کوچ اجباری
می 11, 2009
یک ماه از تمرینات دور بودم، بعد ازگرفتن چند تست پزشکی از خودم مطمئن شدم که دیگر اثری از ضرب خوردگی وجود ندارد پس تصمیم گرفتم که بروم تمرین و دلی از عزا در بیاورم. نگاهی به محل تمرین انداختم دیدم که تشک جودو را جمع کرده اند و تشک کشتی را پهن کردند! همه چیز برایم عجیب بود، کمی آن طرف تر یک دو نفر از بچه ها داشتند صحبت می کردند رفتم به سمتشان تا مرا دیدند مثل همیشه خوش و بش و روبوسی کردیم. پرسیدم چه خبر شده ؟ مطمئن شدم که کمی اوضاع خوب نیست ! البته بعد فهمیدم که اصلا اوضاع خوب نیست ! مدیر عامل عوض شده و مدیر عامل جدید کشتی گیر است و از آنجایی که محل تمرین ما و کشتی گیران هم یکی است رسما سالن را با تعویض تشک های جودو زد به نام کشتی گیران ! همه ماجرا به همین جا ختم نشده بود، در مدت یک ماه گذشته که من خبری از باشگاه نداشتم فرخ و وحید که از من قدیمی تر بودند در باشگاه به دلیل درگیری با یکی از مربی ها، باشگاه را ترک کردند !

مربی عزیز چند ماهی است که بازنشته شده ، ایشان از مامورین نیروی انتظامی بوده با خلق و خوی منحصر به فرد! حال که دیگر جایی برای گیر دادن و تخلیه ندارد تمام انرژی اش را صرف بچه های باشگاه می کند! من هم در گذشته چد باری درگیری لفظی پیدا کردم ولی به لطف دوستان و مربی عزیزم آقای الف ختم به خیر شد. دلیل ماندنم هم در دخانیات در این یکی دو سال اخیر همین آقای الف است که برای خیلی چیزها مدیونش هستم.آقای الف هم دیگر مثل گذشته نیست و از وقتی ازدواج کرد دیگر حس حال قدیم را ندارد. هر چند حق دارد بعد از سی سال ورزش مداوم به خودش استراحت بدهد. من و اقای الف با هم خیلی رفیق هستیم و به نوعی جای برادر بزرگ من است، دیروز مرا کشید به گوشه ای و گفت، با مدرسه جودو هماهنگ کردم از هفته دیگر برو آنجا تمرین کن چون دیگر اینجا جای ماندن نیست. نمی داستم چه بگویم حس خوبی نداشتم. شش سال خاطره را باید به خاطر حماقت یک شخص بگذارم وبروم، جو صمیمی باشگاه از هم پاشید و این طور که به نظر می رسد همه در کلاس های دیگر اساتید پخش می شوند. من و چند نفر از بچه هایی که با من جور هستند به مدرسه جودو می رویم. حکایت من مثل شخصی شده که در مملکت خودش {دخانیات} برو بیایی دارد و به خاطر جبر زمانه و حماقت عده ای باید پای به محیطی سرد و نا آشنا بگذارد، محیطی که هنرجویانش برای پیشرفت به جای تمرین بیشتر خوراکشان انواع و اقسام هورمون های حیوانی است ودر استفاده از مواد نیروزا هیچ ترسی ندارند!
در دخانیات با همه سادگی هیچ وقت حرفی از دوپینگ نبود و همه برای خوش بودن و دور هم بودن ورزش می کردند. هر چه بود تمام شد و باید از نو شروع کرد، تجربه ای جالب خواهد بود و البته دشوار چون ما همچون غریبه هایی هستیم که باید برخوردهای ناخوشایندی را تحمل کنیم. شاید روزی به دخانیات برگردم ولی به عنوان مربی … مثل اینکه ما قدیمی تر های باشگاه خواسته یا ناخواسته دست به یک کودتا زدیم!
———————————————————————————
لنگ نویس:
1- حتما در مورد واقایع نمایشگاه کتاب می نویسم، هم در مسیر راه و هم در نمایشگاه اتفاقات جالبی پیش آمد !
2 تصویر فوق هم گویای ای مسئله است که چرا ما زرت و زورت ضرب می خوریم چون با هم از این مدل شوخی ها میکینم!
3- ببخشید اگر کامنت هارا کمی تا قسمتی دیر جواب می دم، در ضمن اون خبر خوبه هم هنوز به جاهای کاملا خوبش نرسیده
با سپاس کاوه گیـــــــلانی
Entry Filed under: روزانه, ورزش. برچسب: کوچ اجباری, باشگاه, جودو.
13 Comments Add your own
Leave a Comment
Some HTML allowed:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>
Trackback this post | Subscribe to the comments via RSS Feed
1.
کوچه باغ | می 11, 2009 at 2:22 ب.ظ
من موندم چرا این ضرب المثلا رو عوضی به کار می بری؟!
وا ، من کجا ضرب المثل به کار بردم ؟
2.
خدیجه | می 11, 2009 at 3:19 ب.ظ
سلام حال شما؟
امیدوارم که همه چیز خوب پیش بره.می تونم حس کنم که چقدر جور شدن با یه جو کمی تا نسبتی غریبه چقدر سخته.
تازه وارد بودن هم می ازره به اینکه بعنوان یه تبعیدی جایی بری.
سلام ، مرسی
راستش ما هم به نوعی تبعیدی هستیم
3.
تورج عاطف | می 11, 2009 at 3:37 ب.ظ
كاوه جون
اين داستان ورزش ما مثل بقيه چيزها است معظلي به نام عدم مديريت همه جا وجود دارد بهر حال اميدوارم در اين محفل جديد دو باره همان دخانيت باشيد با همان مرام ها و رفاقتها كه با وجود تو حتما چنين خواهد بود
متشکرم تورج عزیزم
4.
الف_ساقي | می 11, 2009 at 4:12 ب.ظ
http://cafenaderi2.wordpress.com/2009/04/15/ahmadinejad/
5.
دلزده | می 11, 2009 at 4:39 ب.ظ
تورو خدا برو سراغ ورزشهای مردمی(!)تر. این وحشیبازیا چیه!
))) ، استغفرالله ورزش به این لطیفی !
6.
مهران | می 13, 2009 at 1:50 ب.ظ
سلام کاوه جان
آرزوی پیروزی و سلامتی دارم برآت
هر کجا که هستی موفق باشی
بدرود تا درودی دیگر
سلام
متشکرم داش مهران
7.
مانیا | می 13, 2009 at 5:42 ب.ظ
اسم باشگاهتون دخانیاته؟جان؟
وابسته به شرکت دخانیات گیلان البته به این معنی نیست که ما دخانیات مصرف میکنیم، مصرف دخانیات دوستان ضامن ادامه حیات باشگاه ما بود
دخانیات بود اومدم بیرون ازش
8.
؟ | می 14, 2009 at 8:24 ق.ظ
چرا میگی پاسخ بزارید بعد پاک میکنی میترسی از اظهار نظر!!!!به خدا تو آدم بشو نیستی
برای احوال پرسی و اظهار وجود می تونی از یک سیستم قدیمی به نام پست الکترونیکی استفاده کنی ، البته فکر کنم بلد نباشی + من که فرشته ام تو یه فکری به حال خودت بکن تا به جمع آدمیان بپیوندی در ضمن من کجا ازت خواستم برام کامنت بذاری؟ دلیل پاک کردن کامنت هات هم اینه که فینگیلیش می نویسی ، فارسی بنویس ما برات منتشرش می کنیم البته اگه امکان داره عفت کلام و ادب هم رعایت کن چون مجبور می شم ویرایش کنم . حالا اگه هنوز هم چیزی رو دلت سنگینی میکنه این ایمیل من بگو ببینم حرف حسابت چیه labdan.wordpress@gmail.com
چرا حالا احساس سوزش میکنی ؟
9.
maryamss | می 15, 2009 at 1:03 ب.ظ
ای بابا
همیشه همین طوریه.خلاصه آدم به هرچی وابسته میشه آخرش این طوری باید ازش کنده شه.منتظر پست نمایشگاه هستیم 
+ چشم سر فرصت اون پست رو هم منتشر میکنیم
خوب بیخود نیست که این آخوندا میگن به زندگی دنیوی دل نبندیم دیگه
10.
یاشار | می 16, 2009 at 1:30 ب.ظ
پوسته نو ما پوسته پیش کسوتان است
این احساست را در مورد باشگاه هم درک میکنم. شده که ناگهان جو جایی عوض شده و آدم ناگهان د رمحیطی کاملا آشنا احساس غربت میکند. خیلی تلخ است.
خیلی وقت بود نبودی ها…امیدوارم خبرهای خوش زودتر از راه برسن…
سلام یاشار خان عزیز
ما خاک پاتیم، در مورد نبودن هم دردسر زندگیه دیگه ، ایشالله دوباره بر می گردم و مرتب به روز می کنم .
11.
jarchy | می 17, 2009 at 3:53 ب.ظ
سلام
کاوه جان زیاد نگران نباش و مطمئناً با این محیط جدید هم خیلی خوب و زود جور میشی به این فکر کن که الان بچه های کشتی گیر ما هم یه باشگاه جدا دارن…
زنده باد کشتی گیلان (شوخی کردم زنده باد ورزش گیلان)
سلامت و پیروز باشی.
12.
کوچه باغ | می 17, 2009 at 4:43 ب.ظ
وقتی یه چیزی میگم بگو چشم!
خب عوضی به کار می بری
چـــــــشم
13.
عباس | می 18, 2009 at 10:55 ب.ظ
خب اول بگو ببینم تو کدومی تو این عکسه؟ همونی که ضربه فنی شده؟

منم حرف حساب دارم! تو توییتر که جواب ریپلای که از جواب سلام واجب تره ندادی، ببینم جواب ایمیلو میدی؟
من عکاسم