خاطراتی از زنگ انشاء

کلاس دوم راهنمایی بودم، معلم انشاء ما مردی بود جوان و البته خوش اخلاق که نامش آقای بصیری بود. اهل رودبار بود قد بلندی داشت و البته عینکی هم بود. خوش صحبت بود و همیشه زنگ انشای بصیری را دوست داشتم و عاشق نوشتن انشاء بودم. موضوع هایی را که بصیری انتخاب می کرد برایم شیرین بود. یادم است در همان موقع کتاب هایی بود که انشای آماده داشت و خیلی از بچه ها به خاطر آکبند گذاشتن مغز از روی کتاب می نوشتند حتی گاهی از اوقات پیش آماده بود که چند نفر انشای شبیه هم داشتند! یادم است یک روز بصیری موضوعی داد که خاطره ای از خود بنویسیم و به نوعی بهترین خاطره ای که در ذهن دارید را بنویسید. من هم حکایت به دنیا آمدن خواهر کوچکم که سال پیش به دنیا آمده بود را نوشتم. دقیقا یادم است که از اول کلاس اصرار می کردم به بصیری که اجازه بدهد من انشایم را بخوانم ولی او توجهی نمی کرد … بصیری بعد از هر انشاء نقد می کرد نوشته ها را و ایراد هایی می گرفت. اواخر کلاس بود که بصیری از تکرار های من به تنگ آمده بود و گفت بلند شو بیا بخون ببینم چی نوشتی که از اول کلاس کلافه کردی همه رو این ها که همه جک نوشتن! من هم از خدا خواسته پریدم وسط کلاس و شروع کردم با اعتماد به نفس همیشگی به خواندن.{می دانستم که چطور بخوانم چون از زمانی که خواندن را یاد گرفته بودم همیشه درس ها را بلند برای همه در کلاس می خواندم، به نوعی در تمامی ادوار آمپلی فایر کلاس به حساب می آمدم}

انتظار داشتم که نمره خوبی بگیرم، چون مطمئن بودم که انشایم با بقیه متفاوت است، بیشتر بچه ها از انشاء نوشتن فراری بودند یا خواهر و برادر بزرگتر می نوشتند برایشان یا کتابی و … . انشاء که تمام شد بصیری نگاه به بچه ها کرد و شروع کرد به دست زدن، کمی جا خوردم فکرش را نمی کردم که بصیری برایم دست بزند. بصیری شروع کرد به توضیح دادن نکات مثبت و نکته ای که فکر کنم  می توانستم نقد به حساب بیاورمش این بود که در نوشته ام تعجیل کرده بودم ولی در کل به قول بصیری خوب نوشته بودم. خیلی خوشحال بودم، بصیری گفت مثل اینکه واقعا حق با تو بود پسر! که داشتی خودت را خفه می کردی که بیایی و انشات رو بخونی. این شروعی بود برای نوشتن انشاء های بهتر …

در یکی از روزها که بصیری داشت در مورد نویسندگی حرف می زد رو کرد به من و گفت اگر فلانی سعی کند روزی می تواند نویسنده خوبی شود.

به خاطر تشویق های بصیری تصمیم گرفتم که کمی جدی تر به نوشتن بپردازم، به لطف پدرم در یک کلاس آموزش تکنیک های داستان نویسی شرکت کردم، البته کلاس مکاتبه ای بود، یک سال طول کشید و … دوست داشتم در یک مجله نوجوانان یا هر چیز دیگری بنویسم. روزی پدرم گفت که در سازمانشان نشریه ای دارند و به دنبال نویسنده هستند من هم به دلیل فوران اعتماد به نفس رفتم برای مصاحبه! مرا می شناختند و گفتند باید منتظر بمانی که دکترت بیاید، من هم خوشحال نشستم تا دکتر تشریف بیاورند! حضرت والا آمدند و وقتی فهمیدند که برای چه آمده ام نامردی نکرد و بدون هیچ سوال و جوابی گفت تو که بچه ای من نمی خواهم برای مهد کودکی ها بنویسم! راستش گریه ام گرفته بود… فکرش را بکنید با یک دنیا آرزو رفتم و … بغض گلویم را گرفت و با خنده ای سرد از دفتر آمدم بیرون. وقتی به خانه رسیدم بدون هیچ درنگی به سراغ آن مدرک نویسندگی رفتم و تکه تکه اش کردم … برای یک نوجوان هضم این مسئله سخت بود …

—————————————————————————

لنگ نویس:

موسیقی پیشنهادی:  through glass کاری از گروه Stone sour {با حس حال بهنود مکری یا زنده یاد لونا شاد بخوانید}

1- این نادیده شدن من هم حکایت های زیادی دارد که فکر کنم تنها موردی که نادیده باقی ماندم همین ماجرای نقل شده بود، البته انگیزه نوشتن در مورد نادیده شدن مطلب بانو محتشمی بود .

2- از پشت همین تریبون اعلام می کنم که این روزها کمی مشغله زیاد شده و مانند گذشته نمی توانم وبگردی کنم، پس کمتر در وبلاگ ها نظر می دهم، اگر دیدید کمتر پیدا هستم به حساب دردسرهای کاری آخر سال بگذارید.

3- از یک چیز عادل خوشم آمد، آن هم این بود که همان عادلی که می شناختم ماند نه بیشتر نه کمتر!

4- ایران را از یاد نبریم ، آن زمان چپ و راستم را نمی شناختم 🙂

5- خیلی دوست دارم دوباره آقای بصیری را ببینم.

با سپاس کاوه گیـــــــــلانی

18 پاسخ

  1. آمپلی فایر کلاس بودن ، خیلی اصطلاح جالبی بود ! از این آدمها بارها سر راهم سبز شدند مخصوصا تو نوجوانی و واقعا اثر تخریبی دارند چون هنوز آنقدر باتجربه نشده ایم که برایمان اهمیتی نداشته باشند !
    آثار تخریبیش فقط این بود که یه بار اطلاعات سیستم همون آقای دکتر رو چند سال پیش فرستادم اون دنیا 🙂

  2. سلام و روزگار به کام
    خاطره جالبی بود.
    هدف از درس انشا هم همین هست که حس نوشتن رو در بچه ها تقویت کنه و خب البته گاهی انشا نویسی هم دردسری می شه برای خودش.
    اگر چه احساس شما در مقابل اون آقای دکتر قابل درک و منطقی هست ولی خواهش می کنم اگه یه بار دیگه کسی به توانایی شما شک کرد و حرفی زد یا کاری کرد که بهتون بر خورد مدرک تون و از همه مهمتر خود طرف رو تکه تکه نکنی … 😉
    پیروز و سر بلند باشی
    سلام حاج مهران عزیز 🙂
    البته به طرف مقابل هم بستگی داره که استعداد تکه تکه شدن رو داشته باشه 🙂

  3. كاوه جان
    آن مطلب خانم محتشمي را خو اندم اما به يك چيزي معتقدم و آن اين است كه در اين ملك تا بخو اهي آدم هست كه توي ذو قت بزنند بگو يند بچه اي و نمي فهمي اين مملكت همه بي سو ادند نو شته ها خيانت به ادبيات و… اما به نظر من اين ما هستيم كه بهترين نظر به خو د مان بايد بدهيم مطلبت خيلي قشنگ بود
    دقیقا ، بسیارند انسان های حسود و کم بین که نمی توانند پیشرفت های هر چند کوچک دیگران را ببینند

  4. خوبه…………
    متشکرم

  5. موسیقی رو گوش کردیم … در حقت دعا کردیم …
    بازم از این کارا بکن عزیز 😉
    حدس می زدم خوشت بیاد 🙂
    در ضمن یکی دو فروند پست از من طلب داری که به موقع برات هوا می کنم 🙂

  6. یادش بخیر. هی روزگار
    منم خواننده ی کتاب کلاس ها بودم. بیشتر وقتا زنگهای ادبیات متنها رو من میخوندم. بیشتر وقتا هم جو می منو می گرفت و احساس گوینده ی رادیو بودن می کردم. یعنی کاملا تخیل می کردم که الان دارم واسه رادیو این متن رو می خونم. نامردی اگه بهم بخندی. 🙂
    حرف در گوشی : من هم همین طوری بودم و هستم 🙂 من خندیدم بهت چون مثل خودمی 🙂 چند باری هم سوتی حین خوندن دادم در حد تیم ملی

  7. سلام
    مدرك نويسندگيت را پاره كردي ولي نتوانستي هنرت را پاره كني !…
    هنوز هم نويسنده اي و بعضي وقت ها الحق كه خوب مينويسي
    شاد و سالم باشي
    سلام
    خوبی ؟
    خیلی خیلی متشکرم از این همه لطف 🙂
    بامرام 🙂

  8. می‌دانید که کلاس‌های انشای امروزی دیگر رونق قدیم را ندارد. بدون تردید همه ما خاطرات خوشی از کلاس‌های انشا داریم.
    آره ، آبجی کوچیکه میاد میگه داداش بهم انشاء بگو ، من می گم نه خودت باید بنویسی میگه آخه همه برادرها و خواهر ها و فک و فامیلشون میگن و می نویسن ! البته آبجی کوچیکه ما به خاطر داداش بد اخلاقی مثل من مجبوره که خودش بنویسه 🙂

  9. منم همیشه مادرم برام انشا می‌نوشت و خیلی وقت‌ها هم می‌شد که انشا نمی‌نوشتم و پرتم می‌کردن بیرون!
    :))) چه صادقانه و خالصانه !

  10. هووم یادش بخیر منم یه معلم انشاء داشتم که خیلی منو تشویق می کرد به نوشتن اما آخرش اینی شدم که میبینی.چرا مرحوم لونا شاد؟مگه فوت کرده؟
    لونا محبوب قلب یکی از دوستان بود و فکر کنم دیگه تو شباهنگ نباشه 🙂 اون بنده خدا همیشه می گه مرحوم لونا شاد و من هم به یاد اون گفتم 🙂

  11. من هیچ وقت انشم خوب نبود، همیشه فراری بودم ازش
    این آهنگ هم گذاشتم برای دانلود، خودت اینترنت سرعت بالا داری فکر کردی همه اینطورین؟
    خوب استعدادت رو نگه داشته بودی واسه این روزها دیگه 🙂
    + بیا و خوبی کن 🙂

  12. خب سرکار که به دلیل فوران اعتماد به نفس از همون دوران طفولیت دنبال علایقت بودی یعنی نمیدونستی که ممکنه تو این راه (به خصوص کار پر دردسر نویسندگی)ممکنه با آدمای عجیب غریب زیادی طرف بشی که تو ذوقت بزنن؟
    به همین راحتی کوتاه اومدی؟
    خوب هنوز هم هستم 🙂 فوران اعتماد به نفس رو خوب اومدی :)))
    اتفاقا اطرافیان می دونن که من اهل کوتاه اومدن نیستم 🙂

  13. به به! چه انتقام خونين ماليني گرفتي از دكي پر ادعا!
    اون دکی ما رو پورد کرد 🙂
    همون آدم الان رئیس یکی از دانشگاه های جنوبه !

  14. الانم هاتویی بلا میسر تا ای نفر تر حرف زنه فورا دیوانه بی !
    تا ای نفر تی حرف جلوی گیره بازم …خول بی !
    تی ناز می گاز

    ترجمه کامنت : الان هم همین طوری هستی ، تا یکی یه حرف بهت میزنه قاطی میکنی، تا یکی جلوی حرفت رو میگیره قاطی میکنی !
    خب حرف حق جواب نداره 🙂

  15. شاید باید برای لحظه‌یی فکر می‌کردی که اون اتفاق، می‌تونه سکوی پرشی باشه برای نوجوانی که سطح کارش بالاتر از درکِ یک احمق متکبره…
    شاید ولی متاسفانه وقتی که عصبی میشم نمی تونم فکر کنم 🙂

  16. جوابم به واروژان رو تأیید نکردی هنوز کاوه… فکر می‌کنم لابلای کامنت‌ها فراموش شده.
    سام علیک ، فراموش چیه داداش ، یهو کار پیش اومد رفتم 🙂
    شرمنده

  17. توي ده شلمرود
    حسني تك و تنها بود
    حسني نگو بلا بگو
    تنبل تنبلا بگو
    موي بلند روي سياه
    ناخن دراز واه واه واه
    نه فلفلي نه قلقلي
    نه مرغ زرد كاكلي
    هيچكس باهاش رفيق نبود
    تنها روي سه پايه نشسته بود تو سايه
    باباش ميگفت: حسني مياي بريم حموم؟
    نه نميام نه نميام
    سرتو مي خواي اصلاح كني؟
    نه نمي خوام نه نمي خوام
    كره الاغ كدخدا
    يورتمه مي رفت تو كوچه ها
    الاغه چرا يورتمه ميري؟
    دارم ميرم بار ببرم
    ديرم شده عجله دارم
    الاغ خوب و نازنين
    سر در هوا سم بر زمين
    يالت بلند و پرمو
    دمت مثال جارو
    يك كمي به من سواري ميدي؟
    -نه كه نميدم
    چرا نميدي؟
    واسه اينكه من تميزم
    پيش همه عزيزم اما تو چي؟
    موي بلند روي سياه
    ناخن دراز واه واه واه!
    غاز پريد تو استخر
    تو اردكي يا غازي؟
    من غاز خوش زبان
    مياي بريم به بازي؟
    نه جانم
    چرا نمياي؟
    واسه اينكه من
    صبح تا غروب
    ميون آب كنار جو
    مشغول كار شستشو
    اما تو چي؟
    موي بلند روي سياه
    ناخن دراز واه واه واه
    در وا شد و يه جوجه
    دويد و اومد تو كوچه
    جيك جيك كنان
    گردش زنان
    اومدو اومد پيش حسني
    جوجه كوچولو
    كوچول موچولو
    مياي با من بازي كني؟
    مادرش اومد قدقدقدا
    برو خونتون تو رو به خدا
    جوجه ريزه ميزه
    ببين چقد تميزه؟
    اما تو چي؟
    موي بلند روي سياه
    ناخن دراز واه واه واه

    حسني با چشم گريون
    پا شد و اومد تو ميدون:
    آي فلفلي آي قلقلي
    مياين با من بازي كنين؟
    نه كه نميايم
    چرا نمياين؟
    فلفلي گفت:
    من و داداشم
    و بابام و عموم
    هفته‌اي دو بار ميريم حموم
    اما تو چي؟
    قلقلي گفت:نگاش كنين
    موي بلند روي سياه
    ناخن دراز واه واه واه

    حسني دويد پيش باباش
    حسني مياي بريم حموم؟
    ميام ميام
    سرتو ميخواي اصلاح كني؟
    ميخوام ميخوام
    حسني نگو يه دسته گل
    تر و تميز و تپل مپل
    الاغ و خروس و جوجه غاز و ببعي
    با فلفلي با قلقلي با مرغ زرد كاكلي
    حلقه زدن دور حسن
    الاغه ميگفت:
    اگه كاري نداري بريم الاغ سواري
    خروسه مي گفت:
    قوقولي قوقو قوقولي قوقو
    هر چي ميخواي فوري بگو
    مرغه مي‌گفت:
    حسني برو تو كوچه
    بازي بكن با جوجه
    غاز مي‌گفت:
    حسني بيا با همديگه بريم شنا
    توي ده شلمرود
    حسني دیگه تنها نبود

    منوچهر احترامي هم رفت، ديگه كي واسمون قصه‌ي حسني بخونه؟
    روحش شاد، يادش جاودان
    المیرای عزیز متشکرم

  18. خيلي بده تا وقتي يه نفر از كنارمون ميره به يادش مي‌افتيم، تو وبلاگ آقاي عالي پيام يه جمله‌ي قشنگ نوشته بود:»مردان بزرگ فقط تاریخ تولد دارند. چون هیچ وقت نمیمیرند.»
    اين هم چكيده‌اي از زندگي نامه‌ي استاد منوچهر احترامي:

    منوچهر احترامي در سال ۱۳۲۰ به دنیا آمد. در مدارس مروي و دارالفنون درس خواند و از دانشكدۀ حقوق دانشگاه تهران فارغ‌التّحصيل شد. او سال‌ها به عنوان طنزنويس با نشريات مختلف همكارى داشت و در چندسال گذشته بيشتر آثارش را در مجله گل‌آقا چاپ مى‌كرد.
    طنزنويسي را به طور جدّي از سال ۱۳۳۷ با مجله توفيق آغاز كرد و با نشريات ديگر و نيز راديو و تلويزيون هم همكاري داشت. امضاهاي مستعار: «م.پسرخاله»، «الف ـ اينكاره» و … از امضاهاي اوست .
    احترامي مجموعه‌اى از اين آثار را دركتاب «جامع الحكايات» منتشر كرد و چاپ بخشى از داستان‌هاى طنزش را در مجموعه «بچه ها، من هم بازى» تدارك ديد.
    منوچهر احترامى بيش از پنجاه عنوان كتاب براى كودكان نوشته و منتشر كرده كه «حسنى نگو يه دسته گل» و «خروس نگو يه ساعت» و «خرس وكوزه عسل» و «دزده و مرغ فلفلى» و… از آن جمله‌اند.
    خودش دربارۀ تحصيلش گفته است:«چند ماهی رشتۀ ریاضی خواندم. چون شیطان بودم، بیرونم كردند. جایی اسمم را ننوشتند و مجبور شدم بروم مدرسۀ مروی در محلّۀ ناصرخسرو. چهارم و پنجم را آن‌جا خواندم و ششم را دارالفنون. انصافاً هم سطح این دو مدرسه بالا بود. ما بیست و پنج نفر بودیم كه بیست و چهار نفرمان برای دورۀ لیسانس پذیرفته شدیم. سال سی و نه دانشكدۀ حقوق قبول شدم. بچه‌ درس‌نخوان شاگرد اوّلی بودم!» و بخوانيد خاطره‌اي از دوران تحصيل ايشان:«یادم هست یك‌بار چون بچّۀ زرنگ كلاس بودم، همه امتحان ریاضی را از روی دست من نوشتند. معلّممان دید كه برگه‌ام را آویزان كرده‌ام كه بقیه ببینند، با خودكار قرمز بالای برگه نمرۀ یك گذاشت و رفت. همه آن امتحان را هجده شدند و من، یك! جالب این‌جاست كه رفقا هنوز هم این خاطرۀ بد من را به عنوان خاطرۀ شیرین دورۀ تحصیلشان همه‌جا تعریف می‌كنند.»
    احترامي در عرصۀ طنز به خاطر تسلّط بر ادبيات فارسي از سبك‌ها و قالب‌هاي گوناگون استفاده مي‌كرد.
    جالب اينكه كتاب« حسني نگو يه دسته گل» تا به حال توسط 280 ناشر بدون مجوز به چاپ رسده است.
    يادش جاودانه
    متشکرم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: