Archive for دسامبر 15th, 2008

وقتی از همه چیز خسته می شوم!

اطرافیان می گویند که در انتخابم اشتباه کرده ام و مطمئن هستند روزی پشیمان خواهم شد …هر کس حق را به خودش می دهد ولی من حق ندارم حقی برای خودم قائل باشم ! در گذشته اگر اشتباهی انجام بدهی همه تورا از دید ان اشتباه می بینند! گویا همه می توانند آینده را به روشنی امروز پیش بینی کنند و فقط من هستم که چشمانم کور شده و گوشهایم کر ! حس وحشتناکی است این نشستن سر دوراهی و از هر سمت سخنی شنیدن !می دانم زندگی و آینده  همچون جاده تاریکی هستند که عابرینش هیچ چراغی در دست ندارند. عده ای جلو ترند و عده ای عقب تر ! آن عده که جلوترند فکر می کنند که فقط یک مسیر وجود دارد …

باید صبر کرد تا صبح امید …

good_bye_daddy_by_selebant

چند روز شاید هم چند ماه در لابدان چیزی ننویسم. منظورم از نبودن تعطیلی نیست یک وقفه است برای شروعی دوباره. به قول سنجد بر می گردم، حتما ! {البته سنجد هم زیر قولش می زند}

دوستتان دارم ، به امید روزهای آفتابی

15 comments دسامبر 15, 2008


لابدان به لباسشان چسبیده