اندر مصائب اسباب کشی {پرده دوم}

جولای 10, 2008

روز نخست اسباب کشی را دیدید که بر کاوه وردپرس چه گذشت! شب خسته و کوفته همچون خرس گریزلی به خواب رفتم و بی خبر از اینکه فردا چه خواهد شد! شب هنگامِ خواب هر چقدر گشتم نه تشک نه پتو و نه ملحفه … پس تشک دوران کودکی را برداشته و افتان و خیزان به اتاق بهم ریخته رفته و سر در گریبان فرو برده و به هر دردسری بود شب را به صبح رساندم! {بگذریم که روده هام تا صبح یخ زد}

صبح به زور مشت، لگد، توپ، تفنگ و بمب خوشه ای و اورانیوم غنی شده … {انرژی هسته ای حق مسلم ماست} از بالین نه چندان گرم و نرم دل کندم و عزم را جزم کردم که نبرد روز دوم ر آغاز کنم!

هر از چند گاهی که اسباب را جا به جا می کردم سری هم به اتاقم می زدم و کتابی را با احتیاط در جعبه می گذاشتم {متاسفانه یا خوشبختانه جون من به کتاب هام بسته است} این عملیات سخت و جانکاه تا آخرین دقایق حضور در خانه دردسر ها ادامه داشت!

جابه جایی تا هنگام پر کردن خندق بلا {همان معده یا بهتر بگم ناهار لمبوندن} ادامه داشت! جای شما خالی وقتی که خندق بلا را پر کردم احساس کردم که به مرز انفجار رسیده و نایی برای تکان خوردن نداشتم ولی مگر می شد که از زیر کار در رفت! به هر حال بردیم و مردیم… نمی دانم که دمپایی ها از پایم در آمد و وقتی به خودم آمدم دیدم که بیشتر زمان اسباب کشی پابرهنه از کوچه گذر می کردم و تازه متوجه شدم که دخترکانی که از کوچه گذر می کردند سر تا پای مرا بر انداز می کردند! بقیه سیمای بنده بماند که در نوع خود به قول دوستان آنتن فشن بود! دایی جان را که به خاطر دارید {همونی که اون سیزده بدر تاریخی رو با هم در کرده بودیم} ایشان هم جزء نیروهای کمکی بودند البته خودش را که هر دفعه من نگاه می کردم در گوشه ای نشسته یا دراز کشیده بود، هر چند که مرکب دایی که پیکان وانتی سفید است بیشتر به کار ما آمد! بماند که من در اوج خستگی مسئول مشت مال ایشان هم بودم! به هر جان کندنی بود تمامی وسائل را به منزل جدید انتقال دادیم ولی چشمتان روز بد نبیند که منزل جدید هم دردسرهای خاص خودش را داشت! وقتی که به در اتاقم رسیدم دیدم که هیچ راهی برای ورود به اتاق وجود نداشت…

خستگی یک طرف و گرسنگی هم همان طرف، همچون کودکانی که در پی قاقا لی لی بودند در به در تکه نانی بودم که بریزم در خندق بلایم ولی افسوس…

فضول خانه ما {آبجی کوچیکه که پست توتالیتاریانیسم رو تایپ کرده بود} در عملیاتی انتحاری نان و پنیری دست و پا کرد برای خودش، من هم همچون قحطی زده ها با اون هم سفره شدم، ورود من به این عرصه کافی بود تا بقیه خواهران هم با من هم پیمان شوند! در همان لحظه که می خوردم شاهد این بودم که خورشید آرام آرام غروب می کرد… بی اختیار گفتم: بچه فکرش رو بکنین که توی این گرما، که خورشید هم داره غروب میکنه برق هم بره!

گفتن ما همان شد و بلای آسمانی هم همان! بعد از لمباندن بر آن شدم که کمی کفه مرگم را بگذارم و بروم به دیار باقی، پس به هر جان کندنی بود باریکه ای باز کردم و دوباره همچون خرس گریزلی خوابیدم… در عالم خواب و بیداری بودم که احساس کردم همه مشغول ارسال پیاپی لعن و نفرین های متفاوت به بنده هستند! چشمانم را که باز کردم بعد از نیم ساعت دیدم، آه ای دل غافل که همه جا را ظلمت فرا گرفته و هیچ روشنایی وجود ندارد! پس برای خود شیرینی نزد مادر عزیزم هم شده سیستم نورپردازی خودم را راه انداختم و همه اهل منزل را غافل گیر کردم…

بعد از یک ساعت و اندی برق هم مجددا ظهور کرد و باعث شادمانی اهل منزل شد! فکر کنم ساعت دو یا سه نیمه شب بود که تقریبا تمامی اشیا را به منزل جدید انتقال دادیم…

و باز هم درد سری به نام جایی برای خوابیدن! حرفی بیشتر از این نمی زنم فقط این را بدانید که در طول شب بار ها و بار ها دست و پا و سر و … به وسایل موجود در اتاق برخورد می کرد! { حس وحشتناکی بود که خدارو شکر تموم شد}

به هر حال اسباب کشی هم تمام شد البته در این اسباب کشی بنده واقعا کــــــــــــــــش آمدم! فکر می کنم که تا سال بعد برای روز اسباب کشی باید چاره ای بجویم تا اینگونه مچاله نشوم!

اين اون دزگاهی بود كه باعث تفاوت من در تاريكي شده بود!

خوابگاه اينجانب در روز دوم اسباب كشی!

————————————————

لنگ نويس:

1- در اولين فرصت كامنت ها رو جواب می دم!

2- هر چقدر سعي كردم اين لوگو بانوی وبلاگی رو بذارم وردپرس بازی در آورد! ما هم حمايت خودمون رو همين جا اعلام می كنيم و در دومين فرصت لوگو رو می ذارم!

3- اميدوارم اين روزهای پر دردسر هر چه زودتر تموم بشه!

4- مثل اينكه اون تصاوير ارنستو خيلی جلب نظر كرده بود! جريان آشنايی من با اين شخصيت دوست داشتنی هم داستانی داره كه حتما می نويسم!

با سپاس كاوه گيـــــــــــلانی

Entry Filed under: روزانه. برچسب‌ها: , .

28 Comments Add your own

  • 1. MAS  |  جولای 10, 2008 at 11:09 ق.ظ

    درود بر داش کاوه اسباب کش خیلی جالب و همینطور سخته اسباب کشی خدایشش هم زیباست و هم درد آور کاوه جان درکت میکنم عزیزم خوصوصا نان پنیر خوردن و خوابیدن در این روزها لذتی شگرف دارد . این بالشت شما منو کشته از اون سوسیسیهاست . در نوع خودش خلاصه صفایه
    پ ن : مطالب بالا فقط برای دلداری بود .
    این بالشته عتیقه است و بر میگرده به دوران ژوراستیک یه جورایی ارث رسیده!

  • 2. عتيقه  |  جولای 10, 2008 at 5:20 ب.ظ

    اصولا من از اسباب کشي بدم مياد. ميگن 3 اسباب کشي به اندازه يک آتش سوزي خسارت داره
    ما که خسارتی نزدیم فقط یه مچ ضرب خورده برام موند وفکر نمی کنم که توی اتش سوزی مچ در بره ;)

  • 3. عمو هوشنگ  |  جولای 11, 2008 at 5:08 ق.ظ

    خسته نباشی
    فکر کنم منم یه دفعه همین جوری شدم :)
    با دوستم که توی نمایشگاه قران غرفه داشت، رفتیم مصلا
    من دفعه اول بود مصلا رو می دیدم، گفتم:
    این غرفه ها همشون کلی لامپ روشن کردن، کامپیوتر دارن، ضبط صوت دارن …. این همه غرفه ….. تازه به همشون برق هم میرسه !!!
    دمش گرم، چه تامین برقی !
    10 دقیقه بعداز این که با دوستم خداحافظی کردم و رفتم، دوستم زنگ زد که :
    “تو هم با این چشمات !!!!! برق رفت فکر کنم منبع اش منفجر شد !!!!”
    تو هم پس مثل منی ! :) )

  • 4. مهران  |  جولای 11, 2008 at 7:35 ق.ظ

    سلام برادر، خسته نباشی
    آقا اسباب کشی بود یا کاوه کُشی D-;
    برو خدا رو شکر کن که مجبور نشدی ماشین دایی رو مشت و مال کنی آخه یه بار دایی جان ما آمده بود تو حمل یه سری وسایل به ما کمک کنه ماشینش پدر ما رو درآورد.
    لذت بردیم اندر خواندن مصائب اسباب کشی شما.
    امیدوارم منزل تازه پر از روزهای خوشی و سعادت باشه
    قربونت ;)

  • 5. شبستان  |  جولای 11, 2008 at 6:30 ب.ظ

    ما هم که قراره اسباب کشی کنیم. دستت درد نکنه. چشم من رو باز کردی. فردا باید جیم بشم!
    ثواب کردم پس !

  • 6. توکا  |  جولای 12, 2008 at 1:04 ق.ظ

    اخ کمرم .. گفتی قولنجم گیر کرد ..

    خدا صبرتان دهد .. درست می شود
    تق ! قلنجت شکست فکر کنم !

  • 7. فنسی فری  |  جولای 12, 2008 at 2:37 ق.ظ

    کفه مرگ اشتباهه آقا، درستش کپه مرگه
    با تچکر
    اصولا در دین مبین اسلام فضولی کار خوبی نیست !

  • 8. Mostafa  |  جولای 13, 2008 at 6:02 ق.ظ

    پس داستان اون خونه ی آبی چی شد؟… اون والپیپر مشت هم که نیاز به تفسیر نداره، میخواستی مشت محکمی بر دهان استکبار جهانی و کسانی که ادعا میکردن تو در اسباب کشی کم میاری بزنی… :دی
    گر صبر کنی اون رو هم می نویسم !

  • 9. آناهیتا  |  جولای 13, 2008 at 10:52 ق.ظ

    سلام
    خسته نباشید ! میبینم که هنوز همان انرژی گذشته در شما هست و بیشتر هم شده و این باعث خوشحالیه.
    خیلی وقت بود که اینجا نیومده بودم. این چند مدت خیلی دوربرم شولوغ بود و کللی دردسر داشتم.
    درس کار و مشکلات خانوادگی…. بهرحال به یاد لابدان بودم و بخاطر بدقولیم نسبت به لابدان بسیار شرمندم و در اولین فرصت سعی می کنم این بدقولی رو برطرف کنم!
    ما هم اسباب کشی داریم در آینده نه چندان دور… ولی خیلی این کار رو دوست دارم چون تو این میان خیلی از لوازمی رو که زیادی و بدرد نخور هستند رو به دور میریزم و خلاااااص میشم
    کاش مردم ما اینو یاد بگیرن و بلانسبت شما بفهمند که اگه اینقدر بچه نیارن و جمعیت رو زیاد نکنن دیگه کم پیدا میشه کسایی که هر سال جابجا بشن و عذاب اسباب کشی رو تحمل کنن. کاش نگن که چرا فلانی زن نداره یا فلانی بچه نداره >>> آخی…!!! کاش یزره تغییر کنیم حتی برای اینکه از این وضع زندگیه … خلاص شیم…
    موفق باشی دوست من
    به به آنی جون
    خوبی ؟ خوشحالمون کردی ، من خودم خدای بدقولیم پس سخت نگیر و راحت باش ;)

  • 10. کدئین  |  جولای 14, 2008 at 12:06 ق.ظ

    آقا خسته نباشی ، خدا قوت . راستش رو بخوای اصلن و هرگز و ابدا دوست ندارم جای تو باشم . یه بار همچین تجربه ی تلخی رو داشتم . اونم توی این فصل از سال و شر شر عرق و … در ضمن ماجرای اون خونه ی آبی چی بود ؟
    مرسی از همدردیت ;)
    داستانش طولانیه می گم یه روزی

  • 11. jarchy  |  جولای 14, 2008 at 4:28 ق.ظ

    سلام
    اشکالی نداره کاوه جان تا بوده همین بوده کمک خواستی ندا بده هستیم.
    سلامت و پیروز باشی.
    :)
    حتما ;)

  • 12. فرزاد  |  جولای 14, 2008 at 10:20 ق.ظ

    سلام به همه دوستان
    متاسفانه با خبر شدیم که یکی از دوستان کاوه فوت شدند.
    ضمن عرض تسلیت به خانواده دوست ازدست رفته و کاوه عزیز.
    از طرف کاوه خدمت دوستان عرض می کنم که به زودی به کامنت های همه دوستان پاسخ خواهند گفت.
    سلامت و تندرست باشید

  • 13. نجمه (ملخ)  |  جولای 14, 2008 at 11:51 ق.ظ

    خسته نباشی آقا کاوه!! واقعن خدا قوت. مصیبتیه این اسباب کشی!!

    قبلنا یه سری بهمون می زدی!!

    بیا دعوت شدی تولدم!!
    قربونت
    ببخش به هر حال ما اومدیم تبریکات ویژه رو هم ارسال کردیم

  • 14. MAS  |  جولای 15, 2008 at 3:23 ب.ظ

    کاوه جان داداش تسلیت بند رو بپذیر در غمت منو شریک بدون
    قربونت برم…

  • 15. آرش بهمنی  |  جولای 15, 2008 at 5:02 ب.ظ

    عجب اسباب کشی پرزحمتی! هنوز تموم نشده که مطلب بنویسی؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    تموم شدم …

  • 16. مرجان  |  جولای 16, 2008 at 5:00 ب.ظ

    خسته نباشی آقا کاوه :) ))))

    گیگیلی اومد بهت کمک کرد متوجه شدی یا نه ؟ :دییییییییی نشدی دیگه نشدی دیگه :دیییییی
    قربونت
    آره اتفاقا زد یه دست کاسه بشقاب مارو هم شکوند گفت برین از مرجان پولش رو بگیرین !

  • 17. shadmahr  |  جولای 17, 2008 at 5:58 ق.ظ

    در وبلاگ میرزاکوچک خان با یه پست متفاوت بروزم و منتظر شما عزیز
    آمدم بینم چه کردی ;)
    لطف کردی خبرم کردی !

  • 18. شیخ الشیوخ  |  جولای 17, 2008 at 8:58 ق.ظ

    ما اسباب بسیار کشیده ایم
    اما
    یک دست جام باده و
    یک دست زلف یار :!:
    خوبه ! اخه تو شیخی و من کاوه آهنگر ! :)

  • 19. MAS  |  جولای 20, 2008 at 9:56 ق.ظ

    کاوه جان دلتنگمو دیدار تو در مان من است
    کجایی مرد که داداشت منتظره .
    <strongلطف داری مسعود جون

  • 20. م.ایلنان  |  جولای 20, 2008 at 12:35 ب.ظ

    یعنی ممکن است ناراحت شده باشی؟من که برایت خصوصی نوشته بودم.خیلی خوب ، می شود چشم بست و فقط خوبی ها را دید که شکر خدا اینجا خوبی فراوان است.
    می خوانمت.می بینمت
    سلام
    نه مرتضی جان این چه حرفیه ، اتفاقا من خوشحال میشم که کسی اشتباهات من رو بهم تذکر بده در ضمن دوستت دارم و مطمئن باش که هیچ وقت ناراحت نمی شم

  • 21. سوما  |  جولای 21, 2008 at 4:13 ب.ظ

    سلام! خسته نباشی!
    اتفاقا ما هم یه بار اسباب کشی کردیم خیلی باحال بود!
    ولی من اصلا خسته نشدم!
    آخه داداشم همه ی کارا رو با بقیه کرد منم تشویق می کردم!
    خوش بگذره!
    تشوق هم باعث خستگیت نشد یعنی ؟ ای ول پس !
    حیوونی داداش ها که مثل من مورد ظلم و جور قرار میگیرن !

  • 22. سوما  |  جولای 21, 2008 at 4:19 ب.ظ

    یه کاریم می تونستی بکنی ها!
    یه کمی اون وسطا در میرفتی :D
    کمک خواستی دفعه بعد خبرمون کن دادش!
    مرسی از راهنماییت !
    حتما خبرت می کنم ولی واسه تویق اگه می خوای بیای من خودم سه تا خواهر چهار تا دختر خاله دارم که تویقم می کنن !

  • 23. پشه داره  |  جولای 22, 2008 at 10:13 ق.ظ

    نمی دونم چی بنویسم فقط همین رو می گم خسته نباشی
    تو توانایی این رو داری که یه شرکت باز کنی به اسم اسباب کشی حرفه ایی من این توانایی رو در تو می بینم
    از بابات هم دعوت می کنم که دو تا از اون کامیون ها رو بده به من تا با من شریک بشه

  • 24. sahar  |  جولای 22, 2008 at 5:59 ب.ظ

    جدا خسته نباشید!
    سپاسگذاریم همشهری عزیز ;)

  • 25. م  |  جولای 22, 2008 at 10:16 ب.ظ

    سلام
    اميدوارم حال شما خوب باشه راستش يه مشكلي براي وبلاگ من پيش اومده مي خواستم ببينم شما مي تونيد كمكي به من بكنيد يا نه.
    همانطور كه مي دونين وبلاگ هاي وردپرس علاوه بر http:// با https:// هم باز مي شوند يعني مي شدند البته من مدتي در وردپرس وكلا اينترنت نبودم و نمي دونم جديدا وردپرس چه تغييراتي پيدا كرده حالا مشكل اينه كه وبلاگ من فيلتر شده و با https هم باز نمي شه (البته بقيه وبلاگا هم باز نمي شن و فکر می کنم این https مسدود شده) و زماني كه من مي خوام وارد اكونت بشم و لوگين كنم وردپرس از https براي ورود من به مديريت وبلاگم استفاده مي كنه و چون https مسدوده اکونت منم در وردپرس باز نمی شه و حتي من يك وبلاگ جديد ساختم اما اون هم همين مشكلو داره الان مي خواستم ببينم ايا شما هم اين مشكلو دارين؟ و شما چطور در وردپرس لاگين مي شين ؟
    با تشكر اگر بتونين بهم جواب بدين ممنون مي شم
    ضمنا لطفا جوابتونو به ايميلم ارسال كنيد يا در همين پست در وبلاگتون پاسختونو بهم بدين -من دوباره اين پست رو چك مي كنم-.
    با تشكر دوباره
    راستش من هم همچین مشکلات عجیب غریبی دارم ! برای ورود هم می رو توی میلم و روی یکی از کامنت ها لینک جفنگ یا حذفش رو می زنم و بعد با اون صفحه ای که باز میشه ورود می کنم! البته شاید هم فرقی نکنه ولی من از طریق خود سایت که به هیچ وجه نمی تونم ورود کنم و فقط همین طوری که گفتنم وارد میشم!

  • 26. م  |  جولای 25, 2008 at 9:47 ب.ظ

    دوباره سلام
    راستش من نفهمیدم شما چجوری مشکلو حل کردین یکم بیشتر توضیح نمی دین
    ممنون از زحماتتون
    آدرس وبلاگت رو بذار

  • 27. م  |  جولای 28, 2008 at 9:48 ب.ظ

    خدمت شما

  • [...] جمعه اسباب کشی داشتیم به خانه جدید که بالاخره تمام شد. + + حکایت اسباب کشی قدیمی را [...]

Leave a Comment

Required

Required, hidden

Some HTML allowed:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


لابدان به لباسشان چسبیده