برگزاری انتخابات رایانه ای!
مارس 15, 2008
انتخابات رایانه ای، چیزی بود که امسال وزارت کشور تصمیم به اجرای آن راداشت. از چند ماه پیش تبلیغ تلویزیونی خاصی هم مربوط به همین اقدام از صدا و سیما پخش می شد، و اجرای مسابقات اینترنتی با استفاد ه از سایت و … . داستان کیلویی بودن این سیسیتم از جایی شروع شد که یک سایت خبری اعلام کرد که سایت وزارت کشوز هک شده و… ولی بعد از چند ساعت تکذیب شد و مشخص شد که دامنه .comتوسط وزارت کشور خریداری نشده بود و سایت مذبور با دامنه .ir بود و طبق معمول یک ایرانی خوش ذوق همه آقایان را دست انداخته بود.
به هر حال من خودم روزی فکر نمی کردم که روزی عضو تیم اجرا کننده این سیستم در شهرستان رشت شوم.یک ماه قبل از انتخابات فرمانداری رشت از شرکت های خصوصی طلب کمک کرد برای انجام پروژه انتخابات رایانه ای، تقریبا پانصد نفر،یا بیشتر دعوت به کارشدند که بیشتر این افراد کاربران سیستم ها در شعبات اخذ رای بودند. از روز بیستم اسفند شروع دوره آموزشی برای کاربران سیستم شروع شد(چهار روز قبل از انتخابات) .آموزش سه نرم افزار در مدت 2 ساعت، بسیاری از این کاربران جوانان آشنا به کامپیوتر بودند که حداکثر کاری که با کامپیوتر انجام داده بودند تایپ و چت و…
هر چند برنامه بسیار ساده بود ولی بیشتر کاربران توانایی این کار را نداشتند، به هر حال به هر نحوی بود کلاس ها برگزار شد!
یک روز به انتخابات مانده بود برای هماهنگی کاربران و مشخص شدن حوزه های انتخاباتی در مهدیه رشت جلسه ای برپاشد(که البته شبیه همه چی بود جز جلسه، من خودم اولین با بود به مهدیه می رفتم، و مهدیه هم اولین بار بود که این همه جوان از نوع امروزی را مشاهده می کرد، نکته جالب حزب اللهی های مهدیه بودند که چون به این بچه ها احتیاج داشتند جرات حرف زدن را نداشتند!)
در مهدیه فقط کاربران رشت نبودند بلکه، توابع شهر رشت هم حضور داشتند. اتفاقات داخل مهدیه در نوع خود جالب بود ولی جالب تر ار آن اتفاقات فرمانداری رشت وشهر رشت در روز انتخابات بود!
همه کاربران متوجه بی برنامگی این گروه شده بودند، بعد از کلی بالا و پایین جلسه مهدیه هم بدون هیچ خروجی مثبتی تعطیل شد و قرار بر این شد که همه هماهنگی ها صبح روز انتخابات انجام شود!
جالب این بود که هماهنگی که در 5 ساعت انجام نشده بود در نیم ساعت چطور…؟!
به هر حال من ایمان داشتم که ما ایرانی هستیم و به قول یکی، ایرانی می تواند!(البته این می تواند آن می تواندی نیست که در ادبیات فارسی استفاده می شود).
به حال صبح بعد از 3 ساعت خواب بیدارشدم(تا 1 شب مشغول آماده کردن کامپیوتر های فرمانداری بودیم) بعد از دردسر فراوان به پشت درهای فرمانداری رسیدم و چیز جدیدی را مشاهده نکردم، واضح ترین چیزنداشتن برنامه بود که در نوع خود روی فدارسیون فوتبال را کم کرده بود!خیلی از کاربرها خواب مانده بودند، تعدادی هم که آمده بودند گیج و گنگ بودند!
به هر حال تقسیم بندی ها انجام شد و تا ساعت 8 عده ای به حوزه ها فرستاده شدند ولی جالب این بود که حوزه ها تعطیل بودند و تعدادی از کاربران پشت در…. در بعضی از شعبات هم به جای یک کاربر دو یا سه کاربر به اشتباه فرستاده شده بودند! نکته جالب احساس مسئولیت مامور راهنمایی رانندگی بود، به موتور سواری که قصد ورود به فرمانداری را داشت گیر سه پیچ داده شده بود که چرا کلاه ایمنی به سر ندارد!
من به همراه پانزده نفر دیگر منتظر بودیم که برگ تردد صادر شده و وارد فرمانداری شویم به هر حال ساعت 10 بعد از اقدامی اعتراض آمیز موفق به ورود به فرمانداری شدیم!
اعتراضی که من شروعش کردم و خودم هم تمومش کردم، پلاکارد اعتراض آمیز در دستان کاوه گیلانی!
راهنمایی شدیم به سالن کنفرانس فرمانداری، در سالن بیکار نبودیم و مشغول بازی گل یا پوچ شدیم و گل گفتیم گل شنیدیم! البته عکس هم گرفتم که گویای همه چیز است!
آخر عاقبت بیکاری هم همینه که درستت می کنن برگ رای!
درهمین حال بودیم که متوجه شدیم تیم اجرایی هنوز کامپیوتر ها را در شعبات قرار نداده و عمق فاجعه مدیریتی در همین جا مشخص شد!
با دوستان برآن شدیم تا برای حفظ آبروی خود کاری کرده و گندهای تیم اجرایی را گندزدایی کنیم. از تیم ما تقریبا هفت نفر به عنوان کاربر به حوزه ها فرستاده شدند و من به همراه باقیمانده گروه مسئول توزیع و نصب سیستم ها در شعبات شدیم.
ساعت یازده ظهر توزیع سیتسم ها شروع شد و بعد از تهیه برگ تردد فرمانداری به قصد نصب خارج شدیم. حوزه های اخذ رای خلوت بود شاید حداکثر رای داده شده صد نفر بود تا ظهر. در یکی از شعبات پیرمردی رو به من کرد و گفت: ” زای جان من می کت ملی ناواردم” یعنی اینکه پسر جان من کت ملی را نیاوردم، و همین کت ملی باعث خندیدن همه شد!
روزگار به همین منوال می گذشت و ما مثل لیفتراک کار می کردیم(حالا چرا لیفتراک چون کارگر های فرمانداری بند جیم را اجرا کرده بودند).
تعدادی از کیس هایی که ما توزیع کردیم ، البته بیتشر این سیستم ها اوراق بوده ونصب برنامه کذایی و سیستم عامل رو هم اضافه کنید!
جای شما خالی ساعت 3 بعد از ظهر ناهار رو به رگ زده و نوش جان کردیم و خورده و نخورده دوباره رفتیم ب حوزه ها برای رفع مشکل و نصب و …
داستان جالب این بود که سیستم های رشت هیچ کدام Online نبوده و از رشت هیچ آماری بر روی سایت قرار نگرفته بود! همین مسئله باعث شده بود که وزیر کشور، استاندار را و استاندار فرماندار را و فرماندار هم رییس پروژه را مورد عنایت ملوکانه قرار دهد!
تا ساعت هشت شب هنوز خیلی از شعبات مجهز به کامپیوتر نبودند و جالب این بود که خیلی ها از این مسئله خوشحال بودند!
تا اینکه مجددا از وزارت مورد عنایت قرار دادند فرمانداری را و طبق روال فرماندار هم …
نیروهای اصلی پروژه ناپدید شده بودند و ما چند نفر که به عنوان کاربر قرار بود عمل کنیم شده بودیم مسئول! اوج شاهکار وزارت کشور ارسال قفل های نرم افزاربه رشت بود که همین مسئله پروژه را صد درصد نابود کرد و عملا شهر رشت از سیستم خارج شد! یعنی تمام زحمت های خیلی از بچه های It رشت بیخود بوده و … به هر حال سیستم در بعضی از شعبات به صورت Offline عمل کرده و شعباتی هم که امکانات دسترسی به اینترنت را داشتند Online عمل کردند.آخر کار فقط خستگی ماند برای ما بدون هیچ خروجی مثبتی…
مثل اینکه جمعه همه رشت ارتباطات بانکی قطع بود!
در پایان هم شمارش به صورت ماشینی انجام نشد و آن همه هزینه … اسکنر های در نظر گرفته شده برای این طرح قیمیتی معادل هشتصد هزار تومان داشتند که فقط برای همین کار وارد شده بودند. اتفاقات دیگری هم افتاد که متاسفانه ازاز بیان مطالب معذورم و علاقه ای به خودکشی شدن و ف|ی|ل|ت|ر شدن ندارم!
لنگ نویس:
1- شناسنامه بنده تمیز مونده دلیلش هم به کسی مربوط نیست!
2- تصاویر 100% اختصاصیه!
3- از سه راننده ای که با من همکاری کردند همین جا تشکر می کنم، بنده های خدا از صبح با ساز رانندگی کردند تا 3 شب!
4- در ضمن این انتخابات باعث شد دوستان خوبی پیدا کنم که مطمئنم این مطلب رو می خونن، از اون ها هم عذر خواهی می کنم اگه سر به سرشون گذاشتم.
5- مطمئنم اگه رضا عظیمی جای من بود خیلی مطلب خوندنی تری می نوشت.
6- در ضمن این نوشتار جنبه خاطره نویسی داره و هر گونه برداشت سیاسی سوء به نفع یا ضرر نظام اسلامی آزاد می باشه!
7- نکته ای بی ربط در مورد واژه گاجمه، در شهر رشت به شخص بی عرضه و خنگ گاجمه گفته می شود و به قایق لوتکا !
با سپاس کاوه گیـــــــلانی
Entry Filed under: داستان ها و خاطرات من. .
31 Comments Add your own
Leave a Comment
Some HTML allowed:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>
Trackback this post | Subscribe to the comments via RSS Feed



1.
FAnCy FrEe | مارس 15, 2008 at 11:44 ق.ظ
اون عکس اولی دستِ خودت بود!!!!!!!!!!!!! خدایی فک کردم دست یه دختره
))))))))))))))))))))))))))
شرمنده
امیدوارم که از دیار شهید پرور قزوین نباشی فنسی جون،آره عکس دست خودم بود، چیه زبونت شاخ در آورد؟! از پشت همین تربون اعلام می کنم که همین دستای دخترونه قادر صد تا شنا روی پنجه بره ، در ضمن به چشم دستای برادرت نگاه کن
2.
کمال | مارس 15, 2008 at 12:30 ب.ظ
خیلی باحال بود. مخصوصا اون پلاکارد بزرگی! که دستت گرفته بودی. فکر کنم فرماندار از تو اتاقش هم اون رو می دید.
پلاکاردش خیلی سنگین بود، مهم این بود که ما برای نشون دادن اعتراضمون از کمترین ابزار استفاده کردیم
3.
شیخ الشیوخ | مارس 15, 2008 at 12:50 ب.ظ
بدین وسیله این حجم شهامت ، جیگر و خیلی چیزهای دیگر جناب آقای کاوه گیلانی در بالا بردن پلاکارد اعتراض آمیز در روز انتخابات را به امت شهیدپرور تبرک و تهنیت عرض کرده آرزو می کنیم ملت همیشه در صحنه این چنین جیگر داشته باشند !!
شیخ جون ما پشت صحنه بودیم نه توی صحنه
4.
نجمه (ملخ) | مارس 15, 2008 at 12:53 ب.ظ
نخسته آقا کاوه….
این مملکت چیش به آدمیزاد رفته که انتخاباتش بره…
خودتو ناراحت نکنیا!! فدای سرت. من که دیگه بی خیال این جریانات شدم.
سپاس نجمه خانم(دوست جونت خوبه؟) ناراحت که نه ولی خوب کلی حمالی کردیم ولی آخرش هم زیر سوال رفتیم!
5.
محمد | مارس 15, 2008 at 2:04 ب.ظ
اون روز که اعلام کردند اپراتور میخواهیم تصمیم گرفتم که بروم سر صندوق اما بعدا یادم رفت و ظاهرا شانس آوردم!
اینجا هم یه پیرزنه گفت کارتم را جا گذاشتم که اپراتوه گفت اشکال نداره، نمیخواد!!
بعدش اپراتور شعبهای که من رفته بودم اونقدر ناشی بود که با کمی اغراق دنبال جای شمارهها روی کیبورد میگشت!
اوضاع وحشتناکی بود، یادم نیار که اونجام میسوزه، جالب بود من توی چند تا شعبه که رفتم سرکشی همین جریان بود! من خودم اول قرار بود اپاتور باشم ولی دیدن هم خوب بار جابه جا می کنم هم دادو هوار کردنم خوبه گفتن بیا به ما کمک کن!
6.
تورج عاطف | مارس 15, 2008 at 2:12 ب.ظ
کاوه جان زیبا و پر از معنی بو د چه بر داشتی از این همه بی مدیر یتی و تساهل می تو ان کرد ؟
قربونت برم تورج جون، والله ما تنها برداشتی که کردیم اونجا این بود که این مملکت بدجور داره تو هوا اداره میشه، عجیبه برام که چطور ما داریم اینجا زندگی می کنیم!
7.
آناهیتا | مارس 15, 2008 at 8:37 ب.ظ
سلام لابي جون..
من هم موافقم آنی جون خودم براش آستین بالا می زنم در مورد کانال های تلزیون هم زیاد فکر نکن بهش
اگه ميخواي دوباره ديوانه بشي بهت پيشنهاد ميکنم موقع بهار به شهر جديد پرديس جايي در نزديکيه تهران نرسيده به بومهن بري و دشت شقايق رو تماشا کني
پارسال هر روز صبح از آنجا رد مي شدم و يه دنيا لذت مي بردم.
واقعا چقدر بده که آدم به کسي گل هديه بده و ابراز عشق کنه ولي طرف مقابل اصلا درک نکنه و از مقابلش به راحتي عبور کنه.
کاش دوستت دست از اين خشکيه طولانيش برداره.و عشق رو تجربه کنه و به زندگيش حال و هواي نو ببخشه.
اميدوارم سال جديد واسه همه پر از شادي باشه و هر کس به آرزوها و خواسته هاش برسه
و کاش يه تغيير کلي به وجود بياد.
ولی جالب اینجاست که هر 6 کانال دیروز اختصاصی بود آیا باید اینطور باشه؟!!!!!!
به به آنی جون… (به خدا اینجا من اسمم کاوه است ) لابی هم جالبه
8.
مهران | مارس 16, 2008 at 5:29 ق.ظ
درود بر شما
من هم شاهد فشار کاری که بر جوانان کاربر رایانه می آمد را شاهد بودم و خب این فشار فقط و فقط از بی برنامه گی دست اندر کاران بود.
خسته نباشید و بدرود
نکنه خودت هم جزو وارد کنندگان فشار بر جوانان بودی مهران جون؟! شوخی بودا جدی نگیر جالبه که آقایون هم دلیل بی برنامگی رو فشار می دونستند، چه می کنه این فشار!
9.
jarchy | مارس 16, 2008 at 5:32 ق.ظ
سلام
خسته نباشی واقعا خسته نباشی ، خیلی خوشحالم که من اونجا نبودم ،البته ما در صف دیگری مشغول خدمت بودیم.
آناهیتای عزیز راست میگه من 2 سال پیش بهار اونجا بودم بسیا رچشم انداز زیبای داره مخصوصا جاجرود روی ارتفاعات مشرف به سد بسیار زیباست.
بازهم خسته نباشی ولی سلامت باشی.
خدا حفظت کنه جارچی عزیز در ضمن تو تو کدوم صف بودی ؟! صف بنزین؟نون؟قند ؟ شکر؟
10.
کوچه باغ | مارس 16, 2008 at 6:13 ق.ظ
خسته نباسی!
به این می گن انتخابات از نوع الکترونیک
سپاس کوچه باغ عزیز به ما هم میگن حمال های الکترونیکی
11.
FAnCy FrEe | مارس 16, 2008 at 7:16 ق.ظ
نه لیاقت نداشتم از دیار مردم همیشه در صحنه قزوین باشم
در ضمندشم همینه دیگه از بس شنا رفتی این ریختی شده میگما حالا اگه لاک جات چیزی میخوای دارما D:
ره می گم سر به سر من نذار من امروز فیوزم سوخته، میدم پلنگ صورتی بخوردتا!
12.
آناهیتا | مارس 16, 2008 at 7:41 ق.ظ
سلام کاوه جان
عزیزم می دونم اسمت کاوه هست. نگران نباش میشناسمت
ولی از واژه لابدان خوشم میاد واسه همین به کار می برم.
درود آنی جون
میدونم که میشناسیم ولی خوب گفتم شاید یادت رفته، به هر حال من هم با لابی حال می کنم
13.
مهوشم | مارس 16, 2008 at 8:05 ق.ظ
مهوشم یعنی من مهوش هستم…یعنی ماه سرشته …
علیک سلام!
. . .
آوووووووووووووووووووووو(یعنی چه حاضر جواب!) ببخشید که آی کیوی بنده در پاره ای از موارد زیر خط فقره! خوشبختم
14.
مهوشم | مارس 16, 2008 at 8:06 ق.ظ
این جنگولک بازیا چیه تو این عکسا ؟!
چه خبر بوده ؟
واقعیت انتخابات و نیروهای استفاده شده بوده!
15.
نجمه (ملخ) | مارس 16, 2008 at 8:07 ق.ظ
مرسی کاوه ی عزیز.
دوست جون هم خوبه… داره با کادو های تولدش حال می کنه بچه ام!! سلام زیاد هم می رسونه.
شمام قر و قمیش لازم نیست، همین گوشه ی چشم و لطف و حضور از سرمون هم زیاده.
شاد باشی.
قابل نداشت نجمه خانم، شما هم شاد باشی ولی ما قر قمیش هم میایم تا کامل بشه حضورمون!
16.
DESERTER | مارس 16, 2008 at 8:54 ق.ظ
پس تو هم مزدور این رژیم هستی؟ ای آب زیر کاه…حدسش را می زدم…می دانستم جان فنسی …اصلا معلوم بود از همان اول…قیافت داد می زد…هی توی دلم می گفتم این برای این دژخیمان کار می کند اما هی بعدش گفتم نعوذبالله … نگو حدسم درست بوده…ای شیطان مکار ..! ای روباه حیله گر …. فریب دادی همه ما را …ای خدا از تو نگذرد .
من کارم رو انجام دادم اگه شونه خالی می کردم می شدم مزدور رژیم چون اینها هستند که شونه خالی می کنن. راستی حالا من شیطانم یا روباه؟ صورتی جون کجایی که من شدم شیطان!
17.
ali786 | مارس 16, 2008 at 9:06 ق.ظ
سلام
دوست من شما به یک بازی نوروزی دعوت شدید ، به ما یه سری بزنید .
موفق و پیروز باشید
یا علی مدد
اومدم ببینم چه خبره
18.
DESERTER | مارس 16, 2008 at 9:13 ق.ظ
هم شیطانی ..هم روباه..هم جیره خوار این اقایون…
جوابت رو همونجا نوشتم.
در مورد جیره خوار بودن بهتره از این که مفت خوره جیب بابام باشم تازه دندشون نرم کار می کنم، عرق میریزم پل میگیریم، از بیت المال نمی زنم که، هر که نان عمل خویش خورد منت حاتم …
فکر کنم سوسک شدی! من هم دوباره جوابت رو دادم
19.
FAnCy FrEe | مارس 16, 2008 at 12:11 ب.ظ
میبینم آخر سالی همه سوسکای خونه هاشون رو اوردن توی وبلاگا ولشون میکنن
بد زمونه ای شده آقا بد
حال آقای اعصاب ندار ما چطوره؟ D:
من که نفهمیدم ! حالمم هم هیچ تغییری نکرده
20.
علی انجم روز | مارس 16, 2008 at 1:13 ب.ظ
درود به تو کاوه عزیزم. چه کنیم که گیر رفاقتیم وگرنه درباره آن دو نفر ظاهرا حرف تو حساب تر است!
علی آقای گل گلاب ، خسته نباشی .سپاس از اینکه سر زدی
21.
maryamss | مارس 16, 2008 at 4:05 ب.ظ
جالب بود.منم همیشه متعجبم که چرا اینقدر اصرار دارن الکترونیکیش کنن.البته خوب برای اولین بار این مشکلات پیش میاد اما فکر کنم 100 سال دیگه هم که بگذره بازم از این درد سر ها وجود خواهد داشت
داستانش طولانیه، فقط لپ مطلب اینه که مدیر نداریم!
22.
DESERTER | مارس 16, 2008 at 4:23 ب.ظ
من دیگه دلیلی نمی بینم اینجا بیام.
الان این شوخی بود یا جدی ؟ اگه شوخی بود که باید بگم خیلی بی مزه بود، اگه جدی بود مایلیم توضیح بشنویم! مثل دختر بچه ها ” من دیگه دلیلی نمی بینم اینجا بیام”
23.
محدثه | مارس 16, 2008 at 4:46 ب.ظ
مال ما هم یه چیزی تو همین مایه ها بود
من البته تهران بودم
از اون جالب تر تر اینکه دستی رو شمردن و تموم شد و صلوات ختم شد ما هنوز داشتیم با کامپیوتر می شمردیم :دی
خسته نباشی، اینجا اصلا به شمارش کامپیوتری نرسید، سیستم شکست خورد اساسی!
24.
مرتضا خبازیان زاده | مارس 16, 2008 at 11:10 ب.ظ
شرزین در دفاع از طومارش به استاد خود می گوید:چه می توان کرد وقتی باید بگویی تا گفته باشی و در حال باید چنان بگویی که نتوانند بگویند که گفته ای.
، در مورد خوندن و دیدن هم لطف داری عزیز، خوشحالم
شرح شوخی که آورده ای به شکل غریبی همین حال گفتن در نگفتن را در این ذهن خراب تداعی می کند.راستی اگر حفاظت و راهبری این چنین محکم و بی در رو بوده است که حتمن خیالمان از بابت نتیجه ی انتخابات راحت خواهد بود.ممنون که ذهن ما را آرام کردی و نشان دادی که راه هر گونه سو ء استفاده از آن صندوق هایی که کسی جفت پا توی یکی شان رفته بسته است.
می خوانمت ، می بینمت
، درود مرتضا جان، خوشحالم که سر زدی، چی بگم …
در مورد آرام ذهن وظیفه ملی بود
25.
پلنگ صورتی | مارس 16, 2008 at 11:15 ب.ظ
1.فنسی آروم بگیر.
2. متوجه منظور رضا نشدم.
3. تو وبلاگ رضا کامنت گذاشتم. پیشاپیش عذر می خوام که تند رفتم و بی ادبی به خرج دادم. به نظر می رسه به برادر وردپرسیت که این قدر اعصاب خوردی داره نباید چندان هم افتخار کرد!
صورتی جون اتفاقا بهت افتخار می کنم، حق داشتی ، من هم عصبی شدم ولی خوب دیگه نه مثل تو، چه میشه کرد همین طرز فکر ها بوده که به این روز افتادیم، همیشه برای بعضی ها مرغ همسایه غازه! متاسفم ، به نظر من باید بررسی می کرد که چرا مردم اینطوری شدن، چرا این ها یک سمبل شدن! دلیلش یک چیزه سیاست های غلطت ! ملت بیچاره دلش به چی خوش باشه همه باید جون بکنن که یه لقمه نون ببرن خونه همین، به نظر من باید ما به عنوان وبلاگ نویس اگه می خوایم چیزی بنویسم باید درد جامعه رو زیر سوال ببریم نه اینکه بگیم…، همین جا اعلام می کنم صد درصد با نوشته هات توی وبلاگ رضا موافقم .صورتی تو خوب می فهمی من چی می گم من هم می فهمم تو چی میگی پس خودت رو ناراحت نکن. در ضمن دیگه نبینم فحش های غربی نثار کسی بکنی!
26.
رهنما | مارس 17, 2008 at 5:29 ق.ظ
سلام لابدان عزیز
من اصلا نمی دونم چی باید بگم
شعـرم اگه سست و شكسته بسته است
سرزنشم نكن، دلم شكسته است
جيكجيك مستونم كه بود برادر
فكر زمستونم نبود برادر
تا كه ميفته دندونهاي شيری
روی سرت میشينه برف پيری
كميسيون مرگ میشه تشكيل
درو می شن بزرگترای فاميل
از جمع بچهها، بيرون بايد رفت
مجلس ختم اين و اون بايد رفت
يه دفعه، همكلاسیها پير میشن
همبازیها پير و زمينگير میشن
الك دولك، الا كلنگ و تيشه
تو ذهن آدما عتيقه میشه
لیلی و گرگم به هوا، دريغا
قايم باشك تو كوچهها، دريغا
رمق نمونده تا بريم صبح زود
پياده تا امامزاده داود
بی حرمتی با معرفت درافتاد
يه باره نسل لوطی ها ورافتاد
توی تنور خونهها كلوچه
بوی پياز داغ توی كوچه
چطور شد؟ تموم شد، كجا رفت؟
مثل پرنده پر زد و هوا رفت
-
سرزده آفتاب از پشت بوم
ما مونديم و يه قصه ناتموم
-
بازم همون دوره بیسواتي
قربون اون حرفای عشق لاتی
قربون اون «مخلصتم، فداتم»
قربون اون «من خاك زيرپاتم»
قربون اون حافظ روی تاقچه
قربون حسن يوسف تو باغچه
قربون مردمی كه مردم بودن
اهل صفا، اهل تبسم بودن
قربون اون دوره تر دماغی
قربون اون تصنيف كوچه باغی
قربون دورهای كه خوشبينی بود
تار سبيلها چك تضمينی بود
-
مردای ناب و اهل دل نداره
شهری كه بوی كاهگل نداره
بوی خوش كباب و نون سنگك
عطر اقاقيا و ياس و پيچك
بوی گلاب و بوی دود اسفند
جمع قشنگ اشك شوق و لبخند
بوی خيار تازه، توی ایوون
تو سفرهای پر از پنير و ريحون
بوی سلام گرم مرد خونه
تو حوض خونه، رقص هندوونه
بوی خوش كتابهای كاهی
تو امتحان كتبی و شفاهی
قدم زدن تو مرز خواب و رؤيا
خدا، خدا، خدا، خدا، خدايا !
27.
رهنما | مارس 17, 2008 at 5:36 ق.ظ
گذشت دورهای كه ما يكی بود
خدا و عشق آدما يكی بود
نامه مجنون به حضور ليلی
میرسه اينترنتی و ايميلی !
شيرين میره میشينه پيش فرهاد
روی چمن تو پارك بهجتآباد
زلفای رودابه ديگه بلند نيست
پله كه هس، نيازی به كمند نيست
تو كوچه، غوغا میكنند و دعوا
چهار تا يوسف سر يك زليخا !
نگاه عاشقانه بیفروغه
اگر میگن: «عاشقتم»، دروغه
تو كوچههای غربی صناعت
عشقو گرفتن از شما جماعت
كجا شد اون ظرافت و كرشمه
نگاه دزدكی كنار چشمه؟
كجا شد اون به شونه تكيه كردن
كنار جوب آب، گريه كردن؟
دلای بیافاده يادش به خير
دختركای ساده يادش به خير
-
من از ركود عشق در خروشم
اگر دروغ میگم، بزن تو گوشم
تو قلب هيشكی عشق بی ريا نيست
حجب و حيا تو چشم آدما نيست
كشته دلبرند وارتباطش
فقط برای برخی از نكاتش !
پرنده پر، كلاغه پر، صفا پر
صداقت، از وجود آدما، پر
دلا، قسم بخور، اگر كه مردی
كه ديگه گرد عاشقی نگردی
ما توی صحبت رك و راستيم داداش
عشق اگه اينه، ما نخواستيم داداش
حال كذايی به شما ارزونی
عشق ريايی به شما ارزونی
-
زدم تو خال تون دوباره، آخ جان !
حسابی حال تون گرفته شد، هان؟!
اينا كه من میگم همهش شعاره
عشق و محبت شاخ و دم نداره
مهم فقط نحوه ارتباطه
اينه كه اين قدر سرش بساطه
ناز و ادا هميشه بوده جونم
حجب و حيا هميشه بوده جونم
آدمو تو فكر خيال گذاشتن
وقت قرار، آدمو قال گذاشتن
وعده اين كه: «من زن تو میشم،
وصله چاك پيرهن تو میشم»
حرفای داغ و پخته و تنوری
چه از طريق نامه يا حضوری
هميشه بوده توی عشق، حاضر
همينه ديگه خب به قول شاعـر:
«با اون همه قد و بالا تو قربون
با اون همه قول و قرار وپيمون
كه با من غمزده داشتی، رفتی »
تو كوچه تون باز منو كاشتی، رفتی !
چقدر، مونده بیحساب و كتاب
نامه لاكتاب مون بی جواب
چقدر وعدههای بی سرانجام
چقدر توی كوچه، عرض اندام
چقدر حرفهای عاشقانه
چقدر آه و ناله شبانه
چقدر گريههای توی پستو
چقدر وصف خط و خال و ابرو
چقدر دزدكی سرك كشيدن
چقدر فحش و ناسزا شنيدن !
چقدر خوابهای، خوب و شيرين
چقدر، بعد خواب، ناله – نفرين !
28.
رهنما | مارس 17, 2008 at 5:36 ق.ظ
شهر بدون مرد، شهر درده
قربون شكل ماه هرچی مرده
قربون اون مردای دل شكسته
قربون اون دستای پينه بسته
مردای ده، مردای كاه و گندم
مردای ده، مردای خوان هشتم
مردای پشت كوه، مثل خورشيد
تودلشون هزار جام جمشيد
مردای سوخته زير هرم آفتاب
مردای ناب و كم نظير و كم ياب
كيسه چپقها به پر شالشون
لشكر بچهها به دنبالشون
بيل و كلنگشون هميشه براق
قليونشون به راه، دماغشون چاق
صبح سحر پا میشن از رختخواب
يكسره روپان تا غروب آفتاب
چارتای رستمند به قد و قامت
هيكلشون توپ، تنشون سلامت
نبوده غيرگرده گلاشون
غبار اگر نشسته رو كلا شون
كلا مشون دعا، دعاشون روا
سلام و نون و عشقشون بیريا
-
مردای نازدار، مرد شهرن
با خودشون هم اين قبيله قهرن
مردای اخم و طعنه بیدليل
مردای سرشكسته زن ذ ليل
مردای دكترای حل جدول
مردای نق نقوی لوسِ تنبل
لعنت و نفرين میكنند به جاده
اگر برن چار تا قدم پياده
مردای خواب تو ساعت اداری
تازه دو ساعتم اضافه كاری
توی رگاشون میكشه تنوره
تریگليسيريد و قند و اوره
انگار آتيش گرفته ترمههاشون
هميشه تو همه سگرمههاشون
به زيردست، ترشی و عبوسی
به منشی اداره چاپلوسی
برای جستن از مظان شكها
دايرهالمعارف كلكها
بچه به دنيا میآرن با نذور
اغلبشون يه دونه اون هم به زور
پيش هم از عاطفه دم می زنن
پشت سر اما واسه هم می زنن
اينجا فقط مهم مقام و پسته
مردای شهری كارشون درسته
29.
رهنما | مارس 17, 2008 at 5:40 ق.ظ
بازم سلام
فقط ارزوی شادکامی
شاد باشین
درود، این همه شعر و چرا اینجا نوشتی ؟ من هم برات آرزوی شادکامی می کنم
30.
mehrankarzari | مارس 17, 2008 at 5:59 ق.ظ
جالب بود این سیستم رو قبل از راه اندازی من میشناختم و می دونستم جواب نمیده تستش ری…ده بود چه برسه به ..
توی تهران جواب داد و بقیه شهرها رو نمی دونم ، ولی رشت که شکست خورد اساسی
31. سه نقطه « Robo II | مارس 19, 2008 at 5:42 ب.ظ
[...] اعصاب هستش. این داستان انتخابات دیجیتال در گیلان رو مطالعه [...]