Archive for جولای, 2009

مرده آن ها هم فرق می کند!

می گویند شهید شده، می گویند آشوبگر نبوده! و هزاران گفته دیگر… مگر آنها که کشته شده اند آشوبگر بودند؟ مگر آنها را که گرفته اید آشوبگر بوده اند؟ چرا این همه تفاوت؟ چرا مرده حکومتی ها هم باید با ما فرق کند؟  مگر بقیه آدم نبودند که حداقل مجلسی هم نگذاشتید در خانه ای که می گوئید خانه خداست برای عزیزانشان بگیرند؟ همه چیزتان پارتی بازی است، روح الامینی کشته شد  ولی مطمئن باشید که اشتباهی کشته شد چون اگر آقایان می دانستند که او کیست همچین اتفاقی نمی افتاد! خدایش بیامرزد ما که بخیل نیستیم!  اینها هم حرف حسادت نیست، اینها درد است وقتی در روز روشن بین انسان ها تفاوت می گذارید خون به جوش می آید! زندگیمان شده تبعیض! حتما باید یک آقازاده کشته می شد تا مجلس به خودش بیاید و … . کلاه خود را قاضی کنید، اگر امثال مثل روح الامینی در این اتفاقات گذرشان به دباغخانه آقایان نمی افتاد آب از آب تکان می خورد؟  آیا آقای کاتوزیان و امثالهم ککشان هم می گزید که بخواهند تکانی بخورند؟  آیا آقای ضرغامی تعهد می داد؟  آیا آقای رضایی  پیام تسلیت می داد؟  این همه را گرفته اند و بدترین بلاها را سرشان آورده اند، کسی گفت خرت به چند من؟ روح الامینی مثل ماهی قزل آلایی بود که از دست آقایان سر خورد وگرنه مطمئن باشید که هیچ وقت این چنین نمی شد! بیچاره آنهایی که در آسمان یک ستاره هم ندارند و الان معلوم نیست در گوشه اوین و هزاران سوراخ بدتر از اوین چه می کشند!

من این اتفاق را می گذارم به حساب آن عرش کبریایی که گویا نگاهی هم به ایران انداخته … امیدوارم هر چه زودتر عرش کبریایی نظری به دوستان در بند ما بیندازد و به طریقی راه آزادیشان را هموار کند. به امید اینکه روزی برسد که دوباره آقای ابطحی، خانم توحید لو و وحید عزیز در سلامت کامل به جمع ما بازگردند.

این چیزی را که اینها به ما عرضه می کنند صبح استبداد است و به قول فرخی یزدی :

هزار بار به ز صبح استبداد برای دست و پا بسته شام آزادی …

—————————————————————————————–

لنگ نویس:

1- شما هم چند خطی بنویسید بر حسب حال خویش برای این روزها و دوستان در بند.

2- این هم جرقه ای برای نوشتن این پست.

3- امیدوارم دچار سوء تفاهم نشوید.

4- این را هم بخوانید در وصف پدر شهید روح الامینی !

5- انتظار تهیه گزارش کامران نجف زاده از شهید روح الامینی راهم داشته باشید، هر چه باشد ضرغامی دوست یا بهتر بگویم رفیق فاب پدرش است!

6- آن واژه عرش کبریای به تاثیر از جبر جغرافیایی محسن نامجوست، که گویا صدای محسن نامجو را شنیده!

با سپاس کاوه گیلانی

14 comments جولای 26, 2009

زندگی جدی می شود!

راستش نمی دانم از کجا شروع کنم، یعنی هر وقت همین طوری دست به کیبورد می برم اینگونه می شود. وقتی  چند سال {فکر کنم دوسال} پیش شروع کردم در لابدان به نوشتن اوضاع درونی و بیرون اصلا سوار اسب مراد، تقی و نقی نبود. روزهای پر از استرس و هر کوفت و زهرمار دیگری که فکرش را بکنید. دوستانی پیدا کردم بهتر از برگ گل {حالا بالا پائین دارن ولی سوخت و سوز ندارن} دور هم بودیم و هستیم و با همین وبلاگ نویسی همدیکر را از اوضاع و احوال و روزمرگی هایمان با خبر می کنیم. بیشتر به هم کمک می کنیم و خوبی اش با دنیای واقعی این است که دوستان در دنیای واقعی در خیلی از موارد نقش نمک پاش را بازی می کنند و نه تنها مشکلی حل نمی کنند بلکه بیشتر … ولی اینجا همه به هم کمک می کنند و خیلی از اوقات سنگ صبور هم می شوند. حالا چرا این ها رو  دارم می گویم، اندکی صبر…

stair-life-lar

کم و بیش هم می دانید که مدتی است حکایت مزدوج شدن اینجانب جدی شده، دیشب جای شما خالی رفته بودیم برای بررسی مواضع آن طرف! به قولی زندگی جدی تر از آن شد که فکرش را می کردم، استرسی که دیشب داشتم از هر مسابقه ای بیشتر بود و به قولی قلبمان داشت در دهانمان می رفت. فکرش را بکنید وقتی همه چیز به شما ختم بشود و قرار باشد مسئولیتی را بپذیرید که به قدری سنگین است که گذشتگان همه تاکید برشکستن کمرشان دارند. خلاصه باز هم سوژه اصلی گفتگو ها حکایت مینور بودن هر دوی ما بود و البته تاکیدات بیشتر بود و ترساندن ها بیشتر مادرم هنوز هم می ترسد و مطمئنم این ترس تا زمانی که نوه خود را نبیند در وجودش نهان خواهند ماند. در این مدت خودم احساس کردم که کوچکترین مشکل پیش روی ما همین مینور بودن است، حالا خودتان حساب و کتاب کنید که اوضاع چگونه است. خدا رو شکر رسم ورسومات هم زیاد پاپیچ ما نشد و فکرش را نمی کردم به همین سادگی بشود سر و ته قضیه را جمع کرد. هر چند مجلس رسمی  نبود و بیشتر جنبه هماهنگی برای آینده را داشت ولی هر چه بود بسیار امیدوارم کرد. اگر خدا بخواهد سال دیگر اردیبهشت جشنی می گیریم و خلاصه آنچه که باید بشود به خواست خدا می شود. چیزی که الان دارم اسمش را می گذارم آرامش، نه آرامش قبل از طوفان چون به قدری طوفان دیده ام که شده ام مرغ طوفان.

بگذریم که باید پوستم کلفت تر از این که هست بشود. مشکلات پیش رو زیاد است و به قولی زندگی است دیگر و وقتی جدی می شود با کسی شوخی ندارد! به هر حال گفتم که اگر می خواهید ازالان تمرین کنید برای حرکات موزون برنامه ریزی هم بفرمائید برای اردیبهشت، عده ای هم چه بخواهند چه نخواهند باید تشریفشان را بیاورند و دور هم باشیم چون اگر غیر ازاین بشود خودشان می دانند که چه می شود. حافظ هم ببینید  چه گفته :

هر آن که جانب اهل خدا نگه دارد/ خداش در همه حال از بلا نگه دارد

حديث دوست نگويم مگر به حضرت دوست/ که آشنا سخن آشنا نگه دارد

دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای/ فرشته‌ات به دو دست دعا نگه دارد

گرت هواست که معشوق نگسلد پيمان /نگاه دار سر رشته تا نگه دارد

صبا بر آن سر زلف ار دل مرا بينی/ ز روی لطف بگويش که جا نگه دارد

چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفت/ ز دست بنده چه خيزد خدا نگه دارد

سر و زر و دل و جانم فدای آن ياری/ که حق صحبت مهر و وفا نگه دارد

غبار راه راهگذارت کجاست تا حافظ/ به يادگار نسيم صبا نگه دارد

————————————————————————————————————————

لنگ نویس:

1- برایتان از دردسر ها و شیرینی های این مسیر در طول این چند ماه بیشتر خواهم سخن راند!

2- مثل اینکه رسیدیم پشت دروازه !

3- از چند نفر که خودشان می دانند تشکرات ویژه دارم، باشد که در یک پست ویژه محبت هایشان را جبران کنیم.

4- به قول یکی از دوستان ما هم از دست رفتیم البته کم کم از دست می رویم.

5- ازدواج یه چیزی مثل همین تصویره برای من  البته از پائین به بالا و البته بعضی ها هم از بالا به پائین.

6- منبع تصویر هم اینجاست.

با سپاس کاوه گیلانی

13 comments جولای 21, 2009

بادنجان و طرز تفکر انقلابی !

من: من از بادنجان و هر غذایی که این هویج سیاه توش باشه بدم میاد!

اون:  من هفته ای یک بار غذایی با مشتقات بادنجان درست می کنم!

من: من میرم مهمونی!

اون: یه بار میری ، دوبار میری ، آخرش چی ؟

من: خوب نیمرو می خورم!

اون: هه هه ، بالاخره دست از این بچه بازی هات بر می داری!

من هم کمی فکر کردم و چون دیگه بهانه ای نداشتم، گفتم: اصلا میدونی چیه من طرز تفکر انقلابی دارم و به هیچ وجه از این موضعی که گرفتم عقب نشینی نمی کنم! روزی که می خوای بادنجان درست کنی واسه منم یه کوفت دیگه ای درست می کنی! این دیکتاتوری نیستا ، اگه دیکتاتور بودم که اصلا بادنجان نمی خریدم!

اون : هه هه، عمرا!

من: مــــادر جان !

بد غذا بودن یکی از بزرگترین مشکلات اینجانب است ، اصلا نمی توانم با بادنجان کنار بیایم، قدیمها بهانه می آوردم که بادنجان حساسیت برایم ایجاد می کند و خلاصه مادرجان نازمان را می کشید و … از وقتی که این بانوی ما یک کتلت بی نام و نشان به خوردمان داد و ما هم تعریف و تمجید از طعم آن کتلت کوفتی کردیم دیگر راه فراری نمانده! آن  کتلت ترکیب اصلیش بادنجان بود و … دیگر به قولی این حنای قدیمی ما بیرنگ شده و مانده ایم در آینده چه گلی به سرمان بگیریم!

——————————————————————————————-

لنگ نویس:

1- از راه حل هایی که مثل قرارداد ترکمنچای نباشد استقبال می کنم!

2- «ازدواج مثل شهر محاصره‌شده است، کسانی‌که داخل شهر هستند سعی می‌کنند از آن خارج، و آنها که خارج هستند کوشش دارند که داخل شوند.»  بنیامین فرانکلین

3- البته من فعلا پشت دروازه ام !

4- آلبوم شهاب طلوعی را از دست ندهید + .

5- میرزا قاسمی پرطرفدار ترین غذای گیلک هاست که در بیت ما هم طرفدار بسیاری دارد ولی من چندشم میشود وقتی نگاهش می کنم!

6- از همین حالا شده ام سوژه برای پدر و خواهرانم

با سپاس کاوه گیلانی

5 comments جولای 19, 2009

Previous Posts


لابدان به لباسشان چسبیده