آرسن میناسیان مردی که هیچگاه فراموش نمی شود!

در زمانی که ما زندگی می کنیم ،در یک محله اهالی یک کوچه با کوچه دیگر دعوا دارند، کمی بزرگتر اهالی دو محله با هم دعوا دارند، اهالی دو شهر همسایه، اهالی دو استان و …

خیلی ها هم درگیری هایشان به خاطر دین و مذهب یا زبان و یا هر چیز دیگریست. همیشه از این مسئله افسوس می خورم که چرا مردم ما به این روز دچار شده اند؟!

چند روز پیش در شهر ما همایشی برگزار شد برای بزرگداشت صد سالگی تئاتر! در این همایش می گفتند که گیلان اولین استانی بود که پای تئاتر به آن باز شد و …

برای کاری به محله معلولین رشت(چرا اسم محله شده معلولین توضیح میدم) رفته بودم، نا خودآگاه به سمت خانه سالمندان کشیده شدم، اسم این محله به خاطر همین مکان شده محله معلولین، خانه معلولین و سالمندان رشت درهمین منطقه بنا شده، حالا چرا دارم در این مورد می نویسم؟!

خانه معلولین و سالمندان رشت رو مردی بنا کرده که شاید توی دنیا نظیر نداشته باشه، نوشتن در مورد زندگی این مرد بزرگ کار خیلی سختیه، خیلی از مردم رشت اسم آرسن میناسیان رو شنیدن ولی بندرت پیدا میشن که این مرد رو بشناسن .مردی که برای بزرگداشتش کسی هیچ کاری نکرده و حداکثر کاری که انجام دادن برگذاری مسابقه دومیدانی و … . پیرمردی که با دیدن اشک یک سرهنگ که پولی نداشت تا از مادرش نگهداری کند به فکر تاسیس اولین خانه سالمندان ایران افتاد مردی که داروخانه ای داشت که با خرید داروهای گران آنها را به قیمتی ارزان به مشتریان می فروخت و دائم ضرر می کرد حتی به قدری در این کار افراط می کرد که سالها مردم به او ظنین بودند و گاه حتی فکر می کردند که او قصد رسیدن به وکالت مجلس را دارد او کسی بود که شبها با اتوبوس به تهران می رفت تا داروهای نایاب را برای هموطنانش به رشت بیاورد و داروهای گرانی را که با پول خودش می خرید و نصف و یا حتی کمتر از نصف قیمت به مردم می فروخت. آرسن میناسیان مسیحی بود ولی قبل از مسیحی بودن یک انسان بود به معنای واقعی، آرسن میناسیان کسی بود که اولین داروخانه شبانه روزی ایران رو افتتاح کرد، آرسن میناسیان یک دارو ساز تجربی بود و با اینکه قسم پزشکان رو نخورده بود شاید دلسوز ترین مردی بود که تاریخ رشت و گیلان و حتی ایران به خودش دیده باشه…

حکایت میشه که وقتی که موسیو آرسن ( به همین اسم معروف بوده) فوت می کنه همه مردم شهر رشت ( مسلمان، مسیحی و هر کسی با هر دینی) مراسم تشیع جنازه اون مرحوم شرکت می کنن و همه از پیر جوون براش اشک می ریزن. نمی دونم چی بگم از این مرد که هر دفعه به این مرد فکر می کنم ناخودآگاه بغض گلوم رو میگیره، داروخانه ای که موسیو آرسن بنا کرده هنوز هم پابرجاست و اسمش هم داروخانه کارونه.

مطمئنم که هیچ کس نمی تونه موسیو آرسن بشه، ولی ای کاش من و امثال من به جای تقلید از مدل موی فلان کس در فلان جای دنیا یا پوشیدن لباس فلان هنرپیشه، یا تکرار تکیه کلام های سریال ها، یا به رخ کشیدن مذهب و نژادمون سعی کنیم کمی هم مثل آرسن میناسیان باشیم.

امیدوارم که روزی بزرگداشتی درخور آرسن میناسیان برگزار بشه تا همه مردم که نمی شناسنش به روح بزرگ این مرد پی ببرن.

روحش شاد

———————————————————–

لنگ نویس:

1- آرسن میناسیان در ویکی پدیا

2- زندگی نامه خلاصه آرسن میناسیان

3- آرسن میناسیان از دید یک هموطن ارمنی

با سپاس کاوه گیــــــلانی

Advertisements

15 پاسخ

  1. ممنون
    شما رو لیست لینک هام اضافه کردم.
    ما هم اضافه می کنیم

  2. سلام همشهری
    مطلبت رو که در مورد مسیو آرسن خوندم، اشک تو چشام جمع شد. یاد روزهای بچگی خودم افتادم که بابام زندگی نامه اش رو واسم می گفت. با همون عقل بچگی خودم، همون موقع حس کردم که انسان بودن یا نبودن آدمها ربطی به دینشون نداره.
    روحش شاد.
    لینکت رو هم گذاشتم همشهری
    سلام هموطن
    خواهش می کنم، وظیفه ای بود، چون به ندرت دیدم کسی در مورد آرسن میناسیان حرفی بزنه، به قول یکی مردم، بازیگر هایی رو که هیچ بویی از انسانیت نبردن رو بیشتر از آرسن میناسیان میشناسن!
    من هم با افتخار لینکت کردم علی جان

  3. یه پا مادر ترازا بوده واسه خودش!
    گل گفتی 😉

  4. باید میداد سانتریفیوژ می خریدیم پیشرفت کنیم. پیرمردها و پیرزن ها که زود می میرند!
    تکببر!

  5. سلام
    روحش شاد
    من اسم چنين شخصيتي رو تا به حال نشنيده بودم .
    خدمت بزرگي به رشتي ها كرده .
    شاد باشي
    سپاسگذارم نسرین جان، خوشحالم که آشنا شدی با موسیو آرسن

  6. ها… با تشکر
    عجب ❗

  7. 1. ریپلای تویترت دریافت شد. در پاسخ یک فقره Direct Message صادر گردید.
    2. ایشون یک جاسوس شیعۀ 12 امامی بود که قصد داشت به این ترتیب به بدنۀ (!) ارامنه نفوذ کنه و اونها رو از درون تخطئه و تخریب کنه و وظیفه داشت که هر شب به مرکز راپورت رد کنه و به همین دلیل هم شب ها با اتوبوس به تهران می رفت تا مخفیانه بتونه به اهداف پلید استعماری/استکباری/بورژوازی/… خودش ادامه بده. نامش زنده و یادش جاوید
    3. کاوه جون سال 56 کجا بودی که آرسن جون به دیار باقی شتافت؟ بی معرفتی چه قدر؟
    صورتی جون کجایی که جات خالیه توی وردپرس، مینیمال و ماکسیمال هر چی بنویسی قبوله! فقط روزه نگیر!
    در مورد سال 56 بودم ولی به چشم نمی یومدم اون موقع چون وبلاگستان هنوز راه اندازی نشده بود!

  8. روانش شاد.
    میثم خودتی ؟!

  9. یادم می آید اولین بار در نشریه ی نسخه – فکر می کنم سال هفتادونه- با این مرد آشنا شدم و همان وقت یکی از دوستان گفت آدم یاد کشیش داستان بینوایان می افتد.او راست می گفت و مردی چنین مهربان و دیگر دوست حالا دیگر خیلی کمیاب شده است و تلخ این که ممکن است از بالا به ما نگاه کند که چطور به هم چسبیده ایم و یقه ی همدیگر را پاره می کنیم.
    کاش اسم آن داروخانه را کارون نمی گذاشتند.حتا اگر خودش این اسم را گذاشته کاش دیگران نام بلند او را می گذاشتند بر سردر داروخانه اش و دیگر این که کاش کمی قدر خودمان و بزرگانمان را می دانستیم.
    می خوانمت.می بینمت
    مرتضی عزیز به حق گفتی…
    ای کاش کمی بیشتر قدر میناسیان ها را می داشتیم…
    سپاسگذارم

  10. به روز هستم!
    خسته نباشی

  11. سلام آقا کاوه خوبی؟
    ممنون که درباره این مرد بزرگ نوشتی.
    اولین بار بود اسمش رو می شنیدم. روحش شاد .
    رفیق آپم … و منتظر.
    شکر خدا 50/50 هستم
    خواهش می کنم، فکر کنم باید می نوشتم.
    آمدم…

  12. ممنون تونستم پاک کنم ببخشین وقت شما رو گرفتم
    خواهش می کنم

  13. دستت درد نکنه…
    منم به فکر یه همچین پستی در آینده بودم که تو زحمتش رو کشیدی و بهتر از من نوشتیش… دست خوش…
    موفق باشی …
    خواهش می کنم، تو هم حتما بنویس

  14. سلام
    خیلی دوست دارم یک همچین امسامی باشم اما به یه همچین جای رسیدن خیلی سخته.
    سلامت باشی.
    امیدوارم که بشی جیگر

  15. سلام صاحب عزیز » لابدان «!
    نوشته ات در مورد مسیو آرسن رو می خوندم. بارها مسیو آرسن رو از نزدیک دیده بودم. چه در داروخانه کارون، چه در زمانی که بهمراه عده زیادی بخاطر خوردن آبگوشت نذری مسموم شده و همان موقع نه تنها بعنوان یک شایعه – که مسیو آرسن با کامیون سرم به بیمارستان پورسینای رشت رسانده – بلکه خودم اونو زمانی دیدم که اومده بود به محله ما قلمستان – بعنوان مرکزی ترین بخش مسموم های آن آبگوشت معروف نذری! – و البته ناگفته نذارم که تمام شهر بسیج شده بود و تمام تاکسی ها و حتی اتوبوس واحد هم افتاده بودند و مردم رو به بیمارستانها می رسوندند. مسیو آرسن ساعت دوازده شب بود که باز سرو کله اش در بیمارستان پورسینا پیدا شده بود. نوع لباسی که می پوشید – مدل یقه بسته شبیه مائو تسه تونگ و البته به رنگ تیره – موههای سفید و چهره ای بدون هیچ لبخندی و اما بشدت مهربان! ما نوجوانان آن دوره با دیدن مسیوآرسن تو خیابان با افتخار تمام بهش سلام می گفتیم و با اینکار گاهی لبخندی به لبانش می نشست و حسی جالب ایجاد میکرد که… یکی از دوستان راه اندازی معلولین و خانه سالمندان توسط مسیو آرسن رو به وعده ای نسبت می داد که انگار رهبران جمهوری گیلان در زمان حکومت گیلان قولش را داده بودند و مسیو آرسن که ارمنی بودن وی مساوی نبود با گرایشات اجتماعی اش، عملاً همان وعده را پیش برده بود.
    درود به تقی عزیز، خیلی خوشحالم که خاطره ای داشتی با آن مرد بزرگ، و سپاسگزارم که این خاطره رو اینجا هم نوشتی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: