به یاد قهرمانان نوجوان

اینها که رفتند فرزند ایران بودند، نوجوان بودند، آینده ساز بودند…

آخرین باری که با شنیدن خبری از صدا و سیما گریه کرده بودم خبر سقوط هواپیمای c-130 بود. این بار تلخ تر از همیشه بود، نوجوانانی که می خواستند برای برپایی اردوی مشترک به ارمنستان بروند برای همیشه رفتند و آسمانی شدند. هر چند خیلی ها زورشان آمد پیام تسلیت بدهند و خدای نکرده عزایی اعلام کنند ولی مهم نیست. اینها یادشان رفته که شما نخبه بودید، مگر نخبه بودن چه تعریفی دارد؟ مملکت ما نخبه هایش ، سرمایه های انسانی اش و هیج چیزی دیگری برایش ارزش ندارد …

News_Photo_195373_f1c57799

اصلا مهم نیست که این چندمین توپولوفی {نفرین به توپولف} است که سقوط کرده، اصلا مهم نیست که حماقت مسئولین تمامی ندارد. اگر آمریکا یک بار ایرباس ما  را زد، با حماقت مسئولین بی مسئولیت چندین توپولوف {نفرین به توپولف} سقوط کرد. روزی که اخبار داشت تصویر جودوگی های {لباس جودو} سوخته نوجوانان را نشان می داد بی اختیار گریه ام گرفت، شاید شما ندانید که یک جودوکار چه مرارت ها می کشد تا بتواند عضو تیم ملی جودو شود و … دلم سوخت به حال تمرین هایشان ، به خاطر عرق ریختن هایشان ، به خاطر خوشحالی حضور در تیم ملی … اینها سرباز این خاک بودند. حقشان این نبود که بی تفاوت بگذرند از کنارشان، مگر شهید چیست؟ غیر از این است که در راه وطنش جان ببازد؟  اینها هم در راه اعتلای ایران تلاش می کردند و در همین راه و به خاطر سهل انگاری تمام نشدنی مسئولین بی مسئولیت جان باختند. بگذریم که با این حرف ها دردی از خانواده این عزیزان کم نمی شود. به عنوان عضو کوچکی از جامعه جودوکاران این  فاجعه عظیم را به خانواده جودوی ایران، خانواده این عزیزان و همه مردم ورزش دوست ایران زمین تسلیت عرض می کنم.

—————————————————————————

لنگ نویس:

1- پراکنده گویی ها را بگذارید به حساب ناراحتی  …

2- جودو ورزش لحظه هاست، در یک لحظه ایپون شدند …

3- کسی در وبلاگستان به خودش زحمت داد یک خط برای این تیم ملی بنویسد ؟

4- هنوز هم وقتی به آن جودوگی {لباس جودو} نیم سوخته فکر می کنم دلم می گیرد …

5- متشکرم از تورج عاطف عزیز که به فکر این نوجوانان بود. این مطلب از تورج عزیز  را حتما بخوانید.

6- به راستی اگر یک فوتبالیست درجه چندم در این هواپیما بود چه می کردند ؟

7- قرار بود تیم ملوان با همین هواپیما به ایران بازگردد!

8- بزرگترین مشکل ورزش ما این است که آقایان همه چیز را در فوتبال می بینند، هر چند که از درگذشتگان فوتبال هم یادی نمی شود.

9- معجزه ورزشی را هم از وبلاگ مازیار ناظمی ببینید!

با سپاس کاوه گیـــــلانی

Advertisements

سونامی کره ای، جومونگ مشتی است نمونه خروار !

مدتی است که صدا و سیما پخش سریال های کره ای را آغاز کرده ، شروع این موج با جواهری در قصر آغاز شد، امپراطور دریا و تاجر پوسان و در حال حاضر افسانه جومونگ ادامه دارد.

سوالی که در شروع این بحث می توان مطرح کرد، این است که  چرا یک سریال  کشور بیگانه با فرهنگی و کاملا متفاوت در کشور ما در جذب مخاطب موفق عمل می کند و خیلی از افرادی را که ارزشی برای  برنامه های صدا وسیما  قائل را به نوعی به خود وابسته می کند ، تا جایی که بسیاری از مردم ساعت خود کار خود را به گونه ای تنظیم می کنند که در ساعت پخش سریال فوق به یک تلویزیون دسترسی داشته باشند؟

سوال دیگری که می توان مطرح کرد، این است که چرا با اینکه سریال های کره ای تعداد قسمت های زیادی دارند تا آخرین قسمت معمولا مخاطب مجبور می شود که داستان را دنبال کند و به راحتی از کنارش عبور نکند؟ و سوالات بسیار دیگری که می توان مطرح کرد.

یکی از بارزترین دلایل موفقیت این سریال ها به نظر من داستان عامه پسند و پرداخت شخصیت های داستان است. در تمامی سریال های پخش شده، شخصیت سفید، سیاه و خاکستری حضور دارد و به نوعی تقابل همیشگی خیر و شر را می بینیم . سریال های کره ای به نوعی کتابی هستند ناطق که با بیننده حرف می زنند ، و تکرار می کنند که هیچ گاه ظلم و جور پایدار نیست و چیزی که باعث موفقیت می شود حس نوع دوستی و محبت به هم نوع است . گذشت را یاد می دهد و این که چگونه می توان با ایستادگی در مقابل مشکلات، روزگار و سختی هایش را به زانو در آورد. چگونه می توان هم قدرت داشت و هم محبوب بود، چگونه می توان با گذشت و رفتاری منطقی بدترین دشمنان را از کرده پشیمان کرد .عشق، گذشت، جنگ، صلح، نوع دوستی، احترام به والدین و… این ها گوشه ای از مفاهیم سریال های کره ای است.

south_korea

شاید نقطه قوت دیگر سریال که باعث جلب مخاطب می شود، نشان دادن تاریخ و فرهنگ کشوره کره است  که در اثر ترکیب با داستان عامه پسند معجونی دلچسب به بیننده عرضه می کند . البته نباید از رنگ و لعاب و لباس های خوش رنگ و غذاهای  کره ای ها هم غافل شویم که با تنوع رنگ صحنه ها را از یکنواختی خارج می کنند.

این ها گوشه ای از دلایل موفقیت سریال های کره ای در ایران هستند،  اگر از دید دیگر به حکایت این روز کره ای ها دقت کنیم ، به این نکته قابل توجه می رسیم که کره از لحاظ صنعتی به قدرتی قابل توجه دست پیدا کرده است و موفقیت های بسیاری در زمینه تجارت در بازارهای جهانی دست پیدا کرده است، در بهترین شرایط قدرت ها نیاز به ابزاری به نام تبلیغات فرهنگی دارند، قسمتی که کره در آن نسبت به همسایگانش مانند ژاپن و چین عقب مانده بود، ولی در طول نیم قرن اخیر شاهد هستیم که  کره به شدت در حال دیکته کردن قدرت خود به جامعه جهانی است. برای نمونه اولین ورزش رزمی که به بازی های المپیک راه یافت جودو بود که ورزشی ژاپنی بود، بعد از جودو ورزش تکواندو وارد عرصه مسابقات المپیک شد! در حال حاضر هم کره ای ها به شدت در حال سرمایه گذاری در قدیمی ترین ورزش خود در دنیا هستند، نام این ورزش هاپکیدو است که در طول این چند سال به سر زبان ها افتاده !مقام سوم در جام جهانی فوتبال، موفقیت سامسونگ و ال جی  و …

این ها بخش کوچکی از حرف هایی بود که می توان در مورد  این سونامی کره ای که  به راه افتاده زد. جومونگ مشتی است که نمونه خروار است !

—————————————————————————————————————

لنگ نویس:

1- مطالعه این پست تاریخی در مورد جومونگ هم توصیه می شود، بهانه انتشار این پست توسط من همین پست یاشار عزیز است.

2- ایشان هم از مخالفان جومونگ هستند، همان حکایت بستن چشم بر روی واقعیت هاست!

3-این پست استعداد زیر سوال بردن سریال های آبگوشتی ایرانی را هم داشت و چون بحثی تکراری میشد از گفتن در مورد شاهکار های ایرانی خودداری کردم.

4- نمردیم و معنی نقد را هم فهمیدیم!

5- اگر به موسیقی زیر زمینی هم علاقه دارید به اینجا هم سری بزنید.

7- اینجا کمی با هاپکیدو آشنا شوید.

8- این روزها کمی درگیر امتحانات و کوفت و زهرمار زندگی هستم و کمتر این طرفها پیدایم می شود، نفسم در توئیتر بالا و پائین می رود!

9- این هم یک سوتی از اینجانب که همه چیز گویای عمق فاجعه است و حکایت اینکه هر حرفی رو که نمیشه هر جا زد!

10- بعد از سفر میرحسین به رشت عده ای از اصولگرایان محترم گیر داده بودند که چرا میرحسین ابتدای صحبتش نگفته است  به نام خدا ، و یا جمله ای که گویای این باشد که هر کاری را با نام خدا باید شروع کرد!

11- این هم گزارشی از حضور میرحسین در دانشگاه گیلان.

12- اوضاع در باشگاه جدید هم بد نیست، به قول دوستان میخمان را در منطقه کوبیدیم اساسی !

با سپاس کاوه گیـــــــــــلانی

کوچ اجباری

یک ماه از تمرینات دور بودم، بعد ازگرفتن چند تست پزشکی از خودم مطمئن شدم که دیگر اثری از ضرب خوردگی وجود ندارد پس تصمیم گرفتم که بروم تمرین و دلی از عزا در بیاورم. نگاهی به محل تمرین انداختم دیدم که تشک جودو را جمع کرده اند و تشک کشتی را پهن کردند! همه چیز برایم عجیب بود، کمی  آن طرف تر یک دو نفر از بچه ها داشتند صحبت می کردند رفتم به سمتشان تا مرا دیدند مثل همیشه خوش و بش و روبوسی کردیم. پرسیدم چه خبر شده ؟ مطمئن شدم که کمی اوضاع خوب نیست ! البته بعد فهمیدم که اصلا اوضاع خوب نیست ! مدیر عامل عوض شده و مدیر عامل جدید کشتی گیر است و از آنجایی که محل تمرین ما و کشتی گیران هم یکی است رسما سالن را با تعویض تشک های جودو زد به نام کشتی گیران ! همه ماجرا به همین جا ختم نشده بود، در مدت یک ماه گذشته که من خبری از باشگاه نداشتم فرخ و وحید که از من قدیمی تر بودند در باشگاه به دلیل درگیری با یکی از مربی ها،  باشگاه را ترک کردند !

judo-throw

مربی عزیز چند ماهی است که بازنشته شده ، ایشان از مامورین نیروی انتظامی بوده با خلق و خوی منحصر به فرد! حال که دیگر جایی برای گیر دادن و تخلیه ندارد تمام انرژی اش را صرف بچه های باشگاه می کند! من هم در گذشته چد باری درگیری لفظی پیدا کردم ولی به لطف دوستان و مربی عزیزم آقای الف ختم به خیر شد. دلیل ماندنم هم در دخانیات در این یکی دو سال اخیر همین آقای الف است که برای خیلی چیزها مدیونش هستم.آقای الف هم دیگر مثل گذشته نیست و از وقتی ازدواج کرد دیگر حس حال قدیم را ندارد. هر چند حق دارد بعد از سی سال ورزش مداوم به خودش استراحت بدهد. من و اقای الف با هم خیلی رفیق هستیم و به نوعی جای برادر بزرگ من است، دیروز مرا کشید به گوشه ای و گفت، با مدرسه جودو هماهنگ کردم از هفته دیگر برو آنجا تمرین کن چون دیگر اینجا جای ماندن نیست. نمی داستم چه بگویم حس خوبی نداشتم. شش سال خاطره را باید به خاطر حماقت یک شخص بگذارم وبروم، جو صمیمی باشگاه از هم پاشید و این طور که به نظر می رسد همه در کلاس های دیگر اساتید پخش می شوند. من و چند نفر از بچه هایی که با من جور هستند به مدرسه جودو می رویم. حکایت من مثل شخصی شده که در مملکت خودش {دخانیات} برو بیایی دارد و به خاطر جبر زمانه و حماقت عده ای باید پای به محیطی سرد و نا آشنا بگذارد، محیطی که هنرجویانش برای پیشرفت به جای تمرین بیشتر خوراکشان انواع و اقسام هورمون های حیوانی است ودر استفاده از مواد نیروزا هیچ ترسی ندارند!
در دخانیات با همه سادگی هیچ وقت حرفی از دوپینگ نبود و همه برای خوش بودن و دور هم بودن ورزش می کردند. هر چه بود تمام شد و باید از نو شروع کرد، تجربه ای جالب خواهد بود و البته دشوار چون ما همچون غریبه هایی هستیم که باید برخوردهای ناخوشایندی را تحمل کنیم. شاید روزی به دخانیات برگردم ولی به عنوان مربی … مثل اینکه ما قدیمی تر های باشگاه خواسته یا ناخواسته دست به یک کودتا زدیم!

———————————————————————————

لنگ نویس:

1- حتما در مورد واقایع نمایشگاه کتاب می نویسم، هم در مسیر راه و هم در نمایشگاه اتفاقات جالبی پیش آمد !

2 تصویر فوق هم گویای ای مسئله است که چرا ما زرت و زورت ضرب می خوریم چون با هم از این مدل شوخی ها میکینم!

3- ببخشید اگر کامنت هارا کمی تا قسمتی دیر جواب می دم، در ضمن اون خبر خوبه هم هنوز به جاهای کاملا خوبش نرسیده 🙂

با سپاس کاوه گیـــــــلانی

دو درس از یک شاگرد تنبل !

تا به حال شده برایتان پیش بیاید در حس و حالی باشید و یک حرف ، یک جمله و گاهی هم یک نوشته تلنگری به شما بزند ؟ گاهی وقت ها نا امیدی به سراغ همه می آید ، فکر کنم خیلی ها مثل من نمی دانند در برخورد با بعضی از مشکلات چطور عمل کنند و سعی می کنند صورت مسئله را پاک کنند و یا بدترین راه از خود فرار می کنند ! زندگی هم در بعضی از موارد درس هایی به انسان می دهد که باید جایی یادداشت کرد…

درس اول

در مبارزات ورزش های رزمی زمانی که رو در روی حریف قرار می گیرید اگر در بهترین شرایط باشید و اعتماد به نفس هم در حد معمولی باشد یعنی دچار غرور نشده باشید یک ترس وجود دارد که مبادا حریف قوی تر باشد! در اینجا دو حالت وجود دارد ترس دورنی شما موجبات شکست را فراهم می کند ولی اگر بتوانید بر ترس درونی خود غلبه کنید، و انرژی همین ترس را که در حریف هم مطمئنن وجود دارد  تقویت کنید گام اول را برای پیروزی برداشته اید!

درس دوم

چند شب پیش در باشگاه تمرین می کردم مبارزات آخر کلاس بود، یکی از سبک وزن ها که قدش نصف قد من است رو به روی من قرار گرفت و من هم چون حوصله کار کردن را نداشتم حریف چپ و راست بنده را مورد الطاف ملوکانه قرار می داد! در سر پا که حسابی حالش را برد ، در خاک هم گاردی گرفت بسیار گستاخانه ، البته من برایم اصلا مهم نبود چون اصلا تمرکزی نداشتم، ناگهان استادم با عصبانیت به سمت من آمد و فقط در گوشم نزد! خلاصه حرفش این بود اگر در بدترین شرایط هم نباید به حریف اجازه داد که پایش را از گلیمش دراز تر کند…

درس اول را در زندگی بسیار تجربه کرد ام، یعنی بارها شده قبل از مبارزه با سرنوشت خود را از پیش بازنده دانسته ام در حالی که می توانستم برنده باشم، یا در درس دوم آنقدر روی مسئله ای تمرکز می کنم که پاک یادم می رود اص زندگی چیست و در مقابل خرده مشکلات چنان وا می دهم که همین مشکلات کوچک چنان روحیه ام را تضعیف می کند که خروجی اش می شود این !

——————————————————————————–

لنگ نویس:

1- این مطلب را همین موقع ها نوشته بودم!

2- هنوز هم از دست خودم عصبانی هستم به خاطر تردید !

3- در این چند روز یک آپولو هم هوا کردم که شرح واقعه را به زودی می نویسم!

4- راست دلم خیلی پر است ولی دیگر نمی شود نالید، باید جنگید !

5- فکر کنم زود برگشتم ، باید بر می گشتم تا کسی فکر نکند که از میدان به در شده ام !

با سپاس کاوه گیـــــــلانی

چهارم می شویم !

پیش نوشت

از چند ماه پیش خبرها در استان پیچیده بود که قرار است جامی برای گرامیداشت زنده یاد استاد یوسف زاده مربی اخلاق جودوی گیلان برگزار شود، آن زمان که خبرش پیچیده بود اساتید حکم بر محدودیت سنی داده بودند ولی نمی دانم چه شد که بیخیال محدودیت سنی شدند. من پیرمرد هم که فکر نمی کردم در رده بزرگسالان اجرا شود دو هفته خوردم و خوابیدم و یک خط در میان تمرین رفتم، هر چند دلیلش بیشتر مصدومیت مچ دستم بود که دردی شده است طولانی و هر از چند گاهی فشار می آورد و آن سرما خوردگی لعنتی که تمام توانم را گرفت .

در باب استاد یوسف زاده

استاد یوسف زاده به گردن بسیاری از اساتید جودوی گیلان حق دارد و به جرات می توان گفت که اسطوره اخلاق و جوانمردی جودوی گیلان لقبی برازنده این استاد فقید است. استاد یوسف زاده در یکی از روزهای خدا هنرجویان کلاسش را برای تمرین به ساحل انزلی می برد و دست بر قضا آن روز هوا کمی نامساعد بود، نمیدانم چه شد که دو هنر جو برای شنا به آب زدند و در همین گیر و دار استاد متوجه شدند که هنرجویانش در حال غرق شدن هستند… استاد به آب زد، دو هنر جو نجات پیدا کردند ولی استاد یوسف زاده به ساحل بازنگشت … به قول سعدی : سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز ، مرده آن است که نامش به نکویی نبرند.

در باب مسابقات خودم

در پیش نوشت یادآور شدم که دو هفته ای را خوردم و خوابیدم، پنج شنبه در حالا قدم زدن با یکی از دوستان بودم که یکی از بچه های باشگاه زنگ زد و گفت هر چه زودتر خودم را به باشگاه برسانم برای وزن کشی، من هم که سرم درد می کند برای مسابقه به قولی دویدم و دویدم تا به باشگاه رسیدم، رفتیم روی باسکول {دیجیتالی بود}، باسکول فریاد برآورد:هشتاد و شش کیلو چهارصد و دو گرم! امان از دل غافل، یا باید وزن کم می کردم برای هشتاد و یک کیلو که به شدت با این کار مخالفم و یا باید دل را به دریا می زدم و در نود کیلو پیکار می کردم. فکر کنم بدانید که من کدام یک را انتخاب کردم!راستش نمی خواهم مطلب را زیاد کش بدهم، همیشه عادت دارید که خاطراتی که از من می خوانید از الف تا ی را بگویم این بار می خواهم کمی متفاوت عمل کنم و فقط  مختصر و مفید عرض کنم که با دو برد و دو باخت چهارم شدم، راستش بهترین مسابقات عمرم را تجربه کردم.

حاشیه مسابقات

1- سخنرانی استاد وارسته و استاد خدایاری در باب استاد یوسف زاده و تشکر از جودوکاران شرکت کننده.

2- خوردن دو ساندویج کوچک و دو دوغ قبل از مسابقه رده بندی بزرگترین حماقت دوران ورزشی ام تا حال حاضر بود، البته ناگفته نماند که از نه صبح تا شش بعد از ظهر اگر شما هم بودید مثل من می شدید! سرپرست تیم ما گفت که من از جدول حذف شده ام و من هم همچون عقده ای ها خوردم و خوردم ولی وقتی مجری مسابقات برای رده بندی اسمم را صدا کرد… به قول دوستان بیخیال دنیا !

3- در مسابقه رده بندی که نتیجه آن ایپون شدن من بود، نام کوچک آن جوان مبارز سعدی بود!

————————————————————

لنگ نویس:

1- عجب سیستمی شده این داشبورد وردپرس!

2- یک جوابیه اساسی برای آن جوان گل به ای و البته همفکران خیالی اش آماده می کنم، شاید برای شما هم جای سوال باشد که چرا من در دعوای مهران و آرش از مهران حمایت کردم با اینکه مهران به قول آرش ساحت مقدس سعدی را مورد ضرب و شتم قرار داده بود! اندکی صبر …

3- این مطلب را هم با عنوان چگونه یک وبلاگ نویس را یشناسیم بخوانید،  بند 9 شامل من  والبته خیلی های دیگر می شود که بردن نامشان را ضرورتی نیست!

4- کامنت ها را هم به زودی پاسخ می دهم {چه لفظ قلم}

5- فکر کنم در بین شانزده نفر چهارم شدن برای کسی که دل مشغولی اولش ورزش نیست رتبه بدی نباشد، آن هم در وزن نود کیلو گرم.

با سپاس کاوه گیـــــــــلانی

باشگاه ، جامعه ای ساخته شده با استفاده از فن آوری نانو !

کم و بیش می دانید که بنده حقیر و سراپا تقصیر دستی در ورزش دارم {جودو و …} و کم و بیش هم در این مورد نوشته ام ، ولی هیچ وقت از حال و هوای باشگاه با شما سخن نگفته ام !

این باشگاه یا اگر کمی ریز تر شویم کلاس ما شباهت زیادی به جامعه ما دارد ، که البته همان طور که گفتم جامعه ای کوچک شده در با استفاده از تکنولوژِی نانو !در حالت کلی هنرجویان کلاس به سه دسته اصلی  تقسیم می شوند ، اصلاح طلب ، اصول گرا و عامه ! البته این ها شاید به اصزلاحات روز سیاسی نزدیک باشند ولی کمی متفاوتند ، به عنوان مثال هنر جویان اصول گرا ، معمولا بسیجی ، سپاهی و … هستند که خود اینها دو گروه هستند،گروه اول که اقلیت هستند ، شخصیت بیرون از کلاس را همراه خود ندارند و بسیار خاکی و اهل صفا هستند ، ولی گروه دوم غیر قابل تحمل و پشمکی … . در مورد اصلاح طلب ها یا همان بچه های خیابان شانزلیزه {استاد لقب بچه های خیابان شانزلیزه را عطا کرده } هم به همین صورت ، یک گروه متعادل و گروه دیگری هم غیر قابل تحمل ، سوسول و … . دسته سوم هم عادی یعنی نه این طرفی اند نه آن طرفی !

خیلی از موارد مبارزات کلاسی جایی می شود برای تصفیه حساب ! تصورش را بکنید که خشم و کینه … . راستش شاید برای افرادی که بیرون از باشگاه ها نظاره گر اتفاقاتش هستند ، برایشان عجیب است که چرا در بین تیم ها اختلاف می افتد مگر یک تیم نباید یک دست باشند و همه و همه در کنار هم برای رسیدن به یک هدف تلاش کنند ؟

در حقیقت باید با هم باشند ولی بعضی اوقات حسادت از پیشرفت همکاسی ، یا توجه بیشتر استاد یا مربی به یک هنرجو اسباب این مشکلات را بوجود می آورد ، و البته یک نکته مهم هم در بعضی از موارد وجود دارد که عدم توانایی شخص اول تیم در جمع کردن ورزشکاران است !

این ها چند نمونه ازمشکلات جامعه کوچک ماست ! راستش دلیل اصلی نوشتن این مطالب می دانید چه بود ؟ دیشب یکی از همان انسان های بیخود حزب الله که به زور هجده یا نوزده سالش می شود ، برای تماشای تمرین ما آمده بود، البته خودش از هم تمرین های من است ، بنا به دلایلی تمرین نمی کند! اتفاقی دیشب زیر کاپشنش را دیدیم ! فکر می کنید چه چیزی همراهش بود ؟ نمی دانم آیا واقعا یک جوان نوزده ساله توانایی کنترل کردن عصبانیتش را دارد ؟ جالب است که همین آقا چند تا از هم باشگاهی ها نوجوان را که تازه وارد وادی دوستی با جنس مخالف شده اند را در خیابان مورد لطف قرار داده و انگار نه انگار که می شناسدشان !

راستش از کسی که پنهان نیست ، از شما هم پنهان نباشد ، دلم می خواهد اگر این بار در روبه روی من قرار گرفت دستش را بشکنم ، هر چند که این حس را خیلی از هم باشگاهی ها دارند !

چیز جالب دیگر هم این است که یکی از هم باشگاهی های دیگر من فردی است سپاهی ولی مرام و معرفت این شخص را هیچ کس ندارد … او هم حزب اللهی است ولی عقده ای نیست !

—————————————————————

لنگ نویس:

1- در تصویر گوشه ای از شوخی های ما در باشگاه را می بینید !

2- نمی دانید دیشب چقدر به هم ریختم وقتی دیدم یه بچه فوفول {همان سوسول حزب اللهی هاست} همچین وسائلی رو به کمرش بسته !

3- شیخ آمد و باز هم مطلبی که مطمئنم وبلاگستان رو تکان خواهد داد ! هر چند این مطلب پس لرزه مطالب قبلی اش است .

با سپاس کاوه گیـــــلانی

فیزیک در جودو به زبانی ساده

در ایام عید پستی در وبلاگ مریم خانم خواندم درباره فیزیک که جالب بود، همان جا تصمیم گرفتم که حتما پستی ساده در مورد کاربرد فیزیک در ورزش جودو بنویسم، البته مطلب سنگین و رنگینی نیست، ولی به هر حال وظیفه ای بود و باید انجام می شد!

اگر بخواهیم بار سنگینی را جابجا کنیم از ابزار یا ماشینِ خاصی استفاده می کنیم تا در انرژی و وقت صرفه جویی نماییم. مثلا اگر بخواهیم سنگ بزرگی را روی کامیون ببریم، با تکیه دادن سطح صافی بر کامیون و غلتاندن یا کِشاندن سنگ روی آن می توانیم به راحتی این کار را انجام دهیم و در انرژی و وقت خود صرفه جویی کنیم. این امر بهره گرفتن از قانون برآیند نیروها و قانون اصطکاک است. به علاوه، اگر ما از اهرمی استفاده کنیم این کار را راحت تر انجام خواهیم داد، این امر بهره گرفتن از قانون گشتاور است.

ما می توانیم سنگ را بغلتانیم یا به میل خود به چپ یا راست بچرخوانیم و با این کار از دینامیک بهره بگیریم. اما مسئله در مورد بدن انسان به چه صورت است؟ بدن انسان دارای سیستم عصبی است، بنابراین می تواند مقاصد شمار را دریابد و هر طور که بخواهید حرکت کند.

در ورزش های رقابتی مانند جودو، کشتی و بوکس حریف به گونه ای که شما می خواهید حرکت نمی کند. بر عکس، او در جهتی حرکت می کند که برای حمله و دفاع شما مناسب نباشد. بنابراین اگر بخواهید او را پرتاب کنید و یا به زمین بزنید، برایتان دشوار خواهد بود. بگذارید مثالی بزنم، وقتی می بینید حریف با گام های بلند تر از حد معمول پیش می آید و در شرف انتقال وزن خود بر پای جلویی است، سعی کنید به وسیله جارو کردن پای جلوی او با پای خودتان، او را بیندازید. اما هیچگاه در این کار موفق نخواهید شد، زیرا وزن او قبلا به پای جلویی منتقل شده است. علاوه بر این، اگر سعی کنید با گرفتن کمرش با دست هایتان او را پرتاب کنید، او ناگهان کمرش را پایین خواهد آورد. بنابراین در انجام مقصود خود موفق نخواهید شد، زیرا نیروی مقاومت کننده ی او بیشتر از نیروی شما می شود. از این رو، در جودو، حریف سعی می کند بدن خود را در وضعیتی قرار دهد که برای حمله یا دفاع شما مناسب نباشد. ظاهراً برای شما ممکن نیست که با بهره جستن از دینامیک او را پرتاب کنید یا به زمین بزنید. با این وجود، در واقع، فرد کوچک جثه ای می تواند فرد بزرگ جثه ای را مانند عروسک به زمین بزند و به راحتی او را تحت کنترل خود در آورد. وقتی که پرتاب می شوید یا به زمین می خورید، بسیاری از قوانین دینامیک را در کار دخیل می بینید و به زودی متوجه خواهید شد که این قوانین نقش بسیار زیادی دارند.

چه عاملی باعث این امر می شود؟ آیا بدن انسان با سنگ یا سرب تفاوت ندارد؟ آیا این سیستم عصبی نیست که سبب حرکت آزادانه ی آن می شود؟ در پاسخ می توان دو دلیل را ذکر کرد:

اول اینکه زمان واکنش باید موقعی که حریف حرکتی می کند در نظر گرفته شود.

دوم آنکه شما توانایی آن را دارید که خود را با او هماهنگ سازید. این امر شما را قادر می سازد از فرصتی برای حمله به او بهره بگیری؛ و به عبارت دیگر، از زمان واکنش او بهره بگیرید.

———————————————-

لنگ نویس:

1- نوشته های بالا برگرفته از کتاب اسرار جودو نوشته جی ایچی واتانابه ترجمه روبن شاهوردیان و منبع دوم هم تجربیات بنده حقیره که بی سوادی بنده رو ببخشین.

2- اتفاق جالبی که برای یه وبلاگ نویس می تونه بیفته می دونین چیه؟ پدر آدم هم جز خواننده هاش بشه!

3- سفرنامه کوتاه عید من احتمالا پست بعدیه (البته اگه اتفاقی نیفته).

4- نتایج جشنواره نوروزی معلوم شد، دیدنش خالی از لطف نیست.

5- وردپرس هم ارتقا پیدا گرد بالاخره، جالب تر شده محیط مدیریتیش!

6-پادکستم هم همین روزها راه میفته، البته وبلاگ دوم هم در راه!

باسپاس کاوه گیــــــلانی