<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
		>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها در: وقتی شارژ ها تمام می شود!</title>
	<atom:link href="http://labdan.wordpress.com/2009/04/25/dokhtarak/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://labdan.wordpress.com/2009/04/25/dokhtarak/</link>
	<description>جایی برای گفتن حرف های یک آدم معمولی</description>
	<lastBuildDate>Wed, 06 Jan 2010 10:49:55 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
		<item>
		<title>با: مانیا</title>
		<link>http://labdan.wordpress.com/2009/04/25/dokhtarak/#comment-2895</link>
		<dc:creator>مانیا</dc:creator>
		<pubDate>Mon, 27 Apr 2009 06:38:54 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://labdan.wordpress.com/?p=1544#comment-2895</guid>
		<description>قبول دارم آدم شیاد زیاده که ازین راه کلاه برداری و گدایی میکنن اما گریه ها و چشمای اون بچه چی اونم شیادیه؟؟؟؟؟
&lt;strong&gt;نمس دونم :(&lt;/strong&gt;</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>قبول دارم آدم شیاد زیاده که ازین راه کلاه برداری و گدایی میکنن اما گریه ها و چشمای اون بچه چی اونم شیادیه؟؟؟؟؟<br />
<strong>نمس دونم <img src='http://s.wordpress.com/wp-includes/images/smilies/icon_sad.gif' alt=':(' class='wp-smiley' /> </strong></p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: مانیا</title>
		<link>http://labdan.wordpress.com/2009/04/25/dokhtarak/#comment-2894</link>
		<dc:creator>مانیا</dc:creator>
		<pubDate>Mon, 27 Apr 2009 06:38:03 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://labdan.wordpress.com/?p=1544#comment-2894</guid>
		<description>دلم گرفت...
کاش رد نمیشدی کاش براش میخریدی...
منم دخترکی بزرگ که همیشه تو بچگی آرزوی لباس عروس داشتم درکش میکنم!
&lt;strong&gt;اون لحظه نمی دونستم چیکار کنم، نیم ساعت بعد برگشتم همونجا ولی رفته بود ...&lt;/strong&gt;</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دلم گرفت&#8230;<br />
کاش رد نمیشدی کاش براش میخریدی&#8230;<br />
منم دخترکی بزرگ که همیشه تو بچگی آرزوی لباس عروس داشتم درکش میکنم!<br />
<strong>اون لحظه نمی دونستم چیکار کنم، نیم ساعت بعد برگشتم همونجا ولی رفته بود &#8230;</strong></p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: تورج ناخدا</title>
		<link>http://labdan.wordpress.com/2009/04/25/dokhtarak/#comment-2892</link>
		<dc:creator>تورج ناخدا</dc:creator>
		<pubDate>Sun, 26 Apr 2009 08:59:23 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://labdan.wordpress.com/?p=1544#comment-2892</guid>
		<description>كاوه عزيزم
 بسيار تكان دهنده بود نمي دانم شايد بايد نشنيد و شايد نبايد ديد كه شنونده ها و بينده هاي اين حوادث و آنهائي كه مسئول گريه اين دختر كان هستند نه مي بينند و نه شارژ نديدن هايشان تمام مي شود اما من چه مي كردم ؟ من به نشانه ها اعتقاد دارم شايد مي انديشيدم كه من آنجا هستم تا گريه آن كودك را تبديل به لبخند كنم
&lt;strong&gt;تورج عزیزم 
اگر دوباره در چنین شرایطی قرار بگیرم مثل تو رفتار میکنم ، چون من هم به نشانه ها اعتقاد دارم&lt;/strong&gt;</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>كاوه عزيزم<br />
 بسيار تكان دهنده بود نمي دانم شايد بايد نشنيد و شايد نبايد ديد كه شنونده ها و بينده هاي اين حوادث و آنهائي كه مسئول گريه اين دختر كان هستند نه مي بينند و نه شارژ نديدن هايشان تمام مي شود اما من چه مي كردم ؟ من به نشانه ها اعتقاد دارم شايد مي انديشيدم كه من آنجا هستم تا گريه آن كودك را تبديل به لبخند كنم<br />
<strong>تورج عزیزم<br />
اگر دوباره در چنین شرایطی قرار بگیرم مثل تو رفتار میکنم ، چون من هم به نشانه ها اعتقاد دارم</strong></p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: آرزو</title>
		<link>http://labdan.wordpress.com/2009/04/25/dokhtarak/#comment-2891</link>
		<dc:creator>آرزو</dc:creator>
		<pubDate>Sun, 26 Apr 2009 07:20:56 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://labdan.wordpress.com/?p=1544#comment-2891</guid>
		<description>سلام امیدوارم اون خبرای خوب زود تر از راه برسن!!!
دیدن این صحنه ها واقعا من و تا چند روز درگیر می کنه ولی نمی دونم چرا بعد از چند وقت فراموش می کنم ... چرا دوباره باز مسائل زندگی خودم برام میشه سخت ترین و گاهی هم غم انگیز ترین ... همیشه از اینکه به دیدن این جور اتفاق ها عادت کنم می ترسم ... می ترسم روزی برام شنیدن یا نشنیدن صداهای اون دختر بچه یکی شه ... خدا رو به رحمانیتش قسم میدم که حداقل حس انساندوستی از وجودمون به نا کجا سفر نکنه ...   موفق باشید
&lt;strong&gt;سلام ، مرسی ...
من هنوزم چهره اون دختر جلوی چشممه&lt;/strong&gt;</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام امیدوارم اون خبرای خوب زود تر از راه برسن!!!<br />
دیدن این صحنه ها واقعا من و تا چند روز درگیر می کنه ولی نمی دونم چرا بعد از چند وقت فراموش می کنم &#8230; چرا دوباره باز مسائل زندگی خودم برام میشه سخت ترین و گاهی هم غم انگیز ترین &#8230; همیشه از اینکه به دیدن این جور اتفاق ها عادت کنم می ترسم &#8230; می ترسم روزی برام شنیدن یا نشنیدن صداهای اون دختر بچه یکی شه &#8230; خدا رو به رحمانیتش قسم میدم که حداقل حس انساندوستی از وجودمون به نا کجا سفر نکنه &#8230;   موفق باشید<br />
<strong>سلام ، مرسی &#8230;<br />
من هنوزم چهره اون دختر جلوی چشممه</strong></p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: delzadeh</title>
		<link>http://labdan.wordpress.com/2009/04/25/dokhtarak/#comment-2890</link>
		<dc:creator>delzadeh</dc:creator>
		<pubDate>Sun, 26 Apr 2009 04:25:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://labdan.wordpress.com/?p=1544#comment-2890</guid>
		<description>در جامعه از این جور موارد زیاد داریم. ولی آدم‌های شیادی که با این روش کلاه‌برداری می‌کنن هم زیادن. به هر حال یکی از خصیصه های ما ایرانی‌ها دل‌رحم بودنمونه. بالشخصه وقتی با این جور صحنه ها مواجه میشم، شک می‌کنم که این آدم محتاجه یا نه. ولی  افراد خیری هستن که این آدما رو زیر بال و پر می‌گیرن.
&lt;strong&gt;شک نکردم ولی نمی دونم چرا کاری به ذهنم نرسید&lt;/strong&gt;</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>در جامعه از این جور موارد زیاد داریم. ولی آدم‌های شیادی که با این روش کلاه‌برداری می‌کنن هم زیادن. به هر حال یکی از خصیصه های ما ایرانی‌ها دل‌رحم بودنمونه. بالشخصه وقتی با این جور صحنه ها مواجه میشم، شک می‌کنم که این آدم محتاجه یا نه. ولی  افراد خیری هستن که این آدما رو زیر بال و پر می‌گیرن.<br />
<strong>شک نکردم ولی نمی دونم چرا کاری به ذهنم نرسید</strong></p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: سروش</title>
		<link>http://labdan.wordpress.com/2009/04/25/dokhtarak/#comment-2889</link>
		<dc:creator>سروش</dc:creator>
		<pubDate>Sun, 26 Apr 2009 00:06:48 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://labdan.wordpress.com/?p=1544#comment-2889</guid>
		<description>عکس العمل من در این موقعیت بسته به حال و هوام در اون لحظه داره. با حس و حال الانم من هم مثل تو رفتار میکردم
:-(
&lt;strong&gt;حس حال مسخره ای داشتم بعد از اینکه رد شدم ... نمی دونستم باید چیکار کنم&lt;/strong&gt;</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>عکس العمل من در این موقعیت بسته به حال و هوام در اون لحظه داره. با حس و حال الانم من هم مثل تو رفتار میکردم<br />
 <img src='http://s.wordpress.com/wp-includes/images/smilies/icon_sad.gif' alt=':-(' class='wp-smiley' /><br />
<strong>حس حال مسخره ای داشتم بعد از اینکه رد شدم &#8230; نمی دونستم باید چیکار کنم</strong></p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: محمود</title>
		<link>http://labdan.wordpress.com/2009/04/25/dokhtarak/#comment-2888</link>
		<dc:creator>محمود</dc:creator>
		<pubDate>Sat, 25 Apr 2009 14:41:58 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://labdan.wordpress.com/?p=1544#comment-2888</guid>
		<description>سلام...
فقط میتونم بگم برای خودم و این جامعه متاسفم که با وجود اینهمه ثروت و منابع بازهم باید چنین افرادی در جامعه باشند که به نان شب هم محتاج باشند.چه میشه گفت؟بجز احساس تاسف و درماندگی چه میشود گفت؟نمیدانم...
راستی امیدورام با خبرهای خوب و با دست پر به زودی خوشحالمون کنی
با سپاس
ارادتمندت
محمود
&lt;strong&gt;سلام
چه میشه کرد محمود جان + حتما خبر میدم :)&lt;/strong&gt;</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام&#8230;<br />
فقط میتونم بگم برای خودم و این جامعه متاسفم که با وجود اینهمه ثروت و منابع بازهم باید چنین افرادی در جامعه باشند که به نان شب هم محتاج باشند.چه میشه گفت؟بجز احساس تاسف و درماندگی چه میشود گفت؟نمیدانم&#8230;<br />
راستی امیدورام با خبرهای خوب و با دست پر به زودی خوشحالمون کنی<br />
با سپاس<br />
ارادتمندت<br />
محمود<br />
<strong>سلام<br />
چه میشه کرد محمود جان + حتما خبر میدم <img src='http://s.wordpress.com/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </strong></p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: 78med</title>
		<link>http://labdan.wordpress.com/2009/04/25/dokhtarak/#comment-2887</link>
		<dc:creator>78med</dc:creator>
		<pubDate>Sat, 25 Apr 2009 12:40:45 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://labdan.wordpress.com/?p=1544#comment-2887</guid>
		<description>نمیدانم اگر جای تو بودم چه کار میکردم اما واقعا بعضی وقتها همین حس را دارم که هرچه میتوانم واقعیتها را نبینم و نشنوم اما باز هم ترجیح می دهم با تمام تلخی ها ببینم و بشنوم
&lt;strong&gt;من خودم همین حالا هم نمی دونم اگه توی همچین شرایطی قرار بگیرم چیکار می کنم ، ولی تجربه ثابت کرده که هر چقدر از واقعیت بیشتر فرار کنم بیشتر جلوی چشمام ظاهر میشه &lt;/strong&gt;</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>نمیدانم اگر جای تو بودم چه کار میکردم اما واقعا بعضی وقتها همین حس را دارم که هرچه میتوانم واقعیتها را نبینم و نشنوم اما باز هم ترجیح می دهم با تمام تلخی ها ببینم و بشنوم<br />
<strong>من خودم همین حالا هم نمی دونم اگه توی همچین شرایطی قرار بگیرم چیکار می کنم ، ولی تجربه ثابت کرده که هر چقدر از واقعیت بیشتر فرار کنم بیشتر جلوی چشمام ظاهر میشه </strong></p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: مهران</title>
		<link>http://labdan.wordpress.com/2009/04/25/dokhtarak/#comment-2886</link>
		<dc:creator>مهران</dc:creator>
		<pubDate>Sat, 25 Apr 2009 07:40:07 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://labdan.wordpress.com/?p=1544#comment-2886</guid>
		<description>سلام و روزگار خوش
خواندن این متن منو خیلی دلگیر کرد واقعیتی تلخ در اجتماع ما و یا خیلی از جاهای دیگر این کره خاکی
با همه ی تلخی و دلگیری که دیدن این لحظه ها به وجود میاره، من مثل شما و شاید خیلی های دیگه با اندوه ولی در کل بی تفاوت از کنارش می گذریم و آرزو می کنیم دیگه این لحظه ها رو نبینیم. (حداقل من اینجوریم) ولی باز خواهیم دید و شاید بدتر از این رو هم خواهیم دید :-(
نمی دونم :-(
از اخبار داخلی شنیدم، پدر یکی از دختر کوچلوهای بازگر در فیلم زاغه سگ میلیونر برای نجات دختر هنرمندش از زاغه نشینی، دختره بیچاره رو فروخت به یه میلیونر عرب ساکن دوبی ...
دروغ یا راست پای خبرگذاری داخلی ولی این هم یه جور دیگه از بدبختی ...
&lt;strong&gt;سلام مهران عزیز
راستش در بسیاری از موارد وظیفه منه به یه انسان نیازمند کمک کنم ولی در جامعه ما وظیفه نهادی مثل کمیته امداد یا سازمان بهزیستی چیه ؟ اگر وجود نداشتند ما حق نداشتیم بی تفاوت بگذریم ولی هر کس وظیفه ای داره ، همه ما آرزو می کنیم که این صحنه هارو نبینیم ولی چی میشه کرد ....&lt;/strong&gt;</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام و روزگار خوش<br />
خواندن این متن منو خیلی دلگیر کرد واقعیتی تلخ در اجتماع ما و یا خیلی از جاهای دیگر این کره خاکی<br />
با همه ی تلخی و دلگیری که دیدن این لحظه ها به وجود میاره، من مثل شما و شاید خیلی های دیگه با اندوه ولی در کل بی تفاوت از کنارش می گذریم و آرزو می کنیم دیگه این لحظه ها رو نبینیم. (حداقل من اینجوریم) ولی باز خواهیم دید و شاید بدتر از این رو هم خواهیم دید <img src='http://s.wordpress.com/wp-includes/images/smilies/icon_sad.gif' alt=':-(' class='wp-smiley' /><br />
نمی دونم <img src='http://s.wordpress.com/wp-includes/images/smilies/icon_sad.gif' alt=':-(' class='wp-smiley' /><br />
از اخبار داخلی شنیدم، پدر یکی از دختر کوچلوهای بازگر در فیلم زاغه سگ میلیونر برای نجات دختر هنرمندش از زاغه نشینی، دختره بیچاره رو فروخت به یه میلیونر عرب ساکن دوبی &#8230;<br />
دروغ یا راست پای خبرگذاری داخلی ولی این هم یه جور دیگه از بدبختی &#8230;<br />
<strong>سلام مهران عزیز<br />
راستش در بسیاری از موارد وظیفه منه به یه انسان نیازمند کمک کنم ولی در جامعه ما وظیفه نهادی مثل کمیته امداد یا سازمان بهزیستی چیه ؟ اگر وجود نداشتند ما حق نداشتیم بی تفاوت بگذریم ولی هر کس وظیفه ای داره ، همه ما آرزو می کنیم که این صحنه هارو نبینیم ولی چی میشه کرد &#8230;.</strong></p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>
