در باب بازی وبلاگی و شیطنتی روزانه

درباب بازی وبلاگی

از طرف دوشیزه شین به یک بازی وبلاگی دعوت شدم ، راستش نمی دانم چه بگویم، در دوران کودکی خیلی ترسو و به عبارت واقعی جفت بودم، تاریخ خود گواه این مطلب است، مخصوصا از تاریکی و تنهایی بسیار می ترسیدم ولی الان بیشترین علاقه ام به تنهایی و تاریکی است ! راستش مخصوصا در این مدت چهار ، پنج سال که جودو کار می کنم اعتماد به نفسی پیدا کردم که اگر بگویم از بنی بشری نمی ترسم دروغ نگفته ام، دوستان و اطرافیان هم فکر کنم گواه خوبی در این باره باشند، ولی همیشه برای ترسیدن میشه بهانه ای پیدا کرد، مثل ترس افتادن سایه اعتیاد بر زندگی خودم و اطرافیانم، از دست دادن نزدیکان و  دوستان  …

کمی در باب تمرین در باشگاه جدید

دیروز پس از مدت ها برای تمرین به مدرسه جودو رفتم، اول کمی استرس داشتم ولی گفتم بیخیال دنیا … توی راه داشتم با خودم فکر می کردم که چه کنم، چی بزنم، چی نزنم! وقتی رسیدم دیدم به به دو تا از یاغی های کلاس ما هم در انجا حضور سبزی دارند! تمرین خیلی خوب بود تا رسیدیدم به مبارزات پایان کلاس، جوانی هم سن و سال خودم روبه رویم ایستاد، قدش کوتاه تر از من بود و فکر کنم در دسته 90 کیلو بود، خم کار می کرد و گاردش را هم بسته بود! در بین گاردگیری بودم که یک لحظه احساس کردم می شود توموء ناگه ای نثار این جوان کرد تا دیگر خم کار نکند! زدن همانا و در رفتن دست آن جوان هم همانا ! اخر یکی نبود بگوید که تکنیک را که خوردی، دستت را چرا ستون می کنی؟! این طرف و آن طرفی زد و در کلاس یک پزشک داشتند که، بازدیدی کرد و رای به رساندنش به بیمارستان داد و با دستی آویزان به سمت بیمارستان رهسپار شد …

نفر بعدی آمد و کار کردم و خدا را شکر که این دفعه کسی ناقص نشد! من در طول این چند سال جودو تا به حال کسی را ضرب نزده بودم، هر چند که تقصیر خودش بود و به قول یکی از دوستان غرور باعث به وجود آمدن چنین صحنه هایی می شود! آخر تمرین، موقع تعویض لباس چند نفر از هم می پرسیدند فلانی دستش چه شد و همه با انگشت اشاره من را نشان می دادند، خنده ام گرفته بود…

——————————————————-

لنگ نویس:

1- از سوسک هم می ترسم البته بیشتر چندشم میشه جون شما 🙂 (خرس گنده خجالت هم نمی کشه)

2- تبریک هم به نجمه به خاطر یک سالگی یک دوستی ، امیدارم که همیشه شاد و خوشبخت باشن در کنار هم .

3- از چی بگم …

با سپاس کاوه گیــــــلانی

7 پاسخ

  1. جوونیه دیگه
    ما هم در دوران جهالت یه بار با یه ضربه ی پشت پا توسط پاشنه ی پا دماغ یکی از دوستان رو یه تکونی دادیم که هنوز بعد چند سال آثارش مونده.
    یادمه وقتی زدم طرفو ترکوندم , استاد اول به جای اینکه به مصدوم برسه اومده بود منو به خاطر ضربه ام تشویق میکرد.
    هیییییی جوونییییی
    به به ! الان آرش رو تهدید کردی ؟ 🙂
    سروش خطرناکیا !

  2. حالا بچه مردم رو میزنی 🙂
    واجب شد بیام یه دست باهات بازی کنم 🙂
    هیکل رو نگاه نکن، یه حرکت سوسکی 🙂
    -شوخی کردم ما مخلص هر چی رزمی کاره 🙂
    خدا من رو ببخشه 🙂
    ما خاک پاتیم ، به جان خودم و خودت و خودش ، همه چیز با گفتگو حل میشه 😉

  3. میازار موری که دانه کش است.
    من غلط بکنم 🙂

  4. سلام کاوه جان
    خب تویه تمرین پیش میاد، بیخیالش!
    اما از اینکه فرمودی «از بنی بشری نمی ترسم»، خب مجردی داداش …
    می بینیـــــــــــم 😉
    روزگارت خوش
    سلام
    ها والله راس میگیا مجردم ، یعنی قرار زن ذلیل بشم ؟ 🙂

  5. مرسی کاوه عزیز… مرسی مرسی
    از دست من دیگه کاری بر نمیاد بیا یکی از همون ضربه ها رو الکی نشونش بده(نزنیش یه وقت گناه داره) شاید ترسید آشتی کرد!!
    بعدشم حواست باشه جوون نظر می دی ثبت کن!!
    به هرحال ممنون دوست بامعرفت.
    شاد زی.
    قابل نداشت ، نه یه بار که اومدم تهران باید بیام و گوشش رو بکشم تا دیگه ناز نکنه برات 🙂
    در مورد ثبت نظر هم چشم 🙂
    قربونت ، معرفت رو از خودت یاد گرفتم 😉

  6. سلام دوست عزیز

    موجز و جالب گفتید.همیشه برای ترسیدن بهانه ای هست.

    من از آسیب زدن به دیگران هم میترسم.کاراته را که خیلی زود کنار گذاشتم.ولی خب یادم هست که دو سه سال پیش یک بار در پی اذیت های عزیزدل و از کف رفتن اعصابم یک عدد بادمجان پای چشم عزیزدل کاشتم،جالب اینکه چند روز بعد این لب این بچه در پی شاخ بازی در آوردن برای یک جوان شور پاره شد و بخیه خورد.در عرض یک هفته صورتش آش و لاش شده بود و همه اش هم تقصیر شاخ بازی خودش بود.دلم کباب می شد هر وقت میدیدمش.
    میز من پر سوسکه.از این ریز ها ! ایش بدم میاد ازشون

    موفق باشی
    خطرناکی ها 🙂
    زدی بچه رو ناکار کردی حالا میگی دلت هم میسوزه ؟؟ 🙂

  7. هی گل برار… ما این قدر از این جماعت اصلاح طلب خنجر از پشت خوردیم که دیگه نیازی به پشت پا زدنشون نیست… در مورد سوسک هم عرض کنم چیز خاصی نیست، نوعی ترس روانیه که در اصطلاح روانشناسی بهش میگن Phobia
    آخ گفتی … خنجر ….
    عجب ، دکتر آرش به اتاق عمل ….

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: