ترس از آینده!

دیروز در مسیر برگشت از باشگاه داشتم با یکی ازبچه ها حرف می زدم، از کنار قبرستان رشت عبور کردیم، ناگهان پرسید اگه بهت بگن الان برو اون تو می ترسی؟ یه نگاهی کردم و گفتم نه، فکر نمی کنم ترسناک باشه! خودش گفت باید از زنده هاش ترسید و شروع کرد به درددل کردن. خودش می گفت بچه که بوده خیلی نترس بوده ولی الان خیلی مشکل پیدا کرده به خاطر همین ترسیدن … البته بیشترش ترس های حضور در جامعه  و در کل اجتماعی بودنه. من دقیقا برعکس این رفیق شفیق بودم ، دوران کودکی و نوجوانی ترسو ولی الان دقیقا اوضاع تغییر کرده انگار که آدم دیگری متولد شده. فقط روز به روز ترسم از آینده بیشتر می شود و همین مسئله باعث شده بیشتر احتیاط کنم. همه جوانب را بسنجم، شبیه جودوکار 60 کیلو گرمی شدم که می خواهد در مسابقات آزاد با یک نره غول 120 کیلویی مبارزه کند. شکست دادنش دور از دسترس نیست ولی سخت است، نباید بدون تفکر نزدیکش شد و یک لحظه غفلت همانا و سروته شدن همان! از دور باید همه چیز را بسنجم  ولی کم کم این دستگاه سنجش آینده من هم دارد از کار می افتد! کلاس مجتمع فنی از امروز شروع می شود، باشگاه هم که دوباره به دلیل تداخل برنامه هایم تغییرش دادم و این گونه که بویش به مشامم می رسد از ماه دیگر با شروع کلاس های دانشگاه باز هم همه چیز در هم می ریزد، هر چند که الویت با دانشگاست ولی نمی دانم می شود که به همه این دل مشغولی ها برسم؟! مسیر تقریبا وقت گیر رشت به انزلی و تداخل کلاس ها … فکرش را که می کنم کله ام دود می کند! فعلا که خدا خدا بار خدا می کنم بشود کلاس های مجتمع  فنی پنج شنبه و جمعه برگزار شود و حداقل این طرف را از دست ندهم.  باشگاه هم در بدترین حالتبه باشگاه هم فکر کنم بتوانم هفته ای دو جلسه آن هم ساعت 9 شب به بعدش را برسم. آن قضیه امر خیر هم که فعلا اصلا فکرش را نمی کنم تا ببینم چه می شود. بیخیالی! بهترین راه حل در این مورد است ولی در مورد درس و مشقم نمی توانم دیگر بیخیال باشم، همین حالا هم چهار سال نوری عقب افتاده ام از جهاتی ولی چه می شود کرد. بعضی خریت ها تا آخر عمر بر پیشانی می چسبند و نمی شود کاری کرد به جز زیر لب گفتن خودم کردم که لعنت بر خودم باد.

خودمونیم از چی شروع شد و به چی ختم شد! زندگی هم مثل همین چند خط نوشته است جایی شروع میشه و جایی که فکرش رو نمی کنی تموم میشه!

Advertisements

نو شدن !

روزها به آرامی می گذرند و ما هم به تندی پیر می شویم. امتحانات تمام شد و من تمام نشدم، فکر کنم همین کافی باشد. می خواستم برای لابی زدن به صدا سیما بروم باشگاه خبرنگاران جوان ولی با شرایط حال حاضر حالم از صدا و سیما و کامران نجف زاده شدن بهم می خورد. همیشه از این می ترسم که روزی مجبور بشوم خودم نباشم و … راستی فکرکنم باید به فکر نو شدن باشیم و روش دیگری را انتخاب کنیم برای ادامه راه ! نظر شما چیست ؟ فعلا شروع می کنم نوشتن را تا ببینم خدا چه می خواهد و خلق خدا چه عکس العملی نشان می دهد. در این نو شدن آواتارم را هم دگرگون کردم. کمی خشن است ولی دوست داشتنی است.

Ryu_by_kael360

اسم این عزیز دل برادر ریو است و فکر کنم از شخصیت های بازی تیکن باشد. راستی فرندفید هم جای بدی نبود، شور انتخاباتی و دعوا و دوست داشتن و … برای خودش سیستمی بود! یک ماه هم تمرین نداشتم به سلامتی با پررویی تمام این پانزده روز هم مال خودم ، از سر ماه می رویم که تمرین کنیم !

برای تنوع لنگ نویس هم نداریم !

تاکسی نوشت {درد دل های یک راننده مسیر رشت به انزلی}

صبح جمعه برای کاری دو ساعته به باید به انزلی می رفتم، طبق عادت همیشگی رفتم ایستگاه ماشین های سواری انزلی تا راهی مقصد شوم. مردی حدود پنجاه ساله راننده بود. اولین بار بود که در ماشینش می نشستم {معمولا اکثر راننده های خط را حداقل به چهره می شناسم} . پیراهن سیاهی به تن داشت که البته راه راه بود، ریشش هم ژولیده بود و در چهره اش هم غم موج می زد. هنوز ماشینش راه نیفتاده بود که موبایلش زنگ خورد، شروع کرد به صحبت کردن و … . از صحبت هایش فهمیدم که خواهرش را از دست داده و این دومین خواهری است که در طول این چند ماهه از دست داده. تازه فهمیدم که چه ان غمی که در چهره اش هویدا بود از چه بوده. به نزدیکی های خمام {شهری است بین رشت و انزلی} رسیدیم صحبتش تمام شد. حسی می گفت که اگر خودم شرایط این مرد را داشتم اگر سنگ هم ببینم برایش درد دل می کنم چه برسد موجودی که مثل من شبیه آدم است.

مرد رو به من کرد و گفت خدا همیشه خوب ها رو زودتر میبره ، حدود یک ماه پیش یکی از خواهر هام رو از دست دادم هفته پیش هم یکی دیگه رو . نمی دونستم چی بگم ، بهش گفتم خدا بیامرزدش و اون ادامه داد، که خواهرش خیلی زن خوبی بود و … مرد از خانواده اش گفت و هر از چند گاهی از پدرش یاد می کرد، گویا پدرش شخص بزرگی بوده، می گفت خواهرش از پدرش یاد گرفته بود که به همه کمک کند و اخرین بار به همت همین خواهر ، خواهرها و برادرهایش برای دختری فقیر جهیزیه تهیه کرده اند و بعد از دو سال دختر را به خانه شوهرش فرستاده اند … . مرد از خودش گفت، ازخیانت  یکی از دوستان صمیمی اش که بعد از بازنشستگی از آموزش و پرورش با او مشغول واردات میله گرد و تخته نراد شده بود گفت و اینکه چگونه تمام سرمایه زندگی اش را بالا کشید و رفت و او مجبور شده در این سن مسافر کشی کند … . حرف های زیادی زد و فکر کنم تا حدی هم سبک شد. نمیدانم چه شد که حرفش به سمت انقلاب و این طرف آب کشیده شد. حکایتی برایم از زندگی اش تعریف کرد که …

گفت : خانواده ام قبل از انقلاب تنها تولید کننده زونکن و لوازم اداری این مدلی بودند. روزی به همراه پدرم داشتیم از یکی از خیابان های تهران عبور می کردیم، مرد جوانی که فرزندش را در آغوش داشت و به همراه همسرش کنار خیابان ایستاده بود،  با نزدیک شدن ما ناگهان خودش را جلوی ماشین انداخت، به قصد اینکه ماشین را متوقف کند. ناگهان من با عصبانیت گفتم چه کار میکنی ؟ نزدیک بود خودت را به کشتن بدهی ! مرد رو کرد و فرزندش را که در آغوش داشت نشان داد و با نگاهی بغض آلود گفت ، فرزندم داره میمیره ! داره از تب میسوزه … تورو خدا ما رو به یه درمانگاهی چیزی برسونین …

خلاصه پدرم گفت که سوارشون کنم، دیدم بچه از تب داره میسوزه . اون روز از صبح تا غروب درگیر بیمارستان بودیم. پدر بچه هیچ پولی نداشت و پدرمن همه خرج ها رو داد. پدرم رو کرد به اون جوانک و پرسید ، پسرم شغلت چیه ؟ مرد جوان گفت: کارگر روز مزدم ، یه روز کار هست و چهار روز نیست. پدرم آدرس کارخانه رو داد و گفت فردا بیاد اونجا. رو کردم به پدرم و با نگاه بهش گفتم که ما کارگر احتیاج نداریم ولی اون نگاهی کرد به من که خودش میدونه داره چی کار میکنه. فردا صبح آن جوان به کارخانه اومد. پدرم سرکارگر رو صدا کرد و گفت این رو ببر و تازمانی که فلانی بازنشسته بشه بهش یه کاری بده . خلاصه اون جوان اومد و شد کارگر ما . پدرم بچه این جوان رو خیلی دوست داشت و هفته ای دو سه بار باید میدیدش… همه چیزب خوب بود تا اینکه توی مملکت ما به اصطــــلاح انقـــــلاب شد ! شعار مرگ بر سرمایه دار و … .

همه کارگر ها از پدرم شکایت کردند . روز محاکمه من به اتفاق سه تا برادرام و پدرم رفتیم دادگاه. دیدم که یه ملا قاضیه و چند تا مامور کمیته ای هم با اسلحه اونجا هستند. اسم اولین شاکی که خونده شد دوست داشتم زمین و زمان رو به هم می دوختم. همان جوانی که پدرم فرزندش و اگر دروغ نگویم زندگیش را نجات داده بود شاکی بود… رو کردم به برادرانم و گفتم من خون این نامرد را می ریزم ، من پهلویچی هستم {آن زمان به بندر انزلی می گفتند بندر پهلوی} شما می مانید و بقیه این نمک به حرام ها … رو کردم به قاضی و گفتم این پیرمرد که شما این همه اتهام برایش خوانده اید و شراب خوار خطابش کردید سی و پنج سال است که نماز شب می خواند! رو کردم به آن نامرد و نگاهش کردم و رو به قاضی کردم و گفتم باید زن این مرد را بگوئید بیاید و جریان آشنائی اش را برای همه شما شرح دهد!

زن این نامرد طوری در جمع نشسته بود که شناخته نشود، دستش را بلند کرد و گفت من اینجا هستم. پشت بلند گو آمد و همه جریان را شرح داد و بعد از تمام شدن حرف هایش رو کرد به قاضی و گفت : حاج اقا شما آخوند هستی و می تونی خطبه عقد و طلاق رو جاری کنی! خطبه طلاق من رو جاری کن چون این نامرد نجسه! این آدم بی همه چیزه … کثیف رو میشه تمیز کرد ولی این آدم نجسه. بعد رو کرد به همه اون کارگرها و یه تف انداخت سمتشون و گفت این تف توی شرافت همتون، چون این پیرمرد نه تنها حقتون رو نخورده بلکه بیشتر از حقتون رو هم بهتون داده …

در همین حین یکی از اون جوون های کمیته ای هم رو کرد به اون قاضیه گفت یا زودتر حکم آزادی این پیرمرد رو بدون شرط صادر میکنی با من همه این آشغال ها رو به رگبار می بندم. خلاصه آخونده حکم آزادی پدرم رو داد و حمه بازداشت همه اون کارگرهارو صادر کرد. من هم گفتم کارخونه تعطیله و همه برن اداره کار حساب کتاب کنن و بیان پولشون رو بگیرن …

وقتی راننده این داستان رو تعریف موی تنم سیخ شده بود. تقریبا هم به انتهای مسیر رسیده بودیم. کرایه رو حساب کردم و نگاهی به چهره شکسته راننده کردم و مسیرم رو گرفتم و رفتم. توی مسیر داشتم فکر می کردم که بعضی اوقات، بعضی از آدم ها چقدر بد می آورند. نمی دانم شاید راحت ترین توجیحی که توانستم برایش پیدا کنم حمکت بود.

———————————————————–

لنگ نویس:

1- فکر کنم کم کم باید یخ وبلاگها رو بشکنیم ، هر چند که همه زیر ذره بین هستیم.

2- یاشار {پزشک 78} وبلاگش رو منهدم کرد، جیمیلش رو هم همین طور! امیدوارم خودش سلامت باشه . وبلاگ قبلیش هنوز سرپاست!

3- اگه شاهنامه خوندین و بعضی لغات رو متوجه نشدین، یا اگه الان دارین شاهنامه می خونین و باز هم یه سری لغت ها رو متوجه نمی شین از اینجا فرهنگ لغت شاهنامه رو دانلود کنین.

4- پنج شنبه و جمعه اسباب کشی داشتیم به خانه جدید که بالاخره تمام شد. + + حکایت اسباب کشی قدیمی را بخوانید.

5- MAS همان  داش مسعود خودم بالاخره یه حرکتی کرد و یک دوتایی پست منتشر کرد!

6- این هم وبلاگ جدیده خانم اخوان هم از همشری های عزیز خودمه که تازه به وردپرس اسباب کشی کرده، مبارک باشه و این طور مسائل .

7- لوگوی سمت چپ هم کار همین خانم اخوانه ، که از پشت همین تریبون ازش متشکرم. {ابته اون تصاویر رو خودم گذاشتم کنارش}

8- احتمالا قالب/غالب/گالب وبلاگ رو به زودی عوض می کنم.

9- نظرات رو هم از این به بعد دوباره جواب میدم.

10- اتفاقی نظرم کاملا نسبت به محسن نامجو عوض شد و حتما در مورد این اتفاق می نویسم.

با سپاس کاوه گیــــلانی

این روزها، چه چیزها که نمی چسبد !

این روز ها بیشتر از هر چیزی توئیت کردن می چسبد !

این روزها احوال پرسی از پرسپولیسی هایی که خود را پنهان کرده اند می چسبد!

این روزها بیرون کشیدن یک راننده پر رو از پنجره ماشین می چسبد!

این روزها حلواشکری با پنیر خامه ای سر صبح می چسبد!

این روزها خوردن و خوابیدن و ورزش نکردن می چسبد!

این روزها چیزهای دیگری هم می چسبد که نمی شود اینجا به زبان آوردش !

از شوخی و جدی که بگذریم می رسیم به خودم ، روزگار به خوبی خوشی در حال گذر است و اصلا برایش فرق نمی کند که بر سر من یا تو چه بلایی نازل شود. زندگی است دیگر چه می شود کرد، حدود دو هفته است که دست به لباس خوشبوی باشگاه نبرده ام دلیلش هم ضرب خوردگی نافرم کمرم است ، هر چند که خود کمر نیست و مانده ام که کجا دقیقا درد می کند ولی حس وحشتناکی است و امیدوارم که هیچکدامتان دچارش نشوید بماند که تمام آن ناحیه ملتهب شده و دلیلش هم خوددرمانی اینجانب است با مشمع درد و ژل آیس و هر کوفت زهرمار دیگری که فکرش را بکنید. اصولا به پزشک جماعت در مورد ضرب خوردگی نمیشود اطمینان کرد و تجربه بهترین روش برای درمان است ! {با احترام ویژه برای دوستان پزشک + + } . اوضاع روح روانم هم خوب است شکر خدا و چشم شیطان کور بشود که نمی تواند ببیند ما در خیابان بشکن می زنیم و راه می رویم. احتمال بسیار زیاد هقته دیگر برای نمایشگاه کتاب عازم تهران می شوم و خیلی طلبه هستم که دوستان مجازی ام را در دنیای واقعی زیارت کنم، در فرنفید یک سوسول بازی رسم بود که قرار فرفری می گذاشتند، حالا شاید ما هم یکی از این قرار ها گذاشتیم و دور هم گفتیم و خندیدیم و با مشتان گره کرده به جنگ استکبار جهانی رفتیم و با مردم غزه و اطرافش همدردی کردیم. راستی اگر سوغات هم خواستید می توانم هوای رشت را برایتان بسته بندی کنم و بیاورم ، به دلیل کمبود پلاستیک فریزر ظرفیت سوغاتی ها محدود می باشد، هیچ گونه ضابطه ای هم وجود ندارد فقط بند پ اجرا می شود!

—————————————————————————————————–

لنگ نویس:

1- این + + مطالب را از  پزشک دوست داشتنی و وتازه وارد وردپرس بخوانید و پیشنهاد می کنم که مشترک فیدش بشوید.{شما هم حق طبلیقاط بدهید برایتان طبیق می کنم :)}

2- به نظر شما با هزار تومان چیکار میشه کرد ؟ اگه نمی دونید اینجا رو بخونید.

3- این روزها ، روزهای سختی برای کشاورزای گیلانیه ، این مطلب قدیمی از خودم رو در مورد مراحل کاشت برنج بخونید و ببینید که واقعا برنج محصولیه که با رنج به عمل میاد.

4- گرن تورینو کلینت ایستوود رو اگه ندیدین حتما از بقالی سر کوچه تهیه کنید و ببینید و بعد از دیدن این تحلیل رو بخونید !

5- این هم یه نمونه دیگه از حماقت های ایران خودرو!

6- این هم کودکی های یکی دیگر از اهالی وبلاگستان {البته با چند ماه تاخیر در انجام بازی}

7- حلواشکری با پنیر و مغز گردو خیلی فاز میده ، خودمم کشفش کردم ! 🙂

8- مطلب خوب برای منتشر کردن زیاد است ولی اجازه بدهید حالا حالا حسب حال بنویسیم چون هیچ لذتی بالاتر از نوشتن در مورد چیزی که بهتر از همه می شناسیدش نیست !

9- چسب رازی هم اصلا نمی چسبد هر که گفته رازی می چسبد مزاحی بیش نبوده !

10- من که مطمئنم بارسلونا قهرمان می شود، شما چطور ؟

با سپاس کاوه گیـــــلانی

وقتی شارژ ها تمام می شود!

ذهنم مشغول بود، مشغول‌تر ازهمیشه و تنها راهی که می‌شناختم تا کمی بتوانم به آرامش برسم قدم زدن و شنیدن موسیقی بود. به سراغ یار تنهائی‌هایم رفتم، تنها چیزی که بعد از خدا در بیشتر تنهائی هایم همراهم است. خروس قندیی من که پخش کننده موسیقی است، هر چند کمی قدیمی شده ولی هنوز هم چرخش برایم می‌چرخد. بر گوشم نهادم و روشنش کردم، دیدم که شارژش تمام شده و دلیلش هم این بود که در آخرین باری که از دستگاه  استفاده کرده بودم یادم رفته بود خاموشش کنم. نمی دانم چرا برایم کمی عجیب به نظر می‌رسید چون تا به حال این اتفاق نیفتاده بود و همیشه حداقل یک ساعتی شارژ داشت … کمی خلقم تنگ شد چون باز هم باید در هنگام قدم زدن به اراجیف مردم گوش می دادم. یکی از مدل مو می‌گفت یکی از دوست دخترش … یکی از خاله مادرش می گفت یکی از پسرش ….

در ذهنم داشتم اتفاقات این روزها را ورق می‌زدم که یک فروشگاه لباس کودک نظرم را جلب کرد، در چند ردیف لباس های عروس کودکانه چیده شده بود، نا خودآگاه ذهنم سمت خواهر کوچکم رفت که در دوران کودکیش عاشق این لباس‌ها بود. نه تنها خواهرم بلکه هر دختر بچه‌ای که من می‌شناختم لباس عروس را دوست داشت. لبخندی زدم و رد شدم. ناگهان صدایی شنیدم که میگفت: من می‌خوام … من می‌خوام … بابایـــــی …

برای لحظه‌ای مکث کردم و نگاهی به پشت سرم انداختم دیدم دختر بچه‌ای چهار یا پنج ساله چادر مادرش را می‌کشد و فریاد می‌زند و مادر هم می‌گوید ندارم، به خدا ندارم … بذار برم سر کار می‌خرم برات …

دوباره برگشتم تا مسیرم را ادامه بدهم و زن هم داشت در مسیری که من می‌رفتم حرکت می‌کرد، از رو به رو هم چند زن و دختر دیگر می‌آمدند که ظاهرشان به مرفحان بی درد جامعه شباهت داشت. احساس کردم که آن زن صدایم کرد: داداش، دادشی … نمی‌دانم چه شد که اعتنایی نکردم و به مسیرم با سرعت بیشتری ادامه دادم. وقتی به بانوانی که از رو به رو می‌آمدند رسیدم صبر کردم تا ببیینم که در برخورد با صحنه آن مادر و دختر چه می‌کنند ؟ در حالی که در بین‌شان چند کودک هم به سن و سال آن دخترک حضور داشتند. طبق عادت این روزها بی تفاوت گذشتند … در حالی که دخترک همچنان با صدای بلند گریه می‌کرد …

انگار که وجدان نداشته من هم بیدار شده بود و بی اختیار دوباره به سمت آن مادر دختر رفتم، دوباره صدایم کرد: داداش، داداشی … رفتم به سمتش، دخترک آنقدر گریه کرده بود تمام صورتش خیس شده بود و چشمان کوچکش هم به قرمزی می‌زد. رو کردم به زن، محجبه بود و سنش هم به زور به 18 یا 19 می‌رسید. گفتم کاری داشتید؟ نگاهی به این طرف و آن طرف کرد و گفت داداش خدا از برادری کمت نکنه، بیا یه کمکی به من و بچه‌ام بکن. اصلا مهم نبود که زن چه می‌گوید، گریه‌های دخترک مرا به این سمت کشانده بود، نگذاشتم به حرف هایش ادامه بدهد گفتم، بچه چی می‌خواد؟ گفت لباس عروس … لباس عروس رو دیده و میگه می خوام … گفتم خوب چرا بچه رو برداشتی آوردی اینجا که ببینه و لج کنه …. حرفی نزد … نمی دانم چه شد که گفتم من نمی توانم کمکی کنم و مسیرم را گرفتم و رفتم …. داشتم فکر می‌کردم به آن دخترک و مادرش … به سرنوشت انسان‌ها که این گونه رقم می‌خورد … به انسانی که حاضر است خودش را خوار کند … نمی دانم چرا آن زن به من رو کرد و گفت … نمی‌دانم شاید منظوری داشت، چرا این حرف را به همنوعان خودش نزده بود … نمی‌دانم … داشتم به این فکر می‌کردم که شاید اگر من دستگاهم شارژ داشت هیچ وقت متوجه زجه‌های آن دخترک نمی شدم … هر چند که با این حال هم کاری نکردم و فقط بی تفاوت گذشتم … نمی دانم شاید باید کاری می کردم ولی آن لحظه حسی گفت که باید گذشت …

—————————————————————————

لنگ نویس:

1- مدت زیادی نبودم ، با این پست مشخص شد که زنده هستم !

2- هنوز به نقطه قابل اتکایی نرسیدم که حکایتی را که نویدش را داده بودم بنویسم ، فقط باید بگویم که اوضاع بد نیست ولی خوب هم نیست ، فقط می شود گفت که خدایا شکرت.

3-  کامنت ها رو هم بزودی پاسخ می دم و البته خبرهایی در راه است خوب بدش را خودتان می فهمید.

4- راستی برداشت شما از حکایت بالا چیست ؟ دوست دارم بدانم و تاکید می کنم که نوشته فوق واقعی است.

با سپاس کاوه گیـــــلانی

از زندگی تا زندگی !

هیچ وقت زندگی آن طوری که می خواهیم پیش نمی رود و اگر آن طوری که پیش می رفت سرنوشت هم می شد یک سریال لوس و بی مزه مانند کارهای سیروس مقدم که فقط طولانی است و همه چیزش قابل پیش بینی و مطمئنا خسته کننده. گاهی اوقات دوست داشتم زندگیم مثل کارهای سیروس مقدم باشد، هر چند گاهی از اوقات می شود ولی دقیقا زمانی که فکر می کنم همه چیز را می دانم و کنترل همه چیز را در دست دارم همه چیز کاملا متفاوت می شود و به یک نا امیدی خاصی می رسم که حتی … . شاعر درست می گوید که در نا امیدی بسی امید است ولی پایان شب سیه کی سفید می شود ، خدا می داند. پدرم می گوید نیمی از سرنوشت انسان در دستان خودش است و نیمی دیگر هم برایش نوشته شده، تا الان که هرچقدر زور زده ام آن روی نوشته شده، زورش بیشتر بوده ولی این را به خاطر دارم که من هم یک بامبو هستم!

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت

شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول

آن های و هوی و نعره مستانم آرزوست

لحظه تحویل سال از خدای خودم خواستم تا آنچه را که به صلاح من است برایم برآورده کند، و نگرانیم هم فقط از این درگیری های روزانه است می دانم هر چه هست دیر یا زود تمام می شود. تمرکز امسال را روی درس و ورزش می گذارم، برنامه درسی که کاملا مشخص است و برنامه ورزشی خاصی که قرار است دنبال کنم شروع یک ورزش رزمی دیگرمثل کیک بوکس در کنار جودو است برای بدن سازی بهتر و البته لذت بردن بهتر از زندگی و جوانی ! اینها را گفتم تا سال دیگر خودم ببینم در این دو مقوله اصلی زندگیم چه کرده ام.

——————————————————————————————-

لنگ نویس:

1-همه کامنت ها را هم به زودی جواب می دهم.

2- سوژه های زیادی برای نوشتن در این یک هفته موجود بود که حوصله نوشتن نداشتم ، از علی دایی بگیر تا سیزده بدر امسال!

3- این نوشته در مورد حواشی فوتبال مملکت را می توان حرف دل خیلی ها از جمله خود من حساب کرد.

4- فکر کنم اینجا کمی تغییر نیاز دارد چون زیادی شخصی شده 🙂

5- به نظر شما تو این مطلب باید کدام پی نوشت را باور کرد ؟

با سپاس کاوه گیــــلانی

روزهای اسفندی !

همیشه برایم آخرین روزهای سال دوست داشتنی بود، حس حال خاصی داشتم چون باید لباس نو می پوشیدم و عیدی می گرفتم ! شادی لذت بهش ترین قسمتش همان عیدی گرفتن بود. سال پیش همین روزها اوضاع زیاد سوار بر اسب مراد نبود، هر چند که امسال هم دقیقا سوار بر اسب مراد نیستم و هر از چند گاهی این مراد و اسبش جفتکی می اندازند شوتمان می کنند روی شیروانی، ولی زیا د مهم نیست، به هر حال باید خدا را شکر کرد چون شرایط همیشه از چیزی که هست می تواند بدتر باشد والبته انسان هیچ وقت به داشته هایش راضی نیست! حدود یک هفته است که چیزی ننوشته ام ، کمبود سوژه نداشتیم و تا دلتان بخواهد اتفاقات در اطرافمان افتاد ولی هر چه کردم دستم به کیبورد نرفت. همین حالا هم که دارم می نویسم چند باری نوشتم و پاک کردم، اگر بخواهم کمی صادق باشم باید بگویم که اوضاع کمی تا قسمتی میزان نیست ، نه اینکه اتفاق خاصی افتاده باشد حقیقتش کمی مشکوک هستم و نمی توانم حس کنم که چه اتفاقی قرار است بیفتد. از این حس معطلی یا بهتر بگویم آویزانی کمی تا قسمتی متنفرم ولی چه می شود کرد. سعی می کنم برای خداحافظی با سال  87 یک پست دیگر بنویسم ، اگر نشد سال نو مبارکتان باشد و تعطیلات خوبی در کنار خانواده محترم داشته باشید. عیدی را هم اگر قسمت بود در همان پست تقدیمتان می کنم.

چنگیز آیتماتوف جمله ای دارد که این روزها بد جور دارم حسش می کنم : مسیر سرنوشت را نمی توان ردیابی کرد.

و حرف آخر اینکه به امید نوشتن در یک روز بهاری!

————————————————————————————————

لنگ نویس:

1- دلتنگی های اخر سال است پس ، سخت نگیرید.

2- این مطلب را بخوانید، تبریک هم بگوئید، تولدی در راه است !

3- به سلامتی و میمنت پل جانبازان رشت هم بعد از یک قرن تلاش مهندسین ایرانی افتتاح شد! +

4- نمی دانید پل جانبازان چه شاهکاریست ؟ + +

5- الان که خوب فکر می کنم تا پایان سال دو پست دیگر هم هوا می کنم 🙂

با سپاس کاوه گیـــــلانی