کوچ اجباری

یک ماه از تمرینات دور بودم، بعد ازگرفتن چند تست پزشکی از خودم مطمئن شدم که دیگر اثری از ضرب خوردگی وجود ندارد پس تصمیم گرفتم که بروم تمرین و دلی از عزا در بیاورم. نگاهی به محل تمرین انداختم دیدم که تشک جودو را جمع کرده اند و تشک کشتی را پهن کردند! همه چیز برایم عجیب بود، کمی  آن طرف تر یک دو نفر از بچه ها داشتند صحبت می کردند رفتم به سمتشان تا مرا دیدند مثل همیشه خوش و بش و روبوسی کردیم. پرسیدم چه خبر شده ؟ مطمئن شدم که کمی اوضاع خوب نیست ! البته بعد فهمیدم که اصلا اوضاع خوب نیست ! مدیر عامل عوض شده و مدیر عامل جدید کشتی گیر است و از آنجایی که محل تمرین ما و کشتی گیران هم یکی است رسما سالن را با تعویض تشک های جودو زد به نام کشتی گیران ! همه ماجرا به همین جا ختم نشده بود، در مدت یک ماه گذشته که من خبری از باشگاه نداشتم فرخ و وحید که از من قدیمی تر بودند در باشگاه به دلیل درگیری با یکی از مربی ها،  باشگاه را ترک کردند !

judo-throw

مربی عزیز چند ماهی است که بازنشته شده ، ایشان از مامورین نیروی انتظامی بوده با خلق و خوی منحصر به فرد! حال که دیگر جایی برای گیر دادن و تخلیه ندارد تمام انرژی اش را صرف بچه های باشگاه می کند! من هم در گذشته چد باری درگیری لفظی پیدا کردم ولی به لطف دوستان و مربی عزیزم آقای الف ختم به خیر شد. دلیل ماندنم هم در دخانیات در این یکی دو سال اخیر همین آقای الف است که برای خیلی چیزها مدیونش هستم.آقای الف هم دیگر مثل گذشته نیست و از وقتی ازدواج کرد دیگر حس حال قدیم را ندارد. هر چند حق دارد بعد از سی سال ورزش مداوم به خودش استراحت بدهد. من و اقای الف با هم خیلی رفیق هستیم و به نوعی جای برادر بزرگ من است، دیروز مرا کشید به گوشه ای و گفت، با مدرسه جودو هماهنگ کردم از هفته دیگر برو آنجا تمرین کن چون دیگر اینجا جای ماندن نیست. نمی داستم چه بگویم حس خوبی نداشتم. شش سال خاطره را باید به خاطر حماقت یک شخص بگذارم وبروم، جو صمیمی باشگاه از هم پاشید و این طور که به نظر می رسد همه در کلاس های دیگر اساتید پخش می شوند. من و چند نفر از بچه هایی که با من جور هستند به مدرسه جودو می رویم. حکایت من مثل شخصی شده که در مملکت خودش {دخانیات} برو بیایی دارد و به خاطر جبر زمانه و حماقت عده ای باید پای به محیطی سرد و نا آشنا بگذارد، محیطی که هنرجویانش برای پیشرفت به جای تمرین بیشتر خوراکشان انواع و اقسام هورمون های حیوانی است ودر استفاده از مواد نیروزا هیچ ترسی ندارند!
در دخانیات با همه سادگی هیچ وقت حرفی از دوپینگ نبود و همه برای خوش بودن و دور هم بودن ورزش می کردند. هر چه بود تمام شد و باید از نو شروع کرد، تجربه ای جالب خواهد بود و البته دشوار چون ما همچون غریبه هایی هستیم که باید برخوردهای ناخوشایندی را تحمل کنیم. شاید روزی به دخانیات برگردم ولی به عنوان مربی … مثل اینکه ما قدیمی تر های باشگاه خواسته یا ناخواسته دست به یک کودتا زدیم!

———————————————————————————

لنگ نویس:

1- حتما در مورد واقایع نمایشگاه کتاب می نویسم، هم در مسیر راه و هم در نمایشگاه اتفاقات جالبی پیش آمد !

2 تصویر فوق هم گویای ای مسئله است که چرا ما زرت و زورت ضرب می خوریم چون با هم از این مدل شوخی ها میکینم!

3- ببخشید اگر کامنت هارا کمی تا قسمتی دیر جواب می دم، در ضمن اون خبر خوبه هم هنوز به جاهای کاملا خوبش نرسیده 🙂

با سپاس کاوه گیـــــــلانی

گشتم نبود، نگرد نیست، تمرکز ! !

چند مطلب کاملا متفاوت از هم نوشتم ولی هیچ کدامشان برایم جالب نبود پس فرستادمشان در Draft  . مانده ام در کار خودم حیران که نمی دانم وقتی تمرکز ندارم چرا زور می کنم به خودم که بنویسم ! فعلا باید بروم در مراسمی که در باشگاه گرفته اند شرکت کنم تا خدا بخواهد و سوژه ای بدهد برای نوشتن و لذت بردن، شایعه کرده اند که قرار است به ما جایزه بدهند، جایزه چه ؟  خودم هم نمی دانم !

cartoon5

لنگ نویس و موسیقی پیشنهادی هم نداریم، طالبین لنگ نویس اینجا ، طالبین موسیقی پیشنهادی هم اینجا !

باشگاه ، جامعه ای ساخته شده با استفاده از فن آوری نانو !

کم و بیش می دانید که بنده حقیر و سراپا تقصیر دستی در ورزش دارم {جودو و …} و کم و بیش هم در این مورد نوشته ام ، ولی هیچ وقت از حال و هوای باشگاه با شما سخن نگفته ام !

این باشگاه یا اگر کمی ریز تر شویم کلاس ما شباهت زیادی به جامعه ما دارد ، که البته همان طور که گفتم جامعه ای کوچک شده در با استفاده از تکنولوژِی نانو !در حالت کلی هنرجویان کلاس به سه دسته اصلی  تقسیم می شوند ، اصلاح طلب ، اصول گرا و عامه ! البته این ها شاید به اصزلاحات روز سیاسی نزدیک باشند ولی کمی متفاوتند ، به عنوان مثال هنر جویان اصول گرا ، معمولا بسیجی ، سپاهی و … هستند که خود اینها دو گروه هستند،گروه اول که اقلیت هستند ، شخصیت بیرون از کلاس را همراه خود ندارند و بسیار خاکی و اهل صفا هستند ، ولی گروه دوم غیر قابل تحمل و پشمکی … . در مورد اصلاح طلب ها یا همان بچه های خیابان شانزلیزه {استاد لقب بچه های خیابان شانزلیزه را عطا کرده } هم به همین صورت ، یک گروه متعادل و گروه دیگری هم غیر قابل تحمل ، سوسول و … . دسته سوم هم عادی یعنی نه این طرفی اند نه آن طرفی !

خیلی از موارد مبارزات کلاسی جایی می شود برای تصفیه حساب ! تصورش را بکنید که خشم و کینه … . راستش شاید برای افرادی که بیرون از باشگاه ها نظاره گر اتفاقاتش هستند ، برایشان عجیب است که چرا در بین تیم ها اختلاف می افتد مگر یک تیم نباید یک دست باشند و همه و همه در کنار هم برای رسیدن به یک هدف تلاش کنند ؟

در حقیقت باید با هم باشند ولی بعضی اوقات حسادت از پیشرفت همکاسی ، یا توجه بیشتر استاد یا مربی به یک هنرجو اسباب این مشکلات را بوجود می آورد ، و البته یک نکته مهم هم در بعضی از موارد وجود دارد که عدم توانایی شخص اول تیم در جمع کردن ورزشکاران است !

این ها چند نمونه ازمشکلات جامعه کوچک ماست ! راستش دلیل اصلی نوشتن این مطالب می دانید چه بود ؟ دیشب یکی از همان انسان های بیخود حزب الله که به زور هجده یا نوزده سالش می شود ، برای تماشای تمرین ما آمده بود، البته خودش از هم تمرین های من است ، بنا به دلایلی تمرین نمی کند! اتفاقی دیشب زیر کاپشنش را دیدیم ! فکر می کنید چه چیزی همراهش بود ؟ نمی دانم آیا واقعا یک جوان نوزده ساله توانایی کنترل کردن عصبانیتش را دارد ؟ جالب است که همین آقا چند تا از هم باشگاهی ها نوجوان را که تازه وارد وادی دوستی با جنس مخالف شده اند را در خیابان مورد لطف قرار داده و انگار نه انگار که می شناسدشان !

راستش از کسی که پنهان نیست ، از شما هم پنهان نباشد ، دلم می خواهد اگر این بار در روبه روی من قرار گرفت دستش را بشکنم ، هر چند که این حس را خیلی از هم باشگاهی ها دارند !

چیز جالب دیگر هم این است که یکی از هم باشگاهی های دیگر من فردی است سپاهی ولی مرام و معرفت این شخص را هیچ کس ندارد … او هم حزب اللهی است ولی عقده ای نیست !

—————————————————————

لنگ نویس:

1- در تصویر گوشه ای از شوخی های ما در باشگاه را می بینید !

2- نمی دانید دیشب چقدر به هم ریختم وقتی دیدم یه بچه فوفول {همان سوسول حزب اللهی هاست} همچین وسائلی رو به کمرش بسته !

3- شیخ آمد و باز هم مطلبی که مطمئنم وبلاگستان رو تکان خواهد داد ! هر چند این مطلب پس لرزه مطالب قبلی اش است .

با سپاس کاوه گیـــــلانی