تنهایی …

چند روز پیش پیامکی از دوستی دریافت کردم، کوتاه بود ولی پر معنی :

روزگار را نمی فهمم! من تو را دوست می دارم

تو دیگری را …

دیگری مرا …

و همه ما تنهاییم .

به راستی چند نفر از ما واقعا همدیگر را دوست داریم؟

واین هم تقدیم به کسانی که دوستشان داریم ولی توجه نمی کنند …

گل خشکیده تو دستام، غزل مرده رو لبهام
دل پوسیده ی سینه، برگ افتاده ی تنهام
با صدای سرد و زخمی، با یه ساز دل شکسته
دیگه آهنگی ندارم، واژه هایم همه خسته

کاش میشد عاشق بمونم …عاشق نم نم بارون
عاشق شبای پاییز… عاشق زمزمه هامون
کاش میشد با تو بمونم، آرزوهامو بخونم
پشت پلک این زمونه راز دنیا رو بدونم

خاطراتم همه افسرد، کوچه باغم همه پژمرد
اومدم قصه بسازم قهرمان قصه ام مرد
آدمای قصه بی تاب، پریای قصه در خواب
سرنوشت همه بی موج، لحظه لحظه رو به مرداب

نمی خوام تو قصه باشم رو به مرداب یا که بی تاب
من می خوام آواز بخونم شعر تازه غزل ناب
من می خوام آواز بخونم همصدا با موج دریا
بخونم رو بام دنیا با غرور و عشق و رؤیا

پانویس : ترانه از بابک روزبه

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: