غروبی در مسجد…

پنجشنبه بعد از تموم شدن کلاس رفتم تا شرکت که سری به بچه ها بزنم. مجتبی اونجا بود ! یه دوست قدیمی که بد نیست با شمای کلیش آشنا بشین.

شرحی درباب مجتبی یا مجتبی چه نوع جانداریست : جوانی خونسرد، علاقه خاصی به علوم ماوراء و دین اسلام دارد، در کل عشق مامور اطلاعات بودن رو داره، ورزش نمی کنه، متولد ماه خرداد، به ندرت میشه اون رو خندوند و البته اگه بخنده نمیشه بندش آورد! طرز فکر خاص ولی عجیب و غریبی داره! با هم خوب کنار میایم چون هر دوتامون مثل آدم فکر نمی کنیم! نکته جالب مجتبی اینه که نماز میخونه حتی در بدترین موقعیت کاری! یا مثل رجایی به کار میگه من نماز دارم! ( کاری به چطور بودنش ندارم، مهم اینه که یه جورایی خطش مشخصه)

بعد ازمدتی گپ و بالا و پایین با مجتبی اومدم بیرون از شرکت، گفت من دارم میرم مسجد نماز بخونم، حدس زدم کجا می خوادبره، همون جایی که قدیم ها با هم می رفتیم، ماه رمضون شب ها می رفتیم پای منبر می نشستیم !مسجد حاج مجتهد، این مسجد یه جورایی جالبه چون تنها مسجئیه که همیشه بازه و ملت و کسبه بازار رشت میرن توش نماز می خونن! من یه جایی کار داشتم، گفتم میرم ساعت 9 میام دم مسجد دنبالت، ولی بین راه خود کاره یا همون کسی که قرار بود ببینم رو دیدم، پس تصمیم گرفتم برم با مجتبی مسجد، البته ناگفته نمونه که نقص فنی هم داشتم و باید به یه جایی که سرویس بهداشتی داشت خودم رو می رسوندم…

احوالات من در مسجد:

وارد مسجد که شدم، خالی بود، هنوز به اذان مونده بود، چند تا پیر مرد نشسته بودن و داشتن صحبت می کردن با هم، گوشه مسجد هم چند تا بچه حزبل نشسته بودند و من رو که دیدن انگار که …رفتیم سمت تالار اندیشه ( مستراح) و گلاب به روتون مجتبی وضو گرفت و من هم نقص فنی رو بر طرف کردم!

چند نفر اومدن تو وضو بگیرن، یه جوون سی ساله و دوتا پیرمرد که یکی از اون پیرمرد ها روی پیشونیش کبود بود ( دلش خوش بود که نماز می خوند و پیشونی کبود می کرد…)

مجتبی رو به من کرد و گفت : بیا وضو بگیر و بریم با هم نماز بخونیم

گفتم: خودت می دونی جوابم چیه، مهم اینه دل و زبون آدم یه کلام باشه !

گفت : درسته و کارش رو ادامه داد. پ

و دوباره گفت: یعنی می خوای بشینی و تماشا کنی ؟

گفتم : خوب آره ! چیه مگه ؟!

گفت : زشته

گفتم : زشت اونه که ….

به هر حال وضو گفتنش تموم شد و رفتیم بیرون، من روی صندلی نشستم و دفترچه ام رو در آوردم شروع کردم به نوشتن چیز هایی که می دیدم، هر کی که از کنارم رد می شد من رو نگاه می کرد، هر کسی هم که نشسته بود یه لحظه به من میخ میشد…

مسجد شلوغ شده بود، یه جورایی دیگه خالی نبود، جالب بود برام، پیش نماز مسجد آخوند نبود، می شناختمش صدای قشنگی داشت، البته من فقط قرآن خوندن و دعا خوندنش رو شب های رمضان چند سال پیش شنیده بودم. در همین بین عده ای هم خودشون تنهایی نماز می خوندن، نمی دونم قضا بود یا اینکه نه …

جالب بود برام، خیلی وقت بود که این موقع به مسجد نرفته بودم، آخری باری که رفته بودم برمی گشت به فوت یکی از بستگان. نماز شروع شد، سه نفر از روس صندلی نماز می خوندند توی صف ، دو پیرمرد و یک جوان…

تنها بیکار مسجد جلوی در نشسته بود و ذل زده بود به من ! تا من نگاش می کردم مسیر نگاهش رو عوض می کرد… در همین بین یه بچه سه یا چهار ساله داشت نماز خون ها رو سر به سر می ذاشت، البته بعد از دیدن من و ادا اطفار در آوردن من شروع کرد با من بازی کردن…

نمی دونم چند نفر این آدم ها که دولا راست می شدن دلشون پاک بود، چند نفرشون مال مردم رو نخورده بودن؟ چند نفرشون آدم بودند؟ به هر حال نماز مغرب تموم شد و موقع صلوات دادن فقط چند تا پیرمرد صداشون میومد.

در همین لحظه صدایی از پشت سرم اومد، جایی که من نشسته بودم با پرده جدا شده بود و اون پشت کتابخونه بود، چند تا بچه حزبل نشسته بودند و داشتن گل می گفتند و می شنیدن…

همون لحظه یاد شعر افتادم:

اني کـه چنگ و عود چه تقرير مي‌کنـند/پـنـهان خوريد باده کـه تعزير مي‌کنـند
ناموس عـشـق و رونق عـشاق مي‌برند/عيب جوان و سرزنـش پير مي‌کـنـند

بگذریم که در مملکت دوست داشتنی ما پر است از افرادی که به این صورتند…

در همین بین حواسم ب همون جوونی بود که با موی بلند و لباس تمیزش داشت روی صندلی نماز می خوند…

نماز تموم شد… الله اکبر ، الله اکبر ….

توی راه که داشتم میومدم به قدیم ها فکر می کردم، موقعی که من هم نماز می خوندم، به قول دوستی به طمع عنایت ماوراء… موقع امتحانات… حس قشنگی بود…

———————————————–

لنگ نویس:

1- بعد از مدت ها دارم راهم رو پیدا می کنم توی نوشتن، البته دلیلش هم وجود یک دوسته که حتما توی یه پست بهتون معرفیش می کنم…

2- باز آمدم چون عید نو…

3- بعد از صورتی ، رضا عظیمی هم رفت، و همچنین محراب

4- قبول دارم که یه مقدار تنبل شدم، هم توی نوشتن هم توی جواب دادن کامنت ها، ببخشید مشکلات یه مقدار زیاد شده !

5- واسه پست بعدی چند تا مطلب توی ذهنمه شاید در مورد IT نوشتم شاید هم در مورد پلیس شاید هم هیچ کدوم !

6- قرار بود وبلاگ تخصصی راه بندازم ولی نظرم عوض شد، فعلا وقت ندارم شاید از مرداد ماه یه سایت راه انداختم و کامل تر کار کردم… البته نظر محمد هم بی اثر نبود !

با سپاس کاوه گیــــــــلانی

10 پاسخ

  1. میبینم که بین تمام متقیان و تمام ریاکاران و تمامیه تعزیر کننده گان بالاخره یه آدم پیدا شد اونم نشته بود جلو ی در دفتر مینوشت 🙂
    سردرد نگرفتی کاوه ❗
    در مورد لنگ نویساتم باید بگم که
    1- دوستتسرو حتما معرفی کن شاید یه راهی هم برای ما داشته باشه .
    2- چون آمدی تو در برم شد کفرو ایمان چاکرم ….
    3- درمورد صورتی که امید وارم برگرده چون به قصد نفرت ( یادته روز آخر گفته بود دوری از کتاب هم حدی داره . فکر کنم رفت تو کتابا ) ولی در مورد رضا عظیمی من مطمئنم بر میگرده الان در گیر احساساته اون دوستت محراب هم که فعلا ناشناس مینویسه ولی بازم مینویسه .
    4- این چهارمی رو هستم به من میگی پاسخ به کامنت بده خودت نمیدی 🙂
    5- یادت باشه تو به ما دوسه تا پست قول دادی اونارو بنویس بعد .
    6 از نظر من تمام قدرت رو معطوف یک وبلاگ کن .
    پایدار باشی کاوه
    این فرند فیلد هم به ما بگو چه طوری انداختی اون بالا از ظهر تالا الافم 😉
    سر درد که چه عرض کنم … D:
    در مورد اون دوست حتما به روی چشم ، این پاسخ ندادن کامنت ها هم بر میگرده به درد سر های کاری ، بالا و پایین جواب میدم 😉
    دو سه تا که میشه شیش تا ! یعنی من شیش تا پست قول دادم و ننوشتم ؟ باشه خدا نبخشه آدم ها ی بدقول رو 😉
    قربون کاک رستم 😉 (این همین جوری اومد، من حیرون این عکستم خیلی هنری و باحاله )
    تو راه اندازی فرندفید چه مشکلی داری؟

  2. منم هرکاری کنم نمی تونم خودم مقید کنم که بخونم نمی دونم چرا ؟ فقط می دونم نمیشه
    آواز یا نماز ؟ من نظری ندارم ولی می تونم بگم که برای هر کاری شروع سخته ولی اگه بعد از یه مدت جزء عادت بشه نمیشه ترکش کرد 😉

  3. خوشم آمد و با خودم گفتم کاش موقعی که آن پسرک بازیگوش سر به سر نماز خوانان گرامی می گذاشت من هم بودم و به حالت های دفاعی نماز خوانان می خندیدم.حالا اطمینان دارم از این که پسر بچه ای را در آن هنگامه سرگرم کرده ای کاری به مراتب مهم تر از آن خم و راست شدن کرده ای.خودم را به یاد می آورم که هم سن آن پسرک بودم و به اجبار به مسجد می بردندم و من تا نماز تمام شود و به خانه برگردم چند بار می مردم و زنده می شدم.
    می خوانمت.می بینمت
    سلام مرتضی جان ، پس تو نتونستی مثل اون بچه شیطونی کنی ، صحنه ای بود واسه خودش ، بچه رفته بود مهر یه پیر مرده رو بلند کرده بود …

  4. درود بر شما
    جالبه نمازگزار رو به خدا می کنه و میگه «بگو خدا یکی است…» حتما خودش نمی دونه!!! گیریم حالا خدا یکی باشه یا نباشه خب که چی؟؟؟
    ایکاش خدا چند تا بود، اونوقت همه یاد می گرفتند که میشه قدرت رو تقسیم کرد و به عقاید دیگران احترام گذاشت.
    بسیاری از اونهایی که دست از کار و زندگی میکشن و می رن نماز، آدمهای شرطی هستند مانند موجودی که اول زنگی رو به صدا در بیارند بعد بهش غذا بدن، این موجود به صدای زنگ شرطی میشه یعنی هر وقت صدای زنگ رو بشنوه معده ش شروع می کنه به ترشح و…
    باید به این جماعت گفت نمازی ارزش داره که همیشگی باشه یعنی کار کردن، ساختن و…
    و نکته دیگه اینکه بسیاری از این آدمها تویه نماز گریه میکنن یا دعا می کنند که خداوند از گناهانشون بگذره و ببخشه ولی همینکه نمازشون تموم میشه همه مردم رو کناهکار و خود رو به سبب خواندن اون نماز آبکی بهشتی میدونن…
    ایکاش خدمت به سازندگی و آبادانی و احترام به زندگی نماز بود…
    کاوه جان من پیشنهاد میکنم تمام نیرویت را یک جا متمرکز کنی یعنی همین لابدان رو ادامه بدی و با آن نیرویی که من از شما سراغ دارم (الان بسیار خوب می نویسی) عالی تر و بهتر از این خواهد شد.
    پیروز باشی و سربلند
    این هم برای خودش نظریه ، در مورد خودم هم باید بگم که لطف داری مهران جان

  5. فهم و شعور لازم واسه درك نماز رو نداريم، اونا كه مي خونن اداي فهيم بودن در ميارن وگرنه اونا هم درك نمي كنند.. پس تو هم عين اون هايي…تفاوت فقط بين ادا در آوردن و ادا درنياوردنه !
    نداریم ؟!
    بهش فکر نمی کنم !
    رضا تو معلوم هست چی کار داری می کنی ؟

  6. چطوری آقا؟

    خوب نیست در مورد مردم قضاوت کنیم. اون آدما اگه به خاطر تظاهر نماز نخونن، از منی که نماز نمی خونم بهترن.
    قربونت آبجی
    ما که قضاوت نکردیم ، خوب یا بد بودنش رو نمی دونم
    دوست جون چطور نماز میخونه D:

  7. من به اين نتيجه رسيدم كه شمالي ها آدماي با معرفتي هستن كه تو وبلاگشون به نظر بقيه احترام مي ذارن و جواب مي دن
    شما لطف داری

  8. اما هر وقت من نماز میخونم یک جورایی سبک میشم.من یک خط در میون نماز میخونم اعتقاد اصلی من اینه که اگه بخوام همیشه نماز بخونم باید بقیه کارامم درست بشه مثلا موهام بیرون نباشه و…..که تا به حال نتونستم تا این حد آدم بشم …اما در میان اونایی که داشتن نماز میخوندند حتما آدم خوب هم هست اگه ما خیلی زرنگیم خودمون رو درست کنیم آقا کاوه.
    نظری ندارم در این مورد

  9. موضوع جای بحث داره، اما جالبه که اینجا تو ولایت ما اگر پیش نماز آخوند نباشه، حتی اونایی که خیلی خودشن را معتقد می‌دوننند بهش اقتدا نمی‌کنند!
    در ضمن خوشحالم که نظرم تاثیرگذار بود، آخه برای اون کامنت وقت گذاشته بودم
    عجب اعتقادی ❗
    خوشحالم که دوست خوبی مثل تو دارم، امیدوارم که بیای دانشگاه گیلان ارشد بخونی و بیخیال تهران بشی 😉

  10. دستت درد نکنه کاوه جون حداقل مطالبی رو که می خواستی بنویسی می دادی ما یه نگا بکنیم بلا میسر !
    فعه بعد باهات هماهنگ می کنم حاجی ❗

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: