فراز و نشیب تهسیلی {قسمت دوم}

قسمت گذشته حکایت دوازده سال تحصیل ما بود که به خیر و خوشی نزدیک بود به پایان برسد که نشد، یک درس ماند و مشکلی به نام کنکور، از اول پاییز رفتم و در کلاس کنکوری ثبت نام کردم و در کنارش هم چون حوصله نداشتم فقط در خانه بماننم و درس بخوانم فنی و حرفه ای رفتم دره الکترونیک ثبت نام کردم،روزها از شش صبح تا شش غروب در فنی و حرفه ای بودم و بعد از آن هم کلاس کنکور شب ها هم درس می خواندم. سخت بود ولی این سختی برایم لذت بخش بود. روزگار چرخید و چرخید تا به دی ماه رسید، باید سخت افزار را امتحان می دادم، در کلاس کنکور هنوز به درس سخت افزار نرسیده بودم و حوصله این را هم نداشتم که بروم و دستمال کسی را بزنم تا به من یاد بدهد نشستم و بر خلاف عادت معمول کل کتاب را خفظ کردم، خودم هم نمی دانم چه شد که با همین تکنیک شدم قبول شدم و البته نکته جالبش این بود که سخت افزار را بعد از قبولی تازه در کلاس کنکور فهمیدم و جالب تر از آن این بود که همین درس یکی از ارکان موفقیتم در کنکور شد! به هر جان کندنی بود دوره چند ماهه فنی حرفه ای را تمام کردم و کنکور هم دادم و به نوعی حال منتقیدن را هم با پیروزی های مکرر اساسی گرفتم ! بعد از کنکور دوباره رفتم سر کار ، دانشگاه هم که قبول شده بودم ان هم با رتبه خوب در شهر خودم ! دیگر از خدا چه می خواستم ؟ روزهای خوبی بود ، مثل این است که غذایی در جایی بخوری و مزه اش از زیر زبانت هیچ وقت بیرون نرود. دورانی بود که هم سن و سالانم حرصشان در آمده بود چون هم توانسته بودم هم مدرکی از فنی و حرفه ای بگیرم هم دانشگاه قبول شوم و هم کاری برای خودم دست و پا کنم . از گوشه کنار صحبت های احمقانه شان به گوشم می رسید ولی برایم مهم نبود. چیزی که داشت یادم می رفت، در همان دوران کنکور در شرکت با دختری آشنا شدم که بر حسب اتفاق همکلاسیم شد در کلاس کنکور و اگر از انصاف نگذریم کل کل با او بود که بسیار کمک حالم شد در قبولی !
خودم هم نمی دانم چه شد که وقتی سرم را بالا گرفتم دیدم مثل آب خوردن اخراج شدم! بگذارید به حساب خریت و همین، دست فلک هم بی تاثیر نبود ولی از حق نمی توان گذشت که بی عرضگی خودم باعث این مهم شد! دقیقا روزهای آن برف سنگین سال 83 بود که در اولین روز برف تمام رشت را پیاده طی کردم، مثل دیوانه ها فقط قدم می زدم و قدم می زدم … آینده ای که خودم خرابش کرده بودم … دردسر ها شروع شد، شوک وحشتناکی به من وارد شده بود نگاه سرد اطرافیان … کسانی که زمانی دوستم بودند روبه رویم برایم اظهار هم دردی می کردند و در پشت به ریشم می خندیدند… به جرات می توانم بگویم بدترین دوران زندگیم را تا به امروز تجربه کردم ، مادرم که حدود یک سال با من حرف نمی زد و به قولی انگار نه انگار که وجود خارجی داشتم، از ترس آبروریزی تا جایی که می توانستم از مهمانی رفتن اجتناب می کردم و به هر طریق ممکن زیر آبی می رفتم که مبادا کسی سوالی بپرسد و … . جالب این است که اگر کسی هم می دانست باورش نمی شد که من چه کرده ام. فکر کنم اتانازی کرده بودم با سرنوشت خودم و بزرگترین دلیلش هم غرور احمقانه ای بود که دچارش شده بودم. دقیقا در همین دوران بود که دختری که از نوجوانی دوستش داشتم ناگهان در زندگیم پیدا شد. لطف خدا بود که بتوانم در دوران تنهاییم کسی را پیدا کنم که به من قوت قلب بدهد. هر چند که این دوران هم زیاد طولانی نبود و به قولی این مسئله خودش شد قوز با قوز . در اوایل دوران دانشجویی به ورزش سرد وبیروح بدن سازی روی آورده بودم، بعد از اخراج ورزش را کنار گذاشتم و در اثر یک اتفاق به یکی دیگر از آرزو های دوران کودکیم رسیدم و جودو را شروع کردم، بهترین شروع برای ساختن مجدد خودم از بین بردن غرور کذائی بود که بهترین درمان برای این بیماری ورزش بود. داشت یادم می رفت که در چند ماه اول اخراج تنها کسی که در اطرافم بود دوست عزیزم فرشاد بود که از بچه های آستارا بود که بعد از اخراجم نه تنها از من دور نیفتاد بلکه بسیار کمکم کرد تا از آن حال و هوا بیرون بیایم.
تمام دلمشغولیم شد کار و باشگاه ، چند بار هم امتحان دادم ولی قبول نشدم، اطرافیان تاکید کردند به دانشگاه آزاد ولی ما زیر بارش نرفتیم ولی دیری نپائید که پشیمان شدیم… خواستیم پیام زوری بشویم که در میانه های راه فتوی صادر کردند که دیپلمه های فنی بروند بز بچرانند و … کم کم اطرافیان هم از این خبر{حکایت رفتن ما در کوزه} مطلع شدند چه آنهایی که نباید می دانستند و چه آنهایی که باید می دانستند. روزگار چرخید و چرخید و من نچرخیدم، اتفاقات زیادی در همین وسط افتاد یکی از اتفاقات همین وبلاگ است، چند ماه پیش در خلوت خودم نشسته بودم و داشتم با خدای خودم حساب و کتاب میکردم، انگار که خدا هم فهمیده بود که از صد قدم ورود به جمع آدمیان یک قدم را برداشته ام پس در یکی دو مرحله حال اساسی به اینجانب داد تا کم کم به خودم امیدوار شوم، تا اینکه چند روز پیش مطلع شدم که بعد از چندین سال حلقه گمشده زندگی این دوران هم تکمیل شد و مجددا و رسما دانشجو شدیم، بماند که دهن خودم و عده ای را هم آسفالت کردم. هر چند شاخ غول را نشکستم و به قولی شق والقمر نکردم ولی هر چه بود تنها چاله خالی مسیر زندگیم را در این دوره زمانی پر کردم البته تجربیات گرانبهایی در این مدت چند سال آویزانی تحصیلی کسب کردم که بهایش چهار سال عمرم بود !

——————————————————————————————————

لنگ نویس:

1- ثبت نام هم کردیم، حکایتی دارد بس خواندنی و خندیدنی !

2- چند فروند بازی بدهکارم که همه رو با هم ضربه فنی می کنم 🙂

3- این هم نوعی شفاف سازی از زندگی خودم، این هم گوشه ای از فراز و نشیب های زندگیه دیگه .

4- دلیل نوشتن هم این دو پست این بود که یادم باشد!

5-  فکرش را می کردید من یک اخراجی باشم ؟هر چند که اخراجی بودن شاخ و دم ندارد !

6- قرار بود اسم این وبلاگ را در روز ثبت بگذارم چرک نوشته های یک اخراجی  🙂

7- این کودکان دیروز + + + + + را ببینید و در ذهنتان چهره امروزشان را بسازید!

8- ما قبلا این بازی ایام کودکی را انجام داده بودیم ولی چون دعوت دوباره از چند جناح صورت گرفته حتما اجابت می کنیم.

9- چند نفر از اهالی وبلاگستان از وضعیت تحصیلی من خبر داشتند، چند ماه پیش که قبول نشده بودم پنچر بودم اساسی، متشکرم از مهربانی هایتان.

10- کامنت ها را هم به زودی جواب می دهم، اگر کم پیدا هستم به بزرگی خود ببخشید چند روز درگیر ثبت نام بودم کلی کار عقب افتاده دارم.

با سپاس کاوه گیــــلانی

Advertisements

13 پاسخ

  1. مبارکه پسر. رو نکرده بودی اینو 🙂
    مرسی 🙂 رو شدیم دیگه

  2. به به , به به
    آدم های زیادی زندگی های سختی دارند. همین وبلاگستان رو اگه زیر و رو کنی کلی آدم رو پیدا می کنی که تازه به وضعیت خود می بالی. بگذریم
    خیلی تبریک میگم جناب مهندس. فعلا علی الحساب یه شامی ناهاری قلیونی چیزی مهمونمون کن که این قبولی حلالت بشه 🙂
    مرسی ، من که از وضعیت های پیش اومنده همیشه راضی بودم چون اعتقاد دارم که اوضاع همیشه از اونی که هست بدتر هم می تونه باشه .
    شام و ناهار هم بذار وقتی یه سر اومدیم ولایت شما یا شما اومدی ولایت ما 🙂

  3. اميدوارم كه هميشه موافق باشي
    متشکرم تورج جان

  4. درود وب لاگت عالی بود مخصوصن اون پستت در مورد نسل سوخته .موفق باشی
    متشکرم دوست عزیز

  5. با سلام
    همه ی این سختی هاست که آدم رو پخته می کنه.
    خوشحالم کردی و موفقیتت را تبریک می گم.
    همیشه شاد و سربلند باشی.
    سختی نبود داش مهران 🙂
    متشکرم

  6. به به به به به به………………
    خیلی مبارکه آقا. تبریک بعدی هم بخاطر این همه پشتکار و تلاشی که کردی.
    عجب حافظه ای داری!! امسال که هنوز عیدی نرفتم، ولی همون بهتر که دیرتر بدن. چون حسابی آب رفته بخاطر کسادی بازار.
    ممنون که سر میزنی رفیق قدیمی.
    سلام
    متشکرم نجمه جان ، خوب کاوه است دیگه چیزی یادش نمیره 🙂
    مخلصیم 🙂

  7. اوهوم، تجربه به دست آوردن تقریبا به هر قیمتی می‌ارزه، حتی به قیمت 4 سال عمر، پس حالشو ببر :‌)
    مرسی محمد جان 🙂

  8. سلام تبريك مي گم.پشتكارتون زياد بود.
    بنويسيد تا اين پشتكارتون الگو بشه
    سلام ، مرسی
    اونقدر ها هم نبوده ، یعنی اصلا پشتکاری نبوده چون اگه بود اینهمه اتفاق بیخود نمی افتاد 🙂

  9. تهسیل ؟
    تحصیل ؟
    تهصیل ؟
    تحسیل ؟
    طهثیل

  10. با تمام باهایی که سرت اومد الان برات خوشحالم. موفق باشی
    خود کرده را … مرسی کیوان جان

  11. سلام

    به به مبارکهههههههه مهندس شدی رفت،البته قبلش هم بودی ها،اما این رسمی تره.
    این چیز ها مهم نیست،یک وقفه داشتی که اون هم به نظرم مهم نیست چون نهایتا بعد از فارغ التحصیلی می خواستی بروی سر کار که خب شما رفته بودی دیگه.فکر کن یکم جای این دو جابه جا شده بوده.
    سلام
    مرسی ، آره همه همین رو میگن که برعکس کار کردم :))

  12. میثم عزیز سلام
    با خوندن این دوتا پست،جدای از فراز و نشیب هایی که تعریف کردی و سختی هایی که متحمل شدی،نوشتن از دوران راهنمایی که با هم همکلاسی بودیم یه سری خاطرات رو برام زنده کرد.گرچه اون دوران رو زیاد دوست ندارم و خاطره خوشی هم ازش در حافظه ام نیست ولی یاد بچه های هم کلاسی افتادم و در ذهنم همه رو تداعی کردم.اون روز وقتی بر حسب اتفاق و تصادف تو جمع بچه های وبلاگستان همدیگرو پیدا کردیم و شناختیم خیلی جا خورده بودم.سالها بود من لابدان رو میخوندم و نوشته های کاوه گیلانی رو به عنوان یه همشهری دوست داشتم قافل از اینکه این همون میثم خودمونه و روزی باهاش همکلاسی بودم.از اینکه از اون دوران دوست خوبی مثل تو رو پیدا کردم خیلی خوشحالم و امیدوارم مثل همون زمون دوستان خوبی برای هم باشیم 🙂
    سلام داش محمود
    مخلصیم داداش 🙂 لطف داری ، امیدوار که نه مطمئنم می تونیم مثل قدیم باشیم 🙂

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: