اندر حکایت اسپاسم زیپ شلوار!
ژانویه 12, 2009
راستش من نمی دانم چه شد که خیاط ها تصمیم گرفتند البسه ای به نام شلوار اختراع کنند و در همین حین نمی دانم چه شد که زیپ سر و کله اش پیدا شد ! قبول دارم که الان بزرگترین چالش رو به روی خاور میانه جریان غزه و اسرائیل {بگو مرگ بر اسرائیل} و اشغال عراق وافغانستان و البته کمی جهانی شویم حکایت گاز های گلخانه ای و این روز ها هم که بیگانه های فرازمینی بدجور تابلو کرده اند و فکر کنم باید راهور های سیاره های همسایه باید گواهینامه رانندگانشان را باطل کنند تا این طوری به توربین های تولید برف نکوبند! و من چالشی بزرگ دارم که آن هم از دوران کودکی همراهم بود !

از دوران کودکی مشکلی داشتم به نام بستن زیپ که معمولا یادم می رفت زیپم را ببندم و و متاسفانه این عادت هر از چند گاهی گریبانم را می گیرد، چند مدت پیش نمی دانم در جایی خواندم یا کسی برایم تعریف کرد، آن دوست هم چنین مشکلی داشت :
روزی در یک مهمانی در اواسط مهمانی دوست این دوست عزیز به او رو می کند و می گوید فلانی تو چه کرده ای که همه میخ تو می شوند ؟ دوست عزیز هم رو می کند و می گوید که وای خدای من احتمالا زیپم دوباره باز مانده … و دست ب قضا همین طور بوده و …
و اما من هم این مدل اتفاقات برایم زیاد افتاده ولی جدید ترینش شب یکشنبه اتفاق افتاد که من عزم رفتن به باشگاه کردم ، در یکی از خیابان های شلوغ رشت که منتهی به میدان شهرداری می شود مشغول رفتن بودم، البته قبل از آن متوجه نگاه میخ وارانه ملت شده بودم ولی برایم مهم نبود و به حساب پوتین وکاموای نظامی که پوشیده بودم گذاشتم و نگو که عمق فاجعه منطقه دیگری است ! به نیمه های راه که رسیدم این برادر را دیدم بعد از احوال پرسی و خداحافظی نمی دانم چه شد که در یک لحظه چشمم به … پووووووف ! خدای من زیپ باز بود ! چه کنم و چه نکنم که در یک حرکت انتحاری و استشهادی ساک ورزشی را بالا کشیدم و در سیم ثانیه تصمیم بست را گرفتم ولی باز هم زهی خیال باطل زیپ دچار اسپاسم شد! در ذهن گفتم عجب غلطی کردم ، حالا خر مشت رمضان را بیاورید و باقالی بار کنید، طبق معمول شروع کردم زیر لب انواع و اقسام حرف های رکیک و خارج از محدوده ای را که بلد بودم به زیپ و سازنده زیپ و شلوار و خلاصه … دل را زدم به دریا شروع کردم به حرکت و در دلم گفتم خوب بد نیست یک بار دیگر امتحان کنم که خدا را شکر تا نصفه بالا آمد و بقیه اش هم مشخص نبود ! فکرش را بکنید من در آن حس و حال می رسم به باشگاه استاد عزیز نگاهی از روی خشم به من می کند که من در همان لحظه اگر کمی خویشتن داری نمی کردم گلاب به روی همه ی شما اوپس اوپس می شد ! تا آمدم بگویم سلام شروع کرد به گیر دادن و که کجا هستی و نیستی و غلط کردی دو هفته تعطیل می کنی و گل بگیرند تو و … و این طور مسائل ! کوتاه هم نمی آمد تا من می خواستم دهن باز کنم و چیزی بگویم دوباره شروع می کرد به گیر چپ و راست . همون لحظه در دل خواندم : دیگه پشت دستمو داغ میکنم که دوهفته غیبت نکنم … خلاصه نیم ساعت پر از حاشیه و استرس و … در پایان خداوند هیچ پسری را دچار اسپاسم زیپ نکند !
——————————————————————–
لنگ نویس:
1- زیپ به نظر من می تونه سرمنشاء بسیاری از مشکلات اجتماعی باشه
2- شما هم اگه خاطره ای دارین که به جاهای باریک کشیده نمی شه بنویسین دورهم بخندیم!
3- پدر من هم هر از چند گاهی که با صحنه اسپاسم زیپ من مواجه میشه میگه می خوای زیپت رو خانم معلمت باز بکشه بالا ؟
4-چند ماه پیش هم زیپ یه شلوار دیگه تو محل کار مرده بود یعنی خاصیت زیپی رو از دست داده بود که اون روز هم حکایتی داشت واسه خودش، یکی از دانشجو ها گفت بهم، باز دمش گرم این تابو رو شکوند
5- پست بعدی هم احتمال زیاد در مورد ارتباط من با چه گوارا، اقبال لاهوری، هیتلر و امیر کبیره !
6- فکر کنم باید یه روزی این واقعه رو تو روزشمارتاریخ ایران ثبت کنن!
7- آلبوم جدید داریوش فوق العاده است منتظر مطلب نوشتن فواد و آرش هستم در این مورد، البته شما هم منتظر باشید که من هم حتما می نویسم چون داریوش و چند نفر دیگه جزء عاقه مندی های 100% من به حساب میان .
8- این مطلب در مورد زیپ خواندنی است .
9- دیروز در یک عملیات ویژه با کمک این عزیزان از این خوشمزه ها درست کردم ! نمی دونید چه حالی داد
با سپاس کاوه گیــــــلانی
Entry Filed under: روزانه. برچسبها: اسپاسم زیپی, زیپ.
22 Comments Add your own
Leave a Comment
Some HTML allowed:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>
Trackback this post | Subscribe to the comments via RSS Feed
1.
علیرضا | ژانویه 12, 2009 at 4:22 ب.ظ
ندیدم زیپتو
خسته نباشی
2.
پلنگ خان صورتی دامَت برکاته | ژانویه 12, 2009 at 9:20 ب.ظ
1- طیّبالله انفاسکم! این زیپ از اون نواحی بسیار ثکصی انسان میباشد که نقش مهم آن در عمل به آیهی شریفهی «قوّ علی خدمتک جوارحی» انکارناپذیر است.
)
قربونت همچنین عزیزم
2- دمت گرم که به میمنت و مبارکی معجزهی خاموش هندونه زیر بغل ما گذاشتی ولی کور خوندی داشی، همونطور که عرض کردم وبلاگنویسی تا پایان زمستان 87 تعطیل میباشد. (اسمایلی پلنگ درحالیکه این پیشنهاد را هم مچاله میکند و میاندازد وردست دعوتنامهی بازی وبلاگی سروش)
3- عجب پدر باصفایی داری؛ معلومه از اون سیخداراس (خدایتعالی طول عمرشان دهاد)
1-
2- آخه من موندم این یعنی چی که تا اخر زمستان نمی خوای چیزی بنویسی ؟
3- با صفا که هست ولی خوب دیگه
3.
سحر | ژانویه 13, 2009 at 4:29 ق.ظ
یادش بخیر اول دبیرستان بودم، می شود حوا و حوش سال 1377-78 فکر کنم ، یک دبیر فیزیک داشتیم، بنده خدا همیشه این مشکل را داشت، آقا بود، بالاخره یک بار که زیپ اوضاع فاجعه بار تری از دفعات گذشته داشت، یکی از دوستان دست بلند کرد و اجازه گرفت و گفت ببخشید آقا زیپتون بازه، دبیر محترم هم خودکار بیک آبی را پرت کرد طرف ما و قهر کرد و از کلاس رفت بیرون و تا هفته نیامد مدرسه و اینقدر پدر و مادر این همکلاسی را کشاندند مدررسه و عذر خواهی و این ها که بالاخره دبیر راضی شد بیاید مدرسه
به نکته جالبی اشاره کردی ، من این پست رو نوشتم تا توی یه پست دیگه به مطلب اصلیم برسم
متشکرم
4.
maryamss | ژانویه 13, 2009 at 9:52 ق.ظ
حالا خوش به حال خانوماست که همیشه مانتو یا لباس بلند باید بپوشند کار به این جاها نمی کشه D: فک کنم در مورد این آلبوم جدید داریوش فواد نوشته باشه http://www.rah-e-man.com/2009/01/10/shab-aghebate-shab-shod/
بله اینجا دیگه واقعا خوش به حال خانم ها
آره خوندم ولی تجزیه و تحلیل و این طور مسائل منظور م بود که خودش گفته بعد از انتشار رسمی آلبوم می نویسه:)
5.
نسرين | ژانویه 13, 2009 at 2:01 ب.ظ
سلام
بله روزي روزگاري نسريني بود كه مينوشت و مدتيست كه نمينويسد
خيلي با معرفتي
ممنون
خوب اين زيپ هم واسه خودش حكايتيه
سلام
اخه من موندم چرا نمی نویسی ؟
اتفاقا خیلی ها میگن من بی معرفتم و خیلی هم بی معرفتم …
بله بله حکایتی داره عجیب
6.
عمو هوشنگ | ژانویه 13, 2009 at 5:32 ب.ظ
جماعت بسی فیض بردن، به قول یک عزیزتر از جانی :
)
تازشم، گیرشون نمیاد
استغفرالله
7.
پلنگ خان صورتی دامَت برکاته | ژانویه 13, 2009 at 6:05 ب.ظ
نه… بهخاطر توئم که شده مینویسم… سهشنبه یهسر بیا لونه ببین چهخبره
+ گفتم بهت که خداوند رحم کند
+ اگه تحلیل صورتی مثل همیشه کمی سختگیرانه بود قطعا بهبزرگواری خودت میبخشی…
دم شما گرم اخوی
8.
مهران | ژانویه 14, 2009 at 9:22 ق.ظ
درود بر شما
)) عجب حکایتی داشتی پس با این زیپ ، کاملا درک می کنم ، حس وحشتناکیه
)
چند روزی هست سخت گرفتار همایشی هستم که مسئولیتش را انداخته اند گردن من حقیر و وقت نکردم به وبلاگ مورد علاقه ام سری بزنم.
آخ از زیپ گفتی …
می شه گفت اولین سال کاریم بود و هنوز به خوبی عادت نکرده بودم وقتی 30 جفت چشم بر بر نگاهم می کنند حرف بزنم، در یکی از همین روزها یه روز یادمه، دو ساعت دوم کاریم بود که نمی دونم چطور شد خواستم لبه ژاکتم را درست کنم، خب همینجور که داشتم حرف می زدم و خودم رو منظم می کردم، احساس کردم دستم رو هر چی فرو می کنم تو تر می ره که در حالت معمول اینجوری نباید باشه، یعنی چرا اینجوری شد؟ کم کم دستم به لبه چیزی خورد که دندانه داشت! خوب که لمسش کردم، وای!!! خدای من!!! زیپ شلوارم باز بود …
هزار و یک فکر به سرم زد، چیکار کنم، چطور ببندمش، یعنی دو ساعت پیش تا حالا کسی نفهمیده، وای چه ابرو ریزی شد، نگاه های جستجوگر بچه ها رو چک کردم…
پدرم در اومد …
تکمه کتم رو بستم و هر جوری بود حرف هام رو سر بهم آوردم و کلاس تموم شد…
آنچان بهم فشار عصبی وارد اومد که تا امروز 12 سال گذشته و همیشه پیش از کلاس، اول زیپ شلوارم رو چک می کنم …
خسته نباشی برادر
ولی من بعد از این همه گند هنوز هم آدم نشدم
9.
DESERTER | ژانویه 14, 2009 at 12:14 ب.ظ
من از زیپ متنفرم
خوب تنفر یه کم تندرویه
باید کنار بیای باهاش
10.
شمشاد | ژانویه 14, 2009 at 1:43 ب.ظ
سلام
خنديدم و البته تا حالا اصلا فكر نمي كردم كه اين مسئله اينقدر براي ديگران حاد باشه ….
بله بایدم بخندی اخه پسر نیستی که بودنی من چی کشیدم
11.
delzadeh | ژانویه 15, 2009 at 1:58 ق.ظ
قبل از بیرون رفتن از خانه یه نگاهی به سرتاسر خودت در آینه بکن!
از بس که عجله می کنم فقط صورت و موی گرامی را در اینه می بینم
12.
کمال | ژانویه 15, 2009 at 4:33 ب.ظ
زیپتو ببند خجالت داره.
))
)
+ ایول به عمو هوشنگ
خدا من رو ببخشه
13.
سروش | ژانویه 15, 2009 at 5:23 ب.ظ
زیپ و دیگر هیچ
و واقعا دیگر هیچ
14.
cherknevesht | ژانویه 15, 2009 at 9:59 ب.ظ
نظرم:
)
1- ممنون بابت اضافات کامنت در زیرنگار ما.
0- میز عالی کاتوره ای.
2- زیپ عالی زیپکیپ.
قربونت
فکر کنم این شماره گذاری در اثر نشست و برخواست زیادی با آرش باشه
15. از آیاتشیطانی و عشق؛ از ویدای زیبای من. « لونهیپلنگصورتی | ژانویه 16, 2009 at 3:37 ب.ظ
[...] خواهد گذشت، بهفرمان گلبرار هنردوست و هنرپرور، میرزا ابوالمحتشم کاوه ارنستو لابدان چهگوارای گیلانی+ بهرشتهی تحریر درآمده [...]
16.
پلنگ خان صورتی دامَت برکاته | ژانویه 16, 2009 at 3:42 ب.ظ
سلام خوشقول. آپ کردیم و جای لینک رو هم خالی گذاشتیم که اگه فرداروزی منتشر شد بهت لینک بدیم؛ اگرم نشد که فدای سرت خیالی نیست (غرض لبیک بهندای ملکوتی کاوه چهگوارا بود که الحمدلله والمنة انجام گرفت)
چوب کاری نکن دیگه … به خدا گیر بودم
17.
شیخ الشیوخ | ژانویه 16, 2009 at 8:42 ب.ظ
و اما از اون بدتر نبستن زیپ دهان است کاوه جان
بله بله دقیقا حق با شماست شیخ عزیز
18.
پرستو | ژانویه 16, 2009 at 10:06 ب.ظ
خاطره ی بامزه ای بود…و امیدوارم که هیچ وقت یادتون نره زیپ شلوارتونو ببندین!
من هم امیدوارم ولی دست خودم نیست …
19.
م.ایلنان | ژانویه 17, 2009 at 7:12 ق.ظ
یه بار یه بابایی تو سخنرانی می گفت :” آدما به طور طبیعی مثل دو لبه ی زیپ هستن که از هم جدان و همون طور که کسی باید پیدا بشه که زیپ رو ببنده، کسی هم باید کمک کنه که دختر و پسرا به هم برسن و زندگی کنن”.
)
هی پسر ، زیپی داشتی و ما نمی دونستیم ! بابا تنهایی رو عشق است.
چه آدم خوبی بوده
مثل اینکه باید با یکی صحبت کنم ببینم بعدش هم نظرت همونیه که الان گفتی !
20.
نقدی بر معجزه ی خاموش « لابدان | ژانویه 17, 2009 at 9:27 ق.ظ
[...] اندر حکایت اسپاسم زیپ شلوار! [...]
21.
الميرا(الف.ساقي) | ژانویه 21, 2009 at 1:14 ب.ظ
اين زيپ داستاني بس عجيب دارد، چه آبروهايي كه با باز ماندنش ريخته شد و چه آبروهايي كه با بسته شدنش حفظ شد. ولي براي من يكي مايه ي نجات از يك بيماري بسيار سخت و مهلك بود. سال هشتاد و يك بود و يك ماه مانده بود به ازدواج برادر بزرگم كه من دچار آنفولانزاي بسيار شديدي شدم. از آنجايي كه به هيچ وجه علاقه اي به مراجعه به پزشك ندارم از خانواده ام اصرار و از من انكار. بعد از دو هفته جدال با بيماري و كم كردن حدود پنج، شش كيلو وزن و لب نزدن به هيچ غذايي و نخوردن هيچ دارويي، رضايت دادم كه به درمانگاه برم. اما… . چشمتان روز بد نبيند به محض ورود به مطب چيزي ديدم كه نبايد. زيپ جناب پزشك باز بود. من هم كه منتظر اينم كه يه سوتي از يه نفر بگيرم و بزنم زير خنده. شايد باورتون نشه ولي اونقدر خنديدم كه از كه تمام بدنم سر شده بود، بيچاره جناب پزشك كه مونده بود من چه بلايي سرم اومده، مدام از خاله ام مي پرسيد: “چي شده؟”، كه يكهو چشمش به زيپ بازش افتاد و شصتش خبردار شد كه جريان چيه. همونجا پشت كرد به ما و زيپشو بست. اين كارش كه از اولي خنده دارتر بود باعث شد من از شدت خنده از روي صندلي بيافتم پايين. اونقدر خنديده بودم كه تمام عضلاتم درد گرفته بود. اين خنده هاي من همراه با چشم غره هاي خاله ام و عصبانيت شديد جناب پزشك بود. خلاصه بدون اينكه نسخه اي پيچيده بشه، از مطب اومدم بيرون. تو راه خونه احساس كردم اثري از اون آنفولانزا كه دو هفته بود من رو زمين گير كرده بود نيست. همون شب بعد از دو هفته غذا خوردم و ظرف چند روز حالم خوب خوب شد. بعدش هم كه مراسم ازدواج برادرم و … .
)) حیوونی اون پزشکه ، دلم سوخت براش ، خودمونیم تابلوش کردی در حد تیم ملی ! نکات اخلاقی جالبی هم داشت این حکایت
به هر حال از اين ماجرا چندتا نكته ي اخلاقي دستگيرم شد: 1-خنده بر هر درد بي درمان دواست.(باور كنيد، مي تونين امتحان كنين.) 2- به پزشك هاي گرامي مملكت توصيه مي كنم به جاي تجويز دارو از روش هايي بهتري مثل آنچه بر من گذشت استفاده كنند. 3- سعي كنيد تا جايي كه امكان داره اينقدر ضايع به كسي نخنديد چون ممكنه نتيجه ي عكس داشته باشه ولي اگه پيش اومد خب ديگه چاره اي نيست بيخيال كتك هايي كه ممكن نصيبتون بشه با خيال راحت بخنديد.
شاد و سربلند باشيد
22.
آژند | ژانویه 24, 2009 at 9:32 ب.ظ
اينجور وقت هاست كه به دختر بودن خودم افتخار ميكنم و اين حرف ها ديگه !!!
) افتخار رو خوب اومدی
مشكلات زيپي و اين حرف ها رو عرض ميكنم !!!
يه جور هايي اين مانتو پوشيدن هم خودش يكي از استراتژي هاي حل معضلات اجتماعي به حساب مي ياد پس …