دلتنگی های روزهای ابری !

این روزها به غیر از این خود درگیری ها روزگار بدنیست، فقط این باران دست از سر کچل ما بر نمی دارد و هی می بارد و می بارد!

دلم برای آفتاب تنگ شده و هوس نسیم خنک در روزهای گرم در زیر سایه درخت آن طرف خانه کرده ام!

مهتاب هم که معلوم نیست کدام گوری رفته و اصلا انگار نه انگار دلم به حضورش در شب های تاریک خوش است! ستاره ، همسایه مهتاب هم که اصلا صحبتش را نمی کنم!

احتمالا خبر های خوبی در راه است !

تعطیلات عید دوران سخت و ملال آوری بود که اگر دی وی دی های لاست نبود در دست بالم نمی دانم چه باید می کردم! حوصله خودم را نداشتم چه برسد دیگران را ! خلاصه گفتیم کاری که از دستم بر نمی آید پس صبر می کنم تا ببینم چه می شود هر چه باشد یه روزی تمام می شود دیگر ، این همه دردسر و استرس هم بالاخره تمام می شود ! گویا این زندگی هم فهمیده که اینجانب به همین راحتی ها دست از خواسته ام نمی کشم و دارد آخرین زورهایش را می زند که پوز مرا به خاک بزند ولی زهی خیال باطل چون :

گر نگهدار من آن است که من می دانم/شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد !

حالا گیر ندهید کهچه کسی شیشه است و چه کسی سنگ ! مهم این است که تمامی ورق های این بازی به نفع من برگشته و با برگه های بازی دیگران ، دارم خودم را برنده می کنم. تردید راردیگر کنار گذاشته ام و می دانم که تصمیمم را عوض نمی کنم خدا را شکر که تا حالا هم کسی نتوانسته چه با زور و چه با زبان نرم نظرم و نظرش را عوض کند. در این چند ماه حکایت های زیادی اتفاق افتاد که مطمئن باشید پس از ختم به خیر شدن {اگر به خواست خدا ختم به خیر شد} حکایت پیش خواستگاری را برایتان نقل می کنم تا هم تجربه ای کسب کنید و هم حالش را ببرید و بدانید که هیچ قدرتی بالاتر از اراده انسان نیست و البته باید کمی سماجت هم چاشنی کارتان کنید! نیک می دانید که اینجانب و یار هر دو تالاسمی مینور هستیم و همین مسئله یک پاشنه آشیل شده است برایمان، این وسط همه خیر ما را می خواهند و می گویند که از هم جدا شوید و… . خلاصه با لطف پدر عزیز اینجانب مسئله به خیر خوش تا همین امروز پیش رفته و باید بگویم که تمامی مخالفان با ما همراه شده اند و نتیجه را به مشاوره و البته مظر نهایی پزشکی واگذار کرده اند که پدر بانو معرفی می کند! شاید باورتان نشود که این چندمین باری است که برای این مسئله روبه رو می شوم، بنده های خدا فکر می کنند {پزشکان را می گویم} که با یک ببو گلابی طرف هستندو در ابتدا اراجیف خود را می بافند ولی وقتی می بینند که ما هم نیمچه اطلاعاتی داریم به راه راست هدایت می شوند! ازدواج ما دو نفر فکر کنم بزرگترین ریسکی است که در طول عمرمان انجام می دهیم.

فعلا باید خدا را شکر کرد و البته از شما دوستان عزیز طلب انرژی مثبت {همان دعای خیر} کرد، یک نکته ای که این وسط وجود دارد اگر پزشک عزیز روز شنبه جوابی غیر از جواب دلخواه بدهد نمی دانم چه کنم ، هر چند بد بینی کار خوبی نیست ولی باید تمام شرایط را در نظر گرفت، این چیزی است که زندگی در این مدت به من یاد داده است! تنها نکته مثبت حکایت روز شنبه این است که یا خوب است یا بد و مطمئنم که حالت سومی ندارد!

—————————————————————————————————-

لنگ نویس:

1- ببخشید که هنوز هم به کامنت های پست های قبلی جواب نداده ام، باور بفرمائید یک سر است و هزار سودا و دردسرو این طور مسائل !

2- سروش جان مثل اینکه به  جمع پانویس های عزیز یک نفر دیگر هم اضافه شد !

3- یک پزشک دیگر به جمع وردپرسی ها اضافه شد، و البته بخوانید دلایلش را برای انتخاب وردپرس که باید اضافه کنم ردپاهایی از مزیدی هم مشاهده شد:)

4- عادل فردوسی پور دستگیر شد ! {حتما ببینید و بخندید }

5- این هم وبلاگی که هم نویسنده اش هم نام من است ، هم نام وبلاگش لابدان است!

6- این روزها شده ام مصداق بارز واژه حیکم دستپاچه !

7- پیروزی پر غرور آبی های شهر لندن هم بر شما ملت آبی دوست مبارک باشد ! البته عشق است بارسا را !ببنید نتایج بازی های رفت را .

8- در ضمن توپ تانک مسلسل دیگر اثر ندارد !

با سپاس کاوه گیـــــــــلانی

به یاد پرچین هایی که دیگر نبودند …

حوصله نوشتنم نیست، راستش حوصله این نیست که فکر کنم و از روی فکر بنویسم، بداهه می نویسم تا ببینم چه می شود. دیروز دایی جان ناپلئونم آمده بود و عزم سفر به دیار مادری اش را داشت. ندایی سر داد و مرا هم دعوت کرد که همسفرش باشم. بعد از فوت مادربزرگم دیگر به روستای مادری نرفته بودم، فرصتی بود تا روزه ای که مدت ها گرفته بودم را بشکنم. در مسیر راه به یاد ترانه ای که در دوران کودکی می خواندم افتادم، در دل زمزمه می کردم : خونه مادر بزرگه حرف های تازه داره، خونه مادربزرگه شادی و غصه داره … یادش بخیر … یاد روزهایی که بیل را از انباری بلند می کردم و گوشه ای به کند و کاو مشغول می شدم . یاد روزهایی بخیر که دایی سیروس غرغر می زد از کنده کاری های من … یاد گردو چینی های پای درخت بخیر … یاد انجیر های باغ مادر بزرگ بخیر … هر چند که انجیر نمی خوردم ولی سایه بانش یادم هست. بگذریم که حتما نوشته ای را اختصاص خواهم داد به مادربزرگ و خانه اش …

همه چیز عوض شده بود، گویا دیگر روستا هم روستا نبود. دیوارها دیگر پرچین نبودند، یعنی بیشترشان دیوار بتونی شده بودند،  پنجره ها نرده داشت … درها آهنی … مردی را هم دیدم که اسم دخترش را ماندانا گذاشته بود … شاید بگویید چه ربطی دارد به آب و هوا ولی بعضی اسم ها در بعضی فرهنگ ها بیگانه اند … از اسب هم خبری نبود، موتور بود و موتور … رانندگانی که بهتر اسا از فرهنگ رانندگیشان هم حرفی نزنم … دبیرستان روستا هم تعطیل شده بود، چون دانش آموزی نداشت… همه برای کلاس گذاشتن به قول خودشان به آستانه می روند … نمی دانم من زیادی بد بینم یا همه چیز عوض شده است. تنها چیزی که عوض نشده بود نگاه عجیب مردم به غریبه ها بود، انگار که از سیاره ای دیگر آمده بودم. اینها همه به کنار پاییز هم بود و خبری از سرسبزی نبود، شاید اگر در بهار یا تابستان می رفتم به اندازه کافی سوژه داشتم که به زمین و زمان گیر ندهم …

یاد ترانه لب دریای داریوش افتادم:

عصرما عصرفریبه، عصر اسم های غریبه
عصر پژمردن گلدون، چترای سیاه تو بارون

شهر ما سرش شلوغه، وعده هاش همه دروغه
آسموناش پر دوده، قلب عاشقاش کبوده

کاش تو قحطی شقایق، بشینیم تو یه قایق
بزنیم دل و به دریا، من و تو تنهای تنها

خونه هامون پر نرده، پشت هر پنجره پرده
قفسا پر پرنده، لبای بدون خنده

چشما خونه سواله، مهربون شدن مهاله
نه برای عشق میلی، نه کسی به فکر لیلی

و ….

———————————————————

لنگ نویس:

1- فقط برای ثبت در تاریخ لابدان نوشتم.

2- فکر کنم خیلی خیلی وقت کمی برای لابدان می گذارم، کلی هم کامنت ناجواب دارم، به بزرگی خود ببخشید، باز خواهم آمد چو عید نو .

3- از دست چند نفری دلخور هستم، باشد که فرصتی نصیب شود حال اساسی بهشان بدهم 🙂

4- اسم روستا «لفوت» از توابع شهرستان آستانه. راستش بعد از رشت آستانه را خیلی خیلی دوست دارم.

5- در فصلی سبز عکس هایی خواهم گرفت برایتان، البته هنوز هم جاهایی مانده که ماشینی نشده باشد.

با سپاس کاوه گیـــــلانی

روزی روزگاری …

برای شروع پیشنهاد می کنم که آهنگ مجموعه روزی روزگاری را در ذهنتان مجسم کنید! (دیم دارا دام هی هی …)

چند روزی نبودم، یعنی بودم و چیزی نمی نوشتم و اگر احوال مرا جویا باشید باید بگویم که مست مستم، مست مستم مست مست … تفکرات منحرف را از خود دور کنید، من از آن دسته ام که نخورده مست ند! کمی به کارهایم سر و سامان دادم ولی همچنان بدقولم شاید. در دنیای واقعی که اطرافیان از این رفتار به تنگ آمده اند … ای دوست یا بهتر بگویم ای دوستان خودتان می دانید که چقدر فشار کار زیاد است و … هر چند قبول دارم که باید این نقص را جبران کنم! و اما در دنیای مجازی هم قول چند پست را داده بودم، اولی مطلبی در مورد سامورایی و نینجا بود و دیگری هم یک پادکست! در مورد اولی باید بگویم که کاملش نکردم و اگر روراست باشم چند مدتی است که برایش وقتی خرج نکرده ام. و اما پادکست هم مطمئن باشید آماده اش می کنم، هر چند که بعد از صدای ضبط شده خودم به پوچی رسیدم! حال باید دید که بعد از شنیدن شما چه می شود!

راستش اگر بخواهم کمی ریز تر شوم بر اوضاع و احوال خودم باید بگویم دوباره چرخشی شانصد درجه ای کرده ام! گفته بودم که صبر می کنم ببینم که تقدیر چه چیزی برایم رقم می زند و به قول شاعر: با قضا کارزار نتوان کرد … از توضیحاتم شما این نتیجه را بگیرید که روحیه ام خوب است و همان کاوه ای هستم که می شناسید!

این روزها تمرین جودو هم کمی سخت تر شده چون باید تیمی را برای لیگ استان آماده کنیم. جالب است که در تمامی وزن ها یک یا دو شرکت کننده داریم ولی در وزن من که هشتاد و یک کیلوست چهار نفر هستیم که هر چهارنفرمان ارشد های کلاسیم! باشد که حق به حقدار برسد به قولی هر چه بکاریم همان را درو می کنیم!

یکی از دوستان یک فروند لپ تاپ خرید! فقط نکته جالبش را بگویم که این دوست لپ تاپش AMD است ولی در میان پز هایی که از لپ تاپش در کرد فرمود که لپ تاپش Centrino است در صورتی که این تکنولوژی مختص Intel است و … . ای کاش در هنگامی پز دادن کمی هم دقت را چاشنی حرف هایمان می کردیم!

چند روز خبری شنیدم که اگر راستش را بخواهید انتظارش را داشتم ولی خوب با اینکه منتظرش بودم باز هم ناراحت شدم! همای و مستان ممنوع الاجرا شدند! همین و دیگر هیچ !

—————————————————–

لنگ نویس:

1- اگر صدای مازیار را نشنیده اید حتما به اینجا بروید!

2- این مطلب هم جالب است در مورد لپ تاپ ، خودتان بخوانید و قضاوت کنید!

3- منتظر خبر های خوبی باشید البته اگر خدا بخواهد و خلق خدا بگذارد!

4- این مطلب هم کمی مشکوک می زد!

5- به اصلاح طلبان خوش خیال هم ریاست جمهوری، رئیس جمهور مکتبی ایالات متحده را تبریکات ویژه عرض می کنم، هر چند که من هم دوست داشتم اوباما رئیس جمهور ایالت متحده شود!

6- بر می گردم! (صدای سنجد)

7- دوشیزه شین هم به یک بازی وبلاگی دعوتمان کرده که بر روی چشم حتما اجابت می کنم .

8- تشکر ویژه از همه دوستانی که در روز تولدم مرا شندر مندر کردند (از شرمنده شدن فراتره) به امید اینکه بتوانم روزی جبران کنم.

9- در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم …

با سپاس کاوه گیلانی

این روزها تلخ و شیرین که پیتکو پیتکو کنان می رود!

پاییز هم به هر جان کندنی بود خودش را رساند تا دوباره در دل نجوا کنم که پاییز رفیق خوبم نارنجی محبوبم… وقتی با ترس و لرز نگاهی به گذشته نه چندان دور می اندازم می بینم که همه چیز اتفاق افتاده به جز چیزهایی که من انتظارش را می کشیدم! بعضی اوقات هم خودم از این همه پوست کلفتی خودم خنده ام می گیرد ! نمی دانم دست به مهره شده اید در شطرنج یا نه؟! اگر شده اید تا به حال شده از یک حریف زرت و زورت ببازید و باز هم تاکید کنید که دست دیگر هم بازی کنیم ؟! الان چهار سال من دارم شطرنج بازی می کنم ولی هر دفعه به یک روش مات می شوم، هرچند که الان بازی گر متوسطی شدم ولی خوب هنوز هم نمی توانم یک دست از این زندگی بگیرم، حتی چند بار کیش دادم ولی نشد که نشد! امسال در تدارک شیوه جدیدی هستم که شاید بشود این حریف چموش را مات کرد!

راستش خیلی وقت بود از چیزی ننوشته بودم که بیانگر احساسات باشد، دلم تنگ شده برای دردسر های شیرین آن دوران نه چندان دور، دلم گواهی می دهد که روزهای خوشی در راه است، هرچند اگر هم نبود مهم نیست، زندگی در هر شرایطی ستودنی است !

هر لحظه با من باش، در روح من جاری

تکرار شو در من در خواب و بیداری

گهواره ی مهتاب شب خواب می بیند

که از چشای تو اندوه می چیند

هر ماجرا شیرین، هر روز رویایی

بی تو همه کابوس، کابوس تنهایی

هر لحظه با من باش در انزوای من

تا آخر قصه تا ماجرای من

تکرار شو شاید ما سهم هم باشیم

شاید به جرم عشق ما متهم باشیم

تا در حضور تو آشفته ی خویشم

در سفره ی عشقت درویش درویشم

در باد میلرزد گهواره ی مهتاب

در بزم خورشیدی، این سفره را دریاب

انگور مهمان کن در بزم نان عشق

هر لحظه با من باش تا امتحان عشق

—————————————————————

لنگ نویس:

1- ترانه بالا، علیرضا شهاب خونده ولی شاعرش نمی دونم کیه !

2- کامنت ها رو به زودی جواب میدم، به بزرگی خودتون ببخشید که دیر به دیر جواب می دم!

3- اصولا مسخره گرفتن آب و هوا فقط یک خروجی داره ، اون هم تبدیل شدن به موش آب کشیده است! دیروز شدم موش اب کشیده چون فکر نمی کردم آسمون اون طوری غضب کنه!

4- فکر کنم خبر های خوبی در راه باشه، داشتن امید در بدترین شرایط از سخت تر شدن سختی ها جلوگیری میکنه.

5- این پیتکو پیتکو رو هم یه بچه صبح داشت توی راه روی اداره میگفت!

با سپاس کاوه گیــــلانی