بازی خاطرات مرگبار!

یه مدتی میشه که خبری از بازی های وبلاگی نیست و یه جورایی بازار بازی های وبلاگی کساد شده! من خیلی وقت بود می خواستم چند تا خاطرات از محل کارم بنویسم، نمی دونم چطور شد که به فکرم رسید که این مسئله رو گسترشش بدم به یه بازی و در کل برای چند روز هم که شده یه فضای شاد رو وارد وبلاگستان بکنم!

این دیگه چه جور بازییه؟

خوب این بازی یه مقدار متفاوته فکر کنم، هر وبلاگ نویسی که دعوت میشه باید سه تا خاطره از خودش بنویسه، که این خاطرات میتونه توی محل کار، تحصیل یا حتی توی منزل و خانواده اتفاق افتاده باشه ولی الویت رو باید به محل کار داد!

نکته دوم و اصلیه این بازی اینه که باید حداقل در یکی از این خاطرات خطر مرگ هم وجود داشته باشه! حالا چه برای اطرافیان و چه برای خود وبلاگ نویس!

و اما خاطره اول

اولین خاطره یا بهتر بگم «گند کاری من» بر میگرده به چهار سال پیش که هنوز یه جورایی کارآموز بودم (البته هنوز هم کار آموزم و فکر کنم تا آخر عمرم هم کار آموز بمونم) خلاصه از حاشیه ها که بگذریم می رسیم به روز واقعه! اون روز توی شرکت تنها بودم که منشی شرکت هم تازه از بیرون اومده بود، من توی اتاقم داشتم با سیسیتم ها ور می رفتم. یه سیسیتم AT (فکر کنم پنتیوم 2بود) روی میز کارم بود. دستگاه پاورش مشکل داشت. من پاورش رو عوض کردم. بچه هایی که یادشونه سیستم پاور کامپیوتر های AT چطوری بود. توی عکس پایین اگه دقت کنین چهار رشته سیم میاد به سوییچ که دوتا دوتا به هم متصل هستند! دو تا از رشته سیم ها مشکی هستند و باید در کنار هم قرار بگیرند در غیر این صورت اتفاقی که برای من افتاد براتون میفته!

من بی توجه به نکات بالا پاور رو وصل کردم و سیستم رو روشن کردم البته قبل از روشن کردن سیستم یه ارباب رجوع هم وارد شرکت شد که خانم بود و داشت با خانم منشی شرکت ما حرف می زد و …

در همین حال صدای شش یا هفت بار انفجار پیاپی به گوش رسید! نفهمیدم چی شد کجا رفتم! کابل برق مثل کارتون ها از محل اتصال به پاور شروع به ترکیدن کرد تا رسید به دوشاخه! نصف اتاق رو دود گرفته بود! قیافه من که بمونه سر جاش! در اتاق رو باز کردم دیدم منشی و خانم ارباب رجوع از ترس هر کدوم یه جار رفته بودن با دیدن قیافه اون ها هم من خنده ام گرفت هم اونا!

منشیمون گفت: زنده ای؟

گفتم: خوب آره (حالا از ترس نزدیک بود خیس کنم خودم رو، البته فکر نکنم چون اگه خیس کرده بودم دوباره نمی رفتن سراغ همون دستگاه!)

برگشتم توی اتاقم و با دیدن کابل برق ترکیده از خنده داشتم روده بر می شدم! در حین خندیدن کابل برق رو عوض کردم، بیرون اتاق هم منشی و ارباب رجوع داشتن داستان اون لحظه رو برای هم تعریف می کردن و می خندیدن! من هم می خندیدم …

کابل رو که عوض کردم دوباره سیستم رو روشن کردم و در همون لحظه داستان قبلی تکرار شد و من پریدم رو زمین و منشی و خانم ارباب رجوع هم فرار کردن بیرون!

خلاصه نمی دونین چه صحنه ای بود! در حین خنده یهو دوباره همه چیز تکرار شد و …

بعد کاری رو که باید از اول انجام می دادم رو انجام دادم … حواسم رو جمع کردم و عیب کارم رو پیدا کردم!

خاطره دوم

یادمه اون زمان دبیرستانی بودم تازه وارد شرکت شده بودم و فقط تابستون ها می رفتم برای پر کردن اوقات فراغتم. یه روز مدیر فنی اون موقعه شرکت گفت که برم پیش یکی از شرکت های همکار دو تا مادربورد بگیرم و من هم آدرس رو گرفتم و رفتم سمت همون شرکت (فکر کنم اون موقع 17 یا 16 سالم بود) توی راه دخترکی زیبا روی روح من رو با خودش کشید و برد (کجا برد دیگه فضول نباشین) هم مسیر بودیم فاصله اون شرکت تا شرکت ما فکر کنم دوتا خیابون بود! من توی راه مشغول دید زدن خانم خوشکله بودم و اون خانم هم خلاصه شیطنت می کرد. جالب این بود که اون رفت اونطرف خیابون من هم رسیدم به اون شرکته و رفتم تو که مادربورد ها رو بگیرم! دقیقا یادمه که مادربورد ها jetway بود. حالم گرفته شده بود که نتونسته بودم برم و چیزی بگم به دختره! تا از در شرکته اومدم بیرون دیدم به به! خانمه اونطرف خیابونه و داره میره من رو که دید لبخندی زد و من هم به قصد ابراز علاقه عزمم رو جذم کردم که برم اونطرف خیابون ولی در همین لحظه یهو دیدم پاهام تو آسمونه و دو نفر دیگه هم با من تو آسمونن! فقط شنیدم که یکی گفت بهمن فیلم رو بگیر! چند دقیقه بعد فهمیدم که چی شده …

از روی شانس خوبم یه موتور اون هم از نوع براوو (تصادف کردنمم هم تابلو بود) بنده رو زده بود! مادربورد ها ظاهران چیزی نشده بودن، فقط یکی از اون ها جعبه هاش کج و معوج شده بود! اون فیلم هم که رفته بود توی جوی آب ، فیلم عروسی یه بنده خدایی بود که اون دوتا آقای سر به هوا (رو حال می کنین) می خواستن ببرین به تازه عروس داماد بدن! خلاصه من چیزیم نشده بود، تلفنی از یارو گرفتم و رفتم شرکت! داستان رو که برای بچه ها تعریف کردم همه خندیدن و گفتن آخه این همه وسیله نقلیه با کلاس هست تو رفتی با براوو تصادف کردی ؟

همون موقع فهمیدیم که یکی از مادر بورد ها تعطیل شده! پس جعبه سالم رو جابه جا کردیم و من رفتم پس دادم و با کمال پررویی گفتم مادربورده مشکل داره اون بنده خدا هم عوضش کرد!

خاطره سوم

این اتفاق هم مال سال گذشته است یعنی آخرین سوتی بود که تا حالا دادم! و البته خطرناک ترینشون! شرکت ما با یکی از بانکهای استان قرارداد سرویس نگه داری داشت و من چند تا از بچه ها رو نسبت به تخصصشون برای انجام کار به شعبات می فرستادم. از دست بر قضا باید توی شعبات برای UPS ها باطری جدید نصب می کردیم. دستگاه مورد نظر رو یکی از بچه های برق شرکت نصب می کرد ولی باز هم دست بر قضا این عزیز دل مریض بود و نمی تونست بیاد و جعبه ابزارش رو هم با خودش اون روز برده بود. من و میلاد (یکی از همکار های شرکت که خاطرات زیادی با هم داریم و حتما می نویسمشون) رفتیم برای نصب و سرویس شعبه! توی راه به میلاد گفتم بره یه آچار بگیره برای بستش باطریهای جدید UPS، خلاصه داش میلاد ما رفت و آچار خرید و رسیدیم به شعبه. اون رفت سراغ سیستم ها و من هم رفتیم UPS قدیمی رو باز کنم ولِی آچاره استاندارد نبود مجبور شدم از انبردستی و پیچگشتی استفاده کنم! در همین حال رییس شعبه هم اومد بالای سرم شروع کرد به وراجی کردن از خاطراتش و …

خلاصه من باطری های قدیمی رو باز کردم و رفتم باطریهای جدید رو تنهایی آوردم، رییس شعبه که کف کرده بود گفت پسرم تو ورزشکاری، من هم گفتم آره و باز شروع کرد از خودش گفتن و … خلاصه من باطری ها رو سری کردم و اولین اتصال رو به UPS دادم و آخرین کابل رو هم داشتم می بستم که یهو نفهمیدم چی شد پیچ گشتی افتاد رو باطری ها و اتصال و چنان جرقه ای زد…

شعبه رو دود گرفته بود و کارمند ها و میلاد رفته بودن پشت پیشخون، رییس شعبه هم افتاد روی زمین و من هم که خشک شده بودم از ترس! اومدم پیچ گشتی رو بردارم که یهو یه جرقه بدتر زد ….

رییس شعبه گفت: آقا جان چیکار داری می کنی؟!

منم یه نگاه غضبناک کردم! یعنی اینکه خفه شو و برو بتمرک سر جات! میلاد رفت یه دسته جارو آورد و زدیم پیچگشتی رو انداختیم اونطرف! تصاویر کاملا گویای عمق فاجعه هستن!

خلاصه برگشتیم شرکت و روز بعد دوباره رفتیم برای نصب، البته رییس شعبه دمش گرم که توی یه نامه بلند بالا برامون گزارش رد کرد و …

تصویر بالا اون باطریه که البته اینجا تمیزش کردیم، اگه باطری اسیدی بود الان من اینجا نبودم و براتون وراجی نمی کردم! اون بالاتره هم همون UPS صاحب مرده است! ولی یه لحظه چشماتون رو ببندین تصور کنین که چه بلاهایی که سر من نیومده!

افرادی که به بازی دعوت می شن بدون هیچ عذر و بهانه ای باید شرکت کنن وگرنه با نفرین و آه ناله من مواجه میشن! می دونین که چه نفرینی می کنم، البته بچه های رشت رو که کله هاشون رو می کنم!

از محله وردپرس:

sinac، فرزاد، میم نون، مریم خانم، حاج کمال، کدئین (سالومه شایگانی که معلوم نیست هنوز هم کیبورد نویس پشت کنکوریه یا نه)، کدئین (این یکی پسره)، آجر پاره (داش محمد گل گلاب)، با تو می گویم (همونی که نه فیلسوفه نه سیاستمدار و اسمش عماده)، ناخدا تورج (یکی از بهترین عاشقانه نویس های وبلاگستان فارسی)، جارچی (خودم معتادش کردم به وبلاگستانخاطرات یک برنامه نویس (حاج علیرضا جمال زاده، همشهری خوب و خلاق خودم)، دیگر اندیش (داش مسعود گل گلاب که به غیر از دیگر اندیشی به چیز دیگه ای فکر نمی کنه)، ذهن خاکستری (مهرنوش خانم محتشمی از خاک کیبور خورده های وبلاگستان و اولین دوستان وبلاگی خودم)، شاخ به شاخ یا همون آق فری و شرکاء (معرف حضور همه هستند)، عمو هوشنگ (توپولف وردپرس)، اردوان نوشت (بی سر و صدا ترین خبرنگار وردپرس)، دوشیزه شین (با عرض شرمندگی جا مونده بود)

و از محله های همسایه:

ملخ (نجمه خانم گل گلاب که دوست جونش هم دعوته)، محراب (جرات داری شرکت نکن!)، مرجان (همه روزهاش!)، اشکان (نگاه بی حجابش منو کشته)، نسرین (سر آغازی نو که سال به سال می نویسه)، سحر اخوان (البته ایشون هم همشهریه منه ولی اون ماده مربوط به همشهری ها در مورد ایشون فاکتورگرفته میشه)

هر کسی هم که کامنت بذاره و وبلاگ نویس باشه دعوته! شرمنده اگه کسی از قلم افتاد!

———————————————————–

لنگ نویس:

1- گفتنی ها رو گفتم!

2- اگه با کسی شوخی کردیم به دل نگیره، قصد دور هم بودن بود😉

3- البته شاید خاطره ها مرگ بار نبود اسم بازی هم برای خنده گذاشتم خاطرات مرگبار یه خورده هیجان لازمه برای زندگی!

با سپاس کاوه گیـــــــلانی

23 پاسخ

  1. سلام
    همه ممنون می شن که دعوت شدن خب من که خود دعوتم، به هر صورت باست تشکر کرد منم می گم: کاوه خان سپاس.
    راستیتش من هم خیلی سوتی میدم و البته خودم نام سوتی هام رو گذاشتم گند کاری!، صد البته گند زدن های من به پای سوتی های شما نمی رسه.
    من مثلا ممکنه تاریخی، عنوانی و یا کلمه ای رو غلط بنویسم که خب صداش گاهی در میاد…
    به هر صورت من که خوانندم سوتی ها و خاطران جناب عالی و دوستان رو میخونم و حض می برم D-:
    دیر و شاد زیی
    خوبه که شما هم مثل ما هستیا😉

  2. سلام.چه خطراتی.خدا رحم کرده به شما.
    نمی دونم چرا فکر می کردم که ما تبادل لینک کردیم!!!
    حالا!
    بازیه خوبیه.🙂

  3. سلام داش کاوه کل میگم داداش تو خوب شد سالمی و زنده ای ها اینهمه خطرات رو پشت سر گذاشتی تو هفتا جون داری بابا حالا حالا ها باید آرزو شب هفتت بکنیم یه صد صدو بیست سالی مهمونه مایی😉 .کاوه جان گذارش تصویری هم گرفتی از اتفاقات دو یکی دو سال پیشت بابا عکاس تو از ما بیشتر به فکر عکسی .
    در ضمن کاوه جان یه لبیکی بگم که اون سرش نا پیدا تو همونطور که خودتم نوشتی من جز دیگراندیشی کار دگه بلد نیستم یه سری خاطرات خطرناک منجر به قتل برات بنویسم از نوع سین الفی که شب خوابت نبره😀
    خیلی ممنونم از دعوتت .

  4. سلام علیکم جناب کاوه خان
    ممنون از دعوتت و در اسرع وقت لبیک خواهم گفت.فقط اینکه من تو عمرم دو تا مورچه کشتم و یه سوسک که هیجان انگیز ترین و مرگبارترین خاطراتم رو تشکیل می ده. بنابراین باید درمورد من هیجانش رو فاکتور بگیری. دوست جون هم سلام مخصوص می رسونه و منتظره بیای تهران برید حساب بهداد رو برسید.بازم مرسی بابت بازی.

  5. سال ديگه جوابت رو ميدم !
    !!!شايد سه تا خاطره مرگبار افتاد
    چه لودر خوبي داري تو !…..
    باشه صبر می کنم تا سال دیگه !😉

  6. در ضمن ممنون كه من رو هم دعوت كردي
    شاد زي
    خواهش می کنم

  7. از این پس نگوییم لابدان…
    بگوییم جان سخت…
    جان سخت رو خوب اومدی😉

  8. […] خاطرات کاوه ی عزیز بنده رو قابل دونسته و به بازی خاطرات مرگبار دعوتم کرده… در این بازی باید سه خاطره که در اون، من […]

  9. کاوه جان وبنگار لابدان سلام بر شما، ممنون از اینکه بنده را به این بازی دعوت نمودید، بنده احساس میکنم در رابطه با به خاطر سپردن خاطرات بد یا خطرناک کمی کند ذهن باشم.🙂 به هر حال سعی خود را برای بخاطر آوردنشان خواهم کرد.
    از یک نکته متعجب هستم، چرا سایت http://pr.blogflux.com/ رنک شما را صفر نشان میدهد در حالی که دیگر سایت ها ازجمله
    http://www.prchecker.info/check_page_rank.php
    رنک سایت شما را 4 نشان میدهند؟؟؟؟!!!!!

  10. سلا م آقا کاوه گل من جا موندم من یادت رفت بگی خوب من تو کامنت ها مینویسم :دی
    من تازه رفته بودم تو اون شرکت که قصد کار آموزی داشتم > جان عمه گلم<
    خلاصه هیچی این آقا کاوه لطف فرمودند گفتند این سیستم رو باز کن و ببند ما هم از اون جایی که خراب کاری رو خیلی دوست داریم زدیمو سیستم رو اوراق کردیم ایشون فرمودند حالا ببندش . با کمک کاوه این کارو انجام دادم و عین یه پسر خوب که به دختر های مردم چشم نداره پیچوندم رفتم خونه . فردای اون روز فارق بال از همه چیز وارد شرکت شدم دیدم یه نفر میخ شده منو داره دید می زنه تو دلم گفتم با امام زاده هاشم 100 تومن نذرت این بلا از سر من رد بشه دیدم نه 100 کمه و اصلا بگو 1000000 این کاوه به خون من تشنست .
    خلاصه فهمیدم یه پایه مادر بورد اضافه بستم و سیستم یه بار بالا می یومد یه بارم بالا نمی یومد و دست بر قضا همون شب صاحب دستگاه اوده بود سراغ سیستم و بچه های فنی گفته بودند سیستم آماده نیست و از صاحب شرکت یعنی ادٌدو گل کلی حرف شنیدن خلاصه این بود که من برای اولین بار طعم کیبورد کامپیوتر رو در حلقم احساس کردم البته بعدها به مانیتور و کیس هم کشیده شد که این مسئله برام عادی بود

    در ضمن از کاوه ممنون می شم راجع به محمد پور هم مطلبی بنویسه
    این بشر تو تیر ماه بلوز کاموایی با کاپشن می پوشیده که خودتون تصور کنید چه بشری بوده این آقای محمد پور
    من هرچی از این شرکت بگم کم گفتم
    اگه الانا پای صحبت بابا بزرگ ها بنشینین میگن من 2 تا شاه دیدم اگه الان پای صحبت بچه های شرکت ما بشینین می گن ما بالغ بر 50 منشی دیدیم
    خوده من تو این یکسالی که اون جا بودم 15 منشی دیدم خودتون دیگه حساب کنید البته اینم بگم که یکی از منشی ها به دام افتاد و الان یکی از خوشبخت ترین زن های دنیاست
    جان مهوش
    تا داستان بعدی بای ولی کاوه خدایی خیلی بی معرفتی من چی به این زودی ما رو فراموش کردی با اون همه خاطرات در ضمن ماجرای بیرون رفتن همه بچه ها رو تعریف من که با محسن چی کار کردی و اددٌو رو در چه حالتی گرفتین منتظر داستان های خنده دارت هستم
    ای بترکی تو مسعود !
    حالا من شدم جوک تو که بیای برام بخندی ؟ مگه نگیرمت اون زبونت رو از حلقت میکشم بیرون !

  11. سلام
    ممنون از لطفت اما آخه خاطراتی که الان یادم می یاد در مقابل خاطرات اولترا خطرناک شما عددی نیست! خلاصه با توجه به تهدیدات صادره توی بد مخمصه ای افتادیم!
    حداقل یه چند روزی مهلت بده مغزم رو به کار بندازم.
    ارادت
    سلام
    اولترا رو خوب اومدی !🙂 باشه فرصت هم می دهیم😉
    قربون تو

  12. کاو ه عزیزم
    همیشه سلامت باشی و سالهای طو لانی ز ند گی کنی من آمد م و از خاطر ات و مر گهائی گفتم امید و ار م نگاه من بازی ترا بر هم نز ده باشد
    تورج عزیزم نگاه تو همیشه به مسائل دوست داشتنی و از روی خرد بوده و هست . فوق العاده بود

  13. هوووم!
    من خاطرات اصلا مرگ نبارم رو نوشتم . دیگه ببشخین ما اینقدر مثبتیم! بعدش اینکه ما خیلی ممنونیم! من و خودم و تیلدا رو می گم
    خواندیم لذت فراوان بردیم از بر باد دادن سبیل پدرتون ! خداوند تو را برای تیلدا و تیلدا را برای تو نگه دارد {اسمایل پدر روحانی}

  14. چشم کاوه‌جان، انشالا سر فرصت می‌نویسم
    باشه عزیزم منتظریم ببینم چه می کنی😉

  15. سلام کاوه جان
    خوبی؟
    علیرضا » جان سخت» رو خیلی خوب اومده🙂
    ممنون که ما رو هم دعوت کردی
    چشم، اطاعت امر میشود !
    قربون عمو برم

  16. من زیاد مرگبار نبودم ولی چشم. سعی می کنم 3تا خاطره جور کنم. تو هم فقط با برق خرابکاری می کردیا
    یعنی من مرگبار بودم ؟;)
    من و ادیسون !

  17. […] عمو کوچک بود آگوست 12, 2008 — عمو هوشنگ کاوه عزیز ما رو به یک بازی جالب دعوت کرده که باید در اون 3 تا […]

  18. فك كنم مادرت سالي يه شتري فيلي چيزي برات زمين ميزنه.
    حالا نه به این شدت ولی خوب دیگه

  19. […] روز پیش از طرف دوست عزیزم کاوه گیلانی(لابدان) به یه بازی دعوت شدم و بر این اساس که باید سه خاطره […]

  20. […] طرف نون وای عزیز به بازی خاطرات مرگبار دعوت شده ام. که طی این پست بایستی سه خاطره مرگباری که در […]

  21. خدای من !
    شما همون اسکلته نیستید با دو تا تیکه استخون به جای کراوات ؟😀
    آره خودمم🙂

  22. پس این بازی رو شما کشف کردید اخه منم چند وقت پیش دعوت شده بودم بهش

    پس سرمنشا بازی اینجاست اوکیییییییییییییییی
    با اجازه بزرگتر ها بعله همین جاست🙂

  23. […] 1- دست گل هایی که به آب داده ام کم نیستند، در گذشته نمونه های کوچکی را نوشته بودم. […]

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: