ترس از آینده!

دیروز در مسیر برگشت از باشگاه داشتم با یکی ازبچه ها حرف می زدم، از کنار قبرستان رشت عبور کردیم، ناگهان پرسید اگه بهت بگن الان برو اون تو می ترسی؟ یه نگاهی کردم و گفتم نه، فکر نمی کنم ترسناک باشه! خودش گفت باید از زنده هاش ترسید و شروع کرد به درددل کردن. خودش می گفت بچه که بوده خیلی نترس بوده ولی الان خیلی مشکل پیدا کرده به خاطر همین ترسیدن … البته بیشترش ترس های حضور در جامعه  و در کل اجتماعی بودنه. من دقیقا برعکس این رفیق شفیق بودم ، دوران کودکی و نوجوانی ترسو ولی الان دقیقا اوضاع تغییر کرده انگار که آدم دیگری متولد شده. فقط روز به روز ترسم از آینده بیشتر می شود و همین مسئله باعث شده بیشتر احتیاط کنم. همه جوانب را بسنجم، شبیه جودوکار 60 کیلو گرمی شدم که می خواهد در مسابقات آزاد با یک نره غول 120 کیلویی مبارزه کند. شکست دادنش دور از دسترس نیست ولی سخت است، نباید بدون تفکر نزدیکش شد و یک لحظه غفلت همانا و سروته شدن همان! از دور باید همه چیز را بسنجم  ولی کم کم این دستگاه سنجش آینده من هم دارد از کار می افتد! کلاس مجتمع فنی از امروز شروع می شود، باشگاه هم که دوباره به دلیل تداخل برنامه هایم تغییرش دادم و این گونه که بویش به مشامم می رسد از ماه دیگر با شروع کلاس های دانشگاه باز هم همه چیز در هم می ریزد، هر چند که الویت با دانشگاست ولی نمی دانم می شود که به همه این دل مشغولی ها برسم؟! مسیر تقریبا وقت گیر رشت به انزلی و تداخل کلاس ها … فکرش را که می کنم کله ام دود می کند! فعلا که خدا خدا بار خدا می کنم بشود کلاس های مجتمع  فنی پنج شنبه و جمعه برگزار شود و حداقل این طرف را از دست ندهم.  باشگاه هم در بدترین حالتبه باشگاه هم فکر کنم بتوانم هفته ای دو جلسه آن هم ساعت 9 شب به بعدش را برسم. آن قضیه امر خیر هم که فعلا اصلا فکرش را نمی کنم تا ببینم چه می شود. بیخیالی! بهترین راه حل در این مورد است ولی در مورد درس و مشقم نمی توانم دیگر بیخیال باشم، همین حالا هم چهار سال نوری عقب افتاده ام از جهاتی ولی چه می شود کرد. بعضی خریت ها تا آخر عمر بر پیشانی می چسبند و نمی شود کاری کرد به جز زیر لب گفتن خودم کردم که لعنت بر خودم باد.

خودمونیم از چی شروع شد و به چی ختم شد! زندگی هم مثل همین چند خط نوشته است جایی شروع میشه و جایی که فکرش رو نمی کنی تموم میشه!

2 پاسخ

  1. سلام
    روز گار به کام
    همه حرف هات رو قبول دارم و کاملا درست، ولی یه چیز یادت باشه، دیروز گذشت و فردا هنوز نیامده… امروز رو بچسب رفیق…
    امروز دیروز فرداست
    امروز فردای دیروز است
    باید زندگی کرد شاید فردایی نباشد!
    بلا می سر تا به زودی

  2. نمی دونم تا حالا بهش فکر کرده باشی یا نه اما من به این نتیجه رسیدم که ترس از محیط خیلی خیلی مربوط میشه به اعتقادات دینی و این چیزا. ترس از جامعه هم به این قضیه مربوطه ولی کمتر

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: