یک روز از روزهای خدا!

نمی دونم چرا هوس کردم شرح حال دیروز رو بنویسم، نمی دونم شاید به خاطر همون دلتنگی باشه، شاید به خاطر اشتباهات گذشته باشه که روز به روز ذخمش عمیق تر میشه، نمی دونم…

صبح بیدارشدم و طبق معمول دوش گرفتم، پدر عزیز بنده رو جا گذاشت، از سرویس هم جا موندم. به هر زور وبلایی بود خودم رو رسوندم دانشکده دیدم دانشجوها صف کشیدن پشت در سایت و مثل همیشه با لبخند بهشون صبح بخیر گفتم و رفتم تو اتاقم و شروع کردم به بالا پایین کردن توی اینترنت که در همین موقع تلفن زنگید و دردسر و کار شروع شد…

روز کاری همین طوری گذشت یه غم عجیبی توی دلم بود، زنگ زدم به پدرم و گفتم من هم میام شهر باهات کلاس دارم، خلاصه اومد دنبالم. توی راه هی توی ماشین خمیازه می کشیدم و پدرم من رو نگاه می کرد و می خندید!

نزدیک دانشکده علوم پایه که شدیم گفتم بزن کنار می خوام پیاده برم تا خواب بپره از سرم. پیاده که شدم دستم رو بردم توی کیف و سیستم صوتی رو به راه کردم، همون لحظه دیدم حراست دانشکده میخ کرده و نگام می کنه، ( توی دلش می گفت: قد وبالای تو رعنا رو بنازم…) با یه لبخند زورکی مسیر رو عوض کردم، رفتم سمت سبزه میدان، از کنار باغ محتشم(همون پارک شهر معروف رشت) رد می شدم، آسمون آماده شده بود که گریه کنه به حال بنده های خسته ای مثل من… ( ناصر می خوند: یه روز دلم گرفته بود مثل روزای بارونی…)

دیدم جلوی من دوتا کبوتر عاشق دست تو دست هم دارن می رن و اصلا توی این دنیا نیستن، مجنون کیف لیلی دستش بود و لیلی هم دسته گلی ( البته یه شاخه گل بود و بقیه اسپم) که مجنون خریده بود براش دستش بود…

راه می رفتن و حال می کردن، من هم که اون دوتا رو دیدم روحیه ام عوض شد، گفتم ای خدا ( همین موقع مانی خوند: نازلی بهار خنده زده، غم از ترانه پر زده…) همه جوون ها رو به مراد دلشون برسون.

رفتم توی کلاس نشستم، کلاسی که هر دفعه می رم توش از ته دل فریاد می زنم، خودم کردم که لعنت برخودم باد… (دلیلش رو شاید بعضی ها بدونین شاید هم ندونین، کارد که به استخونم برسه می گم)

بعد از کلاس رفتم باشگاه تمرین، به خاط ترافیک پنج دقیقه دیر رسیدم، دیدم ارشد کلاس نیومده و دارن مثل دختر ها نرمش می کنن! از اونجایی که ارشد دوم منم جنگی پریدم تو کلاس و گفتم الان دهنتون رو سرویس می کنم، جاتون رو خالی نمی کنم، تمام دلخوری ها و دلتنگی ها رو سر نرمش خالی کردم روشون و آخر 15 دقیقه نرمش همه وارفته بودن!

بعد از تمرین طبق معمول مسیر خیابون سعدی ( یادش گرامی) به فلکه گاز رو پیاده طی کردم، به قول یکی من تابلوی این مسیرم، ساعت 11 شب سیستم تو گوش، ساک هم به دست!همیشه هم اخمو! توی راه جاتون خالی نزدیک باغ محتشم، فالوده ای زدم توی رگ و البته قبلش هم با، بانو گفتگویی داشتم که یه جورایی اول بنزین بود روی آتیش ولی بعد شد آب رو آتیش!

همین وقع بود که جو گیر شدم و خوندم: آفتاب مهربانی، سایه تو برسر من، ای که در پای تو پیچید ساقه نیلوفر من …

اومدم خونه، خسته نشستم این پست بیخود رو نوشتم تا یه مقدار آروم بشم! به قول خودم الان دچار پریود مغزی شدم!

———————————————–

لنگ نویس:

1- اینجا هوا آفتابی شده و به قول یکی از دوستان هوا، هوای دونفره است.

2- گر نگهدار من آن است که من می دانم/ شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد

3- احتمالا پست بعدی یه پست ورزشیه!

4- این جمعه مسابقه دارم، و به احتمال زیاد فرمانداری رو بیخیال میشم و می رم مسابقه

5- تصویر موجود، همون دوتا کبوتری هستند که هم مسیر بودن باهام.

با سپاس کاوه گیــــــلانی

Advertisements

15 پاسخ

  1. سلام
    الان چه طوري ؟
    بهتر از ديروز يا؟؟؟؟؟
    شاد و سالم باشي
    تا بعد
    درود
    50/50 هستم مثل همیشه، از دیروزبهترم ولی خوبه خوب نیستم، اطف کردی نسرین جان

  2. ازین جنس نوشته‌ها خوشم میاد.
    جمعه هم فرمانداری را حتما بپیچونش!
    پیچوندمش اساسی

  3. اون عکسو از اونجا گذاشتی، حالا من هوس اسپرسوی آرارات کردم با بستنی‌هاش.
    تو هم که علوم پایه می‌خونی
    من فالوده بستنی رو بیشتر ترجیح می دم 😉

  4. اینم یه کامنت مثل کامنت های دیگه … برای یک روز از روزهای خدا .
    طبق معمول لطف کردی توکا جون

  5. در سطر دوم کلمه » ذخم» غلط املایی می باشد.
    تو عکس خبری از این چیزایی که گفتی که نیست.. 2تا الاف دارن میرن ……. کمی در انتخاب عکس دقتب مبذول بدارید.
    این ذخم با اون زخم فرق می کنه، عمقش بیشتره، تازه سوختگی 70% هم داره! در ضمن اینجا 2*2=5 چه برسه که زخم بشه ذخم!
    در مورد عکس هم به دست ها شون توجه کن، و کیف دختره که دست پسرست! این دوتا همون دوتا کبوترن، باید مثل من پشت سرشون قدم می زدی تا ببینی چه دل و قلوه ای به هم می دن!

  6. کاوه جو ن خو به کمی تلطیف بو دی آنت بلا را سر بچه های باشگاه آو ر دی اگر نبو دی باید لابد چند تا جناز ه را بدر قه می کر دید
    دورد به تورج عزیز
    چی بگم، آخه به این کمربند پایین ها اگه رو نشون بدی دیگه کلاس رو درست می کنن مهد کودک

  7. 1. بابا اخبار علمی/ورزشی/اجتماعی!
    2. آخ ویگن! مانی رو که دیگه نگو: من که باورم نمیشه آخه هم بغض قدیمی/همۀ سهم من از تو بشه این عکس قدیمی/مگه می شه برنگردی، من که باورم نمی شه/وقتی که هنوز تو این عکس با منی مثل همیشه…
    3. وقتی تجسم می کنم می بینم چه پدر باحالی داری قدرشو بدون جیگرم.
    4. چی می شد هوا مثلا 3 نفره بود… و صورتی جون به جای یکی، با دوتا از دوست دختراش به طور هم زمان از مناظر طبیعی لذت می برد؟ (این تعریف شامل مناظر طبیعی متحرّک هم می شه که در هر حال -حتی معاشقه- از نگاه تیزبین پلنگ پنهون نمی مونن.)
    5. اون بدبخت بیچاره های تمرین چه گناهی دارن آخه؟ من چرا اینجام؟ اینجا کجاس دیگه؟ حالا اعصاب من به هم ریخت!
    روی دیوار اتاقم توی قاب عکس خالی … در مورد بند چهار مواظب باش که به جای قدم زدن پوستت رو نکنن باهاش کیف و کفش درست نکنن! در مورد اون بد بخت بیچار ها هم به پاسخی که به تورج دادم مراجعه کن شیطون!

  8. اون قسمت دو تا کبوترها از همش خوندنی تر بود ((=

    حال رستمت چطوره ؟ :دی میاد پیش گیگیلی ؟ :))))))))))
    لطف داری، در مورد رستم هم حیوونی مثل خودم پنچره ، ازش می پرسم ببینم دوست داره بیاد پیش گیگیلی یا نه 😉

  9. بیخیال بابا
    آخه نازکردم هم حدی داره!

  10. سلام … خوبی ؟
    میگما ! فالوده اختیی خوردی؟ وای نمیدونی من چقدر دلم میخواد ): همچنین که تو تهران اسکمو درست نمی کنن و نمی دونن چیه فالوده اختیی هم ندارن ):
    ولی خیلی جالبه … مردم گیلان مردمه با حس و حالی هستند و غذاها و تنقلاتش هم خیلی دلچسبه و همتا نداره .
    ایشالا شما هم به نازلی میرسی و از بیشتر با هام بودن بیشتر لذت میبری و آرامش میگیری …
    و همه ی مشکلات کلامی رفتاری و مالی و خانوادگی و …. همچی حل میشه.
    بهار خوبی داشته باشی کاوه جان
    درود
    50/50 هستم آناهیتای عزیز، شکمو هستی مثل بیشتر گیلک ها!
    امیدوارم که حل شه نه تنها مال من، بلکه مال همه

  11. ایول… شرح حال نویسی!
    مسابقه کجاست ما هم بیایم…
    این طور که معلومه پسر بابا هستیا…!
    موفق باشی …
    مسابقه یادگار امام، مدرسه جودو، ولی احتمالا نمی رم، دیشب( سه شنبه) ضرب خوردم، هم چشمم زیرش بادنجان در اومد، هم زانوی راستم، هم کتف راستم!

  12. چه پسر گلی..اون پسره عکس رو نمی گم..تو رو می گم..هرچند اونم گل به نظر می رسه …شونه ها رو ببین…. به هر حال تو هم گلی..

    امروز به یه چیز جالب برخوردم ، یکی دوماه از اومدن من به وردپرس گذشته بود فکر کنم که تو شروع کردی بعد الان می بینیم 20 هزار تا هیت داری..در حالی که خیلی هم بالاترین باز نیستی … به نظر دلیل موفقیت تو یا ریدمان من چیه؟
    به به داش رضای خودمون، خوبی ؟
    من که موفقیتی ندارم، تو که اوضات بهتره فکر کنم، آمار زیاد مهم نیست مهم تاثیر گذاشتن رو خواننده است که تو موفق تری توی این مسئله

  13. کاوه جون نسخۀ اهوازیت رو پیدا کردم. برو ببین چه بچۀ باحالیه:
    http://kavehahwazi.blogfa.com/
    به به ! خیلی ممنونم! خدا حفظت کنه گل برار

  14. روزگار خوش
    کاوه جان غم مخور که یه روز روزگار بر وفق مراد شما هم خواهد بود هرچند باور دارم الان هم روزگار بدی نداری.
    برای پیشرفت باید تلاش کرد، شما که بهتر میدونی، کاوه ای که من میشناسم حرف نداره و میتونه…
    خب شما با تجربه گذشته بهتر میتونی مسیر رو طی کنی، به نظر من کسی موفق هست که هر لحظه اراده کرد بتونه به اهدافی که در نظر داره برسه هر چند بارها شکست خورده باشه.
    به خودت هم یه روز گفتم، پرفسور حسابی یه زمانی لازم بود راننده تاکسی باشه و میگن انچنان نقشه شهر و ساعات قرمز شدن چراغ ها رو محاسبه کرده بود که بتونه بهترین و کم قرمز ترین مسیر رو بره برآ همین همه منتظر نوبت تاکسی ایشون میموندن چرا که می دونستن اگه دیرتر ماشین سوار شن در عوضش زودتر به مقصد میرسن.
    می خوام بگم هر کسی هستی و هر کجا که هستی وقتی بتونی از مغزت خوب استفاده کنی باور کن بهترینی و من کاوه رو میشناسم کاوه بهترین هست…
    آدینه، آدینه برآ شما روز سربلندی و پیروزی باشه …
    بهترین، بهترین ها برای شما و نازلی…
    درود
    چی بگم، این همه تعریف، مطمئنی اشتباه نیومدی مهران جان، لطف داری و سپاس

  15. مسیر سعدی تا فلکه ی گاز پیاده اومدی ؟ واویلا ! تو دیگه کی هستی باو .

    اگه جریان انزجارت از کلاس رو هم بگی که خوب میشه.

    سبزه میدان – دیانتی – خیابان لاهیجان و جانبازان ! حوزه های استحفاضیه ی ماست مشکلی داشتی در خدمتیم !
    من کاوه گیلانی ام دیگه، خلی که فقط یه دونه توی کل دنیا پیدا میشه، به به میبینم که حوزه هم داری، مزاحم میشم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: