تاکسی نوشت {درد دل های یک راننده مسیر رشت به انزلی}

صبح جمعه برای کاری دو ساعته به باید به انزلی می رفتم، طبق عادت همیشگی رفتم ایستگاه ماشین های سواری انزلی تا راهی مقصد شوم. مردی حدود پنجاه ساله راننده بود. اولین بار بود که در ماشینش می نشستم {معمولا اکثر راننده های خط را حداقل به چهره می شناسم} . پیراهن سیاهی به تن داشت که البته راه راه بود، ریشش هم ژولیده بود و در چهره اش هم غم موج می زد. هنوز ماشینش راه نیفتاده بود که موبایلش زنگ خورد، شروع کرد به صحبت کردن و … . از صحبت هایش فهمیدم که خواهرش را از دست داده و این دومین خواهری است که در طول این چند ماهه از دست داده. تازه فهمیدم که چه ان غمی که در چهره اش هویدا بود از چه بوده. به نزدیکی های خمام {شهری است بین رشت و انزلی} رسیدیم صحبتش تمام شد. حسی می گفت که اگر خودم شرایط این مرد را داشتم اگر سنگ هم ببینم برایش درد دل می کنم چه برسد موجودی که مثل من شبیه آدم است.

مرد رو به من کرد و گفت خدا همیشه خوب ها رو زودتر میبره ، حدود یک ماه پیش یکی از خواهر هام رو از دست دادم هفته پیش هم یکی دیگه رو . نمی دونستم چی بگم ، بهش گفتم خدا بیامرزدش و اون ادامه داد، که خواهرش خیلی زن خوبی بود و … مرد از خانواده اش گفت و هر از چند گاهی از پدرش یاد می کرد، گویا پدرش شخص بزرگی بوده، می گفت خواهرش از پدرش یاد گرفته بود که به همه کمک کند و اخرین بار به همت همین خواهر ، خواهرها و برادرهایش برای دختری فقیر جهیزیه تهیه کرده اند و بعد از دو سال دختر را به خانه شوهرش فرستاده اند … . مرد از خودش گفت، ازخیانت  یکی از دوستان صمیمی اش که بعد از بازنشستگی از آموزش و پرورش با او مشغول واردات میله گرد و تخته نراد شده بود گفت و اینکه چگونه تمام سرمایه زندگی اش را بالا کشید و رفت و او مجبور شده در این سن مسافر کشی کند … . حرف های زیادی زد و فکر کنم تا حدی هم سبک شد. نمیدانم چه شد که حرفش به سمت انقلاب و این طرف آب کشیده شد. حکایتی برایم از زندگی اش تعریف کرد که …

گفت : خانواده ام قبل از انقلاب تنها تولید کننده زونکن و لوازم اداری این مدلی بودند. روزی به همراه پدرم داشتیم از یکی از خیابان های تهران عبور می کردیم، مرد جوانی که فرزندش را در آغوش داشت و به همراه همسرش کنار خیابان ایستاده بود،  با نزدیک شدن ما ناگهان خودش را جلوی ماشین انداخت، به قصد اینکه ماشین را متوقف کند. ناگهان من با عصبانیت گفتم چه کار میکنی ؟ نزدیک بود خودت را به کشتن بدهی ! مرد رو کرد و فرزندش را که در آغوش داشت نشان داد و با نگاهی بغض آلود گفت ، فرزندم داره میمیره ! داره از تب میسوزه … تورو خدا ما رو به یه درمانگاهی چیزی برسونین …

خلاصه پدرم گفت که سوارشون کنم، دیدم بچه از تب داره میسوزه . اون روز از صبح تا غروب درگیر بیمارستان بودیم. پدر بچه هیچ پولی نداشت و پدرمن همه خرج ها رو داد. پدرم رو کرد به اون جوانک و پرسید ، پسرم شغلت چیه ؟ مرد جوان گفت: کارگر روز مزدم ، یه روز کار هست و چهار روز نیست. پدرم آدرس کارخانه رو داد و گفت فردا بیاد اونجا. رو کردم به پدرم و با نگاه بهش گفتم که ما کارگر احتیاج نداریم ولی اون نگاهی کرد به من که خودش میدونه داره چی کار میکنه. فردا صبح آن جوان به کارخانه اومد. پدرم سرکارگر رو صدا کرد و گفت این رو ببر و تازمانی که فلانی بازنشسته بشه بهش یه کاری بده . خلاصه اون جوان اومد و شد کارگر ما . پدرم بچه این جوان رو خیلی دوست داشت و هفته ای دو سه بار باید میدیدش… همه چیزب خوب بود تا اینکه توی مملکت ما به اصطــــلاح انقـــــلاب شد ! شعار مرگ بر سرمایه دار و … .

همه کارگر ها از پدرم شکایت کردند . روز محاکمه من به اتفاق سه تا برادرام و پدرم رفتیم دادگاه. دیدم که یه ملا قاضیه و چند تا مامور کمیته ای هم با اسلحه اونجا هستند. اسم اولین شاکی که خونده شد دوست داشتم زمین و زمان رو به هم می دوختم. همان جوانی که پدرم فرزندش و اگر دروغ نگویم زندگیش را نجات داده بود شاکی بود… رو کردم به برادرانم و گفتم من خون این نامرد را می ریزم ، من پهلویچی هستم {آن زمان به بندر انزلی می گفتند بندر پهلوی} شما می مانید و بقیه این نمک به حرام ها … رو کردم به قاضی و گفتم این پیرمرد که شما این همه اتهام برایش خوانده اید و شراب خوار خطابش کردید سی و پنج سال است که نماز شب می خواند! رو کردم به آن نامرد و نگاهش کردم و رو به قاضی کردم و گفتم باید زن این مرد را بگوئید بیاید و جریان آشنائی اش را برای همه شما شرح دهد!

زن این نامرد طوری در جمع نشسته بود که شناخته نشود، دستش را بلند کرد و گفت من اینجا هستم. پشت بلند گو آمد و همه جریان را شرح داد و بعد از تمام شدن حرف هایش رو کرد به قاضی و گفت : حاج اقا شما آخوند هستی و می تونی خطبه عقد و طلاق رو جاری کنی! خطبه طلاق من رو جاری کن چون این نامرد نجسه! این آدم بی همه چیزه … کثیف رو میشه تمیز کرد ولی این آدم نجسه. بعد رو کرد به همه اون کارگرها و یه تف انداخت سمتشون و گفت این تف توی شرافت همتون، چون این پیرمرد نه تنها حقتون رو نخورده بلکه بیشتر از حقتون رو هم بهتون داده …

در همین حین یکی از اون جوون های کمیته ای هم رو کرد به اون قاضیه گفت یا زودتر حکم آزادی این پیرمرد رو بدون شرط صادر میکنی با من همه این آشغال ها رو به رگبار می بندم. خلاصه آخونده حکم آزادی پدرم رو داد و حمه بازداشت همه اون کارگرهارو صادر کرد. من هم گفتم کارخونه تعطیله و همه برن اداره کار حساب کتاب کنن و بیان پولشون رو بگیرن …

وقتی راننده این داستان رو تعریف موی تنم سیخ شده بود. تقریبا هم به انتهای مسیر رسیده بودیم. کرایه رو حساب کردم و نگاهی به چهره شکسته راننده کردم و مسیرم رو گرفتم و رفتم. توی مسیر داشتم فکر می کردم که بعضی اوقات، بعضی از آدم ها چقدر بد می آورند. نمی دانم شاید راحت ترین توجیحی که توانستم برایش پیدا کنم حمکت بود.

———————————————————–

لنگ نویس:

1- فکر کنم کم کم باید یخ وبلاگها رو بشکنیم ، هر چند که همه زیر ذره بین هستیم.

2- یاشار {پزشک 78} وبلاگش رو منهدم کرد، جیمیلش رو هم همین طور! امیدوارم خودش سلامت باشه . وبلاگ قبلیش هنوز سرپاست!

3- اگه شاهنامه خوندین و بعضی لغات رو متوجه نشدین، یا اگه الان دارین شاهنامه می خونین و باز هم یه سری لغت ها رو متوجه نمی شین از اینجا فرهنگ لغت شاهنامه رو دانلود کنین.

4- پنج شنبه و جمعه اسباب کشی داشتیم به خانه جدید که بالاخره تمام شد. + + حکایت اسباب کشی قدیمی را بخوانید.

5- MAS همان  داش مسعود خودم بالاخره یه حرکتی کرد و یک دوتایی پست منتشر کرد!

6- این هم وبلاگ جدیده خانم اخوان هم از همشری های عزیز خودمه که تازه به وردپرس اسباب کشی کرده، مبارک باشه و این طور مسائل .

7- لوگوی سمت چپ هم کار همین خانم اخوانه ، که از پشت همین تریبون ازش متشکرم. {ابته اون تصاویر رو خودم گذاشتم کنارش}

8- احتمالا قالب/غالب/گالب وبلاگ رو به زودی عوض می کنم.

9- نظرات رو هم از این به بعد دوباره جواب میدم.

10- اتفاقی نظرم کاملا نسبت به محسن نامجو عوض شد و حتما در مورد این اتفاق می نویسم.

با سپاس کاوه گیــــلانی

Advertisements

المپیک و زندگی

چند ماه  پیش  در هنگام راهپیمایی سالگرد پیروزی پرشکوه انقلاب در خیابان های رشت قدم می زدم و به اتفاقات آن روزها فکر می کردم حکایت اعتیاد مایکل فلپس برایم عجیب بود. دوستم در مورد شخصی حرف زد که من هم می شناختمش {حکایتی است طولانی که شاید روزی نوشتمش} . فلپس و آن شخص دلیلی شدند که ذهنم سمت المپیک برود، در ذهنم المپیک را به زندگی ربط دادم و خروجی بررسی هایم اینطور شد که :

logo

هر انسانی در زندگی خودش کارهای مختلفی را شروع می کند، تعدادی را به پایان می رساند و تعدادی را هم نیمه تمام و به طور کلی در چندین طیف متفاوت مسیر زندگیش را ترسیم می کند. اگر در بازی های المپیک هر انسان را یک کشور در نظر بگیریم و رشته های ورزشی هم می شود مسیر زندگی در نظر گرفت. در پایان هر دوره المپیک تنها دو رشته هستند که معمولا در ذهن افکار عمومی ماندگار می شوند و البته در هنگام مسابقه بیشترین تماشاگر را دارند. قوی ترین {وزنه برداری سنگین وزن} و سریع ترین {دوی صد متر}  ، کشور هایی که صاحب این مدال ها می شوند همیشه در ذهن علاقه مندان به ورزش باقی می مانند و به قولی المپیک است و این دو مدال البته برای هر شخص در رشته خودش مدالش بسیار با ارزش  تر از هر مدال دیگری است. در زندگی طبیعی هم فکر می کنم همین حکایت را داشته باشیم. هر شخص برای خودش موفقیت هایی کسب می کند، ولی معیار سنجش  چیز دیگری است… با ارزش ترین مسئله زندگی این روزها  دو چیز است  پول و مدرک تحصیلی !

—————————————————————————————-

لنگ نویس:

1- این مطلب چند ماهی در آرشیو وبلاگ خاک می خورد گفتم حالا که حس حال درست حسابی برای نوشتن ندارم بگذارمش تا کمی از این حس و حال بیرون بیایم.

2- می دانم در این مورد بیشتر از اینها می شد بحث کرد.

3- پست بعدی هم احتمالا بازی اعترافات سبز خواهد بود.

4- این مطلب از صادق عزیز در مورد وبلاگ نویسی حرفه ای رو پیشنهاد می کنم بخونین.

5- من از شنیدن این موسیقی لذت می برم شما چطور ؟

6- مثل اینکه تعداد افرادی که از طریق فید یا خوراک اینجا را می خوانند شده 100 نفر ! خوشحالم که صد نفر پیدا شده اند که این چرت نوشته ها برایشان جالب بوده

7- هنوزهم پاسخ دادن کامنت ها ادامه دارد.

با سپاس کاوه گیـــــــــلانی

در شهر {بخش اول}

شخصیت  اول : آبدارچی  اداره پشت سیستم یکی از همکاران می نشینید و از آنجایی که فقط جستجو با گوگل را بلد است می رود سراغ جستجوی عکس ! عکس های مورد نظر روئیت می شوند و برای دیدن کامل عکس های مورد نظر رویشان کلیک می کند و با جمله معروف مشترک مورد نظر… مواجه می شود و با چهر های غم آلود لهجه ای دوست داشتنی می گوید : اَه … این اینترنت هم هر چی که باحاله میگه مشترک مورد نظر دسترسی نداری !

شخصیت دوم: یکی از همکاران پسری دارد با نام ایلیا که فکر کنم سه سال و نیم داشته باشد، من سال پیش ایلیا را دیده بودم با اینکه خیلی کوچک بود خیلی خوب حرف می زد و جالب تر اسم مرا هم به خوبی صدا می کرد {چون یکی از عمه هایم با اینکه من بیست و اندی سال سن دارم یک بار می گوید نیسان، یک بار می گوید میسان و …} و از آن جالب تر آن زمان اندی یک آهنگ خوانده بود خوشکل ها باید برقصند، ایلیا این آهنگ را می خواند البته و دقت بسیاری می کرد که فالچ نخواند. شخصیت مورد علاقه اش تا آنجایی که می دانم اسپایدر من است. من هر دفعه پدر یا مادرش را می بینم جویای حالش می شوم چون همیشه یک سوژه ای ایجاد می کند. مثلا یک بار از مهد کودک آمده بود و برای پدرش تعریف می کرد که بابایی امروز شادی رو بوش کردم ! {من نمی دانم بچه های این دذوره زمانه چرا این طور شده اند} .دیروز از پدرش احوالش را پرسیدم گفت: در ماشین نشسته بودیم که ناگهان بانویی بیست و چند ساله از کنار ماشین رد می شد ، دخترک را صدا کرد و گفت: خانم متلک می گم ! ملت همه از خنده ترکیدن! پدرش بهش گفت ایلیا جان این چیه تو می گی ؟ میگه ، خوب متلک می گم دیگه ! پدرش کند وکاوی در کارتون های مورد علاقه اش کرد و دید که بله از دوبله این کارتون ها آب می خورد این رفتار ! {ایلیا را خیلی دوست دارم نمی دانید که چه کودک شیرین و بامزه ای است}

شخصیت سوم: در شهر انزلی منتظر تاکسی بودم تا بروم سر کلاس ، مسیر فوق مسیری است دانشجو خیز و در این چند روز رفت و آمد اتفاقات جالبی را مشاهده کردم. سه پسر  و چند دختر  منتظر تاکسی بودیم. چند تاکسی آمدو در انتها فقط چهار نفر ماندیم سه پسر و یک دختر، پیرمردی لاغر اندام یا چشمانی خون آلود و خسته . سنش فکر کنم حدود شصت سال می شد. من جلو نشستم و آن سه نفر هم عقب.یکی از ان دو پسر خیلی خودش را{ ببخشید که از واژه خلاف عرف وبلاگ استفاده می کنم} چس می پنداشت، کت وشلواری پوشیده بود و کیف سامسونت و خلاصه … داشت به قول بچه های برای رفیقش می بست ، آن هم با صدای بلند ! که کار کردن سخته و از ساعت چهار تا هشت شب هم اضافه کار می کنم و پدر و مادرم رو زیاد نمی بینم و از این حرف ها … که ناگهان پیرمرد راننده تاکسی بدون هیچ ملاحظه ای با گویش شیرین گیلیکی و البته با کم کردن سرعت از داخل آینه به آقای مهندس گفت: تی دهن دَوَد دِ رِه ! {یعنی دهنت رو ببند دیگه} چِقد حرف زَنی آخه تو !  آقا من رو میبینی از خنده داشتم منفجر می شدم ! خانم مسافر هم فکر کنم حال من را داشت ! پسرک لال شد! در همین حین موبایلی زنگ خورد و آقای مهندس شروع کرد به حرف زدن با موبایل آن هم با صدای بلند والبته فکر کنم لرزان ! در دلم گفتم الان است که پیرمرد بزند روی ترمز با یک تیپو پرتش کند بیرون ! پیرمرد زد کنار و دستی را کشید ولی بی تفاوت رفت سمت بقالی مجاور و اقادم به خریدن یک بسته زغال کرد! من که کمی تا قسمتی باز هم خنده ام گرفته بود به انفکتوسی که آقای مهندس زده بود فکر می کردم! پیرمرد آمد نشست و از همه عذر خواهی کرد برای تاخیر چند دقیقه ای !بماند که آقای مهندس هم داشت همچنان چس کلاسش را می گذاشت !

——————————————————————–

لنگ نویس:

1- لاست را بالاخره یکی از دوستان برایم آورد ولی فعلا وقت و البته جرات ندارم ببینم چون شنیده ام که اعتیاد دارد، احتمالا صبر می کنم تا تعطیلات عید.

2- سوء تفاهم های کوچک را باید جدی گرفت چون تبدیل می شوند به دردسر های بزرگ.

3- یک سالگی وبلاگ عمو هوشنگ عزیز رو هم تبریک میگم 🙂

4- عمو هوشنگ توی این پست آهنگ های مورد علاقه رو معرفی کرده ، ترانه We will Rock you از گروه Queen رو ببیند با اجراهای مختلف :

Britney Spears, Beyonce, Pink – We Will Rock You

Queen – We Will Rock You/We Are The Champions (Live Aid ’85)

Warrant – We Will Rock You

we will rock you-axl rose

We will rock you – Five feat Queen

5- Nickelback محبوب من هم این اهنگ رو کاور کرده !

6- روزگار به خوبی و خوشی می گذرد جای شما خالی .

7- حذف شد !

8- در راستای شخصیت دوم، بخش دوم این مطلب آق فری توصیه می شود!

9- مثل اینکه میری دار فانی رو رفت بالا !

فراز و نشیب تهسیلی {قسمت دوم}

قسمت گذشته حکایت دوازده سال تحصیل ما بود که به خیر و خوشی نزدیک بود به پایان برسد که نشد، یک درس ماند و مشکلی به نام کنکور، از اول پاییز رفتم و در کلاس کنکوری ثبت نام کردم و در کنارش هم چون حوصله نداشتم فقط در خانه بماننم و درس بخوانم فنی و حرفه ای رفتم دره الکترونیک ثبت نام کردم،روزها از شش صبح تا شش غروب در فنی و حرفه ای بودم و بعد از آن هم کلاس کنکور شب ها هم درس می خواندم. سخت بود ولی این سختی برایم لذت بخش بود. روزگار چرخید و چرخید تا به دی ماه رسید، باید سخت افزار را امتحان می دادم، در کلاس کنکور هنوز به درس سخت افزار نرسیده بودم و حوصله این را هم نداشتم که بروم و دستمال کسی را بزنم تا به من یاد بدهد نشستم و بر خلاف عادت معمول کل کتاب را خفظ کردم، خودم هم نمی دانم چه شد که با همین تکنیک شدم قبول شدم و البته نکته جالبش این بود که سخت افزار را بعد از قبولی تازه در کلاس کنکور فهمیدم و جالب تر از آن این بود که همین درس یکی از ارکان موفقیتم در کنکور شد! به هر جان کندنی بود دوره چند ماهه فنی حرفه ای را تمام کردم و کنکور هم دادم و به نوعی حال منتقیدن را هم با پیروزی های مکرر اساسی گرفتم ! بعد از کنکور دوباره رفتم سر کار ، دانشگاه هم که قبول شده بودم ان هم با رتبه خوب در شهر خودم ! دیگر از خدا چه می خواستم ؟ روزهای خوبی بود ، مثل این است که غذایی در جایی بخوری و مزه اش از زیر زبانت هیچ وقت بیرون نرود. دورانی بود که هم سن و سالانم حرصشان در آمده بود چون هم توانسته بودم هم مدرکی از فنی و حرفه ای بگیرم هم دانشگاه قبول شوم و هم کاری برای خودم دست و پا کنم . از گوشه کنار صحبت های احمقانه شان به گوشم می رسید ولی برایم مهم نبود. چیزی که داشت یادم می رفت، در همان دوران کنکور در شرکت با دختری آشنا شدم که بر حسب اتفاق همکلاسیم شد در کلاس کنکور و اگر از انصاف نگذریم کل کل با او بود که بسیار کمک حالم شد در قبولی !
خودم هم نمی دانم چه شد که وقتی سرم را بالا گرفتم دیدم مثل آب خوردن اخراج شدم! بگذارید به حساب خریت و همین، دست فلک هم بی تاثیر نبود ولی از حق نمی توان گذشت که بی عرضگی خودم باعث این مهم شد! دقیقا روزهای آن برف سنگین سال 83 بود که در اولین روز برف تمام رشت را پیاده طی کردم، مثل دیوانه ها فقط قدم می زدم و قدم می زدم … آینده ای که خودم خرابش کرده بودم … دردسر ها شروع شد، شوک وحشتناکی به من وارد شده بود نگاه سرد اطرافیان … کسانی که زمانی دوستم بودند روبه رویم برایم اظهار هم دردی می کردند و در پشت به ریشم می خندیدند… به جرات می توانم بگویم بدترین دوران زندگیم را تا به امروز تجربه کردم ، مادرم که حدود یک سال با من حرف نمی زد و به قولی انگار نه انگار که وجود خارجی داشتم، از ترس آبروریزی تا جایی که می توانستم از مهمانی رفتن اجتناب می کردم و به هر طریق ممکن زیر آبی می رفتم که مبادا کسی سوالی بپرسد و … . جالب این است که اگر کسی هم می دانست باورش نمی شد که من چه کرده ام. فکر کنم اتانازی کرده بودم با سرنوشت خودم و بزرگترین دلیلش هم غرور احمقانه ای بود که دچارش شده بودم. دقیقا در همین دوران بود که دختری که از نوجوانی دوستش داشتم ناگهان در زندگیم پیدا شد. لطف خدا بود که بتوانم در دوران تنهاییم کسی را پیدا کنم که به من قوت قلب بدهد. هر چند که این دوران هم زیاد طولانی نبود و به قولی این مسئله خودش شد قوز با قوز . در اوایل دوران دانشجویی به ورزش سرد وبیروح بدن سازی روی آورده بودم، بعد از اخراج ورزش را کنار گذاشتم و در اثر یک اتفاق به یکی دیگر از آرزو های دوران کودکیم رسیدم و جودو را شروع کردم، بهترین شروع برای ساختن مجدد خودم از بین بردن غرور کذائی بود که بهترین درمان برای این بیماری ورزش بود. داشت یادم می رفت که در چند ماه اول اخراج تنها کسی که در اطرافم بود دوست عزیزم فرشاد بود که از بچه های آستارا بود که بعد از اخراجم نه تنها از من دور نیفتاد بلکه بسیار کمکم کرد تا از آن حال و هوا بیرون بیایم.
تمام دلمشغولیم شد کار و باشگاه ، چند بار هم امتحان دادم ولی قبول نشدم، اطرافیان تاکید کردند به دانشگاه آزاد ولی ما زیر بارش نرفتیم ولی دیری نپائید که پشیمان شدیم… خواستیم پیام زوری بشویم که در میانه های راه فتوی صادر کردند که دیپلمه های فنی بروند بز بچرانند و … کم کم اطرافیان هم از این خبر{حکایت رفتن ما در کوزه} مطلع شدند چه آنهایی که نباید می دانستند و چه آنهایی که باید می دانستند. روزگار چرخید و چرخید و من نچرخیدم، اتفاقات زیادی در همین وسط افتاد یکی از اتفاقات همین وبلاگ است، چند ماه پیش در خلوت خودم نشسته بودم و داشتم با خدای خودم حساب و کتاب میکردم، انگار که خدا هم فهمیده بود که از صد قدم ورود به جمع آدمیان یک قدم را برداشته ام پس در یکی دو مرحله حال اساسی به اینجانب داد تا کم کم به خودم امیدوار شوم، تا اینکه چند روز پیش مطلع شدم که بعد از چندین سال حلقه گمشده زندگی این دوران هم تکمیل شد و مجددا و رسما دانشجو شدیم، بماند که دهن خودم و عده ای را هم آسفالت کردم. هر چند شاخ غول را نشکستم و به قولی شق والقمر نکردم ولی هر چه بود تنها چاله خالی مسیر زندگیم را در این دوره زمانی پر کردم البته تجربیات گرانبهایی در این مدت چند سال آویزانی تحصیلی کسب کردم که بهایش چهار سال عمرم بود !

——————————————————————————————————

لنگ نویس:

1- ثبت نام هم کردیم، حکایتی دارد بس خواندنی و خندیدنی !

2- چند فروند بازی بدهکارم که همه رو با هم ضربه فنی می کنم 🙂

3- این هم نوعی شفاف سازی از زندگی خودم، این هم گوشه ای از فراز و نشیب های زندگیه دیگه .

4- دلیل نوشتن هم این دو پست این بود که یادم باشد!

5-  فکرش را می کردید من یک اخراجی باشم ؟هر چند که اخراجی بودن شاخ و دم ندارد !

6- قرار بود اسم این وبلاگ را در روز ثبت بگذارم چرک نوشته های یک اخراجی  🙂

7- این کودکان دیروز + + + + + را ببینید و در ذهنتان چهره امروزشان را بسازید!

8- ما قبلا این بازی ایام کودکی را انجام داده بودیم ولی چون دعوت دوباره از چند جناح صورت گرفته حتما اجابت می کنیم.

9- چند نفر از اهالی وبلاگستان از وضعیت تحصیلی من خبر داشتند، چند ماه پیش که قبول نشده بودم پنچر بودم اساسی، متشکرم از مهربانی هایتان.

10- کامنت ها را هم به زودی جواب می دهم، اگر کم پیدا هستم به بزرگی خود ببخشید چند روز درگیر ثبت نام بودم کلی کار عقب افتاده دارم.

با سپاس کاوه گیــــلانی

فراز و نشیب تهسیلی {قسمت اول}

این مطلب حاوی هیچ گونه پیام علمی و فرهنگی و ورزشی نیست ، پس اگر وقت خود را دوست دارید به هیچ وجه برای خواندن این مطلب کاملا شخصی تلف نکنیدش! هر گونه برداشت سیاسی و اقتصادی نیز آزاد است! تا جایی که امکانش وجود داشت خلاصه نوشته ام !

vic

دوران ابتدایی:

فکرکنم بیشتر ما دوران تحصیلات ابتدایی مشترکی داشتیم، نمرات معمولا بیست و زندگی خوب و بزرگترین دغدغه این بود که مبادا نمره ای کمتر از بیست بگیریم و …

دوران راهنمایی:

اول راهنمایی اوضاع درسی بدی نداشتم، ولی شاهکار دوران تحصیلم در دوم راهنمایی  بود که درس عربی را تجدید آوردم، یادش به خیر که هر چقدر تلاش می کردم بفهمم در مغزم فرو نمی رفت که نمی رفت ! فکر کنم عربی را 9 شدم در صورتی که در کلاس شاگرد زرنگ به حساب می آمدم و دوستان حساب ویژه ای روی من باز می کردند. فکر می کنم بیشتر مشکلم با معلمم بود، یکبار داشتم فحش نثارش می کردم که مرتیکه فلان فلان شده پشت سرم سبز شد و … آخر ماجرا این شد که ثلث اول هشتب لکو شدم!  سوم راهنمایی دوران پر مخاطره ای نبود و فقط در دوران راهنمایی همان یک تجدیدی را آوردم {به قول پدرم یک تپه گذاشتم}

دوران دبیرستان و هنرستان:

شاهکار های پیاپی من از سال اول دبیرستان شروع شد، درسی به ما داده بودند با عنوان ریاضی تکمیلی که نمی دانم فلسفه وجودی اش چه بود، ریاضی اصلی را که با مرارت می خواندیم، ریاضی تکمیلی هم شد قوز بالا قوز! ترم اول از بین شش کلاس سال اول، سه یا چهار نفر قبول شدند و بقیه که من هم جزء همان ها بودم تیر توپر شدند! تابستان همان سال اتفاقی رفتم یک کلاس تبر مقدماتی و کم کم از دنیای کامپیوتر خوشم آمد. {از دوران قدیم همه مرا شخصیتی می دانستند که دیوانه بازهای کامپیوتری است} در همین میان در همان دبیرستانی که سال اول مانده بودم سکنی گزیدم و در رشته کامپیوتر شاخه فنی و حرفه ای شروع به کسب علم نمودم! دوباره تاکید می کنم که ما فنی حرفه ای بودیم و کارو دانشی نبودیم، استعداد ها نهفته بسیاری هم داشتیم که هر روز شکوفا می شد! سال اول هنرستان که می شد سال دوم دبیرستان ترم اول به دلیل همان شکوفا شدن استعداد ها سخت افزار {دروس تخصصی که فقط گیت بازی بود} زبان خارجه {به خدا تقصیر دبیر مربوطه بود که زبان خارجه را با لهجه شیرین آذری ترکیب کرده و به خوردمان می داد} و البته درس شیرین ریاضی که نیازی به توضیح نیست که چرا خاک برسرمان کرد! خلاصه سرتان را درد نیاورم در ترم بعد برای تابستان برنامه ویزه ای داشتم و از آنجا که نمی خواستم تابستانم به بطالت بگذرد، جای درس ریاضی را با فیزیک عوض کردم! سخت افزار هم که همان ترم اول تمام شده بود واگذار کردیم به تابستان، نکته انحرافیه داستان چه بود؟ سخت افزار را اصلا نفهمیده بودم، یعنی به قدری ادبیر مربوطه خشک و بی روح تدریس می کرد که من سر کلاس مانند خیلی های دیگر  مشغول تقویت نقاشی خود بودیم! زبان را هم به لطف گل زده در خانه حریف {نمره مستمر} در همان خرداد ماه ضربه فنی کردم. حس و حال غریبی بود، تابستان و درس ! در همین میان به لطف پدرم در یکی از شرکت های کامیپوتری شهر عزیزم رشت مشغول به کارآموزی {پادویی} شدم تا حالیم بشود که یک من ماست چقدر کره دارد! شاید باورتان نشود بهترین تابستان عمرم همان سال بود، هم کار هم درس! به حول و قوه الهی و مدد آقا امام زمان و دعای خیر مسئولین و غیر مسئولین فیزیک که جزء دروس تخصصی ما بود را موفق به پاس کردن شدم، ریاضی را هم ناپلئونی پاس کردم واما سخت افزار را پنج دوگوش گرفتم {نامرد نه بهم نداد} ! شیرین ترین قضیه این تابستان کار کردنم بود که به هیچ وجه برایم غیر قابل توصیف است، همه همکلاسی ها و دوستان در کف مانده بودند که من چطور کار میکنم ! البته بیشترشان از حسادت می سوختند، بگذریم که یادم است اولین حقوقم را فدای شکم کردم و دو عدد پیتزا و چند سمبوسه و چند مدل کوفت و زهرمار دیگه را ریختم در خندق بلا ! هر چند که این اولین تجربه کاریم نبود ولی اولین تجربه کاری بود که مفتی نبود! چون ترم اول هم در یکی از مراکز کامپیوتر دانشگاهی به خلق خدا خدمت می کردم، البته حقوقی در میان نبود، فقط خوبیش این بود که می توانستم برنامه هایم را انجا بنویسم و بیشتر به کارهای خودم بپردازم! آن تابستان خاطره انگیز سبب شد تا در کلاس با تجربیاتی که کسب کرده بودم حال دبیران مربوطه را بگیرم و به قولی تخص بودم، تخص تر شدم! ترم اول فقط ریاضی را تجدید شدم، آن هم به خاطر اینکه دوست داشتم پایه ام را قوی کنم، والبته علاقه وافرم به دبیر ریاضی که حیران مدل مو و قد رعنایش بودم! ترم دوم هم به همین منوال گذشت و من ماندم و ریاضی و البته زبان خارجه ! دلیلش هم این بود که امتحانات سراسری بود،، البته ما آن زمان انگلستان و زبانیش را تحریم کرده بودیم، مطمئن باشید اگر هر زبانی {مثلا زبان مالایی یا چینی} دیگری بود ما با نمره عالی پاس می کردیم! درس شیرین ریاضیات را تمام کلاس به جز یک نفر به مدد قانون شیرین و دوست داشتنیه تک ماده قوبل شدیم، خیلی جالب بود برایمان چون در کارنامه زده بود 7.25 ولی گفتند قبول شدیم! ما هم خر کیف که تابستان امسال هم به بطالت نمی گذرد و به تحصیل علم و دانش می پردازیم! سخت افزار هم که یار جدا نشدنی من بود، پس تابستان دوباره دو درس را امتحان دادم و …

نکته اصلی این بود که ما در همین سال باید خیر سرمان کنکور هم امتحان می دادیم، عده ای از همکلاسی ها رفتند کلاس کنکور و ما گفتیم از این پول ها نمی دهیم، و فریاد سر دادیم که هر که نان عمل خویش خورد، منت حاتم و رفیق و رفقایش را نبرد! به هر حال چرخ گردون چرخید و من نه دانشگاه قبول شدم و نه سخت افزار را ! از مهر ماه عزم را جزم کردیم که هم پوزه دبیر سخت افزار را به خاک بمالیم و هم کنکور و سازمان سنجش …

ادامه دارد…

———————————————————————————-

لنگ نویس:

1- بخش دوم به زمان حال می رسد!

2- اگر اشتباهاتی در تعداد درس ها بوجود آمد زیاد جدی نگیرید چون آدم دروغگو حواسش پرت است 🙂

3- امروز یعنی روز چهاردهم فوریه روز فراموش نشدنی برای من است، هیچ ربطی هم به ولنتاین ندارد، کاملا شخصی است اگر نمی دانید که تا پست بعدی صبر کنید ولی اگر می دانید باید بگویم که بعد از مدت ها روی علی کنکوری را سفید کردم !

4- شاخ غول را نشکستم، خاک هم بر سرم کردم ولی باور کنید که در حال حاضر خوشحال ترین شخصی هستم که می شناسید 🙂

5- دوستی چند سال پیش گفته بود: افتادن مهم نیست، مهم اینه که زمین نخوریم!

6- لینک دادن و موسیقی پیشنهادی هم تعطیل !

7- همیشه دوست داشتم جواب بدی ها و محبت های چند نفر را بدهم و مطمئن باشد پست بعدی حرف هایی که چهار یا پنج سال در این دل صاحب مرده مانده بود را می زنم.

8- اگر غلط املایی و انشایی وجود داشت به بزرگی خود ببخشید .

با سپاس کاوه گیـــــــــلانی

دو درس از یک شاگرد تنبل !

تا به حال شده برایتان پیش بیاید در حس و حالی باشید و یک حرف ، یک جمله و گاهی هم یک نوشته تلنگری به شما بزند ؟ گاهی وقت ها نا امیدی به سراغ همه می آید ، فکر کنم خیلی ها مثل من نمی دانند در برخورد با بعضی از مشکلات چطور عمل کنند و سعی می کنند صورت مسئله را پاک کنند و یا بدترین راه از خود فرار می کنند ! زندگی هم در بعضی از موارد درس هایی به انسان می دهد که باید جایی یادداشت کرد…

درس اول

در مبارزات ورزش های رزمی زمانی که رو در روی حریف قرار می گیرید اگر در بهترین شرایط باشید و اعتماد به نفس هم در حد معمولی باشد یعنی دچار غرور نشده باشید یک ترس وجود دارد که مبادا حریف قوی تر باشد! در اینجا دو حالت وجود دارد ترس دورنی شما موجبات شکست را فراهم می کند ولی اگر بتوانید بر ترس درونی خود غلبه کنید، و انرژی همین ترس را که در حریف هم مطمئنن وجود دارد  تقویت کنید گام اول را برای پیروزی برداشته اید!

درس دوم

چند شب پیش در باشگاه تمرین می کردم مبارزات آخر کلاس بود، یکی از سبک وزن ها که قدش نصف قد من است رو به روی من قرار گرفت و من هم چون حوصله کار کردن را نداشتم حریف چپ و راست بنده را مورد الطاف ملوکانه قرار می داد! در سر پا که حسابی حالش را برد ، در خاک هم گاردی گرفت بسیار گستاخانه ، البته من برایم اصلا مهم نبود چون اصلا تمرکزی نداشتم، ناگهان استادم با عصبانیت به سمت من آمد و فقط در گوشم نزد! خلاصه حرفش این بود اگر در بدترین شرایط هم نباید به حریف اجازه داد که پایش را از گلیمش دراز تر کند…

درس اول را در زندگی بسیار تجربه کرد ام، یعنی بارها شده قبل از مبارزه با سرنوشت خود را از پیش بازنده دانسته ام در حالی که می توانستم برنده باشم، یا در درس دوم آنقدر روی مسئله ای تمرکز می کنم که پاک یادم می رود اص زندگی چیست و در مقابل خرده مشکلات چنان وا می دهم که همین مشکلات کوچک چنان روحیه ام را تضعیف می کند که خروجی اش می شود این !

——————————————————————————–

لنگ نویس:

1- این مطلب را همین موقع ها نوشته بودم!

2- هنوز هم از دست خودم عصبانی هستم به خاطر تردید !

3- در این چند روز یک آپولو هم هوا کردم که شرح واقعه را به زودی می نویسم!

4- راست دلم خیلی پر است ولی دیگر نمی شود نالید، باید جنگید !

5- فکر کنم زود برگشتم ، باید بر می گشتم تا کسی فکر نکند که از میدان به در شده ام !

با سپاس کاوه گیـــــــلانی

ای کاش زندگی هم دکمه Ctrl+Z داشت!

در مورد اعتراف تلخ یا شکست تلخ یا هر چیز تلخ باید بگم که بدترین روز زندگیم بود، نمی دونم شطرنج بازی کردین یا نه، من مثل شطرنج بازی هستم که در دقیقه آخر وقتی که فکر می کنه بازی رو برده مات میشه! آره من مات شدم بد جور هم مات شدم، یا به قولی بگم سوختم طوری که حالا حالا ها بوی سوختم از بین نمیره! شاید از غرور زیاد بود، شاید هم از حماقت! ولی هر کس تابان سبک سری خودش رو پرداخت می کنه. آره من خندیدم به زندگی و بازی هاش ولی حالا یاد گرفتم که نخندم ! ای کاش زندگی هم دکمه Ctrl+Z داشت. من هیچ وقت دوست ندارم به گذشته برگردم حتی در بدترین شرایط ولی حالا از ته دل دوست دارم که زندگی دکمه Ctrl+Z داشته باشه. بد جور خورده تو برجکم حالا تازه می فهمم که تلخی اعتراف خانوم محتشمی چقدر بوده!

ryfxtmhieqpy.jpg

به قول شاعر :
خودم کردم که لعنت بر خودم باد!