به یاد اولین معلم

یادتان هست نامه ی یک شهید را اینجا نوشته بودم ؟ این شهید پسرخاله من بود که اگر همان موقع که در نامه نوشته بود بر می گشت قرار بود ازدواج کند و … نامزدی داشت که دختر همسایه و البته یک دوست خانوادگی بود برایشان. این خانم اسمش نعیمه بود در دوران مهدکودک معلم من و سه خواهر دیگرم در دوره اول مهد . اگر مهدکودک را جزء سوابق تحصیلی محسوب کنیم اولین معلم من و البته خواهرانم محسوب می شود. بعد از شهید شدن اصغر تا همین چند سال پیش ازدواج نکرده بود و امیدوار بود که اصغر برگردد. خلاصه ازدواج کرد و صاحب فرزندی شد. حدود دو سال پیش متوجه شد که به سرطان سینه مبتلا شده و … نکته ای که همیشه خاله نعیمه را متفاوت می کرد خنده رو بودن و انرژی مثبتی بود که به اطرافیان می داد. بعد از اولین عمل که حدود دوسال پیش بود دیدیمش می خندید و می گفت که عمل کردم تموم شد، خودش خسته میشه میره و از این حرف ها … ولی بعد کم کم به حدی رسید که حتی توان راه رفتن و نشستن نداشت . در این اواخر هم پوکی استخوان و شکستگی امانش را بریده بود… دیروز ساعت چهار عصر در بیمارستان رازی رشت بعد از دیدن پسرش فرهان  رخت از این دنیا بست و رفت. دیشب دلم گرفت و همش خنده هایش جلوی چشمانم است. هر وقت می دیدمش خانم معلم صدایش می کردم، باورم نمی شود که او مرده، باور نبودن بعضی از آدم ها سخت است، خیلی سخت.

ل.ن : دوست دارم یک خبر خوب بشنوم…

Advertisements