<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>لابدان</title>
	<atom:link href="http://labdan.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://labdan.wordpress.com</link>
	<description>جایی برای گفتن حرف های یک آدم معمولی</description>
	<lastBuildDate>Tue, 14 Jul 2009 05:49:26 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<image>
		<url>http://www.gravatar.com/blavatar/2e04ea5670052ac78a673df8d0624dca?s=96&#038;d=http://s.wordpress.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>لابدان</title>
		<link>http://labdan.wordpress.com</link>
	</image>
			<item>
		<title>جنبش مدنی سیخی چند؟</title>
		<link>http://labdan.wordpress.com/2009/07/14/jonbesh/</link>
		<comments>http://labdan.wordpress.com/2009/07/14/jonbesh/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 14 Jul 2009 05:24:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کاوه گیــــــلانی (لابدان)</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزانه]]></category>
		<category><![CDATA[جلال ال احمد]]></category>
		<category><![CDATA[جنبش مدنی]]></category>
		<category><![CDATA[حرف های بیخود]]></category>
		<category><![CDATA[حرکت خودجوش]]></category>
		<category><![CDATA[خیانت]]></category>
		<category><![CDATA[خدمت]]></category>
		<category><![CDATA[دیرجوش]]></category>
		<category><![CDATA[روشنفکر]]></category>
		<category><![CDATA[زودپز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://labdan.wordpress.com/?p=1679</guid>
		<description><![CDATA[نمی خواستم در این مورد بنویسم ولی گویا عده ای از دوستان که صحبت از جنبش مدنی می کنند چشمشان را به خیلی از مسائل بسته اند و فکر می کنند که بله با این حرکت می شود فلان و بهمان کرد.
یادم رفت بگویم کدام حرکت! حرف های خنده داری این روزها می شنویم، یکی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=labdan.wordpress.com&blog=1912813&post=1679&subd=labdan&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;">نمی خواستم در این مورد بنویسم ولی گویا عده ای از دوستان که صحبت از جنبش مدنی می کنند چشمشان را به خیلی از مسائل بسته اند و فکر می کنند که بله با این حرکت می شود فلان و بهمان کرد.</p>
<p style="text-align:justify;">یادم رفت بگویم کدام حرکت! حرف های خنده داری این روزها می شنویم، یکی از این حرف های خنده دار تحریم کالاهایی است که تبلیغشان  از صدا و سیما پخش می شود. فرض را بر این می گذاریم که شما دوستان عزیز موفق بشوید با تحریم در آمد حاصل از تبلیغات صدا و سیما را کم کنید!  آن هم با نخریدن پفک، آدامس، رب  و &#8230; اگر وقت کردید کمی به پیام های بازرگانی نگاه کنید بیشترین سهم تبلیغات را بانک ها دارند پس عملا این جار زدن و زجه زدن بی فایده است! حالا باز هم فرض را بر این می گذاریم که بانک ها هیچ، شما لطف می کنید و کارخانه هایی که خوردنی  تولید می کنند را تحریم می کنید، می دانید عواقبش چیست ؟  دوست عزیز من بسیاری از این کارخانه ها کارگرانشان فصلی هستند و دقیقا کار داشتن این کارگرها به میزان فروش شرکت بستگی دارد و چه بسیارند کارگران فصلی در این مملکت! پس لطفا کمی از آن ژست مسخره ای که گرفتی بیا بیرون ، شکمت سیر است و آن سر دنیا نشسته ای و از این طرف هیچ خبری نداری. اگر هم همین طرف باشی باز هم از قشر پائین دست جامعه خبر نداری!  جلال آل احمد در کتاب خدمت و خیانت روشنفکران گفته بود &#8221; بزرگرین مشکل روشنفکران مملکت ما این است که در مملکتی زندگی می کنند که مردمش تفکر قرون  وسطایی دارند&#8221; ، درست است که شما لطف می کنید و فسفر می سوزانید و راهکار پیشنهاد می کنید، این جانب به عنوان کسی که بیکار شدن این کارگران فصلی را شاهد است لطف کنید بی خیال این رفتارهای احمقانه بشوید! حالا کاری به روشن کردن اتو و این حرکت های بچه گانه ندارم! دوست عزیز اینجا ایران است و ما در جایی زندگی می کنیم که هنوز در سربازخانه هایش کلاس های نهضت سواد آموزی برگزار می شود! این یعنی نا آگاهی،  یعنی بی سوادی  یعنی خیلی چیزهای دیگر!</p>
<p style="text-align:justify;">پیشنهاد هم می کنم به جای این دلقک بازی ها هر کدام  از ما که فکر می کنیم حقی ضایع شده، برای مردم عادی که از همه چیز بی خبرند شفاف سازی کنیم. نمی شود ره صدا ساله را یک ماهه رفت. به قول یکی از دوستان فعلا باید روشنگری کرد، جنبش مدنی یا حرکت مدنی یا هر کوفت دیگری بدون آگاهی و از روی احساس هیچ تاثیری ندارد!</p>
<p style="text-align:justify;">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;</p>
<p style="text-align:justify;">لنگ نویس:</p>
<p style="text-align:justify;">1- به قول کمانگیر، حرف می زنیم یا بهتر بگویم بیشتر حرف می زنیم.</p>
<p style="text-align:justify;">2- اگر اشتباه می کنم، توضیح دهید مطمئن باشید قانع می شوم و عذرخواهی هم می کنم.</p>
<p style="text-align:justify;">
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/labdan.wordpress.com/1679/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/labdan.wordpress.com/1679/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/labdan.wordpress.com/1679/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/labdan.wordpress.com/1679/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/labdan.wordpress.com/1679/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/labdan.wordpress.com/1679/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/labdan.wordpress.com/1679/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/labdan.wordpress.com/1679/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/labdan.wordpress.com/1679/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/labdan.wordpress.com/1679/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=labdan.wordpress.com&blog=1912813&post=1679&subd=labdan&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://labdan.wordpress.com/2009/07/14/jonbesh/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/e7a804f1c3ad7e669b99de7a02fbe324?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">کاوه گیــــــلانی (لابدان)</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>یک سال گذشت، به همین سادگی</title>
		<link>http://labdan.wordpress.com/2009/07/13/for_alireza/</link>
		<comments>http://labdan.wordpress.com/2009/07/13/for_alireza/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 13 Jul 2009 08:07:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کاوه گیــــــلانی (لابدان)</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزانه]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[درگذشت]]></category>
		<category><![CDATA[سالگرد]]></category>
		<category><![CDATA[علیرضا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://labdan.wordpress.com/?p=1675</guid>
		<description><![CDATA[یک سال شد. خیلی زود گذشت هیچ وقت روزی که مجتبی زنگ زد و بی مقدمه گفت علیرضا فوت  شده را از یاد نمی برم. همه شوکه شده بودیم. شب خوابید و صبح دیگر بیدار نشد. این تصویر متعلق به علیرضاست که در  اینجا درباره اش کمی نوشته بودم . چهره اش را نگاه نکنید [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=labdan.wordpress.com&blog=1912813&post=1675&subd=labdan&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;">یک سال شد. خیلی زود گذشت هیچ وقت روزی که مجتبی زنگ زد و بی مقدمه گفت علیرضا فوت  شده را از یاد نمی برم. همه شوکه شده بودیم. شب خوابید و صبح دیگر بیدار نشد. این تصویر متعلق به علیرضاست که در  <a href="http://labdan.wordpress.com/2008/07/23/eyd_no/">اینجا</a> درباره اش کمی نوشته بودم . چهره اش را نگاه نکنید که کمی غلط انداز است ، نمازش قضا نمی شد و هیچ کس را نمی توانی پیدا کنید که بگوید علی به او بد کرده . همیشه در لاک خودش بود، کم حرف می زد و تنها دل مشغولی اش برنامه نویسی و موسیقی بود. این آخرین سازی است که علی خریده بود و کلی پزش را می داد. قرار بود به من شیرینی سازش و قبولی دانشگاهش را هم بدهد که عجل فرصتش نداد.  بگذریم که گفتنی ها کم نیست. علی را من در قبر گذاشتم، هنوز هم وقتی فکر می کنم که چطور رفت با تمام آرزوهایش،  بغض گلویم را می گیرد.  روزگار است دیگر چه می شود کرد، او رفت ما ماندیم.</p>
<p style="text-align:center;"><img class="alignnone" title="502f" src="http://labdan.files.wordpress.com/2009/07/502f.jpg?w=268&#038;h=333" alt="502f" width="268" height="333" /></p>
<p style="text-align:justify;">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
<p style="text-align:justify;">لنگ نویس:</p>
<p style="text-align:justify;">1- من هم در همان دانشگاهی که علی درس می خواند قبول شدم. ولی چه فایده که دیگر علی نیست.</p>
<p style="text-align:justify;">2-  چنین است رسم سرای فریب &#8230;</p>
<p style="text-align:justify;">3- <a href="http://labdan.wordpress.com/2008/09/30/mordeshorkhane/">این </a>هم تصاویری از همان روز &#8230;</p>
<p style="text-align:justify;">با سپاس کاوه گیــــلانی</p>
<p style="text-align:center;">
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/labdan.wordpress.com/1675/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/labdan.wordpress.com/1675/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/labdan.wordpress.com/1675/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/labdan.wordpress.com/1675/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/labdan.wordpress.com/1675/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/labdan.wordpress.com/1675/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/labdan.wordpress.com/1675/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/labdan.wordpress.com/1675/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/labdan.wordpress.com/1675/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/labdan.wordpress.com/1675/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=labdan.wordpress.com&blog=1912813&post=1675&subd=labdan&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://labdan.wordpress.com/2009/07/13/for_alireza/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/e7a804f1c3ad7e669b99de7a02fbe324?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">کاوه گیــــــلانی (لابدان)</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://labdan.files.wordpress.com/2009/07/502f.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">502f</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>مردانه و زنانه!</title>
		<link>http://labdan.wordpress.com/2009/07/11/man_woman/</link>
		<comments>http://labdan.wordpress.com/2009/07/11/man_woman/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 11 Jul 2009 06:57:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کاوه گیــــــلانی (لابدان)</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://labdan.wordpress.com/?p=1665</guid>
		<description><![CDATA[اردیبهشت ماه که برای نمایشگاه کتاب به تهران رفته بودم، اتفاقات جالبی افتاد. یکی از جالبناک ترین اتفاقات پیش آمده از این قرار بود که :
حدود ساعت دو پس از نیم شب بود که از رشت با اتوبوس دانشگاه را افتادیم، من و مسعود مسئول یکی از اتوبوس های خواهران بودیم، به غیر از ما [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=labdan.wordpress.com&blog=1912813&post=1665&subd=labdan&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;">اردیبهشت ماه که برای نمایشگاه کتاب به تهران رفته بودم، اتفاقات جالبی افتاد. یکی از جالبناک ترین اتفاقات پیش آمده از این قرار بود که :</p>
<p style="text-align:justify;">حدود ساعت دو پس از نیم شب بود که از رشت با اتوبوس دانشگاه را افتادیم، من و مسعود مسئول یکی از اتوبوس های خواهران بودیم، به غیر از ما دو نفر فکر کنم روی هم سی فروند پسر دیگر هم بودند که آن ها هم مسئول بقیه اتوبوس ها بودند {حساب کتاب نکنید که چند هزار دختر با ما بودند، فکر کنم حدود هشت اتوبوس بود}. دو ردیف جلو پسر بودیم و تا انتهای اتوبوس بانوان نشسته بودند و همه مشغول صحبت های فلسفی و منطقی! خلاصه سرتان را درد نیاورم نیم  ساعت نگذشته بود که احساس کردم مغزم پیغام overflow می دهد. نمی دانید که چقدر حرف می زدند.</p>
<p style="text-align:justify;">کم کم برایم عادی شد، و احساس کردم که لالایی می خوانند، خوابم برد. نمی دانم چه شد که احساس کردم کسی می گوید: موعندث ، موعندث پاشو &#8230; موعندث پاشو&#8230; چشمم رو باز کردم دیدم آقای راننده است. قبل از حرکت با هم رفیق شده بودیم.</p>
<p style="text-align:justify;">چشمم را به زور باز کردم و گفتم ، چی شد ؟ مردیم ؟ الان تو روحی ؟</p>
<p style="text-align:justify;">خندید و با لهجه ترکی گفت : نه بابا ، پاشو برو نماز بخون!</p>
<p style="text-align:justify;">گفتم: من خوندم!</p>
<p style="text-align:justify;">گفت : کی خوندی ؟</p>
<p style="text-align:justify;">من هم با بی حالی گفتم: همه رو شب خوندم اومدم!</p>
<p style="text-align:justify;">گفت : ای بابا ، زودتر بگو دیگه ، گرصشو خوردی!</p>
<p style="text-align:justify;">من که دیدم این آقای راننده وا نمی دهد و حسی درونی می گفت که باید به چیز بروم! از روی صندلی که بلند شدم دیدم به به، نصف نسوان موجود در اتوبوس زبان هایشان بیرون افتاده و هر کدام به صورتی خوابیده اند و یا مشغول بیدلر شدن و &#8230;</p>
<p style="text-align:justify;">خلاصه دل را زدیم به دریا و رهسپار تالار اندیشه {گلاب به روی ماهتان، همان مستراح} شدیم. تالار اندیشه بانوان به شدت مترافیک {همان ترافیک دارو شلوغ} است و در عوض تالار اندیشه آقایان بسیار خلوت. خلاصه ما که وارد شدیم {نمی دانم پای چپم جلو بود یا راست} یعنی وارد که نشده بودیم، دیدیم صدایی می آید که خانم ها این طلفی، بیاین بلین سمت آقایون! من که حاج و واج مانده بودم یعنی چه ؟ خانم ها سمت آقایون ؟ سر و صدایی آمد، سر صدا که چه عرض کنم، انگار که این خانم های محترم هیچ وقت از حرف زدن خسته نمی شوند. بله درست حدس زدید به دلیل ازدحام جمعیت بانوان را سوق داده بودند این طرفی و حساب کرده بودند که دیگر پسری در چیزها نمانده!</p>
<p style="text-align:center;"><img class="size-full wp-image-1667 alignnone" title="wc_other" src="http://labdan.files.wordpress.com/2009/07/wc_other.gif?w=380&#038;h=380" alt="wc_other" width="380" height="380" /></p>
<p style="text-align:justify;">ماندم که چه کنم، بروم بیرون یا بمانم بروند. در همین حین ناخواسته چه چیزها که نشنیدم! صحبت ها همه فیلسوفانه بود و من اصلا متوجه نمی شدم! از خنده به مرز انفجار رسیده بودم  و &#8230; .</p>
<p style="text-align:justify;">به قولی بین رفتن و نرفتن مانده بودم و نمی دانم چه شد و آن چیزی که نباید می شد، شــــد! در را باز کردم و پردیم بیرون! چشمتان روز بد نبیند، به خودم که آمدم به عمق فاجعه پی بردم! شانصد عدد چشم داشتند من را نگاه می کردند، البته از نوع بهت زده! گفتم مگه خودتان داداش ندارید که &#8230; همین لحظه یکی از بانوان محترم انگار که یک موش دیده به اندازه فیل، جیغ بنفشی کشید و من هم دوپا داشتم و دوپای دیگر قرض کردم و الفراررر &#8230; در همین حین هم گفتم شما اشتباه آمده اید و من باید جیغ بزنم !</p>
<p style="text-align:justify;">در ادامه مسیر  شده بودیم بسم الله برای عده ای از بانوان ، هر جا که من را می دیدند فرار می کردند&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
<p style="text-align:justify;">لنگ نویس:</p>
<p style="text-align:justify;">1- یکی از اتفاقات جالب و البته شیرین  نمایشگاه دیدار با  <a href="http://ajorpare.wordpress.com/">محمد</a> و <a href="http://miniwal.wordpress.com/">کمال</a> در نمایشگاه کتاب بود، البته خیلی ها را قرار بود ببینم که مخابرات محترم مانع شد! {این دیدن و پیدا کردن بچه ها در نمایشگاه هم حکایتی دارد خواندنی}</p>
<p style="text-align:justify;">2- نمی دانم اگر آن موشک امید نبود، ما کجا میخواستیم قرار بگذاریم!</p>
<p style="text-align:justify;">3- خیلی وقت بود این نوشته در پیشنویس هایم خاک می خورد، برای تنوع گفتم منتشرش کنیم تا کمی فضا را عوض کرده باشیم.</p>
<p style="text-align:justify;">4- در کل نمایشگاه امسال خاطره ای شد که هیچ وقت از ذهنم پاک نمی شود.</p>
<p style="text-align:justify;">با سپاس کاوه گیــــــلانی</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/labdan.wordpress.com/1665/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/labdan.wordpress.com/1665/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/labdan.wordpress.com/1665/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/labdan.wordpress.com/1665/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/labdan.wordpress.com/1665/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/labdan.wordpress.com/1665/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/labdan.wordpress.com/1665/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/labdan.wordpress.com/1665/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/labdan.wordpress.com/1665/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/labdan.wordpress.com/1665/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=labdan.wordpress.com&blog=1912813&post=1665&subd=labdan&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://labdan.wordpress.com/2009/07/11/man_woman/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/e7a804f1c3ad7e669b99de7a02fbe324?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">کاوه گیــــــلانی (لابدان)</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://labdan.files.wordpress.com/2009/07/wc_other.gif" medium="image">
			<media:title type="html">wc_other</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>مدیران لایغ {از مصدر الاغ}</title>
		<link>http://labdan.wordpress.com/2009/07/08/donkey/</link>
		<comments>http://labdan.wordpress.com/2009/07/08/donkey/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 08 Jul 2009 06:58:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کاوه گیــــــلانی (لابدان)</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزانه]]></category>
		<category><![CDATA[لایق]]></category>
		<category><![CDATA[مدیریت]]></category>
		<category><![CDATA[کاوه گیلانی]]></category>
		<category><![CDATA[پاچه خواری]]></category>
		<category><![CDATA[الاغ]]></category>
		<category><![CDATA[سیستم مدیریتی]]></category>
		<category><![CDATA[علی ابادی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://labdan.wordpress.com/?p=1661</guid>
		<description><![CDATA[در مملکت ما گزینش مدیران میانه در ادارات سیستم جالبی دارد، به عنوان مثال من مدیری هستم که  تازه بر مسند قدرت نشسته ام ، در ابتدای امر عده ای پاچه خوار اطرافم را پر می کنند، برایم پرده تبریک می زنند و من  هم کلی خر کیف می شوم، عده ای که به نزد [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=labdan.wordpress.com&blog=1912813&post=1661&subd=labdan&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;">در مملکت ما گزینش مدیران میانه در ادارات سیستم جالبی دارد، به عنوان مثال من مدیری هستم که  تازه بر مسند قدرت نشسته ام ، در ابتدای امر عده ای پاچه خوار اطرافم را پر می کنند، برایم پرده تبریک می زنند و من  هم کلی خر کیف می شوم، عده ای که به نزد من نیامده اند و از مدیران زیر دست من هستند را کله پا می کنم همین پاچه خواران احمق را زیردست خودم می کنم. اصلا هم مهم نیست که کاربلد باشند یا نباشند، نه ببخشید مهم است که کارشان را بلد نباشند و مکرر از من راهنمائی بخواهند و من راهنمائیشان کنم به صورتی که مورد نظر خودم است و &#8230;</p>
<p style="text-align:center;"><img class="size-full wp-image-1662 alignnone" title="Mule" src="http://labdan.files.wordpress.com/2009/07/mule.jpg?w=163&#038;h=225" alt="Mule" width="163" height="225" /></p>
<p style="text-align:justify;">جالب است نه؟ هر چه احمق تر بهتر! این سیستم {باور کنید برای خودش سیستمی است} در طول این سی سال به تکامل رسیده و در این دوره چهار ساله مطمئن باشید که به نهایت پختگی می رسد. یک بار فکر نکنید من منظورم به علی آبادی ها و آقایان زحمتکش دولت فخیمه است! در دوران اصلاحات هم از این سیستم ییروی می شد ولی در حال حاضر همچون آنفوانزایی است که جهش کرده و از یک بیماری ساده تبدیل  شده چیزی شبیه به آنفوانزای خوکی &#8230; .</p>
<p style="text-align:justify;">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;</p>
<p style="text-align:justify;">لنگ نویس:</p>
<p style="text-align:justify;">1- امیدوارم مطلب بالا به خودم بر نخورد!</p>
<p style="text-align:justify;">2- گفتنی ها کم نیست ، من و تو کم گفتیم.</p>
<p style="text-align:justify;">3- نوشته بالا چیزی بود که این روزها به شدت عذابم می دهد، شاید بیشتر نوشتم در این مورد.</p>
<p style="text-align:justify;">4- کامنت ها رو هم به زودی جواب میدم.</p>
<p style="text-align:justify;">با سپاس کاوه گیـــلانی</p>
<p style="text-align:justify;">
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/labdan.wordpress.com/1661/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/labdan.wordpress.com/1661/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/labdan.wordpress.com/1661/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/labdan.wordpress.com/1661/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/labdan.wordpress.com/1661/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/labdan.wordpress.com/1661/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/labdan.wordpress.com/1661/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/labdan.wordpress.com/1661/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/labdan.wordpress.com/1661/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/labdan.wordpress.com/1661/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=labdan.wordpress.com&blog=1912813&post=1661&subd=labdan&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://labdan.wordpress.com/2009/07/08/donkey/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/e7a804f1c3ad7e669b99de7a02fbe324?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">کاوه گیــــــلانی (لابدان)</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://labdan.files.wordpress.com/2009/07/mule.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">Mule</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>نو شدن !</title>
		<link>http://labdan.wordpress.com/2009/07/07/%d9%86%d9%88-%d8%b4%d8%af%d9%86/</link>
		<comments>http://labdan.wordpress.com/2009/07/07/%d9%86%d9%88-%d8%b4%d8%af%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 07 Jul 2009 10:01:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کاوه گیــــــلانی (لابدان)</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزانه]]></category>
		<category><![CDATA[نو شدن]]></category>
		<category><![CDATA[کاوه گیلانی]]></category>
		<category><![CDATA[امتحانات]]></category>
		<category><![CDATA[روز نوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://labdan.wordpress.com/?p=1657</guid>
		<description><![CDATA[روزها به آرامی می گذرند و ما هم به تندی پیر می شویم. امتحانات تمام شد و من تمام نشدم، فکر کنم همین کافی باشد. می خواستم برای لابی زدن به صدا سیما بروم باشگاه خبرنگاران جوان ولی با شرایط حال حاضر حالم از صدا و سیما و کامران نجف زاده شدن بهم می خورد. [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=labdan.wordpress.com&blog=1912813&post=1657&subd=labdan&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;">روزها به آرامی می گذرند و ما هم به تندی پیر می شویم. امتحانات تمام شد و من تمام نشدم، فکر کنم همین کافی باشد. می خواستم برای لابی زدن به صدا سیما بروم باشگاه خبرنگاران جوان ولی با شرایط حال حاضر حالم از صدا و سیما و کامران نجف زاده شدن بهم می خورد. همیشه از این می ترسم که روزی مجبور بشوم خودم نباشم و &#8230; راستی فکرکنم باید به فکر نو شدن باشیم و روش دیگری را انتخاب کنیم برای ادامه راه ! نظر شما چیست ؟ فعلا شروع می کنم نوشتن را تا ببینم خدا چه می خواهد و خلق خدا چه عکس العملی نشان می دهد. در این نو شدن آواتارم را هم دگرگون کردم. کمی خشن است ولی دوست داشتنی است.</p>
<p style="text-align:center;"><img class="size-full wp-image-1658 alignnone" title="Ryu_by_kael360" src="http://labdan.files.wordpress.com/2009/07/ryu_by_kael360.jpg?w=536&#038;h=723" alt="Ryu_by_kael360" width="536" height="723" /></p>
<p style="text-align:justify;">اسم این عزیز دل برادر ریو است و فکر کنم از شخصیت های بازی تیکن باشد. راستی فرندفید هم جای بدی نبود، شور انتخاباتی و دعوا و دوست داشتن و &#8230; برای خودش سیستمی بود! یک ماه هم تمرین نداشتم به سلامتی با پررویی تمام این پانزده روز هم مال خودم ، از سر ماه می رویم که تمرین کنیم !</p>
<p style="text-align:justify;">برای تنوع لنگ نویس هم نداریم !</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/labdan.wordpress.com/1657/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/labdan.wordpress.com/1657/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/labdan.wordpress.com/1657/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/labdan.wordpress.com/1657/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/labdan.wordpress.com/1657/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/labdan.wordpress.com/1657/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/labdan.wordpress.com/1657/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/labdan.wordpress.com/1657/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/labdan.wordpress.com/1657/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/labdan.wordpress.com/1657/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=labdan.wordpress.com&blog=1912813&post=1657&subd=labdan&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://labdan.wordpress.com/2009/07/07/%d9%86%d9%88-%d8%b4%d8%af%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/e7a804f1c3ad7e669b99de7a02fbe324?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">کاوه گیــــــلانی (لابدان)</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://labdan.files.wordpress.com/2009/07/ryu_by_kael360.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">Ryu_by_kael360</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>تاکسی نوشت {درد دل های یک  راننده مسیر رشت به انزلی}</title>
		<link>http://labdan.wordpress.com/2009/07/04/taxi/</link>
		<comments>http://labdan.wordpress.com/2009/07/04/taxi/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 04 Jul 2009 09:45:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کاوه گیــــــلانی (لابدان)</dc:creator>
				<category><![CDATA[تاکسی نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[روزانه]]></category>
		<category><![CDATA[کاوه گیلانی]]></category>
		<category><![CDATA[انقلاب]]></category>
		<category><![CDATA[انزلی]]></category>
		<category><![CDATA[جبر]]></category>
		<category><![CDATA[درد دل]]></category>
		<category><![CDATA[روز نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[رشت]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[سختی]]></category>
		<category><![CDATA[شاهنامه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://labdan.wordpress.com/?p=1650</guid>
		<description><![CDATA[صبح جمعه برای کاری دو ساعته به باید به انزلی می رفتم، طبق عادت همیشگی رفتم ایستگاه ماشین های سواری انزلی تا راهی مقصد شوم. مردی حدود پنجاه ساله راننده بود. اولین بار بود که در ماشینش می نشستم {معمولا اکثر راننده های خط را حداقل به چهره می شناسم} . پیراهن سیاهی به تن [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=labdan.wordpress.com&blog=1912813&post=1650&subd=labdan&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;">صبح جمعه برای کاری دو ساعته به باید به انزلی می رفتم، طبق عادت همیشگی رفتم ایستگاه ماشین های سواری انزلی تا راهی مقصد شوم. مردی حدود پنجاه ساله راننده بود. اولین بار بود که در ماشینش می نشستم {معمولا اکثر راننده های خط را حداقل به چهره می شناسم} . پیراهن سیاهی به تن داشت که البته راه راه بود، ریشش هم ژولیده بود و در چهره اش هم غم موج می زد. هنوز ماشینش راه نیفتاده بود که موبایلش زنگ خورد، شروع کرد به صحبت کردن و &#8230; . از صحبت هایش فهمیدم که خواهرش را از دست داده و این دومین خواهری است که در طول این چند ماهه از دست داده. تازه فهمیدم که چه ان غمی که در چهره اش هویدا بود از چه بوده. به نزدیکی های خمام {شهری است بین رشت و انزلی} رسیدیم صحبتش تمام شد. حسی می گفت که اگر خودم شرایط این مرد را داشتم اگر سنگ هم ببینم برایش درد دل می کنم چه برسد موجودی که مثل من شبیه آدم است.</p>
<p style="text-align:justify;">مرد رو به من کرد و گفت خدا همیشه خوب ها رو زودتر میبره ، حدود یک ماه پیش یکی از خواهر هام رو از دست دادم هفته پیش هم یکی دیگه رو . نمی دونستم چی بگم ، بهش گفتم خدا بیامرزدش و اون ادامه داد، که خواهرش خیلی زن خوبی بود و &#8230; مرد از خانواده اش گفت و هر از چند گاهی از پدرش یاد می کرد، گویا پدرش شخص بزرگی بوده، می گفت خواهرش از پدرش یاد گرفته بود که به همه کمک کند و اخرین بار به همت همین خواهر ، خواهرها و برادرهایش برای دختری فقیر جهیزیه تهیه کرده اند و بعد از دو سال دختر را به خانه شوهرش فرستاده اند &#8230; . مرد از خودش گفت، ازخیانت  یکی از دوستان صمیمی اش که بعد از بازنشستگی از آموزش و پرورش با او مشغول واردات میله گرد و تخته نراد شده بود گفت و اینکه چگونه تمام سرمایه زندگی اش را بالا کشید و رفت و او مجبور شده در این سن مسافر کشی کند &#8230; . حرف های زیادی زد و فکر کنم تا حدی هم سبک شد. نمیدانم چه شد که حرفش به سمت انقلاب و این طرف آب کشیده شد. حکایتی برایم از زندگی اش تعریف کرد که &#8230;</p>
<p style="text-align:justify;">گفت : خانواده ام قبل از انقلاب تنها تولید کننده زونکن و لوازم اداری این مدلی بودند. روزی به همراه پدرم داشتیم از یکی از خیابان های تهران عبور می کردیم، مرد جوانی که فرزندش را در آغوش داشت و به همراه همسرش کنار خیابان ایستاده بود،  با نزدیک شدن ما ناگهان خودش را جلوی ماشین انداخت، به قصد اینکه ماشین را متوقف کند. ناگهان من با عصبانیت گفتم چه کار میکنی ؟ نزدیک بود خودت را به کشتن بدهی ! مرد رو کرد و فرزندش را که در آغوش داشت نشان داد و با نگاهی بغض آلود گفت ، فرزندم داره میمیره ! داره از تب میسوزه &#8230; تورو خدا ما رو به یه درمانگاهی چیزی برسونین &#8230;</p>
<p style="text-align:justify;">خلاصه پدرم گفت که سوارشون کنم، دیدم بچه از تب داره میسوزه . اون روز از صبح تا غروب درگیر بیمارستان بودیم. پدر بچه هیچ پولی نداشت و پدرمن همه خرج ها رو داد. پدرم رو کرد به اون جوانک و پرسید ، پسرم شغلت چیه ؟ مرد جوان گفت: کارگر روز مزدم ، یه روز کار هست و چهار روز نیست. پدرم آدرس کارخانه رو داد و گفت فردا بیاد اونجا. رو کردم به پدرم و با نگاه بهش گفتم که ما کارگر احتیاج نداریم ولی اون نگاهی کرد به من که خودش میدونه داره چی کار میکنه. فردا صبح آن جوان به کارخانه اومد. پدرم سرکارگر رو صدا کرد و گفت این رو ببر و تازمانی که فلانی بازنشسته بشه بهش یه کاری بده . خلاصه اون جوان اومد و شد کارگر ما . پدرم بچه این جوان رو خیلی دوست داشت و هفته ای دو سه بار باید میدیدش&#8230; همه چیزب خوب بود تا اینکه توی مملکت ما <strong>به اصطــــلاح انقـــــلاب شد ! </strong>شعار مرگ بر سرمایه دار و &#8230; .</p>
<p style="text-align:justify;">همه کارگر ها از پدرم شکایت کردند . روز محاکمه من به اتفاق سه تا برادرام و پدرم رفتیم دادگاه. دیدم که یه ملا قاضیه و چند تا مامور کمیته ای هم با اسلحه اونجا هستند. اسم اولین شاکی که خونده شد دوست داشتم زمین و زمان رو به هم می دوختم. همان جوانی که پدرم فرزندش و اگر دروغ نگویم زندگیش را نجات داده بود شاکی بود&#8230; رو کردم به برادرانم و گفتم من خون این نامرد را می ریزم ، من پهلویچی هستم {آن زمان به بندر انزلی می گفتند بندر پهلوی} شما می مانید و بقیه این نمک به حرام ها &#8230; رو کردم به قاضی و گفتم این پیرمرد که شما این همه اتهام برایش خوانده اید و شراب خوار خطابش کردید سی و پنج سال است که نماز شب می خواند! رو کردم به آن نامرد و نگاهش کردم و رو به قاضی کردم و گفتم باید زن این مرد را بگوئید بیاید و جریان آشنائی اش را برای همه شما شرح دهد!</p>
<p style="text-align:justify;">زن این نامرد طوری در جمع نشسته بود که شناخته نشود، دستش را بلند کرد و گفت من اینجا هستم. پشت بلند گو آمد و همه جریان را شرح داد و بعد از تمام شدن حرف هایش رو کرد به قاضی و گفت : حاج اقا شما آخوند هستی و می تونی خطبه عقد و طلاق رو جاری کنی! خطبه طلاق من رو جاری کن چون این نامرد نجسه! این آدم بی همه چیزه &#8230; کثیف رو میشه تمیز کرد ولی این آدم نجسه. بعد رو کرد به همه اون کارگرها و یه تف انداخت سمتشون و گفت این تف توی شرافت همتون، چون این پیرمرد نه تنها حقتون رو نخورده بلکه بیشتر از حقتون رو هم بهتون داده &#8230;</p>
<p style="text-align:justify;">در همین حین یکی از اون جوون های کمیته ای هم رو کرد به اون قاضیه گفت یا زودتر حکم آزادی این پیرمرد رو بدون شرط صادر میکنی با من همه این آشغال ها رو به رگبار می بندم. خلاصه آخونده حکم آزادی پدرم رو داد و حمه بازداشت همه اون کارگرهارو صادر کرد. من هم گفتم کارخونه تعطیله و همه برن اداره کار حساب کتاب کنن و بیان پولشون رو بگیرن &#8230;</p>
<p style="text-align:justify;">وقتی راننده این داستان رو تعریف موی تنم سیخ شده بود. تقریبا هم به انتهای مسیر رسیده بودیم. کرایه رو حساب کردم و نگاهی به چهره شکسته راننده کردم و مسیرم رو گرفتم و رفتم. توی مسیر داشتم فکر می کردم که بعضی اوقات، بعضی از آدم ها چقدر بد می آورند. نمی دانم شاید راحت ترین توجیحی که توانستم برایش پیدا کنم <strong>حمکت </strong>بود.</p>
<p style="text-align:justify;">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;</p>
<p style="text-align:justify;">لنگ نویس:</p>
<p style="text-align:justify;">1- فکر کنم کم کم باید یخ وبلاگها رو بشکنیم ، هر چند که همه زیر ذره بین هستیم.</p>
<p style="text-align:justify;">2- <a href="http://78med.wordpress.com/">یاشار </a>{پزشک 78} وبلاگش رو منهدم کرد، جیمیلش رو هم همین طور! امیدوارم خودش سلامت باشه . وبلاگ <a href="http://78med.persianblog.ir/">قبلیش </a>هنوز سرپاست!</p>
<p style="text-align:justify;">3- اگه شاهنامه خوندین و بعضی لغات رو متوجه نشدین، یا اگه الان دارین شاهنامه می خونین و باز هم یه سری لغت ها رو متوجه نمی شین از <a href="http://shahnameh.eu/vajehnamak2.html">اینجا</a> فرهنگ لغت شاهنامه رو دانلود کنین.</p>
<p style="text-align:justify;">4- پنج شنبه و جمعه اسباب کشی داشتیم به خانه جدید که بالاخره تمام شد. <a href="http://labdan.wordpress.com/2008/07/07/asbab_koshi/">+</a> <a href="http://labdan.wordpress.com/2008/07/10/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%A6%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D9%88%D9%85/">+</a> حکایت اسباب کشی قدیمی را بخوانید.</p>
<p style="text-align:justify;">5- <a href="http://masgh.wordpress.com">MAS </a>همان  داش مسعود خودم بالاخره یه حرکتی کرد و یک دوتایی پست منتشر کرد!</p>
<p style="text-align:justify;">6- <a href="http://tildasahar.wordpress.com/">این </a>هم وبلاگ جدیده خانم اخوان هم از همشری های عزیز خودمه که تازه به وردپرس اسباب کشی کرده، مبارک باشه و این طور مسائل .</p>
<p style="text-align:justify;">7- لوگوی سمت چپ هم کار همین خانم اخوانه ، که از پشت همین تریبون ازش متشکرم. {ابته اون تصاویر رو خودم گذاشتم کنارش}</p>
<p style="text-align:justify;">8- احتمالا قالب/غالب/گالب وبلاگ رو به زودی عوض می کنم.</p>
<p style="text-align:justify;">9- نظرات رو هم از این به بعد دوباره جواب میدم.</p>
<p style="text-align:justify;">10- اتفاقی نظرم کاملا نسبت به محسن نامجو عوض شد و حتما در مورد این اتفاق می نویسم.</p>
<p style="text-align:justify;">با سپاس کاوه گیــــلانی</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/labdan.wordpress.com/1650/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/labdan.wordpress.com/1650/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/labdan.wordpress.com/1650/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/labdan.wordpress.com/1650/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/labdan.wordpress.com/1650/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/labdan.wordpress.com/1650/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/labdan.wordpress.com/1650/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/labdan.wordpress.com/1650/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/labdan.wordpress.com/1650/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/labdan.wordpress.com/1650/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=labdan.wordpress.com&blog=1912813&post=1650&subd=labdan&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://labdan.wordpress.com/2009/07/04/taxi/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/e7a804f1c3ad7e669b99de7a02fbe324?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">کاوه گیــــــلانی (لابدان)</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>روز از نو روزی از نو !</title>
		<link>http://labdan.wordpress.com/2009/06/28/roz/</link>
		<comments>http://labdan.wordpress.com/2009/06/28/roz/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 28 Jun 2009 05:30:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کاوه گیــــــلانی (لابدان)</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزانه]]></category>
		<category><![CDATA[آزادی]]></category>
		<category><![CDATA[انتخابات]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاق]]></category>
		<category><![CDATA[روز نوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://labdan.wordpress.com/?p=1617</guid>
		<description><![CDATA[گفته بودم می روم، هنوز هم سر حرفم هستم ولی فکر کنم حق این را داشته باشید تا بدانید چه مرگم است. اوضاع زندگی خوب است و ملالی نیست جز گرمای هوا . دلیل خداحافظی هم هر چیزی بود دیگر اصلا برایم مهم نیست. اگر قرار باشد امروز اینجا را تعطیل کنم و فرار کنم [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=labdan.wordpress.com&blog=1912813&post=1617&subd=labdan&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:right;">گفته بودم می روم، هنوز هم سر حرفم هستم ولی فکر کنم حق این را داشته باشید تا بدانید چه مرگم است. اوضاع زندگی خوب است و ملالی نیست جز گرمای هوا . دلیل خداحافظی هم هر چیزی بود دیگر اصلا برایم مهم نیست. اگر قرار باشد امروز اینجا را تعطیل کنم و فرار کنم فردا باید خودم را هم تعطیل کنم ! چند روز فکر کردن نتیجه اش این شد که هستم ! می نویسم ! انگشت اشاره ام را هم در چشم هر چه آدم فضول است می کنم !همان روز که در سکوتی سرد نوشتم خداحافظ روفتم و وبلاگی ثبت کردم و شروع کردم به آماده کردن مقدمات ، حتی با یکی از دوستان تماس گرفتم که برایم یک لوگو طراحی کند. در سکوت شب به خیلی چیز ها فکر کردم، به اینکه آخر چه ؟ مگر به خودم قول نداده بودم که هیچ وقت خودسانسوری نکنم؟ پس چه شد ؟ رفتن و فرار کردن از چه ؟ این همه را میگرند و می برند و می زنند و هزاران فعل دیگر! من هم یکی از همین اغتشاش گران مزودور! روز بعد از انتخابات وقتی داشتم از خانه می رفتم بیرون به مادرم گفتم : مامان مطمئن باش کاری می کنم که حداقل یه کوچه بن بست به نامم بزنن &#8230; مادر عزیز هم نیم نگاهی از پشت عینک  کرد و دمپایی را حواله سر بنده نمود که اگر ان حرکت آکرباتیک را نزده بودم &#8230; بگذریم فکر کنم کمی تا قسمتی با زبان بی زبانی فهمیدید که چرا گفتم خداحافظ &#8230; تصویر زیر هم پوکه یک عدد گاز اشک اور است که زیر پای اینجانب سقوط کرد. البته باتوم نخوردیم ولی &#8230; بگذریم</p>
<p style="text-align:center;"><img class="size-full wp-image-1621 alignnone" title="green" src="http://labdan.files.wordpress.com/2009/06/green3.jpg?w=478&#038;h=633" alt="green" width="478" height="633" /></p>
<p style="text-align:right;">این روزهایی که گذشت همه ما شاهد اتفاقاتی بودیم که شاید در خواب هم فکرش را نمی کردیم. چه کسی فکر می کرد روزی را ببیند که یک نوجوان هفده ساله پیرمرد و پیرزنی را با باتوم بترساند ؟ چه کسی فکرش را می کرد که حیوان هایی که پوست انسان داشتند به همشهرهایشان ، همسایه هایشان و &#8230; روی دیگرشان را نشان بدهند ؟ چه کسی فکر می کرد که روزی برسد که مردم دوباره در های خانه هایشان را بر روی جوانان باز کنند ؟ چه کسی فکر می کرد که گاز اشک آور را به داخل خانه مردم پرت کنند ؟ چه کسی فکر می کرد که در مملکتی که قانون به اصطلاح حاکم است در حضور هزارن نفر عده ای حیوان صفت شعار دانشجوی منافق اعدام باید گردد را سر بدهند و اگر مردم نبودند معلوم نبود چه می شد &#8230;  چه کسی فکرش را می کرد که پیرمردی کفتار صفت باتوم را از پشت به دخترکی در حال فرار پرتاب کند ؟ چه کسی فکرش را می کرد که جوانان به اصطلاح آقایان سوسول فریاد نصر من الله و فتح قریب را سر بدهند ؟ چه کسی فکرش را می کرد که روزی برسد که مادران این سرزمین دل نگران تکه و پاره شدن فرزندانشان باشند ؟<strong>چه کسی فکرش را می کرد روزی برسد که من و تو ما بشویم ؟</strong></p>
<p style="text-align:right;">می گویند همه چیز آرام شده ، آیا من و تو آرام شده ایم ؟ آیا می توانیم از یاد ببریم که چه کردند ؟ ایا می توانیم صحنه هایی را که از نزدیک دیدیم ، ضربه هایی را که لمس کردیم، دروغ هایی را که شنیدیم و &#8230; را از یاد ببریم ؟</p>
<p style="text-align:right;">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;</p>
<p style="text-align:right;">لنگ نویس:</p>
<p style="text-align:right;">1- امتحانات هنوز تمام نشده!</p>
<p style="text-align:right;">2- پست قبلی که حامل نامه خداحافظی بود را خصوصی کردم، از دوستانی که لطف داشتند {چه کامنت گذاشتنذ و چه ایمیل زدند} بسیار متشکرم.</p>
<p style="text-align:right;">3- امیدوارم هر چه سریع تر خبری از سلامت وحید و خانم توحید لو پیدا کنیم.</p>
<p style="text-align:right;">4- هنوز هم امیدی هست &#8230;</p>
<p style="text-align:right;">5- <a href="http://itstart.wordpress.com/2009/06/27/free-afghanistan/">این </a>را دیدم سوختم شما هم ببینید و بسوزید.</p>
<p style="text-align:right;">6- <a href="http://rahianehadith.ir/index.php?option=com_content&amp;task=view&amp;id=43&amp;Itemid=29">روایت</a> تاریخی شهادت عماریاسر را حتما بخوانید .</p>
<p style="text-align:right;">7- این روزها برای بار چندم قلعه حیوانات را خواندم و دوباره به یاد بع بع گوسفندان در  جمعه دو هفته پیش افتادم که می گفتند چهار پا خوب دو پا دشمن !</p>
<p style="text-align:right;">8- <a href="http://persian.kamangir.net/?p=5458">بیانه</a> را اگر در حلق آقایان هم بکنیم فایده ای ندارد! آب در هاون کوبیدن است.</p>
<p style="text-align:right;">9- شعار <a href="http://lh4.ggpht.com/_2QpTS5sN9P4/SjlWNa2lYPI/AAAAAAAACqE/toB1meuUz2M/s800/HMD_5934.JPG">این </a>عکس به دلم نشست. بقیه عکس های حامد صابر را هم <a href="http://picasaweb.google.com/hsaber">اینجا </a>ببینید.</p>
<p style="text-align:right;">10- جایگاه کشورم <a href="http://yasnababa.blogspot.com/2009/06/blog-post_18.html">این</a> نبود!</p>
<p style="text-align:right;">11- راستی اگر موسوی کنار می کشید من و تو چه می کردیم ؟ موسوی مرد است در این شک ندارم.</p>
<p style="text-align:right;">12- یکی از دوستان که دخترش با دختر موسوی همکلاسی است در دانشگاه الزهرا می گوید، دخترش بارها به پدر تاکید کرده اگر در برابر بی عدالتی نسبت به حق مردم کوتاه بیاید خائن است، به نظر شما فرزندان احمدی نژاد به او چه می گویند ؟</p>
<p style="text-align:right;">13- راستی وبلاگی که قرار بود به آنجا بروم هم نامش را<a href="http://garzak.wordpress.com/"> گرزک</a> گذاشته بودم ، یعنی زنبور به گیلکی. مثل اینکه نمی توانم دست از جک و جانور بکشم !</p>
<p style="text-align:right;">با سپاس کاوه گیلانی</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/labdan.wordpress.com/1617/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/labdan.wordpress.com/1617/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/labdan.wordpress.com/1617/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/labdan.wordpress.com/1617/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/labdan.wordpress.com/1617/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/labdan.wordpress.com/1617/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/labdan.wordpress.com/1617/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/labdan.wordpress.com/1617/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/labdan.wordpress.com/1617/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/labdan.wordpress.com/1617/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=labdan.wordpress.com&blog=1912813&post=1617&subd=labdan&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://labdan.wordpress.com/2009/06/28/roz/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>17</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/e7a804f1c3ad7e669b99de7a02fbe324?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">کاوه گیــــــلانی (لابدان)</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://labdan.files.wordpress.com/2009/06/green3.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">green</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>آقای رئیس جمهور بخواند!</title>
		<link>http://labdan.wordpress.com/2009/06/07/jomhor/</link>
		<comments>http://labdan.wordpress.com/2009/06/07/jomhor/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 07 Jun 2009 05:49:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کاوه گیــــــلانی (لابدان)</dc:creator>
				<category><![CDATA[بازی وبلاگی]]></category>
		<category><![CDATA[فضولی در سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[باید ها و نباید ها]]></category>
		<category><![CDATA[رئیس جمهور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://labdan.wordpress.com/?p=1604</guid>
		<description><![CDATA[
سلامی و احوالی خدمت رئیس جمهور محترم آینده
صادق عزیز دعوتمان کردند تا برایتان بنویسیم که چه کاری را نباید انجام بدهی، ما هم گفتیم به روی چشم. می دانم که وقت خواندن نداری و شاید هم اصلا برایت مهم نباشد که من و امثال من چه می گوئیم. یاد گرفته ایم که به هر صورت [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=labdan.wordpress.com&blog=1912813&post=1604&subd=labdan&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p dir="rtl">
<p dir="rtl">سلامی و احوالی خدمت رئیس جمهور محترم آینده</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">صادق عزیز<a href="http://www.blognevesht.com/1388/03/11/president-shouldnt-do/"> دعوتمان کردند</a> تا برایتان بنویسیم که چه کاری را نباید انجام بدهی، ما هم گفتیم به روی چشم. می دانم که وقت خواندن نداری و شاید هم اصلا برایت مهم نباشد که من و امثال من چه می گوئیم. یاد گرفته ایم که به هر صورت شده حرفمان را بزنیم و دلمان را خوش کنیم که شما و یا نزدیکان شما گوشه چشمی بیندازید و ببینید و اگر وقتی شد بیندیشید که چه می گوییم. مثل اینکه باز هم دارم به جاده خاکی می زنم، هر چند جاده های خاکی من و امثال من خیلی صفایش بیشتر از آن کوچه علی چپی است که شما و امثال شما خودتان را به آن می زنید.</p>
<p dir="rtl">1-      آقای رئیس جمهور لطفی بفرمائید طوری رفتار نکنید که پس از چهار سال خدمت صادقانه و خالصانه بزرگترین مطالبه نسل جوان از کاندیدای بعدی جمع آوری گشت ارشاد و امثالهم باشد!</p>
<p dir="rtl">2-      آقای رئیس جمهور لطفی بفرمائید طوری رفتار نکنید که پس از چهار سال خدمت صادقانه و خالصانه بزرگترین مطالبه نسل جوان از کاندیدای بعدی جمع آوری گشت ارشاد و امثالهم باشد!</p>
<p dir="rtl">3-      آقای رئیس جمهور لطفی بفرمائید طوری رفتار نکنید که پس از چهار سال خدمت صادقانه و خالصانه بزرگترین مطالبه نسل جوان از کاندیدای بعدی جمع آوری گشت ارشاد و امثالهم باشد!</p>
<p dir="rtl">4-      آقای رئیس جمهور لطفی بفرمائید طوری رفتار نکنید که پس از چهار سال خدمت صادقانه و خالصانه بزرگترین مطالبه نسل جوان از کاندیدای بعدی جمع آوری گشت ارشاد و امثالهم باشد!</p>
<p dir="rtl">5-      آقای رئیس جمهور لطفی بفرمائید طوری رفتار نکنید که پس از چهار سال خدمت صادقانه و خالصانه بزرگترین مطالبه نسل جوان از کاندیدای بعدی جمع آوری گشت ارشاد و امثالهم باشد!</p>
<p dir="rtl">6-      آقای رئیس جمهور لطفی بفرمائید طوری رفتار نکنید که پس از چهار سال خدمت صادقانه و خالصانه بزرگترین مطالبه نسل جوان از کاندیدای بعدی جمع آوری گشت ارشاد و امثالهم باشد!</p>
<p dir="rtl">و &#8230;.</p>
<p dir="rtl">N-      یادتان نرود که ما شما را انتخاب کردیم پس حق ندارید صدای منتقدان را خفه کنید!</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">یک کاری هم که به نظرم آمد حتما باید انجام بدهید مطالعه روزنامه وار قانون اساسی است، چون شما مهمترین وظیفه تان اجرای همین قانون است! سفر استانی و خدمت به اقشار فقیر جامعه و همدردی با مسلمین جهان را به نهاد های مربوطه واگذار کنید!</p>
<p dir="rtl">با سپاس فراوان کاوه ایرانی</p>
<p dir="rtl">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;</p>
<p dir="rtl">لنگ نویس</p>
<p dir="rtl">1- دوست عزیز شما هم بنویسید تا رئیس جمهور ما بیشتر بداند که چه کاری را نباید انجام بدهد!</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/labdan.wordpress.com/1604/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/labdan.wordpress.com/1604/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/labdan.wordpress.com/1604/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/labdan.wordpress.com/1604/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/labdan.wordpress.com/1604/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/labdan.wordpress.com/1604/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/labdan.wordpress.com/1604/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/labdan.wordpress.com/1604/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/labdan.wordpress.com/1604/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/labdan.wordpress.com/1604/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=labdan.wordpress.com&blog=1912813&post=1604&subd=labdan&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://labdan.wordpress.com/2009/06/07/jomhor/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/e7a804f1c3ad7e669b99de7a02fbe324?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">کاوه گیــــــلانی (لابدان)</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>کودکانه {برق گرفتگی}</title>
		<link>http://labdan.wordpress.com/2009/05/30/bargh_gerfttegi/</link>
		<comments>http://labdan.wordpress.com/2009/05/30/bargh_gerfttegi/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 30 May 2009 06:05:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کاوه گیــــــلانی (لابدان)</dc:creator>
				<category><![CDATA[کودکانه]]></category>
		<category><![CDATA[برق گرفتگی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://labdan.wordpress.com/?p=1461</guid>
		<description><![CDATA[یکی از سوالاتی که در گذشته دور در ذهنم می چرخید این بودکه برق چه شکلی و اگر این موجود کسی را بگیرد حتما موی سر سیخ می شود یا نه ! کسی هم نبود که این سوال را به درستی بتواند جواب بدهد و اگر هم به درستی جواب میداد من متوجه نمی شدم [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=labdan.wordpress.com&blog=1912813&post=1461&subd=labdan&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;">یکی از سوالاتی که در گذشته دور در ذهنم می چرخید این بودکه <strong>برق</strong> چه شکلی و اگر این موجود کسی را بگیرد حتما موی سر سیخ می شود یا نه ! کسی هم نبود که این سوال را به درستی بتواند جواب بدهد و اگر هم به درستی جواب میداد من متوجه نمی شدم . دوران ابتدایی بود فکر کنم از آنجایی که پدر و مادر من هر دو شاغل بودند معمولا برنج را در پلوپز برقی می پختم، بی دردسر بود  ته دیگ خوشمزه ای داشت. یک بار نمی دانم چه شد که خواستم وقتی پلوپز <strong>روشن</strong> را تمیز کنم، دستمال خیس بود ، و باز هم نمی دانم نمی دانم چه شد ناگهان <strong>چیز غریبی</strong> سر انگشتانم را حس کرد! جالب بود ، دستم را کشیدم و نگاه کردم دیدم چیزی نبود! دوباره انگشت اشاره را چسباندم با مکث بیشتری دیدم همان حس <strong>تا مچ </strong>دست آمد ! گفتم عجب چیز جالبی است و در یک حرکت <strong>کودکانه</strong> و البته احمقانه و صد البته جوگیرانه با دو دست گرفتم بدنه پلوپز را و &#8230; آن حس جالب و دوست داشتنی تا آرنج دو دست آمد! در سال های بعد فهمیدم که این حس عجیب و غریب همان <strong>برق گرفتگی</strong> بود که من می خواستم بدانم چگونه است! در همان لحظه های از خود بیخود شدن درک کردم که  بعضی چیز ها را در زندگی نمی توان دید و باید حتما حسشان کرد و البته نباید انتظار داشت که دلنشین از آب در بیاید.</p>
<p style="text-align:center;"><img class="size-full wp-image-1599 alignnone" title="11949849061349451324high_tension_danger_yve_r.svg.hi" src="http://labdan.files.wordpress.com/2009/05/11949849061349451324high_tension_danger_yve_r-svg-hi.png?w=220&#038;h=200" alt="11949849061349451324high_tension_danger_yve_r.svg.hi" width="220" height="200" /></p>
<p style="text-align:justify;">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
<p style="text-align:justify;">لنگ نویس:</p>
<p style="text-align:justify;">1- دست گل هایی که به آب داده ام کم نیستند، در گذشته نمونه های کوچکی را <a href="http://labdan.wordpress.com/2008/08/10/554/">نوشته بودم</a>.</p>
<p style="text-align:justify;">2- کودکانه قدیمی تر را هم <a href="http://labdan.wordpress.com/2008/12/21/kodakane/">ببینید</a>.</p>
<p style="text-align:justify;">3- گفته بودم که این کودکانه ها ادامه ارد ولی پیوسته نیستند، شما هم اگر کودکانه ای دارید بنویسید.</p>
<p style="text-align:justify;">4- میر حسین در شهر ها خوب توانسته نظر مثبت مردم را جلب کند ولی با روستاها چه می خواهد بکند؟</p>
<p style="text-align:justify;">5- قهرمانی بارسلونا هم که چیز جدیدی نیست ، به هر حال مبارکمان/شان/تان باشد.</p>
<p style="text-align:justify;">6- کامنت ها را هم به زودی جواب می دهم.</p>
<p style="text-align:justify;">با سپاس کاوه گیــــــلانی</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/labdan.wordpress.com/1461/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/labdan.wordpress.com/1461/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/labdan.wordpress.com/1461/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/labdan.wordpress.com/1461/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/labdan.wordpress.com/1461/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/labdan.wordpress.com/1461/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/labdan.wordpress.com/1461/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/labdan.wordpress.com/1461/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/labdan.wordpress.com/1461/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/labdan.wordpress.com/1461/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=labdan.wordpress.com&blog=1912813&post=1461&subd=labdan&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://labdan.wordpress.com/2009/05/30/bargh_gerfttegi/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/e7a804f1c3ad7e669b99de7a02fbe324?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">کاوه گیــــــلانی (لابدان)</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://labdan.files.wordpress.com/2009/05/11949849061349451324high_tension_danger_yve_r-svg-hi.png" medium="image">
			<media:title type="html">11949849061349451324high_tension_danger_yve_r.svg.hi</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>سونامی کره ای، جومونگ مشتی است نمونه خروار !</title>
		<link>http://labdan.wordpress.com/2009/05/24/jumong/</link>
		<comments>http://labdan.wordpress.com/2009/05/24/jumong/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 24 May 2009 05:55:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کاوه گیــــــلانی (لابدان)</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزانه]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم]]></category>
		<category><![CDATA[ورزش]]></category>
		<category><![CDATA[هاپکیدو]]></category>
		<category><![CDATA[افسانه جومونگ]]></category>
		<category><![CDATA[المپیک]]></category>
		<category><![CDATA[تکواندو]]></category>
		<category><![CDATA[جومونگ]]></category>
		<category><![CDATA[جودو]]></category>
		<category><![CDATA[سریال کره ای]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://labdan.wordpress.com/?p=1591</guid>
		<description><![CDATA[ 
مدتی است که صدا و سیما پخش سریال های کره ای را آغاز کرده ، شروع این موج با جواهری در قصر آغاز شد، امپراطور دریا و تاجر پوسان و در حال حاضر افسانه جومونگ ادامه دارد.
سوالی که در شروع این بحث می توان مطرح کرد، این است که  چرا یک سریال  کشور بیگانه [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=labdan.wordpress.com&blog=1912813&post=1591&subd=labdan&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p dir="rtl"><strong> </strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">مدتی است که صدا و سیما پخش سریال های کره ای را آغاز کرده ، شروع این موج با <strong>جواهری در قصر</strong> آغاز شد، <strong>امپراطور دریا</strong> و <strong>تاجر پوسان</strong> و در حال حاضر <strong>افسانه جومونگ </strong>ادامه دارد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">سوالی که در شروع این بحث می توان مطرح کرد، این است که  چرا یک سریال  کشور<strong> بیگانه</strong> با<strong> فرهنگی و کاملا متفاوت</strong> در کشور ما در جذب مخاطب موفق عمل می کند و خیلی از افرادی را که ارزشی برای  برنامه های صدا وسیما  قائل را به نوعی به خود وابسته می کند ، تا جایی که بسیاری از مردم ساعت خود کار خود را به گونه ای تنظیم می کنند که در ساعت پخش سریال فوق به یک تلویزیون دسترسی داشته باشند؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">سوال دیگری که می توان مطرح کرد، این است که چرا با اینکه سریال های کره ای تعداد <strong>قسمت های زیادی</strong> دارند تا<strong> آخرین قسمت</strong> معمولا مخاطب مجبور می شود که داستان را دنبال کند و به راحتی از کنارش عبور نکند؟ و سوالات بسیار دیگری که می توان مطرح کرد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">یکی از بارزترین دلایل موفقیت این سریال ها به نظر من <strong>داستان عامه پسند</strong> و <strong>پرداخت شخصیت های داستان </strong>است. در تمامی سریال های پخش شده، شخصیت <strong>سفید</strong>، <strong>سیاه</strong> و <strong>خاکستری</strong> حضور دارد و به نوعی تقابل همیشگی <strong>خیر</strong> و<strong> شر</strong> را می بینیم . سریال های کره ای به نوعی کتابی هستند ناطق که با بیننده حرف می زنند ، و تکرار می کنند که هیچ گاه <strong>ظلم و جور پایدار</strong> نیست و چیزی که باعث موفقیت می شود <strong>حس نوع دوستی</strong> و<strong> محبت</strong> به هم نوع است . <strong>گذشت</strong> را یاد می دهد و این که چگونه می توان با <strong>ایستادگی در مقابل مشکلات</strong>، روزگار و سختی هایش را به زانو در آورد. چگونه می توان هم <strong>قدرت</strong> داشت و هم <strong>محبوب</strong> بود، چگونه می توان با <strong>گذشت</strong> و رفتاری منطقی <strong>بدترین دشمنان </strong>را از کرده پشیمان کرد .<strong>عشق</strong>،<strong> گذشت</strong>، <strong>جنگ</strong>، <strong>صلح</strong>، <strong>نوع دوستی</strong>، <strong>احترام به والدین</strong> و&#8230; این ها گوشه ای از مفاهیم سریال های کره ای است.</p>
<p style="text-align:center;" dir="rtl"><img class="size-full wp-image-1592 aligncenter" title="south_korea" src="http://labdan.files.wordpress.com/2009/05/south_korea.png?w=548&#038;h=365" alt="south_korea" width="548" height="365" /></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">شاید نقطه قوت دیگر سریال که باعث جلب مخاطب می شود، نشان دادن <strong>تاریخ و فرهنگ کشوره کره</strong> است  که در اثر ترکیب با داستان عامه پسند <strong>معجونی دلچسب</strong> به بیننده عرضه می کند . البته نباید از رنگ و لعاب و لباس های خوش رنگ و غذاهای  کره ای ها هم غافل شویم که با تنوع رنگ صحنه ها را از یکنواختی خارج می کنند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">این ها گوشه ای از دلایل موفقیت سریال های کره ای در ایران هستند،  اگر از دید دیگر به حکایت این روز کره ای ها دقت کنیم ، به این نکته قابل توجه می رسیم که کره از لحاظ صنعتی به قدرتی قابل توجه دست پیدا کرده است و موفقیت های بسیاری در زمینه تجارت در بازارهای جهانی دست پیدا کرده است، در بهترین شرایط قدرت ها نیاز به ابزاری به نام <strong>تبلیغات فرهنگی</strong> دارند، قسمتی که کره در آن نسبت به همسایگانش مانند <strong>ژاپن</strong> و <strong>چین</strong> عقب مانده بود، ولی در طول نیم قرن اخیر شاهد هستیم که  کره به شدت در حال دیکته کردن قدرت خود به جامعه جهانی است. برای نمونه اولین ورزش رزمی که به <strong>بازی های المپیک</strong> راه یافت <strong>جودو</strong> بود که ورزشی ژاپنی بود، بعد از جودو ورزش <strong>تکواندو</strong> وارد عرصه مسابقات المپیک شد! در حال حاضر هم کره ای ها به شدت در حال سرمایه گذاری در قدیمی ترین ورزش خود در دنیا هستند، نام این ورزش <strong>هاپکیدو</strong> است که در طول این چند سال به سر زبان ها افتاده !مقام سوم در جام جهانی فوتبال، موفقیت سامسونگ و ال جی  و &#8230;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">این ها بخش کوچکی از حرف هایی بود که می توان در مورد  این سونامی کره ای که  به راه افتاده زد. جومونگ مشتی است که نمونه خروار است !</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">لنگ نویس:</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">1- مطالعه <a href="http://78med.wordpress.com/2009/05/15/jumong-history/">این</a> پست تاریخی در مورد جومونگ هم توصیه می شود، بهانه انتشار این پست توسط من همین پست یاشار عزیز است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">2- <a href="http://anti-jomong.blogfa.com/">ایشان</a> هم از مخالفان جومونگ هستند، همان حکایت بستن چشم بر روی واقعیت هاست!</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">3-این پست استعداد زیر سوال بردن سریال های آبگوشتی ایرانی را هم داشت و چون بحثی تکراری میشد از گفتن در مورد شاهکار های ایرانی خودداری کردم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">4- نمردیم و معنی <a href="http://www.tiktaak.blogsky.com/1388/01/29/post-2026/">نقد </a>را هم فهمیدیم!</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">5- اگر به موسیقی زیر زمینی هم علاقه دارید به <a href="http://radioarazel.com/">اینجا</a> هم سری بزنید.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">7- <a href="http://www.iranhapkido.com/Hapkido-info.aspx">اینجا</a> کمی با هاپکیدو آشنا شوید.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">8- این روزها کمی درگیر امتحانات و کوفت و زهرمار زندگی هستم و کمتر این طرفها پیدایم می شود، نفسم در <a href="http://twitter.com/labdan">توئیتر</a> بالا و پائین می رود!</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">9- <a href="http://friendfeed.com/labdan/85747c3a">این</a> هم یک سوتی از اینجانب که همه چیز گویای عمق فاجعه است و حکایت اینکه هر حرفی رو که نمیشه هر جا زد!</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">10- بعد از سفر میرحسین به رشت عده ای از اصولگرایان محترم گیر داده بودند که چرا میرحسین ابتدای صحبتش نگفته است  به نام خدا ، و یا جمله ای که گویای این باشد که هر کاری را با نام خدا باید شروع کرد!</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">11- <a href="http://www.blognevesht.com/1388/02/27/mirhosseinmousavi-speech-in-guilan-university/">این</a> هم گزارشی از حضور میرحسین در دانشگاه گیلان.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">12- اوضاع در باشگاه جدید هم بد نیست، به قول دوستان میخمان را در منطقه کوبیدیم اساسی !</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">با سپاس کاوه گیـــــــــــلانی</p>
<p style="text-align:center;" dir="rtl">
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/labdan.wordpress.com/1591/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/labdan.wordpress.com/1591/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/labdan.wordpress.com/1591/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/labdan.wordpress.com/1591/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/labdan.wordpress.com/1591/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/labdan.wordpress.com/1591/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/labdan.wordpress.com/1591/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/labdan.wordpress.com/1591/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/labdan.wordpress.com/1591/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/labdan.wordpress.com/1591/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=labdan.wordpress.com&blog=1912813&post=1591&subd=labdan&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://labdan.wordpress.com/2009/05/24/jumong/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/e7a804f1c3ad7e669b99de7a02fbe324?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">کاوه گیــــــلانی (لابدان)</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://labdan.files.wordpress.com/2009/05/south_korea.png" medium="image">
			<media:title type="html">south_korea</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>کوچ اجباری</title>
		<link>http://labdan.wordpress.com/2009/05/11/koche_ejbari/</link>
		<comments>http://labdan.wordpress.com/2009/05/11/koche_ejbari/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 11 May 2009 08:43:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کاوه گیــــــلانی (لابدان)</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزانه]]></category>
		<category><![CDATA[ورزش]]></category>
		<category><![CDATA[کوچ اجباری]]></category>
		<category><![CDATA[باشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[جودو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://labdan.wordpress.com/?p=1583</guid>
		<description><![CDATA[یک ماه از تمرینات دور بودم، بعد ازگرفتن چند تست پزشکی از خودم مطمئن شدم که دیگر اثری از ضرب خوردگی وجود ندارد پس تصمیم گرفتم که بروم تمرین و دلی از عزا در بیاورم. نگاهی به محل تمرین انداختم دیدم که تشک جودو را جمع کرده اند و تشک کشتی را پهن کردند! همه [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=labdan.wordpress.com&blog=1912813&post=1583&subd=labdan&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;" dir="rtl">یک ماه از تمرینات دور بودم، بعد ازگرفتن چند تست پزشکی از خودم مطمئن شدم که دیگر اثری از ضرب خوردگی وجود ندارد پس تصمیم گرفتم که بروم تمرین و دلی از عزا در بیاورم. نگاهی به محل تمرین انداختم دیدم که تشک جودو را جمع کرده اند و تشک کشتی را پهن کردند! همه چیز برایم عجیب بود، کمی  آن طرف تر یک دو نفر از بچه ها داشتند صحبت می کردند رفتم به سمتشان تا مرا دیدند مثل همیشه خوش و بش و روبوسی کردیم. پرسیدم چه خبر شده ؟ مطمئن شدم که کمی اوضاع خوب نیست ! البته بعد فهمیدم که اصلا اوضاع خوب نیست ! مدیر عامل عوض شده و مدیر عامل جدید کشتی گیر است و از آنجایی که محل تمرین ما و کشتی گیران هم یکی است رسما سالن را با تعویض تشک های جودو زد به نام کشتی گیران ! همه ماجرا به همین جا ختم نشده بود، در مدت یک ماه گذشته که من خبری از باشگاه نداشتم فرخ و وحید که از من قدیمی تر بودند در باشگاه به دلیل درگیری با یکی از مربی ها،  باشگاه را ترک کردند !</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">
<p style="text-align:center;" dir="rtl"><img class="size-full wp-image-1584 aligncenter" title="judo-throw" src="http://labdan.files.wordpress.com/2009/05/judo-throw.jpg?w=270&#038;h=370" alt="judo-throw" width="270" height="370" /></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">مربی عزیز چند ماهی است که بازنشته شده ، ایشان از مامورین نیروی انتظامی بوده با خلق و خوی منحصر به فرد! حال که دیگر جایی برای گیر دادن و تخلیه ندارد تمام انرژی اش را صرف بچه های باشگاه می کند! من هم در گذشته چد باری درگیری لفظی پیدا کردم ولی به لطف دوستان و مربی عزیزم آقای الف ختم به خیر شد. دلیل ماندنم هم در دخانیات در این یکی دو سال اخیر همین آقای الف است که برای خیلی چیزها مدیونش هستم.آقای الف هم دیگر مثل گذشته نیست و از وقتی ازدواج کرد دیگر حس حال قدیم را ندارد. هر چند حق دارد بعد از سی سال ورزش مداوم به خودش استراحت بدهد. من و اقای الف با هم خیلی رفیق هستیم و به نوعی جای برادر بزرگ من است، دیروز مرا کشید به گوشه ای و گفت، با مدرسه جودو هماهنگ کردم از هفته دیگر برو آنجا تمرین کن چون دیگر اینجا جای ماندن نیست. نمی داستم چه بگویم حس خوبی نداشتم. شش سال خاطره را باید به خاطر حماقت یک شخص بگذارم وبروم، جو صمیمی باشگاه از هم پاشید و این طور که به نظر می رسد همه در کلاس های دیگر اساتید پخش می شوند. من و چند نفر از بچه هایی که با من جور هستند به مدرسه جودو می رویم. حکایت من مثل شخصی شده که در مملکت خودش {دخانیات} برو بیایی دارد و به خاطر جبر زمانه و حماقت عده ای باید پای به محیطی سرد و نا آشنا بگذارد، محیطی که هنرجویانش برای پیشرفت به جای تمرین بیشتر خوراکشان انواع و اقسام هورمون های حیوانی است ودر استفاده از مواد نیروزا هیچ ترسی ندارند!<br />
در دخانیات با همه سادگی هیچ وقت حرفی از دوپینگ نبود و همه برای خوش بودن و دور هم بودن ورزش می کردند. هر چه بود تمام شد و باید از نو شروع کرد، تجربه ای جالب خواهد بود و البته دشوار چون ما همچون غریبه هایی هستیم که باید برخوردهای ناخوشایندی را تحمل کنیم. شاید روزی به دخانیات برگردم ولی به عنوان مربی &#8230; مثل اینکه ما قدیمی تر های باشگاه خواسته یا ناخواسته دست به یک کودتا زدیم!
</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">لنگ نویس:</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">1- حتما در مورد واقایع نمایشگاه کتاب می نویسم، هم در مسیر راه و هم در نمایشگاه اتفاقات جالبی پیش آمد !</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">2 تصویر فوق هم گویای ای مسئله است که چرا ما زرت و زورت ضرب می خوریم چون با هم از این مدل شوخی ها میکینم!</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">3- ببخشید اگر کامنت هارا کمی تا قسمتی دیر جواب می دم، در ضمن اون خبر خوبه هم هنوز به جاهای کاملا خوبش نرسیده <img src='http://s.wordpress.com/wp-includes/images/smilies/face-smile.png' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">با سپاس کاوه گیـــــــلانی</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/labdan.wordpress.com/1583/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/labdan.wordpress.com/1583/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/labdan.wordpress.com/1583/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/labdan.wordpress.com/1583/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/labdan.wordpress.com/1583/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/labdan.wordpress.com/1583/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/labdan.wordpress.com/1583/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/labdan.wordpress.com/1583/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/labdan.wordpress.com/1583/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/labdan.wordpress.com/1583/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=labdan.wordpress.com&blog=1912813&post=1583&subd=labdan&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://labdan.wordpress.com/2009/05/11/koche_ejbari/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/e7a804f1c3ad7e669b99de7a02fbe324?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">کاوه گیــــــلانی (لابدان)</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://labdan.files.wordpress.com/2009/05/judo-throw.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">judo-throw</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>این روزها، چه چیزها که نمی چسبد !</title>
		<link>http://labdan.wordpress.com/2009/04/29/chasb/</link>
		<comments>http://labdan.wordpress.com/2009/04/29/chasb/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 29 Apr 2009 07:51:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کاوه گیــــــلانی (لابدان)</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزانه]]></category>
		<category><![CDATA[نمایشگاه کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[نچسب]]></category>
		<category><![CDATA[چسب]]></category>
		<category><![CDATA[بچسب]]></category>
		<category><![CDATA[تهرون]]></category>
		<category><![CDATA[تهران]]></category>
		<category><![CDATA[روز نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[طهران]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://labdan.wordpress.com/?p=1552</guid>
		<description><![CDATA[این روز ها بیشتر از هر چیزی توئیت کردن می چسبد !
این روزها احوال پرسی از پرسپولیسی هایی که خود را پنهان کرده اند می چسبد!
این روزها بیرون کشیدن یک راننده پر رو از پنجره ماشین می چسبد!
این روزها حلواشکری با پنیر خامه ای سر صبح می چسبد!
این روزها خوردن و خوابیدن و ورزش نکردن [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=labdan.wordpress.com&blog=1912813&post=1552&subd=labdan&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;" dir="rtl">این روز ها بیشتر از هر چیزی توئیت کردن می چسبد !</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">این روزها احوال پرسی از پرسپولیسی هایی که خود را پنهان کرده اند می چسبد!</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">این روزها بیرون کشیدن یک راننده پر رو از پنجره ماشین می چسبد!</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">این روزها حلواشکری با پنیر خامه ای سر صبح می چسبد!</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">این روزها خوردن و خوابیدن و ورزش نکردن می چسبد!</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">این روزها چیزهای دیگری هم می چسبد که نمی شود اینجا به زبان آوردش !</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">از شوخی و جدی که بگذریم می رسیم به خودم ، روزگار به خوبی خوشی در حال گذر است و اصلا برایش فرق نمی کند که بر سر من یا تو چه بلایی نازل شود. زندگی است دیگر چه می شود کرد، حدود دو هفته است که دست به لباس خوشبوی باشگاه نبرده ام دلیلش هم ضرب خوردگی نافرم کمرم است ، هر چند که خود کمر نیست و مانده ام که کجا دقیقا درد می کند ولی حس وحشتناکی است و امیدوارم که هیچکدامتان دچارش نشوید بماند که تمام آن ناحیه ملتهب شده و دلیلش هم خوددرمانی اینجانب است با مشمع درد و ژل آیس و هر کوفت زهرمار دیگری که فکرش را بکنید. اصولا به پزشک جماعت در مورد ضرب خوردگی نمیشود اطمینان کرد و تجربه بهترین روش برای درمان است ! {با احترام ویژه برای دوستان پزشک <a href="http://78med.wordpress.com/">+</a> <a href="http://koochebaugh.wordpress.com/">+</a> } . اوضاع روح روانم هم خوب است شکر خدا و چشم شیطان کور بشود که نمی تواند ببیند ما در خیابان بشکن می زنیم و راه می رویم. احتمال بسیار زیاد هقته دیگر برای نمایشگاه کتاب عازم تهران می شوم و خیلی طلبه هستم که دوستان مجازی ام را در دنیای واقعی زیارت کنم، در فرنفید یک سوسول بازی رسم بود که قرار فرفری می گذاشتند، حالا شاید ما هم یکی از این قرار ها گذاشتیم و دور هم گفتیم و خندیدیم و با مشتان گره کرده به جنگ استکبار جهانی رفتیم و با مردم غزه و اطرافش همدردی کردیم. راستی اگر سوغات هم خواستید می توانم هوای رشت را برایتان بسته بندی کنم و بیاورم ، به دلیل کمبود پلاستیک فریزر ظرفیت سوغاتی ها محدود می باشد، هیچ گونه ضابطه ای هم وجود ندارد فقط بند پ اجرا می شود!</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">لنگ نویس:</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">1- این <a href="http://78med.wordpress.com/2009/04/28/what-color-are-you/">+</a> <a href="http://78med.wordpress.com/2009/04/29/saint-vincent-grenadines/">+</a> مطالب را از  پزشک دوست داشتنی و وتازه وارد وردپرس بخوانید و پیشنهاد می کنم که مشترک فیدش بشوید.{شما هم حق طبلیقاط بدهید برایتان طبیق می کنم <img src='http://s.wordpress.com/wp-includes/images/smilies/face-smile.png' alt=':)' class='wp-smiley' /> }</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">2- به نظر شما با هزار تومان چیکار میشه کرد ؟ اگه نمی دونید<a href="http://itline.ir/2009/04/mahak-1000-toman/"> اینجا </a>رو بخونید.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">3- این روزها ، روزهای سختی برای کشاورزای گیلانیه ، <a href="http://labdan.wordpress.com/2008/02/27/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D9%85%D8%AD%D8%B5%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AC/">این</a> مطلب قدیمی از خودم رو در مورد مراحل کاشت برنج بخونید و ببینید که واقعا برنج محصولیه که با رنج به عمل میاد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">4- گرن تورینو کلینت ایستوود رو اگه ندیدین حتما از بقالی سر کوچه تهیه کنید و ببینید و بعد از دیدن <a href="http://www.movieland.ir/articles/reviews/gran-torino">این</a> تحلیل رو بخونید !</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">5- <a href="http://www.khabgard.com/?id=1359095524">این</a> هم یه نمونه دیگه از حماقت های ایران خودرو!</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">6- <a href="http://maryamss.wordpress.com/2009/04/26/my-childhood/">این</a> هم کودکی های یکی دیگر از اهالی وبلاگستان {البته با چند ماه تاخیر در انجام بازی}</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">7- حلواشکری با پنیر و مغز گردو خیلی فاز میده ، خودمم کشفش کردم ! <img src='http://s.wordpress.com/wp-includes/images/smilies/face-smile.png' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">8- مطلب خوب برای منتشر کردن زیاد است ولی اجازه بدهید حالا حالا حسب حال بنویسیم چون هیچ لذتی بالاتر از نوشتن در مورد چیزی که بهتر از همه می شناسیدش نیست !</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">9- چسب رازی هم اصلا نمی چسبد هر که گفته رازی می چسبد مزاحی بیش نبوده !</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">10- من که مطمئنم بارسلونا قهرمان می شود، شما چطور ؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">با سپاس کاوه گیـــــلانی</p>
<p style="text-align:justify;">
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/labdan.wordpress.com/1552/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/labdan.wordpress.com/1552/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/labdan.wordpress.com/1552/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/labdan.wordpress.com/1552/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/labdan.wordpress.com/1552/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/labdan.wordpress.com/1552/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/labdan.wordpress.com/1552/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/labdan.wordpress.com/1552/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/labdan.wordpress.com/1552/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/labdan.wordpress.com/1552/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=labdan.wordpress.com&blog=1912813&post=1552&subd=labdan&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://labdan.wordpress.com/2009/04/29/chasb/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/e7a804f1c3ad7e669b99de7a02fbe324?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">کاوه گیــــــلانی (لابدان)</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>قهرمانی استقلال خوش شانسی نبود !</title>
		<link>http://labdan.wordpress.com/2009/04/27/esteghlal/</link>
		<comments>http://labdan.wordpress.com/2009/04/27/esteghlal/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 27 Apr 2009 10:50:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کاوه گیــــــلانی (لابدان)</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزانه]]></category>
		<category><![CDATA[قهرمان]]></category>
		<category><![CDATA[لیگ برتر]]></category>
		<category><![CDATA[امیر قلعه نویی]]></category>
		<category><![CDATA[استقلال]]></category>
		<category><![CDATA[رکورد]]></category>
		<category><![CDATA[سرور پرسپولیس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://labdan.wordpress.com/?p=1548</guid>
		<description><![CDATA[چنین است رسم سرای فریب ، فرازش فراز و نشیبش نشیب

حکایتی بود دیروز، شاید خود امیر قلعه نویی هم فکر نمی کرد که از شدت جوگیر شدن دست جلالی را ببوسد، یا جلالی هم فکر نمی کرد که ذوب آهن این چنین مغلوبش بشود &#8230; حکایت فوتبال دیروز مانند زندگی روزمره ماست ، زندگی که [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=labdan.wordpress.com&blog=1912813&post=1548&subd=labdan&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:center;" dir="rtl">چنین است رسم سرای فریب ، فرازش فراز و نشیبش نشیب</p>
<p style="text-align:center;" dir="rtl"><img class="size-full wp-image-1549 alignnone" title="esteghlal" src="http://labdan.files.wordpress.com/2009/04/esteghlal.jpg?w=393&#038;h=294" alt="esteghlal" width="393" height="294" /></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">حکایتی بود دیروز، شاید خود امیر قلعه نویی هم فکر نمی کرد که از شدت جوگیر شدن دست جلالی را ببوسد، یا جلالی هم فکر نمی کرد که ذوب آهن این چنین مغلوبش بشود &#8230; حکایت فوتبال دیروز مانند زندگی روزمره ماست ، زندگی که همیشه فکر می کنیم برایمان قابل پیش بینی است ولی همه چیز متفاوت با آنچه که در ذهن داریم به وقع می پیوندد. می شود خرده های بسیاری به امیر و تیمش گرفت ولی فعلا باید شاد بود &#8230; به راستی اگر چیزی حق کسی باشد دیر یا زود به آن خواهد رسید و به قولی اگر دیر بشود ، دروغ نمی شود.  عده ای می گویند استقلال شانس آورد ، ولی باید بگویم که شما که می گویید شانس آورد ، مگر لیگ اول را یادتان رفته بازی آخر با ملوان ؟ یا آن بازی کذایی با استقلال اهواز ؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">این شانس نیست همان حقی است که باید به حق دار می رسید !</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">لنگ نویس:</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">1- <a href="http://sohbat.wordpress.com/2009/04/27/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%82%D9%84%D8%A7%D9%84-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%AF/">این</a> هم نوشته سروش درباره قهرمانی استقلال .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">2- یاد بازی های پگاه در جام حذفی به خیر . <a href="http://labdan.wordpress.com/2008/06/02/pegah1/">+</a></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">3- <a href="http://koohzad.blogfa.com/post-84.aspx">این</a> پست هم پیشنهاد می شود برای مطالعه که خود معجونی است از وقایع این روزها ، استقلالی های عزیز برای کمی خنده بند حدودا ششم را بخوانید.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">4- توئیت های<a href="http://friendfeed.com/labdan?service=twitter"> دیروز</a> هم خاطره ای شد برای خودش !</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">5- نکته جالب توئیت های دیروز این بود که وقتی پنالتی شد حیدثه خانم گفت گل نمیشه و ما بهش خندیدیم ولی واقعا گل نشد !</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">6- باز هم تاکید می کنم که خداوند به آرش برهانی رحم کرد!</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">7- من عاشق جوگیر شدن امیر قلعه نویی هستم <img src='http://s.wordpress.com/wp-includes/images/smilies/face-smile.png' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">8- <a href="http://failblog.org/2009/04/20/photobomb-extra-drink-thief/">این</a> هم یک فرصت طلب واقعی !</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">9- آرش خان سیگارچی هم به نکته درستی اشاره کرد، البته کامنت پای<a href="http://sigarchi.net/blog/?p=2424"> مطلبش</a> را هم بخوانید <img src='http://s.wordpress.com/wp-includes/images/smilies/face-smile.png' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">10- <a href="http://bweb.ir/archives/sport/esteghlal-iran-premier-league-champion.php">این</a> هم یک تبریک دیگر برای خانواده استقلال در وبلاگستان .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">با سپاس کاوه استقلالی !</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">
<p style="text-align:justify;">
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/labdan.wordpress.com/1548/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/labdan.wordpress.com/1548/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/labdan.wordpress.com/1548/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/labdan.wordpress.com/1548/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/labdan.wordpress.com/1548/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/labdan.wordpress.com/1548/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/labdan.wordpress.com/1548/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/labdan.wordpress.com/1548/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/labdan.wordpress.com/1548/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/labdan.wordpress.com/1548/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=labdan.wordpress.com&blog=1912813&post=1548&subd=labdan&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://labdan.wordpress.com/2009/04/27/esteghlal/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/e7a804f1c3ad7e669b99de7a02fbe324?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">کاوه گیــــــلانی (لابدان)</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://labdan.files.wordpress.com/2009/04/esteghlal.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">esteghlal</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>وقتی شارژ ها تمام می شود!</title>
		<link>http://labdan.wordpress.com/2009/04/25/dokhtarak/</link>
		<comments>http://labdan.wordpress.com/2009/04/25/dokhtarak/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 25 Apr 2009 06:50:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کاوه گیــــــلانی (لابدان)</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزانه]]></category>
		<category><![CDATA[فقر]]></category>
		<category><![CDATA[لباس عروس]]></category>
		<category><![CDATA[کودک]]></category>
		<category><![CDATA[گناه]]></category>
		<category><![CDATA[در شهر]]></category>
		<category><![CDATA[روز نوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://labdan.wordpress.com/?p=1544</guid>
		<description><![CDATA[ذهنم مشغول بود، مشغول‌تر ازهمیشه و تنها راهی که می‌شناختم تا کمی بتوانم به آرامش برسم قدم زدن و شنیدن موسیقی بود. به سراغ یار تنهائی‌هایم رفتم، تنها چیزی که بعد از خدا در بیشتر تنهائی هایم همراهم است. خروس قندیی من که پخش کننده موسیقی است، هر چند کمی قدیمی شده ولی هنوز هم [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=labdan.wordpress.com&blog=1912813&post=1544&subd=labdan&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;" dir="rtl">ذهنم مشغول بود، مشغول‌تر ازهمیشه و تنها راهی که می‌شناختم تا کمی بتوانم به آرامش برسم قدم زدن و شنیدن موسیقی بود. به سراغ یار تنهائی‌هایم رفتم، تنها چیزی که بعد از خدا در بیشتر تنهائی هایم همراهم است. <a href="http://ap.apacer.com/ap/products/Audio_Steno_AU581.htm">خروس قندیی</a> من که پخش کننده موسیقی است، هر چند کمی قدیمی شده ولی هنوز هم چرخش برایم می‌چرخد. بر گوشم نهادم و روشنش کردم، دیدم که شارژش تمام شده و دلیلش هم این بود که در آخرین باری که از دستگاه  استفاده کرده بودم یادم رفته بود خاموشش کنم. نمی دانم چرا برایم کمی عجیب به نظر می‌رسید چون تا به حال این اتفاق نیفتاده بود و همیشه حداقل یک ساعتی شارژ داشت &#8230; کمی خلقم تنگ شد چون باز هم باید در هنگام قدم زدن به اراجیف مردم گوش می دادم. یکی از مدل مو می‌گفت یکی از دوست دخترش &#8230; یکی از خاله مادرش می گفت یکی از پسرش &#8230;.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">در ذهنم داشتم اتفاقات این روزها را ورق می‌زدم که یک فروشگاه لباس کودک نظرم را جلب کرد، در چند ردیف لباس های عروس کودکانه چیده شده بود، نا خودآگاه ذهنم سمت خواهر کوچکم رفت که در دوران کودکیش عاشق این لباس‌ها بود. نه تنها خواهرم بلکه هر دختر بچه‌ای که من می‌شناختم لباس عروس را دوست داشت. لبخندی زدم و رد شدم. ناگهان صدایی شنیدم که میگفت: من می‌خوام &#8230; من می‌خوام &#8230; بابایـــــی &#8230;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">برای لحظه‌ای مکث کردم و نگاهی به پشت سرم انداختم دیدم دختر بچه‌ای چهار یا پنج ساله چادر مادرش را می‌کشد و فریاد می‌زند و مادر هم می‌گوید ندارم، به خدا ندارم &#8230; بذار برم سر کار می‌خرم برات &#8230;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">دوباره برگشتم تا مسیرم را ادامه بدهم و زن هم داشت در مسیری که من می‌رفتم حرکت می‌کرد، از رو به رو هم چند زن و دختر دیگر می‌آمدند که ظاهرشان به مرفحان بی درد جامعه شباهت داشت. احساس کردم که آن زن صدایم کرد: داداش، دادشی &#8230; نمی‌دانم چه شد که اعتنایی نکردم و به مسیرم با سرعت بیشتری ادامه دادم. وقتی به بانوانی که از رو به رو می‌آمدند رسیدم صبر کردم تا ببیینم که در برخورد با صحنه آن مادر و دختر چه می‌کنند ؟ در حالی که در بین‌شان چند کودک هم به سن و سال آن دخترک حضور داشتند. طبق عادت این روزها بی تفاوت گذشتند &#8230; در حالی که دخترک همچنان با صدای بلند گریه می‌کرد &#8230;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">انگار که وجدان نداشته من هم بیدار شده بود و بی اختیار دوباره به سمت آن مادر دختر رفتم، دوباره صدایم کرد: داداش، داداشی &#8230; رفتم به سمتش، دخترک آنقدر گریه کرده بود تمام صورتش خیس شده بود و چشمان کوچکش هم به قرمزی می‌زد. رو کردم به زن، محجبه بود و سنش هم به زور به 18 یا 19 می‌رسید. گفتم کاری داشتید؟ نگاهی به این طرف و آن طرف کرد و گفت داداش خدا از برادری کمت نکنه، بیا یه کمکی به من و بچه‌ام بکن. اصلا مهم نبود که زن چه می‌گوید، گریه‌های دخترک مرا به این سمت کشانده بود، نگذاشتم به حرف هایش ادامه بدهد گفتم، بچه چی می‌خواد؟ گفت لباس عروس &#8230; لباس عروس رو دیده و میگه می خوام &#8230; گفتم خوب چرا بچه رو برداشتی آوردی اینجا که ببینه و لج کنه &#8230;. حرفی نزد &#8230; نمی دانم چه شد که گفتم من نمی توانم کمکی کنم و مسیرم را گرفتم و رفتم &#8230;. داشتم فکر می‌کردم به آن دخترک و مادرش &#8230; به سرنوشت انسان‌ها که این گونه رقم می‌خورد &#8230; به انسانی که حاضر است خودش را خوار کند &#8230; نمی دانم چرا آن زن به من رو کرد و گفت &#8230; نمی‌دانم شاید منظوری داشت، چرا این حرف را به همنوعان خودش نزده بود &#8230; نمی‌دانم &#8230; داشتم به این فکر می‌کردم که شاید اگر من دستگاهم شارژ داشت هیچ وقت متوجه زجه‌های آن دخترک نمی شدم &#8230; هر چند که با این حال هم کاری نکردم و فقط بی تفاوت گذشتم &#8230; نمی دانم شاید باید کاری می کردم ولی آن لحظه حسی گفت که باید گذشت &#8230;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">لنگ نویس:</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">1- مدت زیادی نبودم ، با این پست مشخص شد که زنده هستم !</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">2- هنوز به نقطه قابل اتکایی نرسیدم که حکایتی را که نویدش را داده بودم بنویسم ، فقط باید بگویم که اوضاع بد نیست ولی خوب هم نیست ، فقط می شود گفت که خدایا شکرت.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">3-  کامنت ها رو هم بزودی پاسخ می دم و البته خبرهایی در راه است خوب بدش را خودتان می فهمید.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">4- راستی برداشت شما از حکایت بالا چیست ؟ دوست دارم بدانم و تاکید می کنم که نوشته فوق واقعی است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">با سپاس کاوه گیـــــلانی</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/labdan.wordpress.com/1544/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/labdan.wordpress.com/1544/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/labdan.wordpress.com/1544/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/labdan.wordpress.com/1544/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/labdan.wordpress.com/1544/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/labdan.wordpress.com/1544/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/labdan.wordpress.com/1544/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/labdan.wordpress.com/1544/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/labdan.wordpress.com/1544/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/labdan.wordpress.com/1544/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=labdan.wordpress.com&blog=1912813&post=1544&subd=labdan&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://labdan.wordpress.com/2009/04/25/dokhtarak/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/e7a804f1c3ad7e669b99de7a02fbe324?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">کاوه گیــــــلانی (لابدان)</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>نامه ای به قلدر محله {عمو فیل ترباف}</title>
		<link>http://labdan.wordpress.com/2009/04/13/filipe/</link>
		<comments>http://labdan.wordpress.com/2009/04/13/filipe/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 13 Apr 2009 08:12:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کاوه گیــــــلانی (لابدان)</dc:creator>
				<category><![CDATA[بازی وبلاگی]]></category>
		<category><![CDATA[روزانه]]></category>
		<category><![CDATA[مخالفت]]></category>
		<category><![CDATA[مخابرات]]></category>
		<category><![CDATA[رفتار احمقانه]]></category>
		<category><![CDATA[سانسور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://labdan.wordpress.com/?p=1540</guid>
		<description><![CDATA[نوشته های زیر را با احساس یک کودک کلاس سومی در مقابل یک قلدر زور گیر بخوانید و واجب است که هنگام خواندن حس تک خوان گروه سرود دوران ابتدایی را در ذهن مجسم کنید، کودکی که از فرط فریاد زدن رگ های گلویش بیرون زده و صورتش به سرخی می زند والبته سین و [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=labdan.wordpress.com&blog=1912813&post=1540&subd=labdan&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;" dir="rtl">نوشته های زیر را با احساس یک کودک کلاس سومی در مقابل یک قلدر زور گیر بخوانید و واجب است که هنگام خواندن حس تک خوان گروه سرود دوران ابتدایی را در ذهن مجسم کنید، کودکی که از فرط فریاد زدن رگ های گلویش بیرون زده و صورتش به سرخی می زند والبته سین و شین را سر زبانی بیان می کند. اگر میبینید که این گونه لفظ قلم صحبت کرده باید بگویم که برادر بزرگش نامه را از زبانش نوشته !</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">با درود به روح پرفتوح تمامی وبلاگ ها و وبسایت های مسدود شده وبلاگستان!</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">بچه محل ها فکر می کنند که با عمو گفتن به تو می توانند دلت را به دست بیاورند و به قولی سرت را گول بمالند ولی زهی خیال باطل ! هر چند که هر روز صبح سر محله  ما پاتوق می زنی و حواست اساسی جمع است که کسی خارج از عرف احمقانه تو عمل نکند ولی نمی دانی که این محله آن طوری نیست که تو فکر میکنی ! یادت است روز اول که  بست نشسته بودی، بچه های وبلاگستان را اساسی گوش مالی دادی همه زانوی غم بغل کرده بودند ؟ تو ذوق می کردی همچون خر ولی نمی دانستی که با بستن ورودی  محل نمی توانی  اینجا را خالی از سکنه کنی ! ما هم دست به کار شدیم و کوچه های فرعی را یاد گرفتیم تو هم برای اینکه کم نیاوری از دیگران کمک گرفتی  &#8230; . هر چند هر از چند گاهی باز هم گوش مالی می دهی ولی خیالی نیست . تمام تلاشت را بکن  و به قولی از ما عصبانی باش و از این عصبانیت بمیر !خودت هم می دانی که خیلی ها که در عمرشان یک مورچه  را هم لگد نکرده اند به خونت تشنه هستند و همیشه آرزوی مرگت را می کنند. مادربزرگم می گفت اگر دیر بشود، دروغ نمی شود. بالاخره تو هم از رو می روی !راستی تا یادم نرفته این را هم بگویم هر دفعه که کوچه فرعی هایمان به بن بست می خورد کلی فحش کش دار و رنگارنگ نثارت می کنم باشد که به روح پدر و مادرت هم برسد !</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">نامه های هم محلی ها : <a href="http://www.1alireza.com/archives/1185">وب نامرئی</a> ، <a href="http://persian.kamangir.net/?p=5206">کمانگیر</a> ، <a href="http://cafenaderi.wordpress.com/2009/04/09/filte/">کافه نادری</a> ، <a href="http://kheyzaran.com/1388/01/18/letter-to-restrictor-man/">خیزران</a> ، <a href="http://avayemoj.com/2009/04/06/uncle-filterbaf/">آوای موج</a> ، <a href="http://www.blognevesht.com/1388/01/18/mail-to-a-hateful-person/">بلاگ نوشت</a> ، <a href="http://smto.ir/?p=1700">بر ساحل سلامت</a> ، <a href="http://zangoole.com/1388/01/21/to-dear-uncle-filterbaf/">زنگوله</a> ، <a href="http://pichakesarbehava.blogfa.com/post-161.aspx">پیچک سر به هوا</a> ، <a href="http://persian.hedaza.com/?p=1020">آزاده</a> ، <a href="http://rasmrozegar.blogfa.com/post-76.aspx">رسم روزگار</a> ، <a href="http://www.vajgoon.blogfa.com/post-166.aspx">واژگون</a> ، <a href="http://it.myjigi.com/1388/01/how-are-you/">دهکده آی تی</a> ، <a href="http://nabavar.wordpress.com/2009/04/12/%D9%81%DB%8C%D9%84%D8%AA%D8%B1/">ناباور</a> ، <a href="http://aghmajid.wordpress.com/2009/04/10/p101/">پرواز را به خاطر بسپار</a> ، <a href="http://uddhacca.wordpress.com/2009/04/12/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%85%D9%88-%D9%81%DB%8C%D9%84%D8%AA%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%81/">چمالگی</a> و &#8230;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">
<p style="text-align:justify;">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;</p>
<p style="text-align:justify;">لنگ نویس:</p>
<p style="text-align:justify;">1- هر کسی دوست داشت نامه ای بنویسد.</p>
<p style="text-align:justify;">2- حکایتی که قرار بود یکشنبه برایتان نقل کنم هنوز سرانجام نیافته ، بگذارید تا همه را باهم برایتان بنویسم <img src='http://s.wordpress.com/wp-includes/images/smilies/face-smile.png' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align:justify;">3- اوضاع من هم خوب است فقط کمی کارها زیاد شده .</p>
<p style="text-align:justify;">4- <a href="http://www.isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1315737&amp;Lang=P">این</a> حرف های حاج آقا مصباح یزدی را برای خندیدن بخوانید !</p>
<p style="text-align:justify;">5- <a href="http://www.isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1316441&amp;Lang=P">گویا</a> روحانیون بزن بهادر هم از میرحسین اعلام حمایت کردند !</p>
<p style="text-align:justify;">6- سالی که نکوست از بهارش پیداست ! <a href="http://parsine.com/pages/?cid=6579">+</a></p>
<p style="text-align:justify;">7- دو کلام هم از <a href="http://www.kalemeh.ir/pages/6168.php">مادر عروس</a> !</p>
<p style="text-align:justify;">8-ببینید<a href="http://www.hamdami.com/MFAFA/CultureAndScience/111208-Transplantation"> اینجا </a>هم اهدای عضو می کنند.</p>
<p style="text-align:justify;">9- حکایت دو شغله های ورزش پایانی ندارد ! <a href="http://www4.irna.ir/View/FullStory/?NewsId=430614">+</a></p>
<p style="text-align:justify;">10- گویا این امیر قلعه نوئی باز هم در روزهای سخت کم آورده !</p>
<p style="text-align:justify;">11- این قیلتر شدن،  شتری است که در خانه هر وبلاگ نویسی خراب کاری می کند <img src='http://s.wordpress.com/wp-includes/images/smilies/face-smile.png' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align:justify;">12- من هر دفعه اسم فیل بزرگ {لقب فیلیپه اسکولاری} را میبینم یاد این فیل ترباف میفتم <img src='http://s.wordpress.com/wp-includes/images/smilies/face-smile.png' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align:justify;">13- خدا رحم کند ، ساکنین ایران مراقب خانه هایتان باشید <a href="http://www4.irna.ir/View/FullStory/?NewsId=430805">+</a> !</p>
<p style="text-align:justify;">14- <a href="http://shinkhin.wordpress.com/2009/04/11/shin_part/">اینجا</a> هم یک جشن گرفتند که طبق معمول من دیر رسیدم <img src='http://s.wordpress.com/wp-includes/images/smilies/face-sad.png' alt=':(' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align:justify;">با سپاس کاوه گیـــــلانی</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/labdan.wordpress.com/1540/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/labdan.wordpress.com/1540/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/labdan.wordpress.com/1540/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/labdan.wordpress.com/1540/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/labdan.wordpress.com/1540/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/labdan.wordpress.com/1540/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/labdan.wordpress.com/1540/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/labdan.wordpress.com/1540/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/labdan.wordpress.com/1540/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/labdan.wordpress.com/1540/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=labdan.wordpress.com&blog=1912813&post=1540&subd=labdan&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://labdan.wordpress.com/2009/04/13/filipe/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/e7a804f1c3ad7e669b99de7a02fbe324?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">کاوه گیــــــلانی (لابدان)</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>احتمالا خبر های خوبی در راه است !</title>
		<link>http://labdan.wordpress.com/2009/04/09/news/</link>
		<comments>http://labdan.wordpress.com/2009/04/09/news/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 09 Apr 2009 07:57:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کاوه گیــــــلانی (لابدان)</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزانه]]></category>
		<category><![CDATA[مینور]]></category>
		<category><![CDATA[مشاوره]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[تالاسمی]]></category>
		<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://labdan.wordpress.com/?p=1536</guid>
		<description><![CDATA[تعطیلات عید دوران سخت و ملال آوری بود که اگر دی وی دی های لاست نبود در دست بالم نمی دانم چه باید می کردم! حوصله خودم را نداشتم چه برسد دیگران را ! خلاصه گفتیم کاری که از دستم بر نمی آید پس صبر می کنم تا ببینم چه می شود هر چه باشد [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=labdan.wordpress.com&blog=1912813&post=1536&subd=labdan&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;">تعطیلات عید دوران سخت و ملال آوری بود که اگر دی وی دی های لاست نبود در دست بالم نمی دانم چه باید می کردم! حوصله خودم را نداشتم چه برسد دیگران را ! خلاصه گفتیم کاری که از دستم بر نمی آید پس صبر می کنم تا ببینم چه می شود هر چه باشد یه روزی تمام می شود دیگر ، این همه دردسر و استرس هم بالاخره تمام می شود ! گویا این زندگی هم فهمیده که اینجانب به همین راحتی ها دست از خواسته ام نمی کشم و دارد آخرین زورهایش را می زند که پوز مرا به خاک بزند ولی زهی خیال باطل چون :</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">گر نگهدار من آن است که من می دانم/شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد !</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">حالا گیر ندهید کهچه کسی شیشه است و چه کسی سنگ ! مهم این است که تمامی ورق های این بازی به نفع من برگشته و با برگه های بازی دیگران ، دارم خودم را برنده می کنم. تردید راردیگر کنار گذاشته ام و می دانم که تصمیمم را عوض نمی کنم خدا را شکر که تا حالا هم کسی نتوانسته چه با زور و چه با زبان نرم نظرم و نظرش را عوض کند. در این چند ماه حکایت های زیادی اتفاق افتاد که مطمئن باشید پس از ختم به خیر شدن {اگر به خواست خدا ختم به خیر شد} حکایت پیش خواستگاری را برایتان نقل می کنم تا هم تجربه ای کسب کنید و هم حالش را ببرید و بدانید که هیچ قدرتی بالاتر از اراده انسان نیست و البته باید کمی سماجت هم چاشنی کارتان کنید! نیک می دانید که اینجانب و یار هر دو تالاسمی مینور هستیم و همین مسئله یک پاشنه آشیل شده است برایمان، این وسط همه خیر ما را می خواهند و می گویند که از هم جدا شوید و&#8230; . خلاصه با لطف پدر عزیز اینجانب مسئله به خیر خوش تا همین امروز پیش رفته و باید بگویم که تمامی مخالفان با ما همراه شده اند و نتیجه را به مشاوره و البته مظر نهایی پزشکی واگذار کرده اند که پدر بانو معرفی می کند! شاید باورتان نشود که این چندمین باری است که برای این مسئله روبه رو می شوم، بنده های خدا فکر می کنند {پزشکان را می گویم} که با یک ببو گلابی طرف هستندو در ابتدا اراجیف خود را می بافند ولی وقتی می بینند که ما هم نیمچه اطلاعاتی داریم به راه راست هدایت می شوند! ازدواج ما دو نفر فکر کنم بزرگترین ریسکی است که در طول عمرمان انجام می دهیم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">فعلا باید خدا را شکر کرد و البته از شما دوستان عزیز طلب انرژی مثبت {همان دعای خیر} کرد، یک نکته ای که این وسط وجود دارد اگر پزشک عزیز روز شنبه جوابی غیر از جواب دلخواه بدهد نمی دانم چه کنم ، هر چند بد بینی کار خوبی نیست ولی باید تمام شرایط را در نظر گرفت، این چیزی است که زندگی در این مدت به من یاد داده است! تنها نکته مثبت حکایت روز شنبه این است که یا خوب است یا بد و مطمئنم که حالت سومی ندارد!</p>
<p style="text-align:justify;">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
<p style="text-align:justify;">لنگ نویس:</p>
<p style="text-align:justify;">1- <strong>ببخشید که هنوز هم به کامنت های پست های قبلی جواب نداده ام، باور بفرمائید یک سر است و هزار سودا و دردسرو این طور مسائل !</strong></p>
<p style="text-align:justify;">2- <a href="http://sohbat.wordpress.com/">سروش</a> جان مثل اینکه به  جمع پانویس های عزیز <a href="http://ajorpare.wordpress.com/2009/04/07/doosti/">یک نفر</a> دیگر هم اضافه شد !</p>
<p style="text-align:justify;">3- <a href="http://78med.wordpress.com/">یک</a> پزشک دیگر به جمع وردپرسی ها اضافه شد، و البته <a href="http://78med.wordpress.com/2009/04/08/wordpressizatio/">بخوانید</a> دلایلش را برای انتخاب وردپرس که باید اضافه کنم ردپاهایی از مزیدی هم مشاهده شد:)</p>
<p style="text-align:justify;">4- <a href="http://7.persianblog.ir/post/97">عادل فردوسی پور دستگیر شد</a> ! {حتما ببینید و بخندید }</p>
<p style="text-align:justify;">5- <a href="http://meysam.guilanblog.com/wp/">این</a> هم وبلاگی که هم نویسنده اش هم نام من است ، هم نام وبلاگش لابدان است!</p>
<p style="text-align:justify;">6- این روزها شده ام مصداق بارز واژه حیکم دستپاچه !</p>
<p style="text-align:justify;">7- پیروزی پر غرور آبی های شهر لندن هم بر شما ملت آبی دوست مبارک باشد ! البته عشق است بارسا را !<a href="http://www.mehrnews.ir/NewsPrint.aspx?NewsID=857199">ببنید</a> نتایج بازی های رفت را .</p>
<p style="text-align:justify;">8- در ضمن توپ تانک مسلسل دیگر اثر ندارد !</p>
<p style="text-align:justify;">با سپاس کاوه گیـــــــــلانی</p>
<p style="text-align:justify;">
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/labdan.wordpress.com/1536/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/labdan.wordpress.com/1536/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/labdan.wordpress.com/1536/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/labdan.wordpress.com/1536/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/labdan.wordpress.com/1536/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/labdan.wordpress.com/1536/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/labdan.wordpress.com/1536/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/labdan.wordpress.com/1536/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/labdan.wordpress.com/1536/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/labdan.wordpress.com/1536/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=labdan.wordpress.com&blog=1912813&post=1536&subd=labdan&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://labdan.wordpress.com/2009/04/09/news/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/e7a804f1c3ad7e669b99de7a02fbe324?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">کاوه گیــــــلانی (لابدان)</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>المپیک و زندگی</title>
		<link>http://labdan.wordpress.com/2009/04/06/olampic/</link>
		<comments>http://labdan.wordpress.com/2009/04/06/olampic/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 06 Apr 2009 08:18:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کاوه گیــــــلانی (لابدان)</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزانه]]></category>
		<category><![CDATA[المپیک]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[شباهت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://labdan.wordpress.com/?p=1436</guid>
		<description><![CDATA[چند ماه  پیش  در هنگام راهپیمایی سالگرد پیروزی پرشکوه انقلاب در خیابان های رشت قدم می زدم و به اتفاقات آن روزها فکر می کردم حکایت اعتیاد مایکل فلپس برایم عجیب بود. دوستم در مورد شخصی حرف زد که من هم می شناختمش {حکایتی است طولانی که شاید روزی نوشتمش} . فلپس و آن شخص [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=labdan.wordpress.com&blog=1912813&post=1436&subd=labdan&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;">چند ماه  پیش  در هنگام راهپیمایی سالگرد پیروزی پرشکوه انقلاب در خیابان های رشت قدم می زدم و به اتفاقات آن روزها فکر می کردم <a href="http://www.ipna.ir/shownews.aspx?newsid=10649">حکایت اعتیاد مایکل فلپس</a> برایم عجیب بود. دوستم در مورد شخصی حرف زد که من هم می شناختمش {حکایتی است طولانی که شاید روزی نوشتمش} . فلپس و آن شخص دلیلی شدند که ذهنم سمت المپیک برود، در ذهنم المپیک را به زندگی ربط دادم و خروجی بررسی هایم اینطور شد که :</p>
<p style="text-align:center;"><img class="size-full wp-image-1437 alignnone" title="logo" src="http://labdan.files.wordpress.com/2009/02/logo.gif?w=312&#038;h=151" alt="logo" width="312" height="151" /></p>
<p style="text-align:center;">
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">هر انسانی در زندگی خودش کارهای مختلفی را شروع می کند، تعدادی را به پایان می رساند و تعدادی را هم نیمه تمام و به طور کلی در چندین طیف متفاوت مسیر زندگیش را ترسیم می کند. اگر در بازی های المپیک هر انسان را یک کشور در نظر بگیریم و رشته های ورزشی هم می شود مسیر زندگی در نظر گرفت. در پایان هر دوره المپیک تنها دو رشته هستند که معمولا در ذهن افکار عمومی ماندگار می شوند و البته در هنگام مسابقه بیشترین تماشاگر را دارند. قوی ترین {وزنه برداری سنگین وزن} و سریع ترین {دوی صد متر}  ، کشور هایی که صاحب این مدال ها می شوند همیشه در ذهن علاقه مندان به ورزش باقی می مانند و به قولی المپیک است و این دو مدال البته برای هر شخص در رشته خودش مدالش بسیار با ارزش  تر از هر مدال دیگری است. در زندگی طبیعی هم فکر می کنم همین حکایت را داشته باشیم. هر شخص برای خودش موفقیت هایی کسب می کند، ولی معیار سنجش  چیز دیگری است&#8230; با ارزش ترین مسئله زندگی این روزها  دو چیز است  پول و مدرک تحصیلی !</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">لنگ نویس:</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">1- این مطلب چند ماهی در آرشیو وبلاگ خاک می خورد گفتم حالا که حس حال درست حسابی برای نوشتن ندارم بگذارمش تا کمی از این حس و حال بیرون بیایم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">2- می دانم در این مورد بیشتر از اینها می شد بحث کرد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">3- پست بعدی هم احتمالا بازی اعترافات سبز خواهد بود.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">4- <a href="http://www.blognevesht.com/1388/01/16/professional-blogging/">این </a>مطلب از صادق عزیز در مورد وبلاگ نویسی حرفه ای رو پیشنهاد می کنم بخونین.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">5- من از شنیدن <a href="http://marjjan.blogfa.com/post-171.aspx">این</a> موسیقی لذت می برم شما چطور ؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">6- مثل اینکه تعداد افرادی که از طریق فید یا خوراک اینجا را می خوانند شده 100 نفر ! خوشحالم که صد نفر پیدا شده اند که این چرت نوشته ها برایشان جالب بوده</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">7- هنوزهم پاسخ دادن کامنت ها ادامه دارد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">با سپاس کاوه گیـــــــــلانی</p>
<p style="text-align:center;" dir="rtl">
<p style="text-align:center;" dir="rtl">
<p style="text-align:center;">
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/labdan.wordpress.com/1436/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/labdan.wordpress.com/1436/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/labdan.wordpress.com/1436/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/labdan.wordpress.com/1436/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/labdan.wordpress.com/1436/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/labdan.wordpress.com/1436/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/labdan.wordpress.com/1436/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/labdan.wordpress.com/1436/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/labdan.wordpress.com/1436/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/labdan.wordpress.com/1436/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=labdan.wordpress.com&blog=1912813&post=1436&subd=labdan&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://labdan.wordpress.com/2009/04/06/olampic/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/e7a804f1c3ad7e669b99de7a02fbe324?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">کاوه گیــــــلانی (لابدان)</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://labdan.files.wordpress.com/2009/02/logo.gif" medium="image">
			<media:title type="html">logo</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>از زندگی تا زندگی !</title>
		<link>http://labdan.wordpress.com/2009/04/04/%d8%a7%d8%b2-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%aa%d8%a7-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c/</link>
		<comments>http://labdan.wordpress.com/2009/04/04/%d8%a7%d8%b2-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%aa%d8%a7-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 04 Apr 2009 07:14:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کاوه گیــــــلانی (لابدان)</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزانه]]></category>
		<category><![CDATA[دیوار]]></category>
		<category><![CDATA[روز نوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://labdan.wordpress.com/?p=1531</guid>
		<description><![CDATA[هیچ وقت زندگی آن طوری که می خواهیم پیش نمی رود و اگر آن طوری که پیش می رفت سرنوشت هم می شد یک سریال لوس و بی مزه مانند کارهای سیروس مقدم که فقط طولانی است و همه چیزش قابل پیش بینی و مطمئنا خسته کننده. گاهی اوقات دوست داشتم زندگیم مثل کارهای سیروس [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=labdan.wordpress.com&blog=1912813&post=1531&subd=labdan&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;">هیچ وقت زندگی آن طوری که می خواهیم پیش نمی رود و اگر آن طوری که پیش می رفت سرنوشت هم می شد یک سریال لوس و بی مزه مانند کارهای سیروس مقدم که فقط طولانی است و همه چیزش قابل پیش بینی و مطمئنا خسته کننده. گاهی اوقات دوست داشتم زندگیم مثل کارهای سیروس مقدم باشد، هر چند گاهی از اوقات می شود ولی دقیقا زمانی که فکر می کنم همه چیز را می دانم و کنترل همه چیز را در دست دارم همه چیز کاملا متفاوت می شود و به یک نا امیدی خاصی می رسم که حتی &#8230; . شاعر درست می گوید که در نا امیدی بسی امید است ولی پایان شب سیه کی سفید می شود ، خدا می داند. پدرم می گوید نیمی از سرنوشت انسان در دستان خودش است و نیمی دیگر هم برایش نوشته شده، تا الان که هرچقدر زور زده ام آن روی نوشته شده، زورش بیشتر بوده ولی این را به خاطر دارم که <a href="http://lonelyseaman.wordpress.com/2008/12/14/%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%83%D9%86-%D8%AA%D9%88-%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D9%85%D8%A8%D9%88-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%8A/">من هم یک بامبو هستم</a>!</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">زین همرهان سست عناصر دلم گرفت</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">شیر خدا و رستم دستانم آرزوست</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">آن های و هوی و نعره مستانم آرزوست</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">لحظه تحویل سال از خدای خودم خواستم تا آنچه را که به صلاح من است برایم برآورده کند، و نگرانیم هم فقط از این درگیری های روزانه است می دانم هر چه هست دیر یا زود تمام می شود. تمرکز امسال را روی درس و ورزش می گذارم، برنامه درسی که کاملا مشخص است و برنامه ورزشی خاصی که قرار است دنبال کنم شروع یک ورزش رزمی دیگرمثل کیک بوکس در کنار جودو است برای بدن سازی بهتر و البته لذت بردن بهتر از زندگی و جوانی ! اینها را گفتم تا سال دیگر خودم ببینم در این دو مقوله اصلی زندگیم چه کرده ام.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">لنگ نویس:</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">1-همه کامنت ها را هم به زودی جواب می دهم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">2- سوژه های زیادی برای نوشتن در این یک هفته موجود بود که حوصله نوشتن نداشتم ، از علی دایی بگیر تا سیزده بدر امسال!</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">3- <a href="http://sohbat.wordpress.com/2009/04/01/soccer-iran-saudi/">این</a> نوشته در مورد حواشی فوتبال مملکت را می توان حرف دل خیلی ها از جمله خود من حساب کرد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">4- فکر کنم اینجا کمی تغییر نیاز دارد چون زیادی شخصی شده <img src='http://s.wordpress.com/wp-includes/images/smilies/face-smile.png' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">5- به نظر شما تو <a href="http://bamdadi.com/2009/04/02/who-is-my-real-identity/">این</a> مطلب باید کدام پی نوشت را باور کرد ؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">با سپاس کاوه گیــــلانی</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">
<p style="text-align:justify;">
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/labdan.wordpress.com/1531/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/labdan.wordpress.com/1531/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/labdan.wordpress.com/1531/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/labdan.wordpress.com/1531/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/labdan.wordpress.com/1531/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/labdan.wordpress.com/1531/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/labdan.wordpress.com/1531/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/labdan.wordpress.com/1531/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/labdan.wordpress.com/1531/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/labdan.wordpress.com/1531/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=labdan.wordpress.com&blog=1912813&post=1531&subd=labdan&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://labdan.wordpress.com/2009/04/04/%d8%a7%d8%b2-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%aa%d8%a7-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/e7a804f1c3ad7e669b99de7a02fbe324?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">کاوه گیــــــلانی (لابدان)</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>شفاف سازی !</title>
		<link>http://labdan.wordpress.com/2009/03/28/shafaf/</link>
		<comments>http://labdan.wordpress.com/2009/03/28/shafaf/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 28 Mar 2009 05:15:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کاوه گیــــــلانی (لابدان)</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزانه]]></category>
		<category><![CDATA[مرگ ناگهانی]]></category>
		<category><![CDATA[مست]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقات]]></category>
		<category><![CDATA[بیمارستان]]></category>
		<category><![CDATA[تازه آباد]]></category>
		<category><![CDATA[رشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://labdan.wordpress.com/?p=1525</guid>
		<description><![CDATA[در پست قبلی سال نو را پیشاپیش تبریک گفتیم، اینجا هم سال جدید را تبریک می گوئیم به امید روزهای خوب و پروانه ای برای شما دوستان عزیز ، از تکه پاره کردن تعارفات بگذریم باید خدمتتان عارض شوم که حودو یک هفته ای روزه اینترنتی گرفته بودیم و به قولی توفیق اجباری بود که [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=labdan.wordpress.com&blog=1912813&post=1525&subd=labdan&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;" dir="rtl">در پست قبلی سال نو را پیشاپیش تبریک گفتیم، اینجا هم سال جدید را تبریک می گوئیم به امید روزهای خوب و پروانه ای برای شما دوستان عزیز ، از تکه پاره کردن تعارفات بگذریم باید خدمتتان عارض شوم که حودو یک هفته ای روزه اینترنتی گرفته بودیم و به قولی توفیق اجباری بود که در دنیای مجازی حضوری زرد داشته باشیم ، جایتان خالی یک سفر چند روزه ای به خطه قهرمان پرور کردستان داشتیم، البته این سفر خود حکایتی دارد که فکر کنم ارزش داشته باشد که یک پست برایش اختصاص دهم. در طول سفر تکان دهنده ترین خبری که شنیدم فوت همزمان عده ای در رشت بود که بر اثر نوشیدن مشروبات الکلی دار فانی را بالا رفته بودند! بعد از بازگشت به رشت از چند نفر که دستشان به جایی بند بود پرسیدم که اوضاع از چه قرار است، یک نفر که از جوجه مسئولین است گفت فقط دوازده نفر مرده اند ولی یکی از دوستان که روز واقعه در تازه آباد {قبرستان} رشت حضور داشت می گفت تعداد کسانی که آن روز به قبرستان می آوردند بیشتر از این حرف ها بود! با یکی از دوستان تماس گرفتم که احوالش را جویا شوم ، گفت که یکی از دوستانش به همین صورت در گذشته است، مسجد برایشان مراسم نگرفته و نیروی انتظامی و پایگاه بسیج محله  از برگزاری مراسم جلوگیری کرده ، دلیلش هم این بوده که به قولشان نجس از دنیا رفته ! از دلیل اتفاق پرسیدم چون می دانستم که دایی جان ناپلئونش دربیمارستان رازی رشت کار میکند، گفت : در مشروب سیانور ریخته بودند، و تا حالا هم سی و هشت نفر کشته شده اند. از جوان هفده ساله تا پیرمرد هفتاد ساله ! یکی دو مجلس عروسی هم به عزا تبدیل شده &#8230; وقتی پرسیدم چرا سیانور یک سری حرف های عجیب غریب هم می زد که من زبانم شاخ در آورده بود، می گفت در اصل بخار سیانور می دهند که گیرایی داشته باشد ولی سازنده فیلسوفش یک قطره سیانور ریخته بود که به قولی بترکاند و &#8230; .هم سازنده و هم توزیع کننده را گرفته اند ولی چه فایده که &#8230;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">راستش نمی شود حرف خاصی زد، ای کاش سعی کنیم نخورده مست باشیم &#8230; یکی گفت اگر مجلس هم برای اینها بگیرند ، به عنوان مثال مداح چه میخواهد بگوید؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">لنگ نویس:</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">1-از دوران کودکی منتظر سال 88 بودم چون روز تولدم تقویم می شود 88/8/8 ، چقدر جالب میشدو این همه 8 کنار هم!</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">2- باز هم امیدوارم سال خوبی داشته باشید.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">3- می خواستیم شاد کنیم ملت را ولی دیدیم یک چیزی روی دوشمان سنگینی می کند باید کمی خبرگزاری بازی در می آوردیم!</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">4- تا سال پیش فکر می کردم که آی کیو اینجانب به اندازه مرغ است برای درک بعضی از مسائل ولی امسال به یقین رسیدم که آی کیوی من برای درک بعشی از مسائل از مرغ هم کمتر است ، با عرض پوزش از یک وبلاگ نویس عزیز !</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">5- فکر کنم تا بعد از سیزده بدر هم نباشم ! {هرچند مهم نیست ولی خواستیم گفته باشیم <img src='http://s.wordpress.com/wp-includes/images/smilies/face-smile.png' alt=':)' class='wp-smiley' />  }</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">6-مطالعه <a href="http://sohbat.wordpress.com/2009/03/20/87-bloggers-festival/">این</a> پست هم برای تعویض روحیه به شدت  پیشنهاد می شود !</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">7-<a href="http://ajorpare.wordpress.com/2009/03/22/ajorpare-2-sale-shod/"> آجر پاره</a> هم دوساله شد !</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">8- <a href="http://zamaaneh.com/news/2009/03/_10_18.html">این</a> هم خبری در رابطه با بحث اصلی همین پست !</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">9- کامنت ها رو هم به زودی جواب میدم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">با سپاس کاوه گیلانی</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">
<p style="text-align:justify;">
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/labdan.wordpress.com/1525/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/labdan.wordpress.com/1525/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/labdan.wordpress.com/1525/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/labdan.wordpress.com/1525/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/labdan.wordpress.com/1525/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/labdan.wordpress.com/1525/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/labdan.wordpress.com/1525/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/labdan.wordpress.com/1525/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/labdan.wordpress.com/1525/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/labdan.wordpress.com/1525/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=labdan.wordpress.com&blog=1912813&post=1525&subd=labdan&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://labdan.wordpress.com/2009/03/28/shafaf/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/e7a804f1c3ad7e669b99de7a02fbe324?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">کاوه گیــــــلانی (لابدان)</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>سال نو مبارک</title>
		<link>http://labdan.wordpress.com/2009/03/18/eyd/</link>
		<comments>http://labdan.wordpress.com/2009/03/18/eyd/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 18 Mar 2009 08:21:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کاوه گیــــــلانی (لابدان)</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزانه]]></category>
		<category><![CDATA[گاه شمار]]></category>
		<category><![CDATA[تقویم]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظی]]></category>
		<category><![CDATA[سال نو]]></category>
		<category><![CDATA[عید]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://labdan.wordpress.com/?p=1520</guid>
		<description><![CDATA[مثل اینکه واقعا باید با سال 87 خداحفظی کرد، خوب یا بد هر چه بود و نبود تمام شد. شادی ها و غم هایش خاطره شدند. راستش اگر بگویم سال 78 یکی از بهترین دوران زندگیم در ایام جوانی بود. فراز و نشیب هایی خاطره انگیز که مطمئنم هیچ وقت از یاد نمی برم. حرفی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=labdan.wordpress.com&blog=1912813&post=1520&subd=labdan&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;">مثل اینکه واقعا باید با سال 87 خداحفظی کرد، خوب یا بد هر چه بود و نبود تمام شد. شادی ها و غم هایش خاطره شدند. راستش اگر بگویم سال 78 یکی از بهترین دوران زندگیم در ایام جوانی بود. فراز و نشیب هایی خاطره انگیز که مطمئنم هیچ وقت از یاد نمی برم. حرفی می زنم بین خودمان بماند، احساس می کنم که کمی بزرگ شده ام و می توانم مسئولت یک نفر دیگر را به دوش بگیرم. اگر از دیدگاه کلی بخواهم بگویم سال خوبی بود ، نه بیشتر نه کمتر ! شاید <a href="http://labdan.wordpress.com/2008/07/23/eyd_no/">غم انگیز تری</a> خاطره از دست دادن یکی از دوستانم بود که امیدوارم خداوند روحش را شاد کند.</p>
<p style="text-align:center;"><img class="size-full wp-image-1522 alignnone" title="persiangraphic_haftsin-norouz-7sin" src="http://labdan.files.wordpress.com/2009/03/persiangraphic_haftsin-norouz-7sin.jpg?w=650&#038;h=463" alt="persiangraphic_haftsin-norouz-7sin" width="650" height="463" /></p>
<p style="text-align:justify;">اگر زندگی سیر طبیعیش را سیر کند سال 88 رسما در کنار کسی خواهم بود که دوستش دارم. خیلی از این خوشی ها را مدیون شما دوستان مجازی ام هستم که البته بیشتر شما دیگر یک دوست مجازی نیستید. دوست داشتم می توانستیم در کنار هم جشنی بگیریم و خوش باشیم ولی حیف که نمی شود. امیدوارم در سال جدید در کنار خانواده و یا بهتر بگویم کسانی که دوستشان دارید خوش و خرم باشید. غم ها و ناراحتی های زندگی هم وجود نداشته باشد هر چند که آرزویی محال است و بهتر است بگویم عمرشان کوتاه  باشد. امیدوارم که در هر جا هستید سلامت باشید که هیچ گنجی بالاتر از سلامتی نیست. اگر کسی را ناراحت کردم امیدوارم مرا ببخشد و اگر کسی هم فکر می کند که از دستش ناراحتم مطمئن باشد که در سال تحویل دیگر چیزی در دلم نیست. ای کاش در سال جدید یادبگیریم که اشتباهاتمان را به گردن دیگران نیندازیم &#8230; راستی اگر میخواستم از همه شما اسمی ببرم باید تا سال دیگر فقط اسم می نوشتم و احتمال داشت که اسمی از قلم بیفتد و &#8230;</p>
<p style="text-align:justify;">مثل اینکه بازهم منبر مفت پیدا کردم و دارم زیادی وراجی میکنم. دوستتان دارم و سال نو مبارک !</p>
<p style="text-align:justify;">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;</p>
<p style="text-align:justify;">لنگ نویس:</p>
<p style="text-align:justify;">1- <a href="http://www.mediafire.com/download.php?ywdmert0dih">این</a> گاه شمار را هم به عنوان عیدی ناقابل از من قبول کنید، شاید تکراری باشد ولی هر چه هست عیدی است دیگر!</p>
<p style="text-align:justify;">2- <a href="http://labdan.wordpress.com/2008/03/18/عیدی-های-لابدان/">این</a> هم عیدی سال پیش !</p>
<p style="text-align:justify;">3- <a href="http://labdan.wordpress.com/2009/03/18/koli/">این</a> هم آخرین نوآوری و شکوفایی من در سال 87 !</p>
<p style="text-align:justify;">4- فکر کنم یک هفته اول عید اثری از من در دنیای مجازی نباشد.</p>
<p style="text-align:justify;">5- این تقویم را یکی از دوستان برایم میل زده بود.</p>
<p style="text-align:justify;">6- برای بازدید از موسسه خیره ای هماهنگ کرده بودم که ناگهان قانونشان را تغییر دادند و گفتند ملاقات ممنوع !</p>
<p style="text-align:justify;">6- خداحافظ سال 87 !</p>
<p style="text-align:justify;">با سپاس کاوه گیـــــــلانی</p>
<p style="text-align:center;">
<p style="text-align:center;">
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/labdan.wordpress.com/1520/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/labdan.wordpress.com/1520/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/labdan.wordpress.com/1520/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/labdan.wordpress.com/1520/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/labdan.wordpress.com/1520/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/labdan.wordpress.com/1520/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/labdan.wordpress.com/1520/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/labdan.wordpress.com/1520/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/labdan.wordpress.com/1520/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/labdan.wordpress.com/1520/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=labdan.wordpress.com&blog=1912813&post=1520&subd=labdan&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://labdan.wordpress.com/2009/03/18/eyd/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>18</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/e7a804f1c3ad7e669b99de7a02fbe324?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">کاوه گیــــــلانی (لابدان)</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://labdan.files.wordpress.com/2009/03/persiangraphic_haftsin-norouz-7sin.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">persiangraphic_haftsin-norouz-7sin</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>