حادثه ای که نزدیک بود فاجعه ای اتمی به وجود آورد!

یک بمب افکن B52 عظیم نیروی هوایی در ساعت 10:20 دقیقه صبح 16 ژانویه 1966 بر سر قرار خود با سوخت گیر هوایی بر فراز سواحل مدیترانه ای اسپانیا حاضر شد. بمب افکن بی 52، 4بمب هیدروژنی 1/5 مگاتنی حمل می کرد. قرار بود هواپیما 12 ساعت بر فراز سواحل شرقی مدیترانه پرواز کند. اکنون، بمب افکن می بایست قبل از بازگشت به آمریکا در هوا سوختگیری کند.

خلبان بمب افکن، در ارتفاع 91440، هواپیمای خود را با فاصله ای حدود 37040، در پشت تانکر قرار داد. این مأموریت بسیار طولانی و خسته کننده بود و با پرواز 100 بمب افکن فرماندهی هوایی استراتژیک آمریکا که هر روز در طول مرزهای پرده آهنی (Iron Curtain) انجام می شد تفاوت زیادی نداشت.

در تانکر K135 سرگرد امیلا چاپلا همانطور که جاگیری بمب افکن را در پشت هواپیمای خود مشاهده می کرد، مسیری ثابت را طی نمود. چاپلا پیش از آن از پایگاه هوایی آمریکا در نزدیکی سویل اسپانیا، با بیش از 30000 گالن سوخت هواپیما پرواز کرده بود.

بمب افکن B52 فاصله خود را از تانکر کم کرد و آماده بود لوله ی دماغه اش را در لوله ی سوخت که زیر هواپیمای سوختگیری بیرون آمده بود جا بیاندازد. چاپلا دید که بمب افکن B52 به او نزدیکتر شد، به نظر وی سرعت بمب افکن و ارتفاع آن زیاد بود. وی از بی سیم به بمب افکن B52 هشدار داد. ولی کلمات هشدار دهنده و اضطراری وی هنوز تمام نشده بود که 2 هواپیمای عظیم با یکدیگر برخورد کردند. بمب افکن B52 زیر تانکر K135 آمد و با قسمت تحتانی آن تصادم کرد.

سرگرد چاپلا سعی کرد هواپیمای پر از سوخت خود را که بسیار هم آسیب دیده بود کنترل کند و آن را مشتعل به پایگاه برگرداند. خلبان B52 می دانست که هواپیمایش (که 4 بمب هیدروژنی 1/5 مگاتنی در آن است) سرنگون خواهد شد، قسمت فوقانی و کابین خلبان بسیار صدمه دیده بود و هواپیما در حال خرد شدن بود. خلبان و دو خدمه ی دیگر B52 درست قبل از انفجار وحشتناکی که باعث شد هواپیما به سرعت به طرف زمین سقوط کند، با چتر نجات بیرون پریدند. در این حال هزاران تکه از B52 در همه جا پرتاب شد.

در میان تکه های آهنی که آن روز صبح روی سواحل اسپانیا ریخت، 4 بمب هیدروژنی به طول 20 پا وجود داشت.

بمب ها در حومه ی روستای پالومارز افتادند. هیچ کدام از آنها منفجر نشدن. ولی ترس از این بود که چاشنی TNT در اثر فشار منفجر شده و در پوشش آنها شکافی ایجاد کند و همچنین هیچکس نمی دانست اگر پلوتونیوم و اورانیوم از بمب ها نشت کند چه اثری روی ساکنین روستای پالورز خواهد گذاشت.

به محض وقوع این حادثه، یک گروه نجات نظامی جمع شده و از آمریکا به اسپانیا فرستاده شدند، در همین حال، مشاوران نظامی آمریکا، مقامات مادرید را در جریان خبر این تصادم گذاشتند و موجی از مقامات عالی رتبه و سیاستمداران روانه ی روستای پالومارز شدند.

بیانه ای ساده به جراید داده شد به این مضمون که یک هواپیمای آمریکایی سقوط کرده و هیچکس از افراد محلی آسیب ندیده اند. در این بیانیه به بمب های اتمی هیچ اشاره ای نشده بود. اهالی روستای پالومارز از خطری که آنها را تهدید می کرد هیچ اطلاعی نداشتند، ولی ورود بی سابقه گروه نجات آمریکایی و دسته های امنیتی به منطقه و حضور خبرنگاران و روزنامه نگاران باعث شد که مردم کمی به واقعیت حادثه ظنین شوند. ولی ورود خبرنگاران به محل حادثه ممنوع بود.

در خارج اسپانیا روزنامه ها خبر سقوط هواپیمای بمب افکن B52 در پالومارز را با تیترهای درشت چاپ کردند.

ولی به روستائیان پالومارز هیچ چیز گفته نشد.

آنها فهمیدند که هواپیمای سقوط کرده یک بمب افکن B52 است وهمچنین حدس زدند که این هواپیما بمب های اتمی حمل می کرده و اینکه بمب ها در مناطق روستایی اسپانیا پخش شده اند.

به روستائیان اجازه داده نشد تا محصولات خود را درو کنند و دستور دادند در روستای خود بمانند، ساکنان روستا با دیدن نظامیان و هواپیماهای گشت که در اطراف روستا و زمین های کشاورزی آنها مشغول جستجو بودند بسیار وحشت کردند. اگر مردم روستا می دانستند که در چه موقعیت خطرناکی قرار گرفته اند، حتما بیش از اینها می ترسیدند. چرا که از 4 بمب، 3 بمب اتمی که در نزدیکی روستای آنها افتاده بود، در اثر انفجار چاشنی شکاف برداشته بود و پلوتونیوم و اورانیوم از آنها نشت می کرد.

هواپیماهای جستجو اولین بمب را در زمین های باز پیدا کردند. بخشی از پوشش از هم باز شده ی بمب زیر خاک رفته بود که البته از این بمب مواد رادیو اکتیو زیادی نشت نکرده بود.

بمب از هم پاشیده دیگری در مناطق تپه ای روستای پالومارز پیدا شد.

بمب سوم را یک روستایی در نزدیکی خانه اش در حاشیه روستای پالومارز پیدا کرد، این بمب در گودالی کوچک قرار گرفته بود و دود همراه غبار رادیواکتیو از آن بیرون می آمد که برای روستایی ناشناخته بود. آن روستایی از دیدن بمب بسیار حیرت کرده بود و خیال داشت برای پی بردن به ماهیت آن امتحانش کند بنابراین روی بمب ایستاد و چند ضربه هم به آن زد.

سرانجام روستایی دنبال کسی می گشت تا بتواند از اسرار آن شیئ اسرارآمیز پی ببرد که بالاخره بعد چند ساعت خبر پیدا شدن بمب سوم به آمریکایی ها رسید.

تا آن زمان 3 بمب پیدا شده بودند، ولی بمب چهارم کجا بود؟

سیمو اُرتز ماهیگیر، جواب این سوال را می دانست. وی برای ماهیگیری به دریا رفته بود که برخورد دو هواپیما در بالای سرش در ارتفاع 30000 پایی اتفاق افتاد. چند دقیقه بعد از حادثه او دید که شیئی بلند و فلزی که زیر دو چتر آویزان بود به آهستگی از آسمان پایین می آید. آن شیئ در نقطه ای که بیش از چند یارد با قایق او فاصله نداشت به درون دریا افتاد.

سیمو اُرتز به آن نقطه رفت ولی نتوانست شیئ اسرارآمیز را ببیند. وی به ماهیگیری خود ادامه داد و بعد به طرف خانه اش برگشت. وقتی به بندر رسید آنچه را دیده بود برای دوستانش بازگو کرد. آنها تصمیم گرفتند پلیس را در جریان بگذارند. ولی از آنجائیکه آمریکایی ها این حادثه را مخفی نگه داشته و به آن رمز عملیاتی «کمان شکسته» را داده بودند. حتی پلیس اسپانیا هم دقیقا نمی دانست چه مسائلی در جریان است.

سرانجام وقتی که داستان ماهیگیر به گوش آمریکایی ها رسید، آنها متخصصان خود را به آن منطقه فرستادند تا اُرتز را پیدا کرده و درباره آن شیئ اسرارآمیز تحقیق کنند. توضیحاتی که اُرتز داد با مشخصات بمب چهارم جور بود.

اُرتز گروه را با قایق به دریا برد تا منطقه ای که بمب در آنجا افتاده بود را به آنها نشان دهد ولی مشکلی که پیش آمد این بود که اُرتز بعد از خارج شدن از دریا دیگر نمی توانست جای دقیق بمب را پیدا کند. جستجو گران فقط این را می دانستند که احتمالا بمب جایی در منطقه ای به وسعت 3429904 که حدود 11112 از ساحل فاصله داشت افتاده است. در این نقطه کف دریا صخره ای بود و عمق این قسمت دریای مدیترانه در برخی بخش ها 304/8 و در برخی دیگر 15240 بود. چهارمین بمب در همین قسمت افتاده بود.

گروه جستجوی نیروی دریایی دیگری در خارج از روستای پالومارز تشکیل شد که شامل 25 کشتی، 2000 ملوان، 125 غواص بود. به این گروه دستور داده شد که به هر قیمتی بمب را قبل از اینکه ماسه با گل آنرا در زیر بستر دریا دفن کند پیدا کنند.

پیدا نشدن بمب بسیار خطرناک بود زیرا ممکن بود تجهیزات امنیتی آن در آب زنگ زده و در نتیجه مواد رادیواکتیو ار آن خارج شده و آب دریای مدیترانه آلوده شود یا حتی اینکه انفجاری رخ دهد که در نتیجه ی آن ابر اتمی مرگباری بر فراز سواحل اسپانیا به وجود آید. این احتمال نیز می رفت که اگر بمب پیدا نمی شد روس ها سعی می کردند آنرا پیدا کرده و اسرار آن را بیابند. بمب می بایست به هر قیمتی پیدا شود.

و بالاخره 15 مارس دو ماه بعد از تصادم دو هواپیما، بمب پیدا شد. خدمه زیر دریایی کوچکی به نام الوین «Alvin» شیئی دندانه دار را در گل، عمق 7620 پیدا کردند. روز بعد آنها رد دیگری را گرفته و چتری را روی بستر دریا پیدا کردند. آنها در امتداد طناب چتر حرکت کرده و بمب را جلوتر روی لبه ی باریک صخره ای به ارتفاع 1524 پیدا کردند.

سه هفته دیگر طول کشید تا بتوانند بمب را بدون افتادن از لبه ی صخره بردارند. ولی در 7 آوریل 1966 بعد از آنکه نزدیک بود چند بار بمب بیفتد، توانستند آن را بدون آسیب به سطح آب بیاورند. در این بین مردم روستای پالومارز از خطر آلودگی جسته بودند و موافقت شده بود که خسارت از بین رفتن محصولاتشان به آنها پرداخت شود.

بدین ترتیب یک حادثه ناگوار اتمی که به دلیل بی فکری و بی احتیاطی اتفاق افتاده بود، رفع شد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

لنگ نويس:

1-منبع این مطلب از کتاب بزرگترین اشتباهات دنیا نوشته نیگل بلاندل و ترجمه خانم جمیله کوکبی! قبلا گفتم که این کتاب جالب رو توی یه حراجی کتاب های دست دوم پیدا کردم و چون در مورد حق نشر و این حرف ها چیزی ننوشته بود مطالبش رو می ذارم تا همه لذت ببرن!

2- منابع تصاوير + + +

3- از همه دوستان وبلاگ نويس هم عذر خواهی می كنم كه نمی تونم سر بزنم بهشون. به بزرگی خودتون ببخشيد اين يك ماه درد سر ها زياده و …

4- 12 تير تولد اين آقای پشه دار بود كه يه مقدار دير شده ولی به هر حال تولدش مبارك! ‌‍قرار بود يه پست ويژه براش بذارم كه نشد!

5- هر لحظه با من باش در روح من جاری… تكرار شو در من… در خواب و بيداری…

6- ديشب خواب جالبی ديدم، استاد پور داوود رو مي شناسين؟! اومده بود توی خواب و من رو داشت نصيحت می كرد، حتی يه شعر هم خوند برام ولی يادم نمی ياد چی بود… روانش شاد.

با سپاس کاوه گیـــــلانی

Advertisements

12 پاسخ

  1. می خواستم بگم خوب یادت مونده بغد دیدم دزدیه. مثل بقیه چیزا! +آلمان ؟!؟!؟!؟؟!!
    جوابت رو که دادم 😉

  2. سلام دوست ورد پرسیه من من شما رو لینک کردم اگه شما بهمون افتخار بدین و منو لینک کنین ممنونتون میشم http://www.parsifa.wordpress.com

  3. این حساب نیستا!
    یه کتاب گرفتی جلوت… ورق میزنی و میگی آهان این خوبه…
    بابا از اون پست هایی که خودت مینوشتی، بنویس…!
    واسه بانوی وبلاگی که پست نذاشتی… حداقل لوگوش رو واسه حمایت بذار… ای بابا…! :دی
    ولی اینام جالبن خداییش…
    موفق باشی…
    شما ببخش ! 😉

  4. سلام.
    داستان جالبیه. حالا این بمبها برای چی انتقال داده میشد رو ننوشته بود ؟
    راستی مطمئنی اون تصادم بوده و تصادف نبوده ؟

    با تشکر.
    نه ننوشته بود !
    در مورد تصادم هم باید بگم که از صدمه میاد !

  5. سلام
    داستان بسیار جالب و حیرت آوری بود
    وقتی خلبان خسته میشه و نمیزنه کنار که کمی استراحت کنه این فاجعه ها پیش میاد ! 😀
    حالا باز خویه سریع واکنش نشون دادن .
    راست میگی باید می زد کنار ! 😉

  6. سلام مطلب بسيار جالبي بود ايكاش واحد ها را مينوشتي مثلا در جمله
    «وسعت 3429904 که حدود 11112 از ساحل فاصله داشت »
    مايل مربع ؟ فوت مربع؟
    لطف داری ولی توی کتاب همین طور بود !

  7. درود بر شما
    نوشته جالب و خواندنی بود.
    از این دست اتفاق ها بسیار رخ داده، بی توجهی بعضی ها به هر دلیل نزدیک بود زندگی کره زمین رو به خطر بندازه.
    اشتباه های شوروی سابق در ساخت نیروگاه های اتمی چرنوبیل و اوکراین که هر کدوم خودش دنیایی رو آلوده کرده و با شوربختی باید گفت آن تجربه ناموفق و تکنولوژی نیمه کاره داره به کشور ما هم صادر می شه!!!
    روس ها به کره شمالی کمک کردند و توی کشور ما هم دارند نیروگاه بوشهر رو می سازند، گذشته از همه مسائل که بماند، خطر این تکنولوژی که نوع آبکی آن به کشور ما هم داره میاد یه طرف اشتباه های مدیران و سهل انگاری ایرانی جماعت…
    خدا به خیر کند.
    در مورد تصادم یا تصادف هم باید بگم که هر دو درست و صحیح هست وقتی دو ماشین به هم می خورند تصادم کردند و به هم صدمه وارد کردند و من فکر کنم شما برای حفظ امانت آنچه در کتاب بوده رو نوشتید. از همه مهمتر این وقایع و حوادث جالب هستند که من یکی تا حالا نشنیده بودم و برام خیلی جالبند.
    سپاس سربلند و پیروز باشی

  8. درودی ویژه
    کاوه جان دست خوش داداش.
    و اما استاد پورداود …
    استاد ابراهیم پورداود بُنيادگذار ِدانشِ اوستاشناسی در ايران
    روانش شاد
    روانش شاد

  9. هميشه موفق باشي(كه هستي)
    مرسی

  10. سلام
    بازم یه مطلب جالب و خوندنی دیگه ممنون:)
    سلامت و پیروز باشی.
    قربونت

  11. يک بمب ديگه هم بود که اونو هيچ وقت پيداش نکردند. بابابزرگ من اونو دزديد و آورد توي زيرزمين خونه پنهان کرد.
    عجب !

  12. آفرین آقا کاوه هر چند به موضوع من ربط نداشت ولی جالب و خوندنب بود.(داشتم در مورد چرنوبیل یکم اطلاعات جمع می کردم)

    امید وارم بازم بتونم به وبلاگت سر بزنم…

    SAfiLO
    خوشحال شدم دوست عزیز
    اگه تصاویری از چرنوبیل می خوای می تونم کمکت کنم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: