بخشش، هرگز!

دستم به نوشتن نمی رود (الان دارم با پا می نویسم)، چند مطلب نوشتم ولی نمی دانم چرا حسش نیست که بگذارمشان، گفتیم کمی درد دل کنیم بلکه کمی سبک شویم! پنج شنبه فرصتی نصیبم شد تا پس از یک ماه عبادت (به جان همان مهوش) دل را به دریا بزنیم و برویم در یک مجلس بزم پای بکوبیم و دست افشانی کنیم ولی افسوس که در آخرین لحظات با خبر شدیم که شخصی در آن مجلس حضور دارد که به خونش تشنه هستیم پس بر آن شدیم که در یک پیامک صادقانه و خالصانه از دوستی که مرا دعوت کرده بود عذر بطلبیم و از خیر عشق و حال و قر و دست ها هم بالا و … بگذریم.

ای کاش می شد که کینه اش را از دل سیاهم پاک کنم ولی … چه کنم که دست خودم نیست! شاید مقصر نباشد ولی چه می شود کرد که در بیدادگاه من او محکوم شده است! نمی شود بعضی خاطرات را فراموش کرد، هر چند که دوران بگیر و بزن تمام شده و گفتگو راه اول و آخر است ولی بعضی اوقات نفرت به حدی میشود که خیلی از اصول از یاد می رود!

خیلی تنها شده ام … به قول آن شاعر بخت برگشته: چه دردیست در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشتن …

—————————

لنگ و پاچه هم نداریم !

Advertisements

نگاهم کن …

نگاهم کن، نگاهم کن

تو چنگ شب گرفتارم

یه دریا تو چشام دارم

ولی هرگز نمی بارم

به جر تو آشنایی نیست

رفیق و هم صدایی نیست

ولی حتی برای ما پناهی جز جدایی نیست

منم از روزگار سوت و کور بی نفس خسته

منم تنها ترین عابر توی این کوچه که بن بسته

ببین سبزینه فریاد تلخم تو گلو پژمرد

دوباره این من و دروازه های تا ابد بسته

تو بودی و تباهی رو تو چشام نمی دیدی

تو یک دم غصه ها رو از تو قلبم ندزدیدی

رسید ویرونی عشق و توی چشمام نمی بینم

تو هم مثل خودت بودی، تو هم من را نفهمیدی

این ها حرف دل یه نفره، اون نفر من نیستم… ولی همه این حرف ها رو به من زده…

من هم می تونم در جوابش بگم که

تو هم من را نفهمیدی…

————————————————————

لنگ نویس:

1- ترانه بالا رو یغما گلرویی گفته و میلاد رحیمی هم خونده { PMC هم نشون داده}

2- ترانه رو می تونین از اینجا دانلود کنین !

3- اوضاع خوب نیست !

4-شاید روزی رو که ازش می ترسیدم داره نزدیک و نزدیک تر میشه …

5- سر برگ جدیدم کار دوست و همشهری عزیزم علیرضاست، لطف کرده، نظرتون رو در مورد سر برگ جدید هم دوست دارم بدونم، جمله نوشته شده ام از آلبر کامو نویسنده فرانسوی تباره !

با سپاس کاوه گیــــــــلانی

تنهایی …

چند روز پیش پیامکی از دوستی دریافت کردم، کوتاه بود ولی پر معنی :

روزگار را نمی فهمم! من تو را دوست می دارم

تو دیگری را …

دیگری مرا …

و همه ما تنهاییم .

به راستی چند نفر از ما واقعا همدیگر را دوست داریم؟

واین هم تقدیم به کسانی که دوستشان داریم ولی توجه نمی کنند …

گل خشکیده تو دستام، غزل مرده رو لبهام
دل پوسیده ی سینه، برگ افتاده ی تنهام
با صدای سرد و زخمی، با یه ساز دل شکسته
دیگه آهنگی ندارم، واژه هایم همه خسته

کاش میشد عاشق بمونم …عاشق نم نم بارون
عاشق شبای پاییز… عاشق زمزمه هامون
کاش میشد با تو بمونم، آرزوهامو بخونم
پشت پلک این زمونه راز دنیا رو بدونم

خاطراتم همه افسرد، کوچه باغم همه پژمرد
اومدم قصه بسازم قهرمان قصه ام مرد
آدمای قصه بی تاب، پریای قصه در خواب
سرنوشت همه بی موج، لحظه لحظه رو به مرداب

نمی خوام تو قصه باشم رو به مرداب یا که بی تاب
من می خوام آواز بخونم شعر تازه غزل ناب
من می خوام آواز بخونم همصدا با موج دریا
بخونم رو بام دنیا با غرور و عشق و رؤیا

پانویس : ترانه از بابک روزبه