارند}، همه روزهام {مرجان و آن نوشته های دوست داشتنی اش}، طومار شرزین {مرتضی خباز زاده، دوست و یک منتقد بسیار عالی که اگر تغییری در ساختار نوشتارم دیدید به خاطر راهنمایی همین دوست عزیزم است}، سر آغازی نو {نسرین عزیز، که دیر به دیر ولی خوب می نویسد}

راستش چند وبلاگ هم هست که همیشه دنبالشان می کنم برای اینکه یاد بگیرم، دکتر مزیدی {نیازی به توضیح نیست}، یک فتحی{مودب و دوست داشتنی}، کمانگیر{در خیلی از موارد حرفهایش را قبول ندارم، ولی در کل دوستش دارم چون یک شخصیت منطقی دارد}، بامدادی{ او هم شباهت های زیادی به کمانگیر دارد ولی در عین شباهت متفاوت از هم هستند}، بلاگ نوشت{صادق عزیز،  فیس آفش را خیلی دوست دارم }، آرش سیگارچی {روزنامه نگاری که ترک وطن کرده ولی هنوز هم یک گیلک است} .

دو خواننده بسیار عزیز هم دارم که وبلاگی نیستند ولی همیشه با من بودند، مهران و آناهیتای عزیز که جزء اولین دوستان لابدان بودند.

بعد از یک سال فکر کنم فرصت خوبی باشد که به گذشته برگردم و یه نگاهی به نوشته هایم بیندازم و  به نوعی جشنواره ترین های وبلاگم را انتخاب کنم. راستش خیلی سخت است ولی خوب سعی می کنم که عدالت را حداقل در مورد نوشته هایم رعایت کنم . در پست بعدی منتظر جشنواره ترین های وبلاگم باشید…

——————————————————

لنگ نویس:

1- راستش همیشه می خواستم پادکست هم راه بندازم ولی ترسیدم استقبال نشه و سرخورده بشم 🙂

2- یه بار نامه خداحافظی نوشتم، یادش بخیر ولی از گذاشتنش پشیمون شدم !

3- فکر نمی کردم لابدان یک ساله  بشه !

4- اگر کسی از لیست جا موند دلیل را بر حواس پرتی من بذارید.

4- باز هم متشکرم

با سپاس کاوه گیـــــلانی

به یاد فریدون فروغی …

دلم از خیلی روزا با کسی نیست

تو دلم فریاد و فریاد رسی نیست

شدم اون هره گیاهی که گلاش

پرپر دستای خارو خسی نیست

دیگه دل باکسی نیست

دیگه فریاد رسی نیست …

ترانه ای که شنیدنش همیشه برایم تازگی دارد، هر چند همه ترانه هایی که فریدون فروغی اجرا کرده برایم همین حس را تداعی می کند. سیزده مهر سالروز درگذشت بزرگ مرد موسیقی ایران بود، می خواستم  این مطلب را بنویسم که به خاطر مشغله و زندگی روزمره از یاد بردم…

راستش دیشب داشتم کتابخانه ام را تمیز می کردم که کتاب خفته در تنگنا را دیدم و لعنتی بر خودم فرستادم که چرا یادم رفت… دلم برای فریدون و فریدن ها سوخت که چرا هموطنانش یاد تاریخ تولد و فوت ویکتور خارا هستند ولی یادشان نیست که فریدون ، ویکتور خارای ایران بود.

ویکتور خارا در یک لحظه کشتند ولی فریدون را ذره ذره …  شاید بگویند که فریدون فروغی فلان بود و بهمان ولی یک چیزش برای من ارزش دارد و آن هم این است که با اینکه می توانست برای همیشه از ایران به آمریکا نزد خواهرانش برود تن به این کار نداد . خواهرش فروغ می گوید: قرار شذه بود که فریدون در فیلم گل یخ به کارگردانی کیومرث پور احمد بخواند و بازی کند ولی باز هم مجوز مانع شد… زنگ زدم به فریدون و گفتم: فریدون جان ، حالا نظرت چیست ؟ تا دیر نشده بیا آمریکا ! عصبانی شد و گفت : بعد از این هیچ وقت نمی خوانم ، هیچ وقت هم از کشورم فرار نمی کنم. اگر قرار است بمیرم، همان بهتر که پیش ملتم ، در وطنم جان بکنم …

راستش در حق فریدون فروغی خیلی ناحقی شد … فقط می توانم بگویم افسوس … شاید بعضی ها بگویند که این پسرک مرده پرست است و … باید بگویم که زنده نگه داشتن نام مردانی مثل فریدون مرده پرستی نیست ، چون فریدون هیچ وقت نمی میرد. درباره فریدون می توان بسیار نوشت …

روحش شاد

——————————————–

لنگ نویس

1- ترانه روسپی فریدون هم نگاهی مثل نگاه شیخ الشیوخ عزیز دارد.

2- به یک بازی وبلاگی دعوت شدم که در اولین فرصت دعوت دوشیزه شین عزیز رو لبیک می گم.

3- از امروز برای تمرین به مدرسه جودو رشت میرم . باید بیشتر یاد بگیرم …

4- ای کاش اصلاح طلب هایی که تا تقی به توقی می خوره  یاردبستانی رو تلاوت می کنن یادی از فریدون فروغی می کردند.

5- کامنت ها رو هم جواب می دم، یه پست هم دارم برای داش کمال آماده می کنم که هنوز تموم نشده !