ایستگاهی قبل از آن دنیا !
سپتامبر 30, 2008
راستش اول می ترسیدیم، ولی مجتبی که زیاد به این مدل مسائل فکر میکنه جو گیر شد و رفت …! من هم دنبالش ، فضایش سنگین بود در ابتدا دیوارهایی سرد که شاهد مرگ خیلیها بودند، شاید اینجا هم یکی از چند جای انگشت شماریست که با همه به یک صورت رفتار می شود، مهم نیست که چه کسی باشی ، به هر حال باید رویت آب برزیند و بروی سنگ بخوابی … مهم نیست که چه کرده ای خوب بوده ای یا بد ….
راستش فکر کنم خیلی از شما هم مثل من از این فضا می ترسید، هر چند که الان برای من عادی شده است ولی در کل برای بار اول حسی در انسان ایجاد می شود که گفتنش کمی سخت است . اتاق خوابی که حداکثر وسیله پذیراییش دو تخت سنگی است و دیگر هیچ ! نمی خواهم کسی را ناراحت کنم ولی فکر کنم که خیلی ها این نقطه از حضور فیزیکی در این دنیا را ندیده باشند! نمی دانم دیگر چه بگویم ، وقتی یاد صحنه های گذشته می افتم دلم می گیرد و با خود در گوشی نجوا می کنم که روزی من هم باید از این معبر گذر کنم ، حالا چه خوب باشم چه بد برای ان کارگر فرقی نمیکند ، تضاد طبقاتی وجود ندارد و کسی نمی گوید که اگر پسر فلان کسک هستی برایت آب گرم استفاده می کنم ! فکر کنم همه چیز گویا باشد …
——————————————-
لنگ نویس:
1-این تصاویر را چند ماه پیش گرفتیم ، در روزی تلخ !
2- فکر کنم این پست هم یکی از عجیب غریب ترین پست های من باشد!
3- یادم رفت که بگم اینجا غسالخانه یا همان مردشور خانه باغ رضوان {همان بهشت زهرای تهرانی ها} رشت است.
با سپاس کاوه گیــــلانی
Entry Filed under: روزانه. برچسبها: مرگ, مردشور خانه, باغ رضوان, تصاویر, عکس, غسالخانه.
17 Comments Add your own
Leave a Comment
Some HTML allowed:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>
Trackback this post | Subscribe to the comments via RSS Feed







1.
Endless Love | سپتامبر 30, 2008 at 1:13 ب.ظ
جای دوستانه ای به نظر نمی رسه!!!
بعله
شتری که در خونه هم جفتک میندازه
2.
کوچه باغ | سپتامبر 30, 2008 at 2:09 ب.ظ
اگه اون لنگ نویست هم نبود باز می فهمیدیم کجاست!
من از اون لحاظ توضیح دادم
آخه شما که نمی دونید باغ رضوان کجاست
3.
سروش | سپتامبر 30, 2008 at 3:24 ب.ظ
آدم به فکر فرو میره وقتی خودشون جای مرده ی روی اون سنگ تصور میکنه
آره یه مقدار که نه خیلی تکان دهنده است ، اون روز من توی شوک بودم ، یه حس عجیب
4.
تورج عاطف | سپتامبر 30, 2008 at 4:08 ب.ظ
کاوه عزیزم
این یک و اقعیت است مر گ را می گو یم نه تلخ است و نه شیر ین بلکه چگو نگی زند گی کر د ن ما آن را معنا و طعم می دهد
دقیقا ، یک پایان یا همان طور که خودت گفتی چگونگی زندگی کردن را معنا می دهد
5.
jarchy | سپتامبر 30, 2008 at 4:48 ب.ظ
سلام

کاوه جان خوبی
خدایش بیامرزد روحش شاد.
مرسی
خدا من و تو رو هم بیامرزه
6.
کمال | سپتامبر 30, 2008 at 5:35 ب.ظ
چه کارا می کنی. یه بار هم عموی من رفته بود از مرده ها عکس گرفته بود
عجب ! سلامم را به عمو جان برسان
7.
محب المهدی(عج) | سپتامبر 30, 2008 at 6:42 ب.ظ
…از من سال ها دوری عاقبت روزی باز خواهی گشت…
راستش این مطلب منو یاد این شعر انداخت.
هیچ کس مثل من به تو فرصت نداد……….آه این قصه را زود بردی ز یاد
ماه رمضون یه فرصت بود برای اینکه جبران کنیم.که پاک پاک بشیم.که از اول به دنیا بیایم.چی کار کردم من باش؟
برا من که میدونم چی کارا کردم مرگ خیلی حس بدی داره.
تو تشییع جنازه ها هیچ وقت شرکت نمیکنم
پارسال که برا زیست بردنمون تشریح جنازه من اصلا نرفتم تو اتاق.
اه!من چه بدم!
اینا که گفتی یعنی چی ؟ من هنگ کردم
8.
آرش | اکتبر 1, 2008 at 4:43 ق.ظ
می میریـــــــم… (با صدای مهران مدیری در باغ مظفر خوانده شود)
دشمنت بمیره برادر
9.
عمو هوشنگ | اکتبر 1, 2008 at 9:03 ق.ظ
عجب پست خوفناکی
حس میکنم در های جهنم به روم باز میشه ….
هنوز ته دلم خالی میشه اگه بروم اون تو ….
]vا جهنم آخه ، نترس عمو جون
10.
مهران رضایی | اکتبر 1, 2008 at 7:17 ب.ظ
درود بر شما
حمام آخرت!!!
این آخرین ایستگاه و بهتره بگم آخرین حمام دنیاست، هر کیش و آیینی داشته باشی حتما گذرت به این حمام می افته…
ای کاش باور داشتیم که هر روز و هر لحظه داریم به این حمام نزدیک می شویم، فکرش رو بکن اگه بدونیم مثلا فردا نیستیم اونوقت امروز چقدر شیرین خواهد شد و چقدر کار داریم که باست این امروز انجام بدیم…
بهتر نیست هر روز رو اینجوری شروع کنیم…
این جور مکانها تنها جایی هستند که آدم به رفتن و دل کندن از این خراب آباد فکر میکنه.
مرسی باست گفت ای ول این پستت هم تک و فوق العاده بود…
سپاس و باز هم می گم:
شاد باش تا دیر زیی
بدرود
مرسی ، تشبیه جالبی بود ، حمام آخر !
11.
آرش | اکتبر 2, 2008 at 12:28 ق.ظ
سلام. بابا این همه جای خوب تو گیلان داریم. بذار این یه جا رو که افقی شدیم ، اتوماتیک لی خودمان می رویم .
سلام آرش جان
شما ببخش
خواستیم متفاوت کار کنیم
12.
میلاد | اکتبر 2, 2008 at 3:18 ق.ظ
تو هم بیکاریا؛ میری از مردشور خونه عکس میزاری تو بلاگت ؟؟؟
از اول تا آخرش ضد حال زدی توی این پست…
شما هم ببخش داش میلاد;)
13.
sinac | اکتبر 2, 2008 at 8:57 ق.ظ
عکسها خوف انگیز است، بنده که تابحال این مکان را ندیده بودم ممنون.
اولین بار آدم یه طوری میشه
14.
DESERTER | اکتبر 2, 2008 at 12:23 ب.ظ
خيلي جالب بود .. آفرين..
چه عجب یکی تحویل گرفت ، قابل نداشت رضا جان
15.
مهدی عاشق وطن | اکتبر 2, 2008 at 3:52 ب.ظ
سلام
من از اون قشر ادم هایی هستم که خیلی به ندرت در مورد وبلاگی نظر میدم ولی واقعا وب قشنگی دارید و البته با قلم تواناتون و همچنین سلیقه بی نظیرتون.
راستی من هم یه وبلاگ درویشانه دارم که اگر تمایل داشته باشید تبادل لینک کنیم و البته ما رو از الطاف ملوکانتون بی نصیب نگذارید.
من باید برم
دوست دار شما
مهدی عشق وطن
لطف داری مهدی جان
به روی چشم ، گفتم در اولین خانه تکانی بلاگ رولم انجام وظیفه می کنم
16.
DESERTER | اکتبر 4, 2008 at 12:20 ب.ظ
مي گن مي خوان “انرژي هسته اي” توليد كنن.. خدابيامرز فروغي مي گفت اين مملكت يه “آفتابه” هم نمي تونه بسازه،..فهميدن اين ديگه “خانم مارپل” نمي خواد كه .. حتي “علي دايي” هم فهميده بود كه گفت : اينجا ايرانه !
عجب !
در یه توضیح بگم که این جمله با چهار کلمه ساخته شده که من برای رضا کامنت گذاشته بودم
17.
یک سال گذشت، به همین سادگی « لابدان | جولای 13, 2009 at 12:38 ب.ظ
[...] این هم تصاویری از همان روز [...]