جانباز، مجروح جنگی، موجی، رانده شده و …

داشتم طبق عادت روزانه به وبلاگ های برتر wp سر می زدم که به مطلبی در مورد یک جانباز برخوردم . خیلی وقت بود می خواستم در این مورد بنویسم ولی …

به این موضوع کار ندارم که چرا و چطور شد یک عده رفتن و یک عده موندند! یک عده رفتند و برگشتند، یک عده رفتند و بر نگشتند، یک عده رفتند و اون طور که رفته بودند برنگشتند …

روزی در جمعی نشسته بودم، جوانی به ظاهر متشخص داشت در مورد سهمیه و این مسائل حرف می زد و می گفت: آره یارو رفته جبهه دو روز مونده ناخن دستش افتاده بعد بهش می گن جانباز

من خودم فرزند جانبازم. پدر من یک بار در دوره سربازی مجروح شد، یک بار هم داوطلبانه (بسیجی) به جبهه رفت. الان حدود چهل و پنج سال سن داره، سال پیش بعد از حدود بیست سال تصمیم به عمل جراحی گرفت، برای در آوردن ترکش هایی که از زمان جنگ یادگاری داشت، ولی یکی از ترکش ها هم هنوز هم توی صورتشه، موج انفجار و نشنیدن یه گوش رو هم که کاریش نمی شد کرد …

جایی دیگه هم شنیدم دوستی می گفت: اینها که اون موقع به عنوان بسیجی رفتن حقوق ماهیانه می گرفتن …

در مورد حقوق هم باید بگم، نه تنها پدر من بلکه خیلی از پدرهای ما به خاطر عشق به ایران و ناموسشون رفتن!

اگه همین الان بگن یه نامرد دیگه اومده تو خاک ایران، بعد از تجاوز به دخترهای این خاک عزیز، تن لخت اون ها رو روی درخت دار میزنه شما چه حسی پیدا می کنین؟ جوابش معلومه! گفتنی خیلی زیاده و حوصله کم! در انتها یه خاطره از پدرم براتون تعریف می کنم که خوندنش خالی از لطف نیست .

پدرم دوران سربازی راننده ی تویوتا بود حمل غذا، نفر، مهمات و …

یه بار زمانی که داشتن بر می گشتن عقب، در اثر اصابت خمپاره، ماشین پدرم به شدت آسیب می بینه و خودش هم به شدت مجروح می شه. یکی از سربازهای رهگذر این صحنه رو دیده بود و فکر می کرد که راننده اون تویوتا شهید شده … خلاصه پدرم با خوش شانسی زنده می مونه و زمان می گذره تا حدود هفت یا هشت سال بعد، یه روز که پدرم تویه تاکسی نشسته بود، ســــر صحبت نمی دونم چطور باز می شه و به جبهه و جنــگ می رسه که راننده تاکـــسی داشت در مورد راننده های تویوتا حرف می زد که: آره یه روز من دیدم که یه ماشین تویوتا تو فلان گردان سوراخ سوراخ شده بود …

پدرم تعجب کرد و گفت: منطقه فلان بوده و محموله ماشین هم غذا بوده.

راننده تاکسی تعجب می کنه و پدرم گفت: نمی دونمی رانندش چی شد؟ راننده تاکسی گفت: فکر کنم شهید شده…

پـــــــدرم میــــــگه: راننده اون ماشـــــــــین من بودم!

ناگهان راننده تاکسی با وجود اینکه پدرم رو نمی شناخت و تا به حال هم همدیگر رو ندیده بودن، ولی وقتی فهمید به خاطر عظمت قدرت خدا، دهنش باز مونده بود و بهت زده شده بود.

الان نگاهی به اطراف بندازین که چه کسایی به خودشون می گن بـســـــــیجی!

پانویس 1: همیشه همه جا خوب و بد هست!

پانویس 2: داستانی که مجبورم کرد بنویسم، اینجا ببینید .

پانویس 3: در مورد جانبازهای شیمیایی و قطع نخاع هم کمی مجسم کنید! جوانی که از 18 سالگی تا آخر عمر مثل یه تکه گوشت یه گوشه خوابیده باشه و یا …

11 پاسخ

  1. …salam

    …janbazan Kesani Ke Zolali Shabanam Ra Mitavan Dar

    …Negaheshan jost …Neveshteam Man ham Bi Seda Faryad Kardeam

  2. Salam Bar Shahidan

    Salam Bar Dalil Mardani Ke Che Aram Marg Ra Pazira Shodan

    Salam Bar jan Bar Kafan Zamane Ma Basijiyane Pak Del

    Movafagh Bashi

    Bedro0d Ta Dro0dy Digar

  3. salam.man khob darket mikonam….edame bede.be vojodesh eftekhar kon manam eftekhar mikonam be pedare to va pedare khodam

  4. سلام لابدان
    مطالب خیلی جالب و متفاوتی میزاری که از میونش میشه نکته های زیادی رو در آورد.
    ولی آخه پسر خوب ما اینهمه واسه رسم روزگارت حرص خوردیمو دنبال کردیم داستانو، اونوقت تو ولش کردی ما هم نفهمیدیم آخرش چی شد و بر سر این تو تا نو گل تازه شکفته چی آمد…؟؟؟؟!!!!
    تو مسئولی مگه نه؟

  5. بسم الله الرحمن الرحیم
    به _ وبلاگ روی ورد پرس . کام : جانبازان : مجروحان جنگی 30/11/1386
    از _ داریوش احمد رضا بهمنیار جانباز از کار افتاده بسیجی
    کد جانبازی _ 0919025421 درصد جانبازی پانزده درصد
    مدت حضور در جبهه های حق علیه باطل شش ماه در دو نوبت 1360 تا 1361
    احتراما اینجانب در عملیات آزاد سازی خرمشهر بر اثر اصابت گلوله کالیبر پنجاه به ران پای چپم دچار شکستگی باز استخوان ران پا شدم که تمام استخوان های رانم بیرون آمدند و خودم استخوان ها را میدیدم و هفت دفعه من را در مدت دو سال عمل جراحی کردند و دو دفعه از لگن من استخوان برداشتند و به ران من پیوند زدند و چون بیست سال دنبال پرونده جانبازی خودم را نگرفتم حق مرا بسیار زیاد پایمال کرده اند چرا که در زمان سربازی در زمان جنگ به من پنجاه و پنج درصد جانبازی دادند و من را معاف دائم کردند چون در زمان جنگ آدم چلاق مادرزاد را معاف نمیکردند بلکه حداکثر معاف از رزم میشد یا اگر از چند جا شکستگی داشت معاف شش ماهه یا یک ساله میشد و حالا که از کار افتاده کامل شدم و نمیتوانم کار کنم در کمیسیون پزشکی به من پانزده درصد جانبازی داده اند و طبق گفته آقای دکتر ایجادی رئیس کمیسیون پزشکی مرکز در تهران در سال هزار و سیصد و هشتاد و دو به من گفتند دکترهای کمیسیون پزشکی طبق دستور العمل در صد میدهند و شکستگی معمولی ران بین ده تا بیست درصد جانبازی دارد و شکستگی باز ران بین بیست تا سی درصد جانبازی دارد و آنها به اشتباه به تو شکستگی معمولی داده اند زیرا در پرونده پزشکی تو نوشته شکستگی باز ران پا و جدای از ران باید به لگن و زانو و ساق پای شما هم درصد جداگانه بدهند چون از لگن من دو دفعه استخوان برداشتند و به ران من پیوند زدند و پلاتین چهل سانتی را با پیچ و مهره از لگن وارد استخوان ران من کردند و زانوی پایم چون از ساق پای من میله رد کردند و هجده کیلو وزنه را آویزان کردند باعث شد مفصل های زانوی پای من با اینکه دو سال فیزیوتراپی رفتم خشک شود و زانوی پایم خم نشود و الان که دیگر اصلا خم نمیشود و همچنین آقای دکتر ایجادی به من گفتند تو به خاطر لکنت زبانت نمیتوانی در کمیسیون پزشکی حرف خودت را واضح بزنی آخه بر اثر اصابت گلوله کالیبر پنجاه به من که یک نوع ضد هوائی میباشد به من شوک دست داد و من وقتی عجله میکنم یا اعصابم خراب میشود دیگر زبانم قفل میشود و در کمیسیون پزشکی نمیتوانم حرف خودم را واضح بیان کنم و هر چه میکشم از این لکنت زبان من است و همچنین در کمیسیون پزشکی دکترها میگویند همان اول باید دنبال پرونده خودت را در بنیاد جانبازان میگرفتی و لگن و زانو و ساق پایت را هم در برگه جانبازی خودت اضافه میکردی خودشان میگویند تمام مدارک پزشکی تو درست است و حق تو خیلی بیشتر از پانزده درصد است ولی در نامه تو نوشته اصابت گلوله کالیبر پنجاه به ران پای چپ و ما نمیتوانیم به لگن و زانو و ساق پایت درصد بدهیم آقای دکتر ایجادی همچنین گفتند باید کمیسیون پزشکی خاصی برای تو در نظر بگیرند یا طبق مدارک پزشکی خودت غیابا به تو درصد بدهند و یا در کاغذی بنویسی (شکستگی باز استخوان ران پا (فمور) بین بیست تا سی درصد است) و در کمیسیون به دکترها نشان بدهی و با اینکه از آن موقع بیشتر از چهار سال گذشته هنوز مرا به کمیسیون پزشکی نبرده اند با اینکه متولد تهران هستم پرونده جانبازی مرا به تهران منتقل نمیکنند و چهار سال است که مرا به کمیسیون پزشکی نبرده اند به بنیاد جانبازان و امور ایثارگران بارها نامه نوشتم ولی هیچ جوابی به من نمیدهند الان از کار افتاده هستم و زن و بچه ام در خانه مادر زنم در تبریز زندگی میکنند چون در تبریز ازدواج کردم و مادرم بچه تبریز است و خودم الان در شهر پدری خودم در خانه پدری زندگی میکنم و از کاشمر به جبهه اعزام شدم وضع زندگی من بر اثر فقر فلاکت بار شده نه میتوانم کار کنم و نه حقوقی به من میدهند فقط یک سال است سپاه پاسداران کاشمر ماهی یکصد هزار تومان به من حقوق میدهد که آن هم کد حقوقی ندارم و نه عائله مندی و نه پاداش و نه عیدی به من نمیدهند نمیدانم چه کار کنم شما را به خدا قسم میدهم مرا از این زندگی فلاکت بار نجات بدهید یا به سپاه پاسداران کاشمر قسمت ایثارگران آقای روزبه بگوئید که لگن و زانو و ساق پا را به پرونده ام اضافه کنند یا دستور بدهید پرونده جانبازی مرا از بنیاد جانبازان کاشمر به بنیاد جانبازان تهران منتقل کنند چون متولد تهران هستم یا دستور بدهید طبق دستور العمل دکترهای کمیسیون پزشکی شکستگی باز ران پا را به من بدهند که بین بیست تا سی درصد است و در پرونده پزشکی من موجود است و لگن و زانو و ساق پایم را هم که از عوارض ثانویه است به آنها هم درصد جداگانه بدهند تمام مدارک پزشکی من در پرونده جانبازی من موجود است و الان لگن من سالی دو بار چرک میکند که هر دفعه باید دو هفته در بیمارستان بستری شوم و یا کمیسیون پزشکی خاصی به صورت علنی یا غیر علنی برای من در نظر بگیرند شما خودتان اگر از آقای دکتر حسین دهقان رئیس بنیاد شهید و امور ایثارگران بپرسید یا از دکترهای کمیسیون پزشکی بپرسید شکستگی باز ران پا چقدر است به شما خواهند گفت بین بیست تا سی درصد است آخه چطوری به من این قدر ظلم کرده اند و پانزده درصد به من جانبازی داده اند حالا لگن و زانو و ساق پای من که درصد جداگانه دارد کد جانبازی من هم _0919025421 _میباشد که میتوانید تمام مدارک پزشکی و جانبازی مرا ببینید شما را به آن خدائی که برایش نماز میخوانید کمکم کنید به خدا خجالت میکشم این حرف ها را بگویم ولی برای پسرم که در تبریز در دبیرستان پیش دانشگاهی درس میخواند پول ندارم که کتاب برایش بخرم حتی سالی یک مرتبه بیشتر نمیتوانم به بچه هایم در تبریز سر بزنم چون زانو و لگن من به من این اجازه را نمیدهد که بیست و چهار ساعت در اتوبوس بشینم زنم میگوید پسر دائی من چهل درصد جانبازی دارد هم کار میکند هم حقوق میگیرد و من را بی عرضه خطاب میکند و مرا تهدید به طلاق کرده است نمیدانید به چه وضع فلاکت باری افتاده ام بر اثر مصرف آمپول های کورتون و مشابه دچار پوکی استخوان شدید شده ام و بر اثر مصرف قرص های درد دچار زخم معده شده ام لااقل مرا سر کار آسانی بگذارند تا بتوانم خرجی خودم را در بیاورم میگویند دیر اقدام کردی آخه من برای تکلیف برای خدا و اسلام و ایران به جبهه رفتم و میگفتم نباید به خاطر پول اجر خودم را از بین ببرم الان هم اگر زن و بچه نداشتم مثل همان بیست و چند سال قبل دنبالش را نمیگرفتم از شما عاجزانه و عاجلانه درخواست میکنم فکری برای من بکنید نگذارید زندگی من از هم بپاشد خداوند تبارک و تعالی شما و خانواده گرامیتان را همیشه سرافراز و سربلند گرداند و به شما اجر نیکو بدهد خدانگهدار شما باد
    کاشمر _ خیابان مدرس _ مدرس9 _ دومین کوچه سمت چپ _ پلاک8
    تلفن 05328243493 تلفن همراه 09359725407
    ایمیل من darbbahmaneyar@yahoo.com
    وبلاگ من http://www.bahmaneyar.blogfa.com
    داریوش احمد رضا بهمنیار جانباز بسیجی

  6. بنام خدا
    « ديروز در مجلس وامروز در دماوند »
    هنوز هتاكي نماينده محترم ! مجلس به جانباز روشندل مجتبي شاكري به بوته فراموشي سپرده نشده كه شهرستان دماوند شاهد برخوردي ناهنجار با روشندلي ديگر به نام محمود كلهر مي شود.
    بارها گفته ايم وباز هم مي گوييم ايثارگران هيچ منتي برسر مردم دلير ايران ندارند، يعني نبايد داشته باشند ، دشمن متجاوز قصد كشورشان را كرده بود ووظيفه ايجاب مي كرد تا مردان مرد بروند وجلوي متجاوز را بگيرند .
    برخي از اين از جان گذشتگان امروز در وضعيتي هستند كه اگر كسي ببيند و به اندازه يك جو غيرت در وجودش باشد به حال خود زار مي زند.
    در باره عملكرد صدا وسيما وكارهاي فرهنگي بنياد بهتر آن است كه كلامي نگوييم كه اگر بخواهيم به رشته نگارش در بياوريم مثنوي هفتاد من خواهد شد وچه بهتر كه قضاوت را به عهده تاريخ بگذاريم .
    ديروز در خانه ملت با مجتبي شاكري چه كردند ونمايندگان ملت چه واكنشي نشان دادند ؟
    امروز دماوند شاهد تجليل وتكريم از جانبازي است كه مامور دولت براي خوش آيند يكي از پرسنل بيمارستان رفتاري وقيح وچندش آور از خود نشان مي دهد وسپس ماجرا با توجيه وعذرخواهي به پايان مي رسد .
    همانگونه كه جانبازي مقابل مجلس شوراي اسلامي خود را آتش زد وگفتند معتاد بوده وديگري جلوي ساختمان بنياد جسم بيمارش را به شعله هاي آتش سپرد وكسي صدايش درنيامد مطمئن باشيد فردا در گوشه ديگري از همين سرزمين كهن كه امثال كلهرها برايش چشم دادند جانبازي را مورد ضرب وشتم قرار مي دهند ومي گويند:
    سرهنگ فرهاد قدسی فرمانده نيروي انتظامي شهرستان دماوند با رد هرگونه اعمال ضرب و شتم در این حادثه اظهار داشت: ضرب و شتمی در خصوص این جانبازعزیز! صورت نگرفته اما در آن شب دستبند به دستان وی زده شد.!!!!!
    اين فرمانده بستن دستبند را عملی غیرقابل توجیه دانست و گفت: بستن دستبند به این جانباز کاری غیر قابل توجیه است و مامور عامل این حرکت تنبیه خواهد شد! اما اثر دستبند بسته شده به جهت حرکت ممتد وی ایجاد شده زیرا این دستبندها با تقلای بیشتر به طور خودکار محکمتر می شوند.!!!
    این مسئول از بررسی وقایع رخ داده خبر داد و افزود: حادثه ناخوشایند! مذکور نیازمند بررسی و کارشناسی بیشتری است تا واقعیت امر مشخص و ابهامات موجود مرتفع گردد.!!!!
    این مسئول ادامه داد: مامور مذکور با مشاهده پیراهنهای پاره چند تن از پزشکان و پرستاران! و به جهت آنکه از آسیب رسیدن به خود جانباز! کلهر ممانعت به عمل آورد مجبور به استفاده از دستبند! شد زیرا وی به لحاظ داشتن وضعیت خاص! ممکن بود به سمت سازه های خطرناکی مانند شیشه تا ظروف شکستنی و خطرناک دارو برود.!( ياد فيلم اولين خون افتادم)
    در این رویداد و بر اثر کشمکش بین مامور انتظامی و فرد جانباز جراحتهایی ناشی از سیلی و چنگ بر صورت این مامور! دیده می شود اما ضرب و شتمی در قبال این جانباز عزیز! اعمال نشده است.!!!!! )شايد مامور ياد شده از شدت شرم به صورت خود چنگ زده)
    من در اولین تماس خانواده این جانباز در خصوص حادثه مذکور عذر خواهی کردم.!!!!!
    فرمانده نیروی انتظامی شهرستان دماوند در پایان با عذرخواهی از این جانباز دماوندی افزود: عمل انجام شده در قبال جانباز محمود کلهر که از« ولی نعمتان همه اقشار جامعه محسوب می شود عمل ناپسندی بود»!!!.
    این جانباز دماوندی جای رد دستبند و محل زخم کمر خود را که بر اثر کشاندن بر روی زمین به وجود آمده بود به امام جمعه شهرستان دماوند نشان داد و حجت الاسلام محمد علاء الدینی نیز از وی دلجویی کرد.!!!!!

    حسين معتمدنيا فرماندار شهرستان دماوند نیز پیرامون حاثه یاد شده عنوان کرد: می بایست با تکیه به قانون، بررسی موشکافانه واقعه و حفظ عدالت با متخلفان! برخورد جدی صورت گیرد.!!!!
    وي این حادثه را دردناک! توصیف کرد و افزود: شاید برای مهار! جانبازی 50 ساله که به لحاظ بینایی! دچار مشکل شده ! چندان نیازی به استفاده از دستبند نبوده است.!!!!
    فرمانده نیروی انتظامی شهرستان دماوند در این مراسم طی سخنانی خاطرنشان کرد: من و کلیه عوامل نیروی انتظامی شهرستان دماوند به جهت این رخداد ناشایست از جانباز عزیز محمود کلهر پوزش می طلبیم.
    وحال بغضي سخت گلويم را ميفشارد وچشمانم باراني شده ونمي دانم به چه كسي بگويم با زخم خورده عمليات والفجر هشت چه كرده اند. والسلام
    محمد حسن غلامعليان
    امرداد ماه 1389 شمسي

  7. سلام مهربان : چه زيبا گفته اي زلالي شبنم را ميتوان در نگاهشان جست.
    ميتونم خواهش كنم از حروف فارسي استفاده كنيد؟ ممنونم.

  8. بنام خدا
    « رقمهاي چند ميليوني »
    چند تن از نمايندگان مجلس شوراي اسلامي نسبت به واريز مبلغ یکصد میلیون تومان به حساب نمایندگان محترم مجلس اعتراض كردند!
    هشتصد میلیون تومان برای یک فصل به بازیکن تیم توپ داده شد!
    سرمربی سابق تیم ملی ادعا کرد فدراسیون توپ حق او را پایمال کرده و قرار بوده مبلغ یک‌میلیارد و پانصد و هشتاد و چهار میلیون تومان بدهند ولي برای یک سال و نه روز فعالیت‌اش در تیم ملی 800 میلیون تومان دریافت کرده! و این رقم منهای چهار و نیم میلیون پاداش برای برد در هر بازی است !
    وی به فیفا شکایت کرده ومدعي شده كه حق اورا خورده اند!
    اوگفت اگر من فردی مادی بودم هفت سال پیش نمی‌آمدم در اردبیل مدرسه‌ای به مساحت 1400 متر مربع ! با تمامی امکانات بسازم و آن را در اختیار آموزش و پرورش قرار بدهم!
    وي مي گويد من اگر حرفی می‌زنم فقط به خاطر حق و حقانیت است! در بازی‌های آسیایی هیروشیما در سال 1994 مصدوم شدم ! و دو بار 22 سانتی متر شکمم را پاره کردند! و همه فکر کردند که فوتبال من تمام شد اما از دعای خیر پدر و مادرم و همین مردم ماندم. الان هم مردم در خیابان جوری مرا نگاه می‌کنند که موی تنم سیخ می‌شود، چطورمي شود چشمم به بیت‌المال باشد؟! وي گفت كاري نكنيد كه به خارج از ايران متوسل شوم! حقم را بدهيد!
    كميته انظباطی بازیکن تیم توپ را به دلیل روزه خواری 40 میلیون تومان جریمه کرد!
    برای کشوری که دومين دارنده ذخائر نفت وگاز جهان است وساليانه حدود 500 تا 700 ميليارد دلاردرآمد دارد و بالغ بر 4 درصد صنعت پتروشيمي جهان و 33 درصد خاورميانه را در اختيار دارد
    برای سرزمینی که گوشه گوشه اش طلای سياه و سبز و رنگ وارنگ است اعداد و ارقام بالا واقعا مبا لغی بسیار اندک است.مگر در کشورهای مختلف جهان چه آنهایی که صاحبان تکنولوژی پیشرفته هستند و چه آنهایی که دارای چاه های نفت میباشند و چه آنهایی که صاحبان زر و زورند همین مبالغ یا بیشتر پرداخت نمیشود؟ باید بپذیریم که ورزش هم سالهاست وارد سیاست شده وکالايی برای تجارت مافیای قدرت.
    آري زمان آن رسیده است که بدانیم قهرمانان باشگاههای مختلف ورزشي کالایی هستند که در هر برهه از زمان به نوعی میتوان از آنان سود برد و به آنان سود رساند،اینها عزیزانی هستند که روزگاری چهره ای ناشناخته بودند و به لطف باشگاههایی که از رانت دولتی سوء ا ستفاده كرده و به جاه و مقامی رسيده اند و بعضًا وارد عرصه سیاست شده اند و سر از شورای شهر و مجلس و … در آورده اند مبالغ رد و بدل شده بین ورزشکار و باشگاه را می بینیم و دم نمی زنيم .نه تنها دم نمی زنيم خدا را هم شاکريم که در کشوری زندگی میکنيم که نعمتهای ا لهی به وفور در آن موجود است و هرکس از این خوان گسترده بهره میبرد، سپاس قادر یکتا را که در سرزمینم طلا و آهن و مس و روی و قلع و آلومینیوم و هزاران فلز گرانبهای دیگر ودیعه نهاده تا باشگاهها از سود سرشار آن نهایت بهره را ببرند ودست به خرید های ورزشکاران چند صد میلیونی بزنند.
    بارالها ممنونم از اینکه به دولت و مجلس میهن اسلامیم این توان را عطا کردی تا بتوانند دو باشگاه معروف و مشهور را حمایت مالی و معنوی کنند تا مردم یکی طرفدار سرخ باشند و یکی آبی.
    سپاس تورا که صنعت فولاد به آن شکونايی رسید تا زرد پوشان طلایی و سفید پوشان صدر جدولی در شهر گنبدهای فیروزه ای جولان دهند.
    حمد میگویم تورا که فلز گرانبهايی هم چون مس را در دل خاک کشورم نهان کردی تا امروز شهر آسمان پرستاره احساس غرور کند.
    سجده میکنم تو را ای پروردگار حکیم و دانا که نفت و گاز فولاد و مس طلا و… را به ما دادی که سود حاصل از رانت آن به برکت تعرفه های بالای گمرک نصیب صنایع گردد و روز به روز غنی تر شوند.
    خدای من چگونه پیشانی بر خاک نسایم که مرا در جنگی نا برابر آنچنان مجروح کردی که از کار افتاده گردم وبزرگان قوم ماهيانه پانصد هزار تومان ، بله پنج ميليون ريال برایم مستمری قرا ر دهند تا بتوانم هزینه خود و خانواده ام را تامین کنم و پول آب و برق و تلفن و گاز و دانشگاه واقساط وام مسکن و قرض الحسنه و خودرو ودارويم را بپردازم ودم فرود نياورم.
    ای آفریدگار من، چه میشد اگر لطف و رحمتت را بيش از اين نصیبم میکردی و به پدر و مادرم توان آن را میدادی تا با شروع جنگ تحمیلی ما هم به آنطرف آب که آنهم ار آن توست میرفتیم و با پایان مخاصمه بر میگشتیم و با تحصیلات عالی و القاب دکتری و مهندسی به پست و مقامی میرسیدیم و مثل بقیه میشدیم خادم ایثارگران…….. مرداد ماه 1389 هجري شمسي
    محمد حسن غلامعليان

  9. « اگر وزير مرد بود »
    بنام خدا
    حدود بيست روز با درد سينه وسرفه هاي تمام نشدني كنار آمدم ودر اين مدت از قرص وكپسول وشربت سينه كه از قبل مانده بود استفاده كردم ولي سرفه ها تمام شدني نبود، دست به دامان داروهاي گياهي دراز كردم ولي آنها هم جوابم كردند.
    لاجرم به پزشگ مراجعه كه او هم چند سطر خطوط كوفي در دفترچه ام به يادگار نوشت وراهي داروخانه ام كرد ، به چند داروخانه مراجعه كردم و هر كدام با ابراز تاسف از اينكه دارويم را ندارد آدرس داروخانه ديگري را مي داد ، آخرين داروخانه اي كه مراجعه كردم مسئولش گفت : شايد داروخانه سجاد داشته باشد .
    دوساعتي از غروب گذشته بود كه وارد صف پذيرش داروخانه سجاد شدم ، هنگامي كه نوبتم شد دفترچه را به دست نسخه خوان دادم واو يك شماره سه رقمي به دستم داد.
    با خوشحالي در كنار سي چهل نفري كه منتظر اعلام اساميشان براي رفتن به صندوق بودند نشستم ، حدود چهل دقيقه طول كشيد تا صدايم زدند ، دراين مدت به فكر فرو رفتم ، از خودم مي پرسيدم داروخانه اي كه سهميه داروهاي كمياب استان اصفهان را مي گيرد چرا فقط يك نسخه پيچ دارد ؟! چرا اين صف طولاني ايجاد شده ؟ چرا مردم اين همه وقت بايد منتظر بمانند؟ چرا داروخانه اي كه عنوان آموزشي دانشكده علوم پزشكي اصفهان را دارد بايد اينچنين باشد؟ مغز كوچكم كه قسمتي از آن در اولين سال دفاع مقدس از بين رفته وبرادر صدام هيچگاه حالي ازش نپرسيد پراز چراهاي فراوان شده بود و يك آن به خود آمد وگفت: برخيز صدايت مي زنند. اكنون سه ساعتي مي شد كه خورشيد بساط خود را جمع كرده ومغازه هاي اطراف داروخانه روزيشان را گرفته ورفته بودند تا آرامشي را كه شهدا با دادن خون خود برايشان به ارمغان آورده بودند با خانواده تقسيم كنند.
    به سوي باجه تحويل دارو رفتم وبه پسر جواني كه شايد آن هنگام كه مجروح شدم هنوز نطفه اش بسته نشده بود يا طفل شيرخواري بيش نبود سلام كردم و خسته نباشيد گفتم ،پاسخي نشنيدم، بله او هم خسته است واگر بخواهد جواب تمام سلامها را بدهد زبانش مو درمي آورد !
    پرسيد فتو كپي كارت جانبازي داري گفتم بله دارم گفت يك كپي هم از نسخه بايد بگيري ! در حالي كه ياد غزل مست وهوشيار از زنده ياد پروين اعتصامي افتاده بودم گفتم الان جايي باز نيست، كجا كپي بگيرم ؟ گفت اشكال ندارد همان كپي كارتت را بده ، كپي كارت را دادم ومنتظر ماندم ، مقداري قرص وآمپول جلويم نهاد ونام نفر بعدي را اعلام كرد ، نگاهي به داروها انداختم وبا شرمندگي تمام گفتم، آقاي دكتر، ببخشيد اينها كه داروهاي نسخه بنده نيست ، گفت، تو دكتري؟ گفتم دكتر نيستم ولي سي سال است دارو مصرف مي كنم ومي توانم تشخيص بدهم، اينها آن چيزي نيست كه در نسخه نوشته شده است، گفت اينها مشابه همانهاست! وقت «مردم» را نگير ! نمي خواهي اين نسخه ات برو جايي ديگر بگير! گفتم مي خواهم با مسئول داروخانه صحبت كنم ، گفت برو فردا بيا ، الان مسئول نيست! گفتم مگر مي شود داروخانه اي با اين عظمت مسئول نداشته باشد؟ گفت همين كه گفتم من ديگر با تو حرفي ندارم! گفتم پشت اين نسخه بنويس كه اين داروها را نداري ، گفت نمي نويسم ، برو هر كار مي خواهي بكن.!
    ياد گفتگوي مدير آژانس شيشه اي وحاج عباس افتادم كه مدير آژانس در پاسخ به التماسهاي حاج عباس مكه نرفته مي گفت: آقا؟ ديگه توهين بسه، بفرمائين بيرون خواهش ميكنم، بفرمائين خواهش ميكنم… ببينم؟ مگه براي اون هشت سال كشت و كشتار از من اجازه گرفتي؟ كه حالا حق و حقوقتو از من ميخواي؟ برو اين وظيفه رو از همون كسايي بخواه كه اونو بهت تكليف كردن، برو خواهش ميكنم، مگه اينجا بنگاه خيريه است؟ يك ساعته تحملت كردم…
    نسخه را گرفتم وآرام بيرون آمدم ، نه حاج كاظم آژانس شيشه اي بودم ونه عباس خيبر، بغض گلويم را مي فشرد واشگ امانم را بريده بود، ياد شروع جنگ افتادم ورفتن به جبهه والتماس كردنم براي رفتن به خط،، ياد لنج مريم كارون افتادم ونوحه اي كه بچه ها مي خواندند« اين دل تنگم عقده ها دارد گوييا ميل كربلا دارد» ياد آنروزها كه از پس روزها در بيمارستان به هوش آمدم وخوشحال از اينكه ذره اي از دينم را اداء كرده ام .
    فراموش نمي كنم كه در سومين روز از حمله سپاه سگ قلاده گسيخته داوطلب به جبهه رفتم وكسي وادارم نكرد كه امروز بخواهم نزد او گله كنم واز نامراديها ونامردميها بگويم .
    يادم نمي آيد در طول سي سال مجروحيتم سهمي خواسته باشم كه امروز به خاطر آن اينهمه تحقير شوم.
    اي كاش به جاي مجروح شدن مرده بودم وامروز نظاره گر اين همه بي اعتنايي وتوهين نبودم .
    راستي اگر وزير بهداشت، درمان و آموزش پزشكي مرد بود فرقي مي كرد؟
    پانزدهم مهر ماه 1389
    محمد حسن غلامعليان

  10. « اگر وزير مرد بود »
    بنام خدا
    حدود بيست روز با درد سينه وسرفه هاي تمام نشدني كنار آمدم ودر اين مدت از قرص وكپسول وشربت سينه كه از قبل مانده بود استفاده كردم ولي سرفه ها تمام شدني نبود، دست به دامان داروهاي گياهي دراز كردم ولي آنها هم جوابم كردند.
    لاجرم به پزشگ مراجعه كه او هم چند سطر خطوط كوفي در دفترچه ام به يادگار نوشت وراهي داروخانه ام كرد ، به چند داروخانه مراجعه كردم و هر كدام با ابراز تاسف از اينكه دارويم را ندارد آدرس داروخانه ديگري را مي داد ، آخرين داروخانه اي كه مراجعه كردم مسئولش گفت : شايد داروخانه سجاد داشته باشد .
    دوساعتي از غروب گذشته بود كه وارد صف پذيرش داروخانه سجاد شدم ، هنگامي كه نوبتم شد دفترچه را به دست نسخه خوان دادم واو يك شماره سه رقمي به دستم داد.
    با خوشحالي در كنار سي چهل نفري كه منتظر اعلام اساميشان براي رفتن به صندوق بودند نشستم ، حدود چهل دقيقه طول كشيد تا صدايم زدند ، دراين مدت به فكر فرو رفتم ، از خودم مي پرسيدم داروخانه اي كه سهميه داروهاي كمياب استان اصفهان را مي گيرد چرا فقط يك نسخه پيچ دارد ؟! چرا اين صف طولاني ايجاد شده ؟ چرا مردم اين همه وقت بايد منتظر بمانند؟ چرا داروخانه اي كه عنوان آموزشي دانشكده علوم پزشكي اصفهان را دارد بايد اينچنين باشد؟ مغز كوچكم كه قسمتي از آن در اولين سال دفاع مقدس از بين رفته وبرادر صدام هيچگاه حالي ازش نپرسيد پراز چراهاي فراوان شده بود و يك آن به خود آمد وگفت: برخيز صدايت مي زنند. اكنون سه ساعتي مي شد كه خورشيد بساط خود را جمع كرده ومغازه هاي اطراف داروخانه روزيشان را گرفته ورفته بودند تا آرامشي را كه شهدا با دادن خون خود برايشان به ارمغان آورده بودند با خانواده تقسيم كنند.
    به سوي باجه تحويل دارو رفتم وبه پسر جواني كه شايد آن هنگام كه مجروح شدم هنوز نطفه اش بسته نشده بود يا طفل شيرخواري بيش نبود سلام كردم و خسته نباشيد گفتم ،پاسخي نشنيدم، بله او هم خسته است واگر بخواهد جواب تمام سلامها را بدهد زبانش مو درمي آورد !
    پرسيد فتو كپي كارت جانبازي داري گفتم بله دارم گفت يك كپي هم از نسخه بايد بگيري ! در حالي كه ياد غزل مست وهوشيار از زنده ياد پروين اعتصامي افتاده بودم گفتم الان جايي باز نيست، كجا كپي بگيرم ؟ گفت اشكال ندارد همان كپي كارتت را بده ، كپي كارت را دادم ومنتظر ماندم ، مقداري قرص وآمپول جلويم نهاد ونام نفر بعدي را اعلام كرد ، نگاهي به داروها انداختم وبا شرمندگي تمام گفتم، آقاي دكتر، ببخشيد اينها كه داروهاي نسخه بنده نيست ، گفت، تو دكتري؟ گفتم دكتر نيستم ولي سي سال است دارو مصرف مي كنم ومي توانم تشخيص بدهم، اينها آن چيزي نيست كه در نسخه نوشته شده است، گفت اينها مشابه همانهاست! وقت «مردم» را نگير ! نمي خواهي اين نسخه ات برو جايي ديگر بگير! گفتم مي خواهم با مسئول داروخانه صحبت كنم ، گفت برو فردا بيا ، الان مسئول نيست! گفتم مگر مي شود داروخانه اي با اين عظمت مسئول نداشته باشد؟ گفت همين كه گفتم من ديگر با تو حرفي ندارم! گفتم پشت اين نسخه بنويس كه اين داروها را نداري ، گفت نمي نويسم ، برو هر كار مي خواهي بكن.!
    ياد گفتگوي مدير آژانس شيشه اي وحاج عباس افتادم كه مدير آژانس در پاسخ به التماسهاي حاج عباس مكه نرفته مي گفت: آقا؟ ديگه توهين بسه، بفرمائين بيرون خواهش ميكنم، بفرمائين خواهش ميكنم… ببينم؟ مگه براي اون هشت سال كشت و كشتار از من اجازه گرفتي؟ كه حالا حق و حقوقتو از من ميخواي؟ برو اين وظيفه رو از همون كسايي بخواه كه اونو بهت تكليف كردن، برو خواهش ميكنم، مگه اينجا بنگاه خيريه است؟ يك ساعته تحملت كردم…
    نسخه را گرفتم وآرام بيرون آمدم ، نه حاج كاظم آژانس شيشه اي بودم ونه عباس خيبر، بغض گلويم را مي فشرد واشگ امانم را بريده بود، ياد شروع جنگ افتادم ورفتن به جبهه والتماس كردنم براي رفتن به خط،، ياد لنج مريم كارون افتادم ونوحه اي كه بچه ها مي خواندند« اين دل تنگم عقده ها دارد گوييا ميل كربلا دارد» ياد آنروزها كه از پس روزها در بيمارستان به هوش آمدم وخوشحال از اينكه ذره اي از دينم را اداء كرده ام .
    فراموش نمي كنم كه در سومين روز از حمله سپاه سگ قلاده گسيخته داوطلب به جبهه رفتم وكسي وادارم نكرد كه امروز بخواهم نزد او گله كنم واز نامراديها ونامردميها بگويم .
    يادم نمي آيد در طول سي سال مجروحيتم سهمي خواسته باشم كه امروز به خاطر آن اينهمه تحقير شوم.
    اي كاش به جاي مجروح شدن مرده بودم وامروز نظاره گر اين همه بي اعتنايي وتوهين نبودم .
    راستي اگر وزير بهداشت، درمان و آموزش پزشكي مرد بود فرقي مي كرد؟
    پانزدهم مهر ماه 1389
    محمد حسن غلامعليان

  11. بنام خدا
    « مسئولین اگر یک ذره غیرت داشته باشند»
    به هیچ وجه قصد نداشتم در باره برنامه ای که پنجشنبه پانزدهم شهریور از شبکه دو سیمای جمهوری اسلامی ایران در باره وضعیت خانواده یک جانباز شیمیایی پخش شد کلامی بگویم اما آنچه وادارم کرد روی صفحه ای را سیاه کنم مطلبی بود که سایت نور آسمان برتارک نخست خود نشانده بود .
    نویسنده دیدگاه خود را اینچنین به تصویر کشیده بود:
    « همسر جانبازی که برای مخارج اجاره کپسول اکسیژن همسرش درمترو دست فروشی می کند »
    خیلی لحظه ها در زندگی انسان ها وجود دارد که در چشم بر هم زدنی انسان از خود، از عملکرد خود، از تمام ادعاهایی که گوش فلک را کر کرده و دریغ از ذره ای عمل متنفر می شود.
    پنج شنبه 15 اردیبهشت اولین سال از دهه نود. عقربه های ساعت کمی از 20:30 می گذرد. اخبار 20:30 را می بینم. چشمانم بر ال سی دی تلویزیون نقش بسته اما ذهنم در هر لحظه به چندین سوژه برای تفکر ناخنک می زند.
    «صرفا جهت اطلاع» ویژه برنامه پنج شنبه های 20:30
    به یکباره ذهنم را از ناخنک زدن های متوالی به سمت و سوی «دلاوری » فراخواندم.
    گزارشی از یک جانباز شیمیایی. از همسر جانبازی که برای تامین مخارج اجاره کپسول اکسیژن همسرش، روز ها در همان شهری که من هم در آن زندگی می کنم، در قطارهای مترواش دستفروشی می کند.
    افکارم پای همراهی با چشمانم را ندارند. حال همه ذهنی که همزمان به چندین موضوع سرک می کشید تمام حواسش را معطوف به «جانباز»ی می کند که باید به جرم دفاع از ناموس من و تو امروز سرش را از خجالت در مقابل ناموسش به پایین بیندازد.
    آری ذهنم عزمش را جزم کرده برای تنفر. برای تنفر از «من». از «من»ی که یک من می گویم و صد من از کنارش می ریزد.
    به راستی باید «من» به بودنم فخر بفروشم یا جانبازی که …
    من باید خجالت بکشم. من باید شرمنده باشم. نه اینکه شرمنده جانبازان، نه،آنها با کس دیگری معامله کرده اند و مطمئنا در این معامله متضرر نشده اند. من باید خجالت زده همسر جانبازانی باشم که تا امروز بیش از سی سال است که زحمت نگهداری از کسانی را می کشند که از فضای 40 متری خانه شان فقط و فقط به اندازه یک تخت خواب را اشغال نموده اند.
    شنبه 17 اردیبهشت روز شهادت بی بی.،،
    در تمام لحظات دو روز گذشته لحظه ای «صرفا جهت اطلاع» از ذهنم دور نمی شود. گویا ذهنم مدت ها بود به دور کاری رفته بود و دو سه روز است پس از مدت ها دوباره به دفتر کارش برگشته. انگار احساس قرابت می کند با سوژه جدیدش. اصلا انگار همین سوژه جدید موجبات شکستن تحصن خانگی اش را فراهم آورده. به داشتن چنین ذهنی بر خود می بالم!
    ذهنم مجابم می کند با «صرفا جهت اطلاع» تماس بگیرم. صحبت با «دلاوری» شاید کار چندان آسانی نبود اما از ذهنم خوشم آمد آنقدر لجباز هست که هر کاری را که بخواهد انجام دهد.
    با «دلاوری» از دلاوری های همان جانبازی حرف زدیم که چند شب قبل میهمان قاب جادویی خانه ام بود. او به من گفت از وضعیت نابسامان خانه شان. از دستفروشی همسرش. هر لحظه که به ماجرای دست فروشی همسر جانباز می رسم ناخودآگاه رگ غیرت ذهنم بیرون می زند، خونش به جوش می آید. دست در گیسوان خود می کند، دندانهایش را بر هم می ساید و خون جلوی چشمانش را می گیرد. آری ذهنم ناجور غیرتی می شود…
    از دلاوری شماره بانوی فداکار را گرفتم. بی درنگ تماس گرفتم. همیشه به تشخیص ذهنم تبارک الله می گفتم. ذهنم صدای زن را خسته تشخیص داد. خیلی خسته تر از آنی بود که فکرش را می کردم. گفتم و گفت…
    او می گفت و ذهنم اشک می ریخت…
    هرچه بیشتر می گفت شرمندگی را می توانستم در چشمان ذهنم بیشتر ببینم،
    به او گفتم به زودی به دیدارتان می آییم در همان کلبه درویشی که به وسعت دل تمام انسانهاست…
    نه ،نه، دل انسانهایی که من می شناسم در برابر وسعت صفای منزل شما لنگ بازی می کنند…
    ودر پایان نویسنده دست نیاز به سوی مردم دراز کرده وچنین نوشته:
    دوستانی که مایل به کمک به این خانواده هستند می توانند با شماره09329447510تماس بگیرند و با هماهنگی یکدیگر به صورتی که شانیت این خانواده محترم نیز حفظ شود هر کاری که از دستمان بر می آید انجام دهیم.
    البته نباید فراموش کنیم که «دلاوری» هر هفته تنها می تواند دلاوری های یکی از این بزرگ زنان ایران زمین را به تصویر بکشد. این من و تو هستیم که باید کوچه به کوچه و شهر به شهر جستجو کنیم و زنانی را که مردانگی خود را پشت غیرت مردانگی شان پنهان نموده اند، بیابیم.
    نقل قول: دوستانی که مایل به کمک به این خانواده هستند می توانند با شماره09329447510تماس بگیرند و با هماهنگی یکدیگر به صورتی که شانیت این خانواده محترم نیز حفظ شود هر کاری که از دستمان بر می آید انجام دهیم.
    ویکی از همین مردم بی وقاحت چنین پیشنهاد داده است:
    اگه همه بهش نفری 10 هزار تومان هم کمک کنیم مشکل این آقا و خانواده اش که بخاطر ما به این روز افتادند حل می شه.!!!
    ……روزگار عجیبی است ، یک روز آژانس شیشه ای را برایمان می سازند وحاج کاظم وعباس نقشمان را رنگ می زنند و روز دیگر دموکراسی در روز روشن می گوید بهشتی در کار نیست ، یک روز قصه پر غصه جانبازی که جوراب می فروشد تیتر سایت های ایثار وشهادت می شود ودگر روز دیوانه ای می شویم که در تیمارستان به دیدارمان می آیند ومستند« ماشین جنگ »را می سازند وبه معرض دید جهانیان عاقل می گذارند.
    اینک روی سخنم با شماست ، شمایی که با دیدن یک برنامه تلویزیونی که مشخص نیست چه امیال سیاسی در پس آن نهفته است این چنین برآشفته اید ، نیاز نیست که دست نیاز به سوی مردمی که خود نیازمند هستند دراز کنید،
    دولت ومجلس ومسئولین اگر یک ذره غیرت داشته باشند باید از این درد بمیرند که شما ها می خواهید برای از جان گذشتگان انقلاب وجنگ صدقه جمع کنید. والسلام محمد حسن غلامعلیان
    اردیبهشت 1390 هجری شمسی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: