میم مثل مرگ!

درود به همه دوستان عزیز که با من همدردی کردند

اون عزیزی که توی کما بود مادر همسر آینده من بود که بعد از پنج سال درگیری با بیماری سرطان صبح روز دوم اسفند به دیار باقی شتافت. الان که دارم می نویسم صحنه های ظهر که خواهر کوچک نازلی، رو کالبد بی جان مادرش گریه می کرد رو جلوی چشمام می بینم، امیدوارم که خدا اینطور غم رو نصیب هیچ کس نکنه، من به مادر نازلی خیلی مدیونم، چرا ؟ ادامه مطلب رو بخونین…

پدر من با پدر نازلی هم محلی بود، دوران جوونی با هم کار می کردن تا اینکه بعد از ازدواج هر کدوم میرن دنبال زندگی خودشون و بعد از به دنیا اومدن من و نازلی که حدوداً دو یا سه سال بعد، دو دوست با هم پیوند می خورند و به مسافرتی خانوادگی میرن. زندگی همین طور ادامه پیدا میکنه تا ما به مدرسه میریم و خانواده ها پر جمعیت تر می شن، مادرها مون صمیمی تر از پدر ها مون می شن، مثل دوتا خواهر…
من و نازلی دوران تحصیل همیشه رقیب بودیم و خیلی از گرفتن حال هم دیگه لذت می بردیم، شیطنت های بچه گانه و … دوران نوجوانی حسی در من ایجاد شد که بعد ها فهمیدم که همون عشقه…

دست تقدیر بزرگترین ضد حالی که می تونست به من زد، دو خانواده در اثر اختلاف دو پدر از هم جدا افتادن و این جدایی حدود پنج سال طول کشید.
من در تمام مدت این چند سال آرزوی یک بار دیدن نازلی رو داشتم ولی افسوس که…
روزگار به همین منوال گذشت تا اینکه هر دوی ما دانشگاه قبول شدیم و وارد مرحله جدیدی از زندگی، در یکی از روزهای خدا مادرم خیلی غمگین بود…
پرسیدم: مامان چی شده ؟
گفت: خاله ژیلا سرطان گرفته… و زد زیر گریه…
انگار که دنیا روی سرم خراب شده بود و بغضی گلوم رو گرفته بود که…
بیماری خاله دلیلی شد که من بعد از پنج سال بتونم نازلی رو ببینم و بعد از مدتی دوباره خانواده ها با هم آشتی کردند و این آشتی هم فقط یک دلیل داشت اون هم خاله ژیلا بود. در همین فرصت من هم حرف دلم رو به نازلی زدم و اون قبول کرد ولی اتفاقات خیلی زیادی توی زندگی هر دونفر ما افتاد که قبلا توی رسم روزگار گفتم …
تقریبا سه روز پیش بود که رفتم با نازلی لاهیجان که برای ترم آخرش وام شهریه بگیره و کلی با هم توی لاهیجان قدم زدیم و خاطرات گذشته رو زنده کردیم، ترس ها، دعواها و… روز خوبی بود ولی افسوس که شب همون روز مادر نازلی سکته می کنه و به حالت کما میره … شاید امروز یکی از سخت ترین روزهای زندگیم بود، روزی که یکی از عزیزترین آدم های زندگیم رفت و عزیزترینم هم داشت جلوی چشمام پرپر می شد. حالا خاله ژیلا رفته و نازلی به عنوان دختر بزرگ باید هم مادر باشه هم خواهر…
واقعا نمیدونم که چه کاری باید انجام بدم. باز هم از خدا می خوام که هیچ کس حتی دشمن هم همچین غمی روی سینش نمونه…

به خدا سخته…
خیلی سخته…

فقط می تونم بگم به فرموده حکیم فردوسی:

بیابان و آن مرد با تیز داس /گیاه تر و خشک زو در هراس

تر و خشک یکسان همی بدرود/ اگر لابه سازی دگر نشنود

————————————————–

پانویس:

1- از همه شما دوستان واقعا سپاسگذارم و متاسفانه فعلا نمی تونم بهتون سربزنم و پر حرفی بکنم…

2- در رسم روزگار اسم نازلی رو سارا گفته بودم.

غم هایتان برباد و شادی هایتان افزون

با سپاس کاوه گیـــــــلانی

8 پاسخ

  1. امیدوارم از این صحنه ها دیگه نبینی…سخته اما آدم تا زنده هست باید زندگی کنه این یک واقعیته پس بهتره به جای فکر کردن به اون صحنه ها به این فکر کنی که آیا میتونی همراه خوبی باشی برای عزیزت یا نه ؟راستش من هم در شرایط روحی مناسبی نیستم اما همه ی این روزها تمام میشه و ما باید به فکر فردای بهتر باشیم.امیدوارم این اتفاق باعث غفلت شما از برخی جوانب نشه.از خدا آرزوی روزهای خوب برای شما هستم.

  2. سلام
    راستش وقتی میفهمم کسی مرده از بس ناراحت میشم و بجای گریه حتی خندم میگیره… بعضی ها اینطورین دیگه!!!
    ولی وقتی دیدم مادر نازلی فوت کرد خیلی جا خوردم …. البته حدس میزدم بزودی این اتفاق بیفته.
    متاسفام …
    سعی کن بیشتر از قبل در کنار نازلی باشی الان این تو هستی که میتونی آرومش کنی چون بعد از مادرش به تو تکیه می کنه!!!
    هیچ میدونی مسئولیتت در قبال نازلی بیشتر شده؟
    بیشتر مواظبش باش و بیشتر از همیشه دوسش داشته باش…

  3. دوست گرامی به شما و نازلی مهربان تسلیت عرض میکنم.
    اگر چه غم از دست دادن مادر کم نیست ولی همه ما رفتنی هستیم .
    آنچه که باید بیشتر بهش فکر کنی، نازلی زندگی خودت هست اون نسبت به دیروز بیشتر بهت نیاز داره و مطمئناً با وجود شما نازلی مهربان نیروی بیشتری برای مبارزه با مشکلات پیدا میکنه ، شما هم قوی باش و نیرومند تا با تکیه به تو بتونه با مشکلات بهتر و راحت تر کنار بیاد.
    روانش شاد.
    سپاس دوست عزیز

  4. سلام کاوه جان
    بسیار متاسفم و امیدوارم بزودی همه چی عادی شه
    بروزم با مطلبی در مورد بودجه
    شب و روزت آفتابی
    درود سعید عزیز
    سپاس از همدردیت، حتما سر میزنم

  5. خدایش بیامرزد
    تسلیت من را هم بپذیر
    امیدوارم همیشه شاد باشید و دور از غم
    سپاسگذارم کوهزاد عزیز

  6. سلام ودرود
    کاوه عزیز امیدوارم که غم آخرت باشد ، به شما وخانم محترمتون هم تسلیت میگم وامیدوارم که خا به شما صبر عنایت بفرماید .
    امیدوارم که از امروز به بعد خبر های خوشحال کننده و شاد از شما وخانواده محترمتون بنویسید ، به امید روزهای سبزوروشن.
    در پناه خدا.
    سپاس احمد جان

  7. خيلي متاسفم ! تسليت مي گم !
    ببخشيد كمي گرفتارم و نمي رسم به دوستان سر بزنم !
    مرا در غم خود شريك بدانيد !
    خواهش می کنم، سپاسگذارم،

  8. salam mifahmamet kheili bishtar az oni ke fekresho mikoni.nemidonam key in etefaghe talkh oftad ama manam ham dardetam.ama vase man eshgham bod ke rafto tanham gozasht.onam mese madare nazli saratan dasht rozi ke raft yadam nemire hich vaght.11mahe az dastesh dadam vali hanoz daghesh vasam tazas.onroz nemidonestam vase az dast dadanesh gerye konam ya vase mondane khodam yo in 2nyaye lanati.man hanoz kheili javoonam.ama dige az zendegi hichi nemikham joz MARG.
    mano ke hichi arom nemikone ama omidvaram to arom beshi.ba inke khodetam badjor daghoniyo rikhti be ham ama nazar nazli fek kone bikas shode.MARD basho bejang.to mitoni.omidvaram hamishe shad bashid.vase manam 2a kon bemiram.dar panahe hagh.YA ALI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: