Archive for آوریل, 2009
این روزها، چه چیزها که نمی چسبد !
این روز ها بیشتر از هر چیزی توئیت کردن می چسبد !
این روزها احوال پرسی از پرسپولیسی هایی که خود را پنهان کرده اند می چسبد!
این روزها بیرون کشیدن یک راننده پر رو از پنجره ماشین می چسبد!
این روزها حلواشکری با پنیر خامه ای سر صبح می چسبد!
این روزها خوردن و خوابیدن و ورزش نکردن می چسبد!
این روزها چیزهای دیگری هم می چسبد که نمی شود اینجا به زبان آوردش !
از شوخی و جدی که بگذریم می رسیم به خودم ، روزگار به خوبی خوشی در حال گذر است و اصلا برایش فرق نمی کند که بر سر من یا تو چه بلایی نازل شود. زندگی است دیگر چه می شود کرد، حدود دو هفته است که دست به لباس خوشبوی باشگاه نبرده ام دلیلش هم ضرب خوردگی نافرم کمرم است ، هر چند که خود کمر نیست و مانده ام که کجا دقیقا درد می کند ولی حس وحشتناکی است و امیدوارم که هیچکدامتان دچارش نشوید بماند که تمام آن ناحیه ملتهب شده و دلیلش هم خوددرمانی اینجانب است با مشمع درد و ژل آیس و هر کوفت زهرمار دیگری که فکرش را بکنید. اصولا به پزشک جماعت در مورد ضرب خوردگی نمیشود اطمینان کرد و تجربه بهترین روش برای درمان است ! {با احترام ویژه برای دوستان پزشک + + } . اوضاع روح روانم هم خوب است شکر خدا و چشم شیطان کور بشود که نمی تواند ببیند ما در خیابان بشکن می زنیم و راه می رویم. احتمال بسیار زیاد هقته دیگر برای نمایشگاه کتاب عازم تهران می شوم و خیلی طلبه هستم که دوستان مجازی ام را در دنیای واقعی زیارت کنم، در فرنفید یک سوسول بازی رسم بود که قرار فرفری می گذاشتند، حالا شاید ما هم یکی از این قرار ها گذاشتیم و دور هم گفتیم و خندیدیم و با مشتان گره کرده به جنگ استکبار جهانی رفتیم و با مردم غزه و اطرافش همدردی کردیم. راستی اگر سوغات هم خواستید می توانم هوای رشت را برایتان بسته بندی کنم و بیاورم ، به دلیل کمبود پلاستیک فریزر ظرفیت سوغاتی ها محدود می باشد، هیچ گونه ضابطه ای هم وجود ندارد فقط بند پ اجرا می شود!
—————————————————————————————————–
لنگ نویس:
1- این + + مطالب را از پزشک دوست داشتنی و وتازه وارد وردپرس بخوانید و پیشنهاد می کنم که مشترک فیدش بشوید.{شما هم حق طبلیقاط بدهید برایتان طبیق می کنم
}
2- به نظر شما با هزار تومان چیکار میشه کرد ؟ اگه نمی دونید اینجا رو بخونید.
3- این روزها ، روزهای سختی برای کشاورزای گیلانیه ، این مطلب قدیمی از خودم رو در مورد مراحل کاشت برنج بخونید و ببینید که واقعا برنج محصولیه که با رنج به عمل میاد.
4- گرن تورینو کلینت ایستوود رو اگه ندیدین حتما از بقالی سر کوچه تهیه کنید و ببینید و بعد از دیدن این تحلیل رو بخونید !
5- این هم یه نمونه دیگه از حماقت های ایران خودرو!
6- این هم کودکی های یکی دیگر از اهالی وبلاگستان {البته با چند ماه تاخیر در انجام بازی}
7- حلواشکری با پنیر و مغز گردو خیلی فاز میده ، خودمم کشفش کردم !
8- مطلب خوب برای منتشر کردن زیاد است ولی اجازه بدهید حالا حالا حسب حال بنویسیم چون هیچ لذتی بالاتر از نوشتن در مورد چیزی که بهتر از همه می شناسیدش نیست !
9- چسب رازی هم اصلا نمی چسبد هر که گفته رازی می چسبد مزاحی بیش نبوده !
10- من که مطمئنم بارسلونا قهرمان می شود، شما چطور ؟
با سپاس کاوه گیـــــلانی
13 comments آوریل 29, 2009
قهرمانی استقلال خوش شانسی نبود !
چنین است رسم سرای فریب ، فرازش فراز و نشیبش نشیب

حکایتی بود دیروز، شاید خود امیر قلعه نویی هم فکر نمی کرد که از شدت جوگیر شدن دست جلالی را ببوسد، یا جلالی هم فکر نمی کرد که ذوب آهن این چنین مغلوبش بشود … حکایت فوتبال دیروز مانند زندگی روزمره ماست ، زندگی که همیشه فکر می کنیم برایمان قابل پیش بینی است ولی همه چیز متفاوت با آنچه که در ذهن داریم به وقع می پیوندد. می شود خرده های بسیاری به امیر و تیمش گرفت ولی فعلا باید شاد بود … به راستی اگر چیزی حق کسی باشد دیر یا زود به آن خواهد رسید و به قولی اگر دیر بشود ، دروغ نمی شود. عده ای می گویند استقلال شانس آورد ، ولی باید بگویم که شما که می گویید شانس آورد ، مگر لیگ اول را یادتان رفته بازی آخر با ملوان ؟ یا آن بازی کذایی با استقلال اهواز ؟
این شانس نیست همان حقی است که باید به حق دار می رسید !
———————————————————————————————–
لنگ نویس:
1- این هم نوشته سروش درباره قهرمانی استقلال .
2- یاد بازی های پگاه در جام حذفی به خیر . +
3- این پست هم پیشنهاد می شود برای مطالعه که خود معجونی است از وقایع این روزها ، استقلالی های عزیز برای کمی خنده بند حدودا ششم را بخوانید.
4- توئیت های دیروز هم خاطره ای شد برای خودش !
5- نکته جالب توئیت های دیروز این بود که وقتی پنالتی شد حیدثه خانم گفت گل نمیشه و ما بهش خندیدیم ولی واقعا گل نشد !
6- باز هم تاکید می کنم که خداوند به آرش برهانی رحم کرد!
7- من عاشق جوگیر شدن امیر قلعه نویی هستم
8- این هم یک فرصت طلب واقعی !
9- آرش خان سیگارچی هم به نکته درستی اشاره کرد، البته کامنت پای مطلبش را هم بخوانید
10- این هم یک تبریک دیگر برای خانواده استقلال در وبلاگستان .
با سپاس کاوه استقلالی !
7 comments آوریل 27, 2009
وقتی شارژ ها تمام می شود!
ذهنم مشغول بود، مشغولتر ازهمیشه و تنها راهی که میشناختم تا کمی بتوانم به آرامش برسم قدم زدن و شنیدن موسیقی بود. به سراغ یار تنهائیهایم رفتم، تنها چیزی که بعد از خدا در بیشتر تنهائی هایم همراهم است. خروس قندیی من که پخش کننده موسیقی است، هر چند کمی قدیمی شده ولی هنوز هم چرخش برایم میچرخد. بر گوشم نهادم و روشنش کردم، دیدم که شارژش تمام شده و دلیلش هم این بود که در آخرین باری که از دستگاه استفاده کرده بودم یادم رفته بود خاموشش کنم. نمی دانم چرا برایم کمی عجیب به نظر میرسید چون تا به حال این اتفاق نیفتاده بود و همیشه حداقل یک ساعتی شارژ داشت … کمی خلقم تنگ شد چون باز هم باید در هنگام قدم زدن به اراجیف مردم گوش می دادم. یکی از مدل مو میگفت یکی از دوست دخترش … یکی از خاله مادرش می گفت یکی از پسرش ….
در ذهنم داشتم اتفاقات این روزها را ورق میزدم که یک فروشگاه لباس کودک نظرم را جلب کرد، در چند ردیف لباس های عروس کودکانه چیده شده بود، نا خودآگاه ذهنم سمت خواهر کوچکم رفت که در دوران کودکیش عاشق این لباسها بود. نه تنها خواهرم بلکه هر دختر بچهای که من میشناختم لباس عروس را دوست داشت. لبخندی زدم و رد شدم. ناگهان صدایی شنیدم که میگفت: من میخوام … من میخوام … بابایـــــی …
برای لحظهای مکث کردم و نگاهی به پشت سرم انداختم دیدم دختر بچهای چهار یا پنج ساله چادر مادرش را میکشد و فریاد میزند و مادر هم میگوید ندارم، به خدا ندارم … بذار برم سر کار میخرم برات …
دوباره برگشتم تا مسیرم را ادامه بدهم و زن هم داشت در مسیری که من میرفتم حرکت میکرد، از رو به رو هم چند زن و دختر دیگر میآمدند که ظاهرشان به مرفحان بی درد جامعه شباهت داشت. احساس کردم که آن زن صدایم کرد: داداش، دادشی … نمیدانم چه شد که اعتنایی نکردم و به مسیرم با سرعت بیشتری ادامه دادم. وقتی به بانوانی که از رو به رو میآمدند رسیدم صبر کردم تا ببیینم که در برخورد با صحنه آن مادر و دختر چه میکنند ؟ در حالی که در بینشان چند کودک هم به سن و سال آن دخترک حضور داشتند. طبق عادت این روزها بی تفاوت گذشتند … در حالی که دخترک همچنان با صدای بلند گریه میکرد …
انگار که وجدان نداشته من هم بیدار شده بود و بی اختیار دوباره به سمت آن مادر دختر رفتم، دوباره صدایم کرد: داداش، داداشی … رفتم به سمتش، دخترک آنقدر گریه کرده بود تمام صورتش خیس شده بود و چشمان کوچکش هم به قرمزی میزد. رو کردم به زن، محجبه بود و سنش هم به زور به 18 یا 19 میرسید. گفتم کاری داشتید؟ نگاهی به این طرف و آن طرف کرد و گفت داداش خدا از برادری کمت نکنه، بیا یه کمکی به من و بچهام بکن. اصلا مهم نبود که زن چه میگوید، گریههای دخترک مرا به این سمت کشانده بود، نگذاشتم به حرف هایش ادامه بدهد گفتم، بچه چی میخواد؟ گفت لباس عروس … لباس عروس رو دیده و میگه می خوام … گفتم خوب چرا بچه رو برداشتی آوردی اینجا که ببینه و لج کنه …. حرفی نزد … نمی دانم چه شد که گفتم من نمی توانم کمکی کنم و مسیرم را گرفتم و رفتم …. داشتم فکر میکردم به آن دخترک و مادرش … به سرنوشت انسانها که این گونه رقم میخورد … به انسانی که حاضر است خودش را خوار کند … نمی دانم چرا آن زن به من رو کرد و گفت … نمیدانم شاید منظوری داشت، چرا این حرف را به همنوعان خودش نزده بود … نمیدانم … داشتم به این فکر میکردم که شاید اگر من دستگاهم شارژ داشت هیچ وقت متوجه زجههای آن دخترک نمی شدم … هر چند که با این حال هم کاری نکردم و فقط بی تفاوت گذشتم … نمی دانم شاید باید کاری می کردم ولی آن لحظه حسی گفت که باید گذشت …
—————————————————————————
لنگ نویس:
1- مدت زیادی نبودم ، با این پست مشخص شد که زنده هستم !
2- هنوز به نقطه قابل اتکایی نرسیدم که حکایتی را که نویدش را داده بودم بنویسم ، فقط باید بگویم که اوضاع بد نیست ولی خوب هم نیست ، فقط می شود گفت که خدایا شکرت.
3- کامنت ها رو هم بزودی پاسخ می دم و البته خبرهایی در راه است خوب بدش را خودتان می فهمید.
4- راستی برداشت شما از حکایت بالا چیست ؟ دوست دارم بدانم و تاکید می کنم که نوشته فوق واقعی است.
با سپاس کاوه گیـــــلانی
9 comments آوریل 25, 2009