Archive for دسامبر 6th, 2008
چهارم می شویم !
پیش نوشت
از چند ماه پیش خبرها در استان پیچیده بود که قرار است جامی برای گرامیداشت زنده یاد استاد یوسف زاده مربی اخلاق جودوی گیلان برگزار شود، آن زمان که خبرش پیچیده بود اساتید حکم بر محدودیت سنی داده بودند ولی نمی دانم چه شد که بیخیال محدودیت سنی شدند. من پیرمرد هم که فکر نمی کردم در رده بزرگسالان اجرا شود دو هفته خوردم و خوابیدم و یک خط در میان تمرین رفتم، هر چند دلیلش بیشتر مصدومیت مچ دستم بود که دردی شده است طولانی و هر از چند گاهی فشار می آورد و آن سرما خوردگی لعنتی که تمام توانم را گرفت .
در باب استاد یوسف زاده
استاد یوسف زاده به گردن بسیاری از اساتید جودوی گیلان حق دارد و به جرات می توان گفت که اسطوره اخلاق و جوانمردی جودوی گیلان لقبی برازنده این استاد فقید است. استاد یوسف زاده در یکی از روزهای خدا هنرجویان کلاسش را برای تمرین به ساحل انزلی می برد و دست بر قضا آن روز هوا کمی نامساعد بود، نمیدانم چه شد که دو هنر جو برای شنا به آب زدند و در همین گیر و دار استاد متوجه شدند که هنرجویانش در حال غرق شدن هستند… استاد به آب زد، دو هنر جو نجات پیدا کردند ولی استاد یوسف زاده به ساحل بازنگشت … به قول سعدی : سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز ، مرده آن است که نامش به نکویی نبرند.
در باب مسابقات خودم
در پیش نوشت یادآور شدم که دو هفته ای را خوردم و خوابیدم، پنج شنبه در حالا قدم زدن با یکی از دوستان بودم که یکی از بچه های باشگاه زنگ زد و گفت هر چه زودتر خودم را به باشگاه برسانم برای وزن کشی، من هم که سرم درد می کند برای مسابقه به قولی دویدم و دویدم تا به باشگاه رسیدم، رفتیم روی باسکول {دیجیتالی بود}، باسکول فریاد برآورد:هشتاد و شش کیلو چهارصد و دو گرم! امان از دل غافل، یا باید وزن کم می کردم برای هشتاد و یک کیلو که به شدت با این کار مخالفم و یا باید دل را به دریا می زدم و در نود کیلو پیکار می کردم. فکر کنم بدانید که من کدام یک را انتخاب کردم!راستش نمی خواهم مطلب را زیاد کش بدهم، همیشه عادت دارید که خاطراتی که از من می خوانید از الف تا ی را بگویم این بار می خواهم کمی متفاوت عمل کنم و فقط مختصر و مفید عرض کنم که با دو برد و دو باخت چهارم شدم، راستش بهترین مسابقات عمرم را تجربه کردم.
حاشیه مسابقات
1- سخنرانی استاد وارسته و استاد خدایاری در باب استاد یوسف زاده و تشکر از جودوکاران شرکت کننده.
2- خوردن دو ساندویج کوچک و دو دوغ قبل از مسابقه رده بندی بزرگترین حماقت دوران ورزشی ام تا حال حاضر بود، البته ناگفته نماند که از نه صبح تا شش بعد از ظهر اگر شما هم بودید مثل من می شدید! سرپرست تیم ما گفت که من از جدول حذف شده ام و من هم همچون عقده ای ها خوردم و خوردم ولی وقتی مجری مسابقات برای رده بندی اسمم را صدا کرد… به قول دوستان بیخیال دنیا !
3- در مسابقه رده بندی که نتیجه آن ایپون شدن من بود، نام کوچک آن جوان مبارز سعدی بود!
————————————————————
لنگ نویس:
1- عجب سیستمی شده این داشبورد وردپرس!
2- یک جوابیه اساسی برای آن جوان گل به ای و البته همفکران خیالی اش آماده می کنم، شاید برای شما هم جای سوال باشد که چرا من در دعوای مهران و آرش از مهران حمایت کردم با اینکه مهران به قول آرش ساحت مقدس سعدی را مورد ضرب و شتم قرار داده بود! اندکی صبر …
3- این مطلب را هم با عنوان چگونه یک وبلاگ نویس را یشناسیم بخوانید، بند 9 شامل من والبته خیلی های دیگر می شود که بردن نامشان را ضرورتی نیست!
4- کامنت ها را هم به زودی پاسخ می دهم {چه لفظ قلم}
5- فکر کنم در بین شانزده نفر چهارم شدن برای کسی که دل مشغولی اولش ورزش نیست رتبه بدی نباشد، آن هم در وزن نود کیلو گرم.
با سپاس کاوه گیـــــــــلانی
13 comments دسامبر 6, 2008