وقتی شارژ ها تمام می شود!
آوریل 25, 2009
ذهنم مشغول بود، مشغولتر ازهمیشه و تنها راهی که میشناختم تا کمی بتوانم به آرامش برسم قدم زدن و شنیدن موسیقی بود. به سراغ یار تنهائیهایم رفتم، تنها چیزی که بعد از خدا در بیشتر تنهائی هایم همراهم است. خروس قندیی من که پخش کننده موسیقی است، هر چند کمی قدیمی شده ولی هنوز هم چرخش برایم میچرخد. بر گوشم نهادم و روشنش کردم، دیدم که شارژش تمام شده و دلیلش هم این بود که در آخرین باری که از دستگاه استفاده کرده بودم یادم رفته بود خاموشش کنم. نمی دانم چرا برایم کمی عجیب به نظر میرسید چون تا به حال این اتفاق نیفتاده بود و همیشه حداقل یک ساعتی شارژ داشت … کمی خلقم تنگ شد چون باز هم باید در هنگام قدم زدن به اراجیف مردم گوش می دادم. یکی از مدل مو میگفت یکی از دوست دخترش … یکی از خاله مادرش می گفت یکی از پسرش ….
در ذهنم داشتم اتفاقات این روزها را ورق میزدم که یک فروشگاه لباس کودک نظرم را جلب کرد، در چند ردیف لباس های عروس کودکانه چیده شده بود، نا خودآگاه ذهنم سمت خواهر کوچکم رفت که در دوران کودکیش عاشق این لباسها بود. نه تنها خواهرم بلکه هر دختر بچهای که من میشناختم لباس عروس را دوست داشت. لبخندی زدم و رد شدم. ناگهان صدایی شنیدم که میگفت: من میخوام … من میخوام … بابایـــــی …
برای لحظهای مکث کردم و نگاهی به پشت سرم انداختم دیدم دختر بچهای چهار یا پنج ساله چادر مادرش را میکشد و فریاد میزند و مادر هم میگوید ندارم، به خدا ندارم … بذار برم سر کار میخرم برات …
دوباره برگشتم تا مسیرم را ادامه بدهم و زن هم داشت در مسیری که من میرفتم حرکت میکرد، از رو به رو هم چند زن و دختر دیگر میآمدند که ظاهرشان به مرفحان بی درد جامعه شباهت داشت. احساس کردم که آن زن صدایم کرد: داداش، دادشی … نمیدانم چه شد که اعتنایی نکردم و به مسیرم با سرعت بیشتری ادامه دادم. وقتی به بانوانی که از رو به رو میآمدند رسیدم صبر کردم تا ببیینم که در برخورد با صحنه آن مادر و دختر چه میکنند ؟ در حالی که در بینشان چند کودک هم به سن و سال آن دخترک حضور داشتند. طبق عادت این روزها بی تفاوت گذشتند … در حالی که دخترک همچنان با صدای بلند گریه میکرد …
انگار که وجدان نداشته من هم بیدار شده بود و بی اختیار دوباره به سمت آن مادر دختر رفتم، دوباره صدایم کرد: داداش، داداشی … رفتم به سمتش، دخترک آنقدر گریه کرده بود تمام صورتش خیس شده بود و چشمان کوچکش هم به قرمزی میزد. رو کردم به زن، محجبه بود و سنش هم به زور به 18 یا 19 میرسید. گفتم کاری داشتید؟ نگاهی به این طرف و آن طرف کرد و گفت داداش خدا از برادری کمت نکنه، بیا یه کمکی به من و بچهام بکن. اصلا مهم نبود که زن چه میگوید، گریههای دخترک مرا به این سمت کشانده بود، نگذاشتم به حرف هایش ادامه بدهد گفتم، بچه چی میخواد؟ گفت لباس عروس … لباس عروس رو دیده و میگه می خوام … گفتم خوب چرا بچه رو برداشتی آوردی اینجا که ببینه و لج کنه …. حرفی نزد … نمی دانم چه شد که گفتم من نمی توانم کمکی کنم و مسیرم را گرفتم و رفتم …. داشتم فکر میکردم به آن دخترک و مادرش … به سرنوشت انسانها که این گونه رقم میخورد … به انسانی که حاضر است خودش را خوار کند … نمی دانم چرا آن زن به من رو کرد و گفت … نمیدانم شاید منظوری داشت، چرا این حرف را به همنوعان خودش نزده بود … نمیدانم … داشتم به این فکر میکردم که شاید اگر من دستگاهم شارژ داشت هیچ وقت متوجه زجههای آن دخترک نمی شدم … هر چند که با این حال هم کاری نکردم و فقط بی تفاوت گذشتم … نمی دانم شاید باید کاری می کردم ولی آن لحظه حسی گفت که باید گذشت …
—————————————————————————
لنگ نویس:
1- مدت زیادی نبودم ، با این پست مشخص شد که زنده هستم !
2- هنوز به نقطه قابل اتکایی نرسیدم که حکایتی را که نویدش را داده بودم بنویسم ، فقط باید بگویم که اوضاع بد نیست ولی خوب هم نیست ، فقط می شود گفت که خدایا شکرت.
3- کامنت ها رو هم بزودی پاسخ می دم و البته خبرهایی در راه است خوب بدش را خودتان می فهمید.
4- راستی برداشت شما از حکایت بالا چیست ؟ دوست دارم بدانم و تاکید می کنم که نوشته فوق واقعی است.
با سپاس کاوه گیـــــلانی
Entry Filed under: روزانه. برچسبها: روز نوشت, لباس عروس, کودک, فقر, گناه, در شهر.
9 Comments Add your own
Leave a Comment
Some HTML allowed:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>
Trackback this post | Subscribe to the comments via RSS Feed
1.
مهران | آوریل 25, 2009 at 12:10 ب.ظ
سلام و روزگار خوش

خواندن این متن منو خیلی دلگیر کرد واقعیتی تلخ در اجتماع ما و یا خیلی از جاهای دیگر این کره خاکی
با همه ی تلخی و دلگیری که دیدن این لحظه ها به وجود میاره، من مثل شما و شاید خیلی های دیگه با اندوه ولی در کل بی تفاوت از کنارش می گذریم و آرزو می کنیم دیگه این لحظه ها رو نبینیم. (حداقل من اینجوریم) ولی باز خواهیم دید و شاید بدتر از این رو هم خواهیم دید
نمی دونم
از اخبار داخلی شنیدم، پدر یکی از دختر کوچلوهای بازگر در فیلم زاغه سگ میلیونر برای نجات دختر هنرمندش از زاغه نشینی، دختره بیچاره رو فروخت به یه میلیونر عرب ساکن دوبی …
دروغ یا راست پای خبرگذاری داخلی ولی این هم یه جور دیگه از بدبختی …
سلام مهران عزیز
راستش در بسیاری از موارد وظیفه منه به یه انسان نیازمند کمک کنم ولی در جامعه ما وظیفه نهادی مثل کمیته امداد یا سازمان بهزیستی چیه ؟ اگر وجود نداشتند ما حق نداشتیم بی تفاوت بگذریم ولی هر کس وظیفه ای داره ، همه ما آرزو می کنیم که این صحنه هارو نبینیم ولی چی میشه کرد ….
2.
78med | آوریل 25, 2009 at 5:10 ب.ظ
نمیدانم اگر جای تو بودم چه کار میکردم اما واقعا بعضی وقتها همین حس را دارم که هرچه میتوانم واقعیتها را نبینم و نشنوم اما باز هم ترجیح می دهم با تمام تلخی ها ببینم و بشنوم
من خودم همین حالا هم نمی دونم اگه توی همچین شرایطی قرار بگیرم چیکار می کنم ، ولی تجربه ثابت کرده که هر چقدر از واقعیت بیشتر فرار کنم بیشتر جلوی چشمام ظاهر میشه
3.
محمود | آوریل 25, 2009 at 7:11 ب.ظ
سلام…
فقط میتونم بگم برای خودم و این جامعه متاسفم که با وجود اینهمه ثروت و منابع بازهم باید چنین افرادی در جامعه باشند که به نان شب هم محتاج باشند.چه میشه گفت؟بجز احساس تاسف و درماندگی چه میشود گفت؟نمیدانم…
راستی امیدورام با خبرهای خوب و با دست پر به زودی خوشحالمون کنی
با سپاس
ارادتمندت
محمود
سلام
چه میشه کرد محمود جان + حتما خبر میدم
4.
سروش | آوریل 26, 2009 at 4:36 ق.ظ
عکس العمل من در این موقعیت بسته به حال و هوام در اون لحظه داره. با حس و حال الانم من هم مثل تو رفتار میکردم

حس حال مسخره ای داشتم بعد از اینکه رد شدم … نمی دونستم باید چیکار کنم
5.
delzadeh | آوریل 26, 2009 at 8:55 ق.ظ
در جامعه از این جور موارد زیاد داریم. ولی آدمهای شیادی که با این روش کلاهبرداری میکنن هم زیادن. به هر حال یکی از خصیصه های ما ایرانیها دلرحم بودنمونه. بالشخصه وقتی با این جور صحنه ها مواجه میشم، شک میکنم که این آدم محتاجه یا نه. ولی افراد خیری هستن که این آدما رو زیر بال و پر میگیرن.
شک نکردم ولی نمی دونم چرا کاری به ذهنم نرسید
6.
آرزو | آوریل 26, 2009 at 11:50 ق.ظ
سلام امیدوارم اون خبرای خوب زود تر از راه برسن!!!
دیدن این صحنه ها واقعا من و تا چند روز درگیر می کنه ولی نمی دونم چرا بعد از چند وقت فراموش می کنم … چرا دوباره باز مسائل زندگی خودم برام میشه سخت ترین و گاهی هم غم انگیز ترین … همیشه از اینکه به دیدن این جور اتفاق ها عادت کنم می ترسم … می ترسم روزی برام شنیدن یا نشنیدن صداهای اون دختر بچه یکی شه … خدا رو به رحمانیتش قسم میدم که حداقل حس انساندوستی از وجودمون به نا کجا سفر نکنه … موفق باشید
سلام ، مرسی …
من هنوزم چهره اون دختر جلوی چشممه
7.
تورج ناخدا | آوریل 26, 2009 at 1:29 ب.ظ
كاوه عزيزم
بسيار تكان دهنده بود نمي دانم شايد بايد نشنيد و شايد نبايد ديد كه شنونده ها و بينده هاي اين حوادث و آنهائي كه مسئول گريه اين دختر كان هستند نه مي بينند و نه شارژ نديدن هايشان تمام مي شود اما من چه مي كردم ؟ من به نشانه ها اعتقاد دارم شايد مي انديشيدم كه من آنجا هستم تا گريه آن كودك را تبديل به لبخند كنم
تورج عزیزم
اگر دوباره در چنین شرایطی قرار بگیرم مثل تو رفتار میکنم ، چون من هم به نشانه ها اعتقاد دارم
8.
مانیا | آوریل 27, 2009 at 11:08 ق.ظ
دلم گرفت…
کاش رد نمیشدی کاش براش میخریدی…
منم دخترکی بزرگ که همیشه تو بچگی آرزوی لباس عروس داشتم درکش میکنم!
اون لحظه نمی دونستم چیکار کنم، نیم ساعت بعد برگشتم همونجا ولی رفته بود …
9.
مانیا | آوریل 27, 2009 at 11:08 ق.ظ
قبول دارم آدم شیاد زیاده که ازین راه کلاه برداری و گدایی میکنن اما گریه ها و چشمای اون بچه چی اونم شیادیه؟؟؟؟؟
نمس دونم